welcom

savadkooh savadkooh a

تاریخ ساسانیان

در طی چهار قرن، دولت ساسانی یکی از دو دولت بزرگ جهان متمدن آن روز (در آسیای غربی) بودهاست که مرزهای آن در مشرق، تا دره رود سند و پیشاورو در شمال شرقی، گاهی تا کاشغر کشیده شده بود. در شمال غربی، تا کوه های قفقاز و دربند در ساحل دریای خزر و گاهی هم، تا دریای سیاه میرسید و در مغرب، رود فرات به طور کلی مرز این دولت با حکومت روم و جانشین آن یعنی روم شرقی با بیزانس بود. البته گاهی این مرز خیلی فراتر از رود فرات میرفت و گاهی هم به این سوی فرات منتهی میشد، ولی صرف نظر از کشش ها و فشردگی ها میتوان رود فرات را مرزی طبیعی میان دو دولت بیزانس و ساسانی دانست.

تورج دریایی، استاد رشته ایرانشناسی در دانشگاه کالیفرنیا در ارواین، و نویسنده کتاب "ایران ساسانی: ظهور و سقوط یک امپراتوری" به زبان انگلیسی، می گوید که میراث ساسانیان برای ایران بسیار بزرگتر از شکست در برابر اعراب است. میراث مهمی که ساسانیان برای ایران به جا گذاشتند، به گفته او، شکل گیری مفهوم ایران به عنوان یک فرهنگ و ملت است. یکی از عناصر مهم شکل گیری این مفهوم پیدایش خداینامه در زمان ساسانیان است. این همان کتابی است که شاهنامه از آن سرچشمه گرفته است.آقای دریایی می گوید: "اهمیت دیگر ساسانیان این است که در زمان خسرو انوشیروان در همان قرن سوم، تاریخ ملی ایران به نام خداینامه تدوین می شود. و آن تاریخ و یادی است از گذشته، آنچه که ایرانیان بودند، از کجا آمدند، چگونه جهان آغاز شد، تا زمان فروپاشی شاهنشاهی ساسانی

روابط با بیزانس

روابط با بیزانسدولت بیزانس که در مشرق متصرفات خود با دولتی نیرومند مانند دولت ساسانی سروکار داشت و آن را قویترین خصم خود میدانست، گرفتاریهای زیادی هم در مغرب و هم در شمال متصرفات خود به خصوص در اروپا داشت. این گرفتاریها مانع میشد که دولت بیزانس همه توجه خود را مصروف مرزهای شرقی خود کند و به همین سبب، دولت ساسانی مانند دولت اشکانی توانسته بود پایتخت خود را تیسفون در کنار دجله قرار دهد و از نزدیکی پایتخت به مرزهای دشمن بیمی نداشته باشد. دولت ساسانی هم در مشرق و شمال مرزهای خود، گرفتاریهای زیادی داشت که گاهی به مرحله خطرناک و تهدیدکنندهای میرسید. بدینگونه سیاست خارجی دولت ساسانی در سرتاسر این جهان قرن، در «روابط با شرق و غرب» خلاصه میشد. اما دولت ساسانی در این مدت خود را به حد کافی نیرومند نشان داد و توانست مملکت ایران را از آسیبهای مخرب و خطرناک نگهدارد و در داخل مملکت برای مردم ایران زندگی مرفه قرین با امنیت تامین کند.

این حکومت، فرهنگی در زمینه سیاست و مملکتداری و اخلاق و روابط سالم اجتماعی و هنر به وجود آورد که پس از انقراض و اضمحلال سیاسی، اثر خود را در نسلهای بعدی و فرهنگی اقوام مجاور، به طور بارزی نشانداد.

با اینکه دشمنان شناخته شده دولت ساسانی، دولت متمدن بیزانس و دولتهای نیمهمتمدن شمال و مشرق کشور بودند، سقوط این دولت نه از سوی این دشمنان بلکه از جانبی بود که هرگز انتظار آن نمیرفت و آن دولتی بود که جنبه نظامی آن از اقوام بیابانگرد بود. دولت اسلامی که در اوایل قرن هفتم میلادی در مدینه تشکیل شده بود، دولت قدرتمندی بود که تسلط آن بر ممالک مجاور، مانند تسلط اقوام بادیهنشین و صحرانورد دیگر موقتی نبود، زادگاه دولت ساسانی ایالت پارس بود. چنانکه معلوم است در دولت پارتی یا اشکانی در ایالات و ولایات مختلف ایران، حکومتهای محلی نیمهمستقلی بودند که از لحاظ سیاست خارجی تابع دولت مرکزی بودند که دولت سلطنتی بود و در راس آن شاهنشاه قرار داشت. در ایالت پارس نیز چنین حالتی وجود داشت. از این پادشاهان مانند اردشیر، دارا و منوچهر (در صورتهای قدیمی آن) روی آن نوشته شده و نشان میدهد که یاد پادشاهان هخامنشی و اساطیری در میان حکام محلی زنده بودهاست. وجود بناهای عظیم تخت جمشید و بناهای دیگر در زندهبودن خاطرات گذشته در میان فرمانروایان پارس به طور قطع موثر بودهاست. بر روی سکههای قدیمیتر، عنوان این پادشاهان به خط آرامی فرترکه است. بر این سکهها نقش پادشاه نشسته بر تخت یا ایستاده در برابر آتشگاه با درفشی که به احتمال همان درفش کاویان است دیدهمیشود. بنابر تاریخ طبری (که منقول از خداینامه است) در اواخر حکومت اشکانیان، در ایالت پارس حکام متعددی بودهاند و در ناحیه استخر حکومت در دست خاندان بازرنگی بودهاست. در این زمان که مقارن ظهور اردشیر بوده، مردی به نام گزهر (گوچثر، گویچهر) از این خاندان حکومت داشتهاست.

ساسان

ساسان

ساسان که نام خاندان ساسانی از اوست، به گفته طبری، صاحب (نگهدار) آتشکده استخر بودهاست که به نام آتشکده ناهید یا آناهید معروف بود. در کتیبه سهزبانه کعبه زرتشت که به دستور شاپور اول–پادشاه ساسانی– نقش شدهاست، ساسان عنوان «خدا» دارد که به معنای «خدای آفریننده جهان» نیست، بلکه عنوان سلطنتی باید باشد (مانند اعلیحضرت. رجوع شود به «میراث ایران»، فرای، ص۲۰۸ و نیز کلماتی چون خانه خدا و کدخدا و در مقیاس بالاتر یعنی کشور خدا = پادشاه). شاپور در این کتیبه خود را نیز «خدا» ولی پرستنده مزدا خوانده که دلیل کافی بر این است که مقصود از «خدا» معنای مصطلح امروزی آن نبودهاست. شاپور پدرش اردشیر را نیز خدا و پرستنده «مزدا» و شاهنشاه ایرانیان معرفی کرده، درحالیکه خود را «شاهنشاه ایرانیان و جز ایرانیان» خوانده و جد خود بابک را فقط شاه نامیدهاست. این به آن معنی است که بابک فقط یک حاکم یا شاه محلی بوده و حکومت اردشیر از سرزمین واقعی ایرانیان تجاوز نکرده بودهاست. همچنین فقط شاپور در این کتیبه نذورات و قربانیهایی برای ارواح خاندان و خویشان سلطنتی دستور داده، از ساسان نام برده ولی او را «شاه» نخوانده. میتوان از این نکته چنین استنباط کرد که آنچه در کارنامه اردشیر بابکان و در شاهنامه فردوسی آمده (درباره اینکه ساسان پدر واقعی اردشیر بودهاست) به حقیقت نزدیکتر است. در این دو روایت که قسمت بیشتر آن افسانه است، ساسان از نسل شاهان کیان معرفی شده که پس از آوارگی و دربهدری پدرانش، از هند به ایران آمده و چوپان بابک پادشاه پارس شده و بابک پس از دیدن خوابی، دختر خود را به ساسان داده و اردشیر از این ازدواج به وجود آمده و بابک او را پسر خود خواندهاست. به همین سبب شاپور در کتیبه خود صورت رسمی را که اردشیر پسر بابک بوده آورده، اما از ساسان به عنوان جد بزرگ خود یاد نکردهاست. البته بودن ساسان از نسل کیانیان و آوارگی اجداد ساسان و چوپان بودن او افسانه است.

اردشیر یکم

اردشیر یکم
اردشیر بابکان «اردشیر یکم» { ۲۲۶ تا ۲۴۰ میلادی} در زمان پادشاهی اردوان پنجم، به پادشاهی گوچیهر رسید. او مایل بود شاه کلّ ایران باشد بنابراین شورش کرد و اردوان را به سختی شکست داد و اشک بیست و نهم در صحنه نبرد کشته شد «۲۲۴ میلادی». بدین ترتیب سلطنت ایران در کف اردشـیر بابکان قرار گرفت.

اردشیر بابکان به تلافی شکستهایی که اشکانیان در اواخر حکومتشان از رومیان میخوردند به روم لشکر کشید (در این زمان تراژان امپراتور روم بود) او رومیان را شکست داد و نصیبین، حران و ارمنستان را تصرف کرد.

به طور کلّی کارهای اردشیر در زیر خلاصه میشود:

تقسیم مردم به طبقات مختلف و تعیین حداقل معیشت و امکانات
احیای سپاه جاویدان مانند هخامنشیان
توجّه ویژه به امنیت عمومی توسط مامورانی که از مرکز به نقاط مختلف فرستاده میشدند
تصرف هند تا پنجاب
بابک نیز بنابر روایت طبری، منصب روحانی ریاست آتشکده آناهید را دارا بود و از زنش که رودک یا روتک نام داشت، اردشیر بهوجود آمد. البته بابک پسر دیگری هم به نام شاپور داشته که ظاهراً بزرگتر از اردشیر بودهاست. گزهر یا گوچثر، پادشاه بازرنگی، غلامی اخته به نام «تیرا» داشت که «ارگبذ» شهر دارابگرد بود. (ارگبذ به معنی کوتوال یا صاحب و دارنده قلعه میباشد). بابک که هنوز شاه یا حاکم نبود و فقط نگهدار آتشکده استخر بود، از گزهر خواست که تیرا فرزند او (اردشیر) را تربیت کند تا بتواند پس از او ارگبذ دارابگرد گردد. اردشیر پس از تیرا ارگبذ دارابگرد شد ولی به آن اکتفا نکرد و حکومت خود را به تدریج به شهرهای مجاور بسط داد و سرانجام برخود گزهر عاصی شد و از پدرش بابک خواست تا او گزهر را بکشد. بابک پس از تحقق خواست اردشیر، از اردوان، شاهنشاه اشکانی نیز خواست که مقام گزهر و خاندان بازرنگی را به او دهد. اردوان با این کار موافقت نکرد، ولی بابک به این مخالفت وقعی ننهاد. زیرا سلطنت اشکانی در حال ضعف بود و برای شاهنشاهی آن، دو مدعی یکی به نام بلاش و دیگری به نام اردوان وجود داشت. در سالنامه سریانی اربل آمدهاست که بلاش (چهارم) پادشاه اشکانی با پارسیان جنگید و پارسیان چندینبار شکست خوردند تا آنکه آنان با مردم ماد و پادشاهان آدیابنه و کرکوک متحد شدند و سرانجام دولت پارت را برانداختند. از این گفته برمیآید که بابک در آغاز مخالفت با اشکانیان، از ایشان شکست خورده بود. پس از مرگ بابک، شاپور (پسر بزرگتر او) به حکومت رسید ولی در اثر حادثهای کشتهشد و اردشیر حکومت پارس را بهدست آورد ومخالفان خود را در پارس یکی پس از دیگری مغلوب کرد و بعد از آن به کرمان حمله برد و پادشاه آن را که بلاش نام داشت دستگیر نمود. پس از آن، یکی از پسران خود را که اردشیر نام داشت حاکم کرمان کرد و سپس بر سواحل خلیج فارس مسلط شد. اردوان شاهنشاه اشکانی، پس از شنیدن اعمال خودسرانه اردشیر، نامه تهدیدآمیزی به او نوشت و پادشاه اهواز را مامور کرد که او را دستگیر کند. پادشاه اهواز در محل اردشیر خره(از نواحی پارس) از ابر سام (فرستاده اردشیر) شکست خورد. اردشیر به اصفهان حمله کرد و پادشاه آن را که شاذشاپور نام داشت اسیر کرد. پس از آن بر خوزستان و میسان (واقع در جنوب عراق و مصب دجله و فرات) دست یافت.

میسان با میشان یا مسنه و خاراکنه، از دیرباز برای خود دولتی مستقل داشت که البته از شاهنشاه اشکانی اطاعت میکرد. تاریخ تصرف میسان یا مسنه، در سال ۲۲۳ مسیحی بودهاست. جنگ سرنوشتساز میان اردوان و اردشیر در صحرای «هرمزدجان» یا «هرمزدگان» رویداد که موقعیت آن معلوم نیست ولی آن را در خوزستان دانستهاند.

«ویدن گرن» خاورشناس سوئدی آن را در گلپایگان امروزی میداند. پسر اردشیر – شاپور- در جنگ با اردوان شجاعت زیادی از خود نشانداد و داد بنداذ کاتب یا وزیر اردوان را به دست خود کشت. پس از شکست قطعی اردوان، ارمنستان و بینالنهرین و ماد بزرگ با آذربایجان به دست اردشیر افتاد. اردشیر بر تیسفون پایتخت دولت اشکانی در ساحل دجله دست یافت و آنرا پایتخت خود قرار داد.

در ساحل غربی دجله، از دیر باز شهر سلوکیه وجود داشت که در سال ۳۱۲ پیش از میلاد به وسیله «سلوکوس نیکاتور» بنا شده بود و از مراکز فرهنگی و بازرگانی مشرق زمین بود. این شهر در سال ۱۶۴م. از سوی رومیان ویران گردید و به همان حال بود تا آنکه اردشیر پس از فتح تیسفون آن را از نو بازساخت و نام آن را «وه اردشیر» یا «به اردشیر» گذاشت. همان که آن را به عربی «بهرسیر» میخواندند و از جمله هفت شهر پایتخت ساسانیان گردید که به سریانی «ماحوزی» و به عربی «مداین» خوانده میشد. تصرف ارمنستان به دست اردشیر به آسانی صورت نگرفتهاست و بعضی میگویند: تصویری که از اردشیر و شاپور در سر راه سلماس به ارومیه بر سنگ کنده شده به یادبود فتح ارمنستان به دست اردشیر بودهاست. شاید بتوانیم این نقش را از زمان شاپور اول بدانیم نه اردشیر، زیرا فتح نهایی ارمنستان به دست اردشیر نبوده و در زمان شاپور اتفاق افتادهاست. چنانکه گفتیم شاپور پدر خود (اردشبر) را در کتیبه کعبه زرتشت، «شاهنشاه ایرانیان» و خود را «شاهنشاه ایرانیان و جز ایرانیان» خواندهاست.

چنانکه قبلاً هم اشاره شد، شاهنشاهی اردشیر بنا بر محاسبه نلد که ۲۶ سپتامبر سال ۲۲۶ م. بودهاست و این، همان سالی است که در آن اردشیر به سلطنت رسیده و مطابق است با سال ۵۳۸ سلوکی. شاید این سال، شکست اردوان و یا سال فتح تیسفون و پایتخت شدن آن باشد. بعضی تاریخ شکست اردوان را بنابر محاسباتی که کرده ۲۸ آوریل ۲۲۴ م. گفتهاند و در این صورت سال ۲۲۶ م. باید سال تصرف تیسفون باشد که شاهنشاهی اردشیر در آن روز مسجل شدهاست. اردشیر پس از فتح ولایات غربی، متوجه مشرق ایران شد و سیستان و گرگان و ابرشهر (نیشابور) و خوارزم و مرو و بلخ را گرفت و به پارس بازگشت. در آنجا پادشاهان کوشان و طواران و مکران رسولانی نزد او فرستادند و اظهار انقیاد کردند. این میرساند که اردشیر به این نواحی نرفتهاست و چون اشکانیان را برانداخته بود، ممالک و ایالات نیمهمستقل تابع یا باجگزار اشکانیان، سلطنت تازه را به رسمیت شناختهاند. اردشیر در اواخر سلطنت خود شاپور را در حکومت شرکت داد. و این از سکههایی که نیمتنه هر دو تن بر آنها نقش بستهاست معلوم میشود.

در تاریخ طبری به پیروی از خداینامه قیام اردشیر بر اشکانیان را به سبب باز گرداندن قدرت شاهان کیانی (هخامنشی) که به دست اسکندر مقدونی برافتادهبود و زندهکردن شکوه و جلال گذشته ایرانیان ذکر کردهاست. در اینکه اردشیر از پارس، زادگاه اصلی هخامنشیان برخاسته بود و اینکه بناهای عظیم دوران شاهان ایران پیش از اسکندر همواره در چشم پارسیان بودهاست شکی وجود ندارد. همچنین هیچ تردیدی نیست در اینکه اشکانیان را به سبب طرفداری از فرهنگ یونانی که یادگار حمله اسکندر بود در پارس منفور میداشتند و این از اقدامات بعدی اردشیر در تقویت آیین زرتشتی و جاهطلبیهای او در بازگرداندن سرزمینهای شاهان هخامنشی معلوم میشود. از همین رو اردشیر پس از استوار ساختن موقعیت خود شروع به دستاندازی به متصرفات روم شرقی در سوریه کرد و در سال ۲۳۰ م. نصیبین را گشود. رومیان در سال ۲۳۲ م. به ارمنستان و بینالنهرین حمله کردند و الکساند سوروس سپاه اردشیر را شکست داد اما کشته شدن او در سال ۲۳۵ م. دولت روم را دچار آشفتگی کرد و اردشیر از این وضع استفاده نمود و در سال ۲۳۸ م. نصیبین و حران را از رومیان گرفت. ظاهرا در اواخر سلطنت اردشیر بود که شهر «هتره» یا «الحضر»(شهر مهمی در تکریت عراق)، پس از مقاومت سختی به دست ایرانیان افتاد. بعضی، فتح الحضر را به دست شاپور اول و آن را نتیجه خیانت دختر ضیزن (پادشاه الحضر) میدانند که عاشق شاپور شده بود. این قصه افسانهای ساختگی است ولی حقیقتی در آن هست وآن اینکه شهر الحضر قلعه مستحکمی بوده و تصرف آن به آسانی صورت نگرفتهاست.

اردشیر اول پس از ۱۴ سال و ده ماه سلطنت از جهان رفت و پسرش شاپور اول به جای او بر تخت نشست (در سالی که آغاز آن سپتامبر سال ۲۴۱ م. مطابق با ۵۳۸ سلوکی بود).

اردشیر هم سرداری بزرگ و جنگجو و فاتح بود و هم پادشاهی با کفایت و سازنده و مدبر. او مملکت پهناور ایران را تحت اداره مرکزی واحدی درآورد و شهرهای زیادی را بنا و یا بازسازی کرد و به نام خود نامید. وی در تامین آسایش و رفاه و نظم مملکت کوشید و آیین زرتشتی را قدرت تازهای بخشید. همچنین از آنجا که اجداد و شاید خود او روحانیت داد و این معنی در استوار داشتن موقعیت او و شاهان بعدی ساسانی نقش مهمی داشت و موجب ثبات و پایداری آن گردید.

اردشیر یک حکومت ملی بر پایه فرهنگ ایرانی بنا نهاد و جلو نفوذ فرهنگ یونانی را که از زمان سلوکیان و اشکانیان به تدریج در ایران راه یافته بود گرفت. بههمین سبب در تاریخ ایران باستان یک چهره درخشان و استثنایی است و دوام حکومت ساسانی در چهار قرن، به طور حتم نتیجه سیاست اصیل و خردمندانه اوست. او شهرهای «اردشیر خره» و «رام اردشیر» و «ریوارد شیر» را در ایالت پارس بنا نهاد و شهر «کرخا» را در «مسنا» (میسان) بازسازی کرد و آن را «استرآباد اردشیر» نام نهاد. همچنین در آن منطقه «وهشتآباد اردشیر» را ساخت که بعدها در قرن اول هجری، شهر «بصره» درجای آن ساخته شد. از شهرهای دیگری که به او نسبت میدهند «هرمزداردشیر» در خوزستان است که بعدها «هرمشیر» خوانده میشد و در «بحرین» (در قسمت ساحل شرقی عربستان) «پسا اردشیر» است که «خط» نامیده میشد و در شمال عراق «نودارشیر» یا «حزه» است.


دژ ساسانی دربند در داغستان امروزی (جنوب روسیه امروزی)فتوحات بزرگ در بیرون از مرزهای ایران در زمان شاپور اول ساسانی روی داد . شاپور کارهای شاهانه خود را در کتیبه سه زبانه «کعبه زرتشت» در نقش رستم جاودانی ساختهاست. او پس از آنکه پدرش (اردشیر) را از نژاد خدایگان و شاهنشاه ایران خوانده، خود را نیز پرستنده مزدا و شاهنشاه ایرانیان و غیر ایرانیان نامیده و ممالکی را که زیر تصرف او بوده چنین بر شمرده: «ایالات پارس، پارت، خوزستان (سوزیانا)، دشت میسان (مسنه)، آسورستان (عراق)، آدیابنه (حدیب، نوت خشترکان یا نوداردشیر = موصل)، عربستان (بیت عربایه، نصیبین و نواحی مجاور آن)، آذربایجان (آتروپاتنه)، ارمنستان، گرجستان، ماخلونیا (لازیکا)، بلاسگان (دشت مغان) تا قفقاز و دشت آلبانی (اران) و تمام سلسله جبال البرز، ماد، هورکانیا (گرگان)، مرگیانه (ناحیه مرو)، آریه (هرات)، و ممالک ماورای آن کرمانیا (کرمان)، سکستان (سیستان)، تورن (طواران)، مکران، پارادنه (بلوچستان)، سند و ممالک کوشان تا مقابل پشکیبور (پیشاور) و تا مرزهای کاشغر، سغدیانه و تاشکند و آن سوی دیگر دریا (در جنوب) عمان. شاپور میگوید :«ما امراء وحکام همه این بلاد متعدد را با جگزار و مطیع خود ساختیم».

شاپور یکم

شاپور یکم (۲۴۰ تا ۲۷۲ میلادی) پسر اردشیر بابکان در آغاز سلطنت با طغیان حران و ارمنستان مواجه شد. او به راحتی شورش ارمنستان را خواباند امّا مردم حران چنان مقاومتی از خود نشاندادند که سرکوب آن غیر ممکن مینمود. سرانجام با خیانت شاهزادهٔ حران دروازه باز و شاپور همه از جمله شاهزاده را میکشد. او پس از فتح حران شهرهای کرمان، خوزستان، عمان، مکران، غرب، خراسان و توران را فتح کرد.

شاپور پس از فتوحات خود متوجّه روم شد و نبردی با آن دولت کرد. در نبرد اوّل پس از تصرّف انطاکیه و نصیبین از گردین شکست خورد و نصیبین از دست او رفت. گردین توسّط سردارانش کشته شد و پس از او فیلیپ عرب به پادشاهی رسید. او مصالحهای با ایران امضا کرد که در آن بینالنهرین و ارمنستان به ایران بازگردانده شود.

شاپور مانند جنگ اوّل خود از فرات گذشت و نواحی اطراف آن را تصرّف کرد و وقتی نیروهای رومی به نزدیکی اردوهای ساسانی رسیدند آنان را در چنان تنگنایی قرار داد که «والرین» امپراتور روم و بسیاری از سپاهیانش اسیر شدند. او از اسیران جنگی برای ساختن پل شوش استفاده کرد و پس از شکست رومیان شهرهای آسیای صغیر، کاپادوکیه را کاملاٌ فتح و از پلمیر شکست خورد. وی به سال ۲۷۲ میلادی درگذشت.

شاپور فتوحات خود را در جنگ با رومیان شرح میدهد و میگوید: پس از آنکه ما در حکومت خود مستقر شدیم، «گوردیان قیصر» سپاهی از گوتها و ژرمنها ترتیب داد و به آسورستان (عراق) حمله کرد. در مسیخه واقع در آسورستان، نبرد سختی درگرفت و قیصر گوردیان کشته شد و ما سپاه روم را نابود کردیم. رومیان، فیلیپ را به قیصری برداشتند و او بر سر آشتی آمد و پانصدهزار دینار تاوان جنگی پرداخت. مسیخه را (که در آن پیروز شده بودیم) «پیروز شاپور» نام کردیم (همان انبار دوره اسلامی) . قیصر روم بازگری کرد و به ارمنستان زیان وارد ساخت، ما هم به متصرفات او حمله بردیم و در «باربلیسوس» (شهر بالس) شصت هزار سرباز رومی را شکست دادیم و سوریه را به باد غارت دادیم و این شهرها را از رومیان گرفتیم: آناثا (عانه)، برث هاروپان (قربه)، برثا اسپورک (حلبیه)، سورا، باربلیسوس، هیراپولیس (منبج)، حلب، قنسرین، افامیه، رفنیه، زوگما، اوریما، گینداروس، ارمناز، قابوسیه، انطاکیه، خوروس، سلوقیه، اسکندرون، اصلاحیه، سنجار، حما، رستن، زکویر، دولوک، صالحیه، بصری، مرعش (گرمانیکیا)، تل بطنان، خز و از کاپادوکیه: ستله و دومان و ارتانگیل و کلکیت و سوئیدا و فراآتا، که جمعاً سی و هفت شهر با دشتهای آن میشود.

طی جنگهای سوم با روم، هنگامی که ما به «حران و رها» حمله ور شده بودیم، قیصر «والریان» روی به ما آورد. او از شهرهای اروپا و آسیا سپاهی جمعکرد که در حدود هفتاد هزار تن میشد. در آن سوی حران و رها جنگ بزرگی روی داد که در آن ما قیصر والریان را به دست خود اسیر و عدهای از سران سپاه و سناتورها و افسران و صاحبمنصبان را در بند کردیم و آنان را به ایالت پارس بردیم. پس از آن سوریه و کیلیکیه و کاپادوکیه را ویران کردیم و سوزاندیم. در این جنگ شهرهای سمیساط، اسکندرون، کاتابولون، ایاس، مصیصه، مالون، آدانا، طرسوس، ایچل، عین زربه، نیکوپولیس، انامور، زلینون و سلفکه، توانا، قیصریه، ارگلی، سیواس، قرمان و قونیه را به تصرف درآوردیم." (بسیاری از شهرها که نامهای امروزیشان مشکوک بود، از قلم انداخته شد).

پس از شاپور اول، هرمزد اول (۱۴ سپتامبر ۲۷۲ م.) و بهرام اول (۱۴ سپتامبر ۲۷۳ م.) و بهرام دوم (۱۳ سپتامبر ۲۷۶م.) و بهرام سوم معروف به سکانشاه (پادشاه سیستان) (نهم سپتامبر ۲۹۳ م.) به ترتیب بر تخت نشستند. هرمزد اول و بهرام اول هر دو پسران شاپوراول بودند و بهرام دوم پسر بهرام اول بود. در زمان بهرام دوم، «کاروس» قیصر روم به ایران حمله کرد و تا تیسفون پیش رفت. ولی پس از مرگ قیصر، رومیان عقب نشستند و در سال ۲۸۳ م. بنابر معاهدهای ارمنستان و قسمتی از بینالنهرین را از ایران گرفتند. در زمان بهرام دوم، هرمزد (برادرش) که حاکم خراسان و لقب کوشانشاه داشت بر برادر عاصی شد. بهرام دوم این شورش را فرونشاند و پسر خود، بهرام (بهرام سوم) را با عنوان سکانشاه حاکم شرق ایران کرد. در زمان بهرام اول در سال ۲۷۶ م. مانی موسس معروف آیین مانوی پس از محاکمه کشته شد. پوست او را کندند و با کاه پر کردند و از یکی از دروازههای شهر گندی شاپور که از بناهای شاپور اول بود بیاویختند. این دروازه به نام دروازه مانی معروف شد. بهرام سوم بیش از چهار ماه سلطنت نکرد و عموی پدر او نرسی پسر شاپور اول بر تخت نشست (در سال ۲۹۳ م). نرسی در جنگ با گالریوس (که از سوی دیو کلسین قیصر روم شده بود) شکست خورد و بنابر پیمان سال ۲۹۸م. پنج ناحیه از ارمنستان کوچک را به رومیان واگذار کرد. تیرداد پادشاه ارمنستان و گرجستان شد و به تبعیت دولت روم در آمد. این معاهده چهل سال طول کشید تا آنکه شاپور دوم (آغاز سال سلطنت او پنجم سپتامبر سال ۳۰۹ م.) این معاهده را بر هم زد و اراضی ازدسترفته را بازپس گرفت.

از نرسی کتیبهای دو زبانه در «پایقلی» یا «پایکولی» واقع در خاک عراق به جای ماندهاست. در این کتیبه فهرستی از بزرگان که نرسی را در برابر بهرام سوم حمایت کرده و خود از شاهان تابع دولت ساسانی بودهاند آمدهاست که از جمله آنان: کوشانشاه و خوارزمشاه است که میرساند دولت ساسانی در مشرق و شمال شرقی ایران، حکومت و اقتدار خود را حفظ کرده بود.

شاپور دوم

شاپور دوم
پس از نرسی، پسرش – هرمزد دوم – در سالی که آغاز آن هفتم سپتامبر سال ۳۰۲ م. بود بر تخت نشست . او را پادشاهی نیرومند و عادل وصف کردهاند . هرمزد، پس از هفت سال و پنج ماه سلطنت در گذشت . بزرگان ایران، فرزند او را که هنوز در شکم مادر بود و حدس میزدند که پسر خواهد بود به سلطنت برداشتند . او پس تولد، به نام شاپور خوانده شد و در تاریخ به " شاپور دوم " معروف گردید.

شاپور چشم به جهان نگشوده پادشاه بود و چون ۱۶ ساله شد زمام کشور را به دست گرفت. برخی از مورّخان به او لقب کبیر را دادهاند.

اگر انوشیروان در این سلسله نبود مسلّماٌ او نقطهٔ اوج قدرت ساسانیان بود. شاپور در ابتدا از قدرت درباریان کاست {که از زمان کودکی او اختیارات بسیاری داشتند} و از مرزهای عرب نشین دفاع کرد. تصرّف بحرین، در زمان او اتّفاق افتاد. ظاهراً شاپور در طی جنگ با اعراب کتف هایشان را سوراخ میکرد از این رو او را «ذوالاکتاف» میخواندند. با مرگ قسطنطین و تیرداد امپراتوران روم و ارمنستان در سالهای ۳۳۷ و ۳۱۴ میلادی شاپور بر سر ارمنستان با روم جنگید. بدین ترتیب ارمنستان دوباره دست ایران افتاد. پس از این کار او اعراب و بت پرستان «آنها از کشور ارمنستان بودند» را تحریک به حمله به روم کرد، آنها موقّتاً شکست خوردند.

شاپور به روم حمله و نصیبین را محاصره کرد ولی از عهده شان بر نیامد با این حال سپاه روم را در دشت شکست داده بود و در این زمان با ارمنستان پیمان دوستی بست {۳۴۱میلادی}. شاپور در سال ۳۴۲ میلادی بر بین النهرین حمله برد و در سنجار کنونی با سپاه کنستانتینوس رو در رو شد. رومیان در این نبرد شکستی فاحش یافته و قتل عام شدند. به او در زمانی که پیروزی بر نصیبین را نزدیک میدید خبر رسید که کوشانیان کوچک و هیاطله خیونها بر مرزهای شرقی حمله بردند او مدّت ۷ سال با آنان جنگید تا توانست بر آنان پیروز شود {۳۵۰-۳۵۷}

در ایام کودکی او قبایل عرب به ایران حمله و تا درون مملکت ایران نفوذ کردند. شاپور شایستگی خود را در همان زمان نوجوانی نشان داد و پس از آنکه خود قدرت را به دست گرفت، نخستین کاری که انجام داد بیرون راندن عربها از ایران بود . در جنگهای نخستین با رومیان، پیروز شد. شورش قبایل " خیونی " و " سکا " را در مشرق ایران خاموش کرد و آنان را مطیع خود ساخت . پس از آن، نامه تندی به قیصر روم نوشت و در آن خود را شاه شاهان و برادر آفتاب و ماه، و از اجداد خود نیرومندتر خواند .همچنین، از قیصر خواست تا زمینهایی را که رومیان به غدر از اجداد او گرفته بودند باز پس دهد و اگر امپراتور جواب مساعدی ندهد، سپاهیان ایران پس از زمستان با قوای نظامی خود به روم حمله خواهند کرد . " کنستانس " در نامه أی که در پاسخ شاپور نوشت، خود را فاتح خشکی و دریا و پیروز در همه وقت خواند و در خواستهای شاپور را رد کرد . همچنین، او را به در خواستهای ناسنجیده و بیرون از حد ملامت کرد . شاپور، جنگ با رومیان را آغاز کرد و در سال ۳۵۹ م. شهر " آمد " را پس از مقاومت سخت رومیان – گرفت . ژولین، امپراتور روم، به مقابله شاپور شتافت و در حمله هرمزد (برادر شاپور) را که به روم پناه برده بود با ارشاک سوم شاه ارمنستان به همراه خود داشت. سپاه روم تا تیسفون پیش رفتند . ژولین امپراتور روم که به سبب بازگشتش از مسیحیت به " مرند " معروف است، در جنگ زخمی و کشته شد . " یوویان " جانشین او ناگزیر شد با شاپور صلح کند وبسیاری از اراضی را که از نرسی گرفته بودند، باز پس دهد . شهرهای سنجار و نصیبین به تصرف ایرانیان در آمد و شاپور، ارمنستان را نیز به دست آورد . در این میان، گوتها به بالکان حمله ور شدند و رومیان ناچار گردیدند که در مهاهده صلحی، قسمت اعظم ارمنستان را به ایران واگذار کنند. شاپور، مانند دیوکلسین امپراتور روم که استحکاماتی در سوریه و شمال عراق در برابر رومیان و عربها بنا کرد که به " خندق شاپور " معروف شد . در قفقاز نیز شاپور دست به ساختن استحکاماتی در برابر قبایل وحشی شمال زد و میگویند سد در بند (باب الابواب) را ابتدا شاپور آغاز کردهاست . در زمان شاپور، تعقیب و آزار و رعایای غیرزرتشتی و مخصوصا" مسیحیان و مانویان و یهودیان به شدت دنبال گردید. آذرباد پسر ماراب سپند موبد بزرگ زرتشتیان در زمان شاپور دوم بود و دین زرتشتی در زمان او قدرت و نفوذ بیشتری یافت.

پس از شاپور دوم

پس از شاپور دوم
پس از مرگ شاپور دوم، اردشیر دوم به سلطنت رسید که نسبت او از لحاظ اینکه برادر یا پسر شاپور بودهاست، محل تردید است. جلوس او در ۱۹ اوت سال ۳۷۹ م. بود. حکومت او چهار سال طول کشید و چون او با بزرگان و نجبای دوران سرسازگاری نداشت از کار برکنار شد. پس از او شاپور سوم از سال ۳۸۳ تا ۳۸۸ م. حکومت کرد و گویا در اثر حادثهای کشته شد.

پس از وی بهرام چهارم که پیش از سلطنتش به کرمانشاه معروف بود در سال ۳۸۸ م. به سلطنت رسید و حکومت او یازده سال دوام یافت. در زمان شاپور سوم یا بهرام چهارم، ایران گرفتار جنگهایی در شرق کشور بود. پادشاه کوشان که در بلخ استقرار داشت احتمالاً با خاندان اشکانی حاکم بر ارمنستان خویشاوند بود.

پس از بهرام چهارم، یزدگرد اول معروف به بزهکار در سال ۳۹۹ م. بر تخت نشست و بیست و یک سال حکومت کرد. بزهکار خواندن او به دلیل خشونت او با بزرگان و ملایمت او با رعایای مسیحی بودهاست. به طور کلی او با پیروان ادیان دیگر رفتاری خوب داشت. میگویند او با دختری یهودی به نام «شوش دخت» که دختر راس الجالوت یهودیان بود ازدواج کرده بود. در زمان او مسیحیان در سلوکیه تیسفون مجمعی از اساقفه تشکیل دادند که به اختلافات میان خودشان پایان دهند، اما مسیحیان از حسن رفتار او سوءاستفاده کردند و به بعضی از آتشکدهها آسیب رساندند و این موجب شد که یزدگرد آنان را تنبیه کند. در این زمان ارکادیوس امپراتور روم از او درخواست نمود که قیمومت پسرش تئودوزیوس دوم را بر عهده گیرد . یزدگرد این درخواست را پذیرفت و شخصی اخته را به نام آنتیوخوس بیزانسی فرستاد تا پس از مرگ ارکادیوس، قیمومت تئو دوزیوس را برعهده گیرد. پس از مرگ یزدگرد اول، پسرش بهرام پنجم معروف به «گور» که در حیره تحت سرپرستی پادشاه لخمی تربیت شده بود و به ایران آمد و حکومت را از دست خسرونامی که از سوی بزرگان به سلطنت رسیده بود گرفت (سال ۴۲۰ م.). بهرام را به شکاردوستی و عیش طلبی و معاشقه با زنان وصف کردهاند و داستانهایی از او دراین باره بر جای ماندهاست. او لولیان را از هند آورد تا با آواز و موسیقی خود مردم ایران را سرگرم کنند. در زمان او تعقیب و شکنجه مسیحیان از نو شروع شد و بسیاری از این ایشان به خاک روم پناه بردند. با دخالت امپراتور و کشمکش مختصری که روی داد، بهرام پذیرفت که فراریان مسیحی به ایران بازگردند و با ایشان خوش رفتاری شود و درعوض، زرتشتیان ایرانی نیز در خاک روم در عبادت خود آزاد باشند. همچنین امپراتور روم مبلغی را برای حفظ گذرگاههای قفقاز از حمله هونها به ایران بپردازد. این مبلغ که هر ساله به ایران پرداخته میشد، در ایران به معنی باج تلقی میگردید. بهرام در جتگ با اقوام شرقی و شمالی موفق بود. این اقوام که ظاهراً «خیونیها» بودند، در کتابهای مورخان ایرانی به «ترک» معروف شدهاند . سکههایی به نام بهرام پنجم در بخارا به دست آمدهاست که دلیل نفوذ ایران در ماوراءالنهر میباشد. در زمان بهرام پنجم مجمعی از اساقفه در ایران تشکیل شد و استقلال مسیحیان ایران را از کلیسای بیزانس اعلام کرد. مرگ بهرام را در اثر شکار و فرورفتن او را در باتلاقی دانستهاند.

پس از بهرام پنجم، پسرش یزدگرد دوم در ۴۳۸ م. به سلطنت رسید و حکومت او حدود ۱۸ سال ادامه پیدا کرد. دوران سلطنت او به جنگ با اقوام شرقی که کوشانیان و به عبارت بهتر، هفتالین یا هپطالیان یا هپطالان یا هیاطله که به جای کوشانیان در شرق و شمال ایران مستقر شده بودند، گذشت . یزدگرد مدتی مقر خود را در نیشابور خراسان قرار داد تا امنیت شرق ایران را تامین کند. پس از آن به تعقیب مسیحیان در ارمنستان و غرب ایران پرداخت.

پس از یزدگرد دوم، پسر بزرگتر او هرمز سوم بر تخت نشست. ولی برادرش پیروز به کمک هیاطله، سلطنت ساسانی را به دست گرفت (سال ۴۵۷ م.). پیروز شورش آلبانیها را در شمال قفقاز خوابانید و بزرگان ارمنی را که در بند پدرش بودند آزاد کرد. در زمان او خشکسالی سختی در سرتاسر ایران روی داد.

پیروز در جنگ با همسایگان شرقی خود، هیاطله شکست خورد . هیاطله را هونهای سفید نامیده و آنان را دارای تمدن و فرهنگ بهتری دانستهاند. هیاطله از کانسو واقع در خاک چین به سوی مغرب حرکت کرده و به تخارستان هجوم برده بودند و چنانکه گفته شد، پیروز در جنگ با ایشان شکست خورد و به اسارت ایشان درآمد. پیروز وعده داد که مبلغی برای آزادی خود بپردازد و پسرش کواذ (قباد) را به گروگان بدهد و از مرز تعیین شده تجاوز نکند.

کواذ، دو سال به حالت گروگان نزد هیاطله ماند تا آنکه مبلغ جریمه از سوی پیروز پرداخته شد. پیروز این شکست را نتوانست تحمل کند و با سپاهی به کشور هیاطله حمله برد ولی شکست سختی خورد و کشته شد. دخترش به اسارت هیاطله در آمد و آنان تا مرورود و هرات را به تصرف خود درآوردند. پس از کشتهشدن پیروز، برادرش بلاش بر تخت نشست (۴۸۴م.) و او با هیاطله آشتی کرد و باجی سنگین بهایشان پرداخت. همچنین به ارمنیان امتیازات زیادی داد و دستور برچیده شدن آتشکدههای زرتشتی را در خاک ارمنستان صادر کرد.

در زمان او شاخه نسطوری از کیش مسیحی مورد قبول بیشتر مسیحیان ایران واقع شد. بلاش در سال ۴۸۸م. معزول گردید و قباد بر تخت نشست.

سلطنت قباد مصادف با انقلابی اجتماعی و سیاسی در ایران شد. مصلحی به نام «مزدک» به عدالت اجتماعی و تقسیم ثروت و املاک میان مردم تبلیغ کرد و قباد، خواه از راه میل واقعی به عدالت تبلیغی و خواه از روی مصالح سیاسی و کوتا کردن نفوذ بزرگان و اشراف، از او طرفداری کرد . این امر بر بزرگان و روحانیان زرتشتی گران آمد و به دستیاری گشنسبداد کنارنگ او را از سلطنت معزول کردند و برادرش جاماسپ (زاماسپ) را به جای او نشاندند. قباد به زندان افکنده شد. اما به دستیاری یکی از بزرگان به نام سیاوش، از زندان گریخت و نزد هیاطله رفت . پادشاه هیاطله مقدم او را گرامی داشت و سپاهی را مامور ساخت که با او به ایران بروند و او را به سلطنت برگردانند. جاماسپ تسلیم شد و قباد دوباره برتخت نشست.

رومیان که از گرفتاریهای داخلی قباد آگاه بودند از دادن مبلغ سالیانه برای حفظ معابر قفقاز خودداری کردند. قباد در جنگ با رومیان مهارت و قدرت خود را ثابت کرد و شهر تئودوزیوپولیس یا ارزروم را از رومیان گرفت و بلیزاریوس، سردار معروف رومی را شکست داد و شهر آمد را تصرف کرد. ولی جنگ با رومیان همسشه به نفع قباد نبود و سرانجام به صلح انجامید.

قباد یکی از پسرانش را به نام خسرو یکم-که بعد لقب انوشیروان یافت- ولیعهد و جانشین خود کرد . خسرو جوان به کمک بزرگان و روحانیان، مزدک و پیروان او را کشت و آشفتگیهای اجتماعی ناشی از انقلاب مزدکیان را جبران کرد. خسرو اول انوشیروان از بزرگترین پادشاهان تاریخ ایران است و او را به سبب اصلاحات داخلی و به خصوص اصلاحات مالیاتی، لقب عادل یا دادگر دادهاند. خسرو انوشیروان که در سال ۵۳۰ م. بر تخت نشسته بود، پس از اصلاحاتی در سپاه و ساختار نظامی ایران، در سال ۵۴۰ م. به خاک روم حمله برد و تا انطاکیه پیش رفت و آن شهر را به تصرف در آورد و به باد غارت داد. در بازگشت و در نزدیک تیسفون شهری ساخت که اسیران رومی را در آن جای داد و آن را «وه انتیوخ خسرو» نامید (شهر خسرو که بهتر از انطاکیهاست.) ایرانیان آن را رومگان نامیدند. امپراتور بیزانس ناچار طالب صلح شد و متعهد گردید که مبلغ گزافی به خسرو بپردازد. خسرو در بازگشت از شهرهایی که از رومیان گرفته بود، مبالغ زیادی دریافت کرد که سبب شد امپراتور از مصالحه چشم بپوشد. خسرو به متصرفات رومیان در کنار دریای سیاه حمله برد و شهرهای «لازیکا» و «پترا» را به تصرف درآورد. حملات بلیزاریوس، سردار قیصر به نصیبین بی نتیجه ماند. پس از صلحها و نبردهایی چند، سرانجام در سال ۵۶۱ م. صلحی پنجاه ساله میان ایران و روم منعقد شد و خسرو لازیکا را به رومیان بازپسداد. در مقابل، رومیان نیز متعهد شدند که سالانه مبلغی طلا به ایران بپردازند.

در شرق و شمال شرق، خسرو با خاقان ترک، که خود را به سرزمین هیاطله رسانده بود متحد گردید و این دو هیاطله را از میان برداشتند. از آن تاریخ به بعد، ترکان با ایرانیان همسایه شدند و ظاهراً «جیحون» مرز میان ایران و ترکان گردید.

سیاست خسرو در جنوب عربستان نیز به پیروزی منجر شد و دولت بیزانس به دستیاری حبشیان که به مذهب مسیحی مونوفیزیتی (یعقوبی) درآمده بودند، میخواستند بر راه بازرگانی دریایی و خشکی میان اروپا و هند مسلط شوند و دست ایرانیان را به کلی از دریای هند کوتاه کنند. در جریان حوادث، ابرهه نامی که از حبشیان بود و بر یمن مسلط شده بود، در حادثه حمله به حجاز و مکه کشته شد. این واقعه که در میان مورخان اسلامی به واقعه فیل و سال وقوع آن به «عام الفیل» معروف است، در قرآن مجید نیز مذکور است (سوره ۱۰۵) و ظاهراً تولد پیامبر مسلمانان در همین سال، یعنی حدود سال ۵۷۰ م. مسیحی اتفاق افتاد.

در سال ۵۷۲ م. خسرو اول به در خواست کمک سیف بن ذی یزن، یکی از نجیب زادگان عربستان جنوبی پاسخ داد و یک نیروی دریایی یه فرماندهی «وهرزدیلمی» برای بیرون راندن حبشیان از یمن فرستاد. أین نیرو موفق شد که حبشیان را شکست دهد و بدین ترتیب عربستان جنوبی زیر نفوذ دولت ایران قرار گرفت.

بر سر ارمنستان هم جنگهایی میان ایران و روم درگرفت که نتیجه نهایی آن، پیروزی خسرو بود. او پس از ۴۸ سال سلطنت، در سال ۵۷۹ م. درگذشت. اگر چه وسعت تصرفات او به پای تصرفات زمان شاپور اول و شاپور دوم (جز در مدتی کوتاه) نرسید، ولی دوران سلطنت او دوران شکوه و اقتدار سیاسی و نظامی برای ایران بود. همچنین از لحاظ فرهنگی نیز زمان او درخشانترین دوران حکومت ساسانیان بودهاست.

پس از او پسرش هرمز چهارم برتخت نشست. او اگر چه پادشاهی عادل بود اما در سیاست ناتوان بود و به همین سبب، سردار نامدار خود معروف به بهرام چوبین را که در جنگهای متعدد در شرق و غرب فاتح شده بود، بر اثر شکستی از کار بر کنار کرد. البته این امر خود موجب عصیان این سردار بزرگ گردید. درباریان و روحانیان نیز از هرمز دل خوشی نداشتند و همه این امور سبب گرفتاری و مرگ او گردید. پس از او، پسرش خسرو دوم معروف به «خسرو پرویز» به سلطنت رسید. لازم به ذکر است که این سلطنت گرچه درخشندگیهای چندی داشت، اما مایه ضعف و علت اصلی سقوط دولت ساسانی نیز بود. بهرام چوبین مصمم شد که به تیسفون برود و خسرو را از سلطنت بردارد.

پس از حوادث چند، خسرو به موریقیوس امپراتور بیزانس پناه برد و در ازای پس دادن بعضی از شهرها از او یاری خواست. موریقیوس او را با سپاهی یاری کرد و خسرو توانست با این سپاه، بهرام را شکست دهد. بهرام نزد خاقان ترک گریخت و در آنجا به تحریک خسرو، پس از مدتی کشته شد. بسطام، دایی خسرو نیز که در گرفتاری هرمز و پدر خسرو دست داشت سر به شورش نهاد و در ری اعلام استقلال کرد. همچنین به نام خود سکه زد ولی پس از ده سال مقاومت به دست یکی از هیاطله کشته شد. در بیزانس، موریقیوس امپراتور که به خسرو یاری داده بود بر اثر شورش کشته شد و فوکاس نامی، خود را امپراتور خواند. در این جریان، خسرو بهانه خوبی برای باز پس گرفتن اراضی از دست رفته به دست آورد و به ارمنستان و شام و فلسطین حمله برد. سرداران او به نام «شاهین» و «شهربراز» شکستهای پی در پی به رومیان واردآوردند و دمشق و بیت المقدس و مصر، به دست ایرانیان افتاد. در این میان، در روم مرد با کفایتی به نام هراکلیوس (هر قل) زمان امور را به دست گرفت و پس از اصطلاحات مهمی درامور نظامی کشور، روی به ایران آورد. در این حمله، ایالات از دست رفته را بازپس گرفت و دستگرد –محل اقامت خسرو- و نیز شهرهای آذربایجان را به باد غارت داد. سرانجام، بزرگان ایران بر خسرو شوریدند و او را به زندان انداختند و به دستیاری پسرش شیرویه، او را کشتند (سال ۶۲۷م.) این شکستهای پیدرپی و نیز شکست ننگین سپاهیان خسرو در ذوقار از قبایل عرب، بنیه نظامی و اقتصادی کشور را به تحلیل برد و ایران از فرد شایستهای که بتواند زمان عبور را به دست گیرد محروم ماند.

در این میان دین اسلام بهرهبری محمد در سرتاسر عربستان گسترش یافت و قبایل عرب تحت رهبری دینی و سیاسی اسلام متحد شدند. پس از مرگ محمد این عربهای مسلمان به ایران و روم حمله بردند و سرتاسر شامات و سوریه و فلسطین و مصر را از دست رومیان گرفتند. همچنین در جریان جنگ قادسیه (در سال ۶۳۶م.) شکست قطعی بر سپاه یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی (جلوس در سال ۶۳۲ م.) وارد آوردند. با مرگ یزدگرد سوم (در سال ۶۵۱ م. یا ۶۵۳ م.) در مرو، حکومت مقتدر و شکوهمند دولت ساسانی نیز به پایان رسید. دولت ایران در زمان ساسانیان از نظر نظامی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به جایگاهی رسید که در تاریخ این ملت، نظیر آن دیده نمیشود. وسعت متصرفات هخامنشیان بسیار بیشتر از ساسانیان بود ولی در برابر یونانیان (که ملتی کوچک و با سرزمینی نه چندان بزرگ بودند) نتوانست قدرت استواری نشان دهد و سرانجام مغلوب آنان شد. دولت اشکانی هم از لحاظ انسجام داخلی، آن قدرت لازم حکومتی را نداشت. ساسانیان در مدت چهارصد سال توانستند در غرب با دولتی که از لحاظ تشکیلات نظامی مقتدرترین کشورهای آن عصر بود بجنگند و بارها آن دولت را شکست دهند. این حکومت در مشرق و شمال در برابر اقوام بیابانگرد مقتدر سخت مقاومت کرد و مملکت را از غارتها و تاخت و تازهای ایشان نجات داد. از لحاظ داخلی نیز، تشکیلاتی منسجم با پایههای فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی نیرومند به وجود آورد. دانش طب و نجوم در زمان ایشان در ایران پیشرفتهای کلی کرد و موسیقی مقام والایی یافت. هنرهای دیگر نیز کم و بیش پیشرفتهایی داشتند.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
مقاله درباره سلسله ساسانیان

ساسانیان
حکومت خاندان ساسانی در ایران ، پس از انقراض دولت پارتی (اشکانی) به مدت چهار قرن دوام یافت. در تاریخ آغاز حکومت اردشیر اول ، نخستین شاهنشاه ساسانی ، میان محققان اختلاف جزئی (در حدود سه سال) است. ما در اینجا محاسبه ” نلدکه ” را بر محاسبات دیگران ترجیح و آن را ملاک قرار می دهیم . بنا به محاسبه نلد که ، نخستین سال شاهنشاهی اردشیر اول ساسانی (یعنی ، سالی که در آن به شاهنشاهی رسید) با بیست و پنجم و بیست وششم سپتامبر سال ۲۲۶ مسیحی (مطابق با سال ۵۳۸ سلوکی) آغاز می شود که سال حکومت دولت ساسانی بر سرتاسر ایران است و پایان حکومت این خاندان ، در سال ۶۵۱ یا ۶۵۲ م. است که سال کشته شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی در مشرق ایران است . بنابر این ، حکومت ساسانیان بر ایران بیش از چهار صد سال (۴۲۶ سال) ادامه داشته است .

در این چهار صد سال ، دولت ساسانی یکی از دو دولت بزرگ جهان متمدن آن روز (در آسیای غربی) بوده است که مرزهای آن در مشرق ، تا دره رود سند و پیشاورو در شمال شرقی ، گاهی تا کاشغر کشیده شده بود . در شمال غربی ، تا کوههای قفقاز و دربند در ساحل دریای خزر و گاهی هم ، تا دریای سیاه می رسید و در مغرب ، رود فرات به طور کلی مرز این دولت با حکومت روم و جانشین آن یعنی روم شرقی با بیزانس بود . البته ، گاهی این مرز خیلی فراتر از رود فرات می رفت و گاهی هم به این سوی فرات منتهی می شد ، ولی صرف نظر از کششها و فشردگیها می توان رود فرات را مرزی طبیعی میان دو دولت بیزانس و ساسانی دانست .
دولت بیزانس که در مشرق متصرفات خود با دولتی نیرومند مانند دولت ساسانی سروکار داشت و آن را قویترین خصم خود می دانست ، گرفتاریهای زیادی هم در مغرب و هم در شمال متصرفات خود به خصوص در اروپا داشت . این گرفتاریها ، مانع از می شد که دولت بیزانس همه هم و توجه خود را مصروف مرزهای شرقی خود کند و به همین سبب ، دولت ساسانی، مانند دولت اشکانی ، توانسته بود پایتخت خود را تیسفون در کنار دجله قرار دهد و از نزدیکی پایتخت به مرزهای دشمن ، بیمی نداشته باشد . دولت ساسانی هم، در مشرق و شمال مرزهای خود، گرفتاریهای زیادی داشت که گاهی به مرحله خطرناک وتهدید کننده ای می رسید . بدین گونه ، ---------- خارجی دولت ساسانی در سرتاسر این جهان قرن، در روابط با شرق و غرب خلاصه می شد. اما دولت ساسانی در این مدت خود را به حد کافی نیرومند نشان داد و توانست مملکت ایران را از آسیبهای مخرب و خطرناک نگه دارد و در داخل مملکت برای مردم ایران ، زندگی مرفه قرین با امنیت تامین کند .
این حکومت ، فرهنگی در زمینه ---------- و مملکت داری و اخلاق و روابط سالم اجتماعی و هنر به وجود آورد که پس از انقراض و اضمحلال ---------- ، اثرات خود را در نسلهای بعدی و فرهنگی اقوام مجاور، به طور بارزی نشان داد.
با اینکه دشمنان شناخته شده دولت ساسانی ، دولت متمدن بیزانس و دولتهای نیمه متمدن شمال ومشرق کشور بودند ، سقوط این دولت نه از سوی این دشمنان بلکه از جانبی بود که هرگز انتظار آن نمی رفت و آن دولتی بود که با آنکه جنبه نظامی آن از اقوام بیابان گرد بود ، ولی بنیه ---------- و اجتماعی آن برپایه بینش دینی و فکری نیرومندی بود که دولتها و دشمنان دیگر ساسانی فاقد آن بودند . دولت اسلامی که در اوایل قرن هفتم میلادی در مدینه ، تشکیل شده بود ، از جهت روحی و معنوی چنان قوی بود که تسلط آن بر ممالک مجاور ، مانند تسلط اقوام با دیه نشین و صحرانورد دیگر ، موقتی نبود، بلکه چنان عمیق بود که با همه گسستگی و ضعف ---------- و نظامی آن ، پس از دو قرن سلطه ، اثرات معنوی و فرهنگی آن هنوز هم ادامه دارد. زادگاه دولت ساسانی ، ” ایالت ” پارس بود. چنانکه معلوم است، در دولت پارتی یا اشکانی در ایالات و ولایات مختلف ایران ، حکومتهای محلی نیمه مستقلی بودند که از لحاظ ---------- خارجی ، تابع دولت مرکزی بودند که دولت سلطنتی بود و در راس آن شاهنشاه قرار داشت . در ایالت پارس نیز ، چنین حالتی وجود داشت . از این پادشاهان آن ، مانند اردشیر ، دارا ، منوچهر (در صورتهای قدیمی آن) روی آن نوشته شده و این نشان می دهد که یاد پادشاهان هخامنشی و اساطیری در میان حکام محلی زنده بوده است . وجود بناهای عظیم تخت جمشید و بناهای دیگر ، در زنده بودن خاطرات گذشته در میان فرمانروایان پارس ، به طور قطع موثر بوده است . بر روی سکه های قدیمتر ، عنوان این پادشاهان به خط آرامی ” فرترکه ” است . بر این سکه ها ، نقش پادشاه نشسته بر تخت یا ایستاده در برابر آتشگاه با درفشی که به احتمال همان درفش کاویان است دیده میشود .بنابر تاریخ طبری (که منقول از خدای نامه است) در اواخر حکومت اشکانیان ، در ایالت پارس حکام متعددی بوده اند و در ناحیه استخر ، حکومت در دست خاندان بازرنگی بوده است . در این زمان که مقارن ظهور اردشیر بوده ، مردی به نام گزهر (گوچثر ، گوی چهر) از این خاندان حکومت داشته است.
ساسان که نام خاندان ساسانی از اوست ، به گفته طبری ، صاحب (نگهدار) آتشکده استخر بوده است که به نام آتشکده ناهید یا آناهید معروف بود . در کتیبه سه زبانه کعبه زرتشت که به دستور شاپور اول – پادشاه ساسانی – نقش شده است ، ساسان عنوان ” خدا ” دارد که به معنای خدای آفریننده جهان نیست ، بلکه عنوان سلطنتی باید باشد (مانند اعلیحضرت . رجوع شود به ” میراث ایران ” ، فرای ، ص۲۰۸ و نیز کلماتی چون خانه خدا و کدخدا و در مقیاس بالاتر یعنی کشور خدا = پادشاه) . شاپور در این کتیبه خود را نیز ” خدا ” ولی پرستنده مزدا خوانده که دلیل کافی بر این است که مقصود از ” خدا ” معنای مصطلح امروزی آن نبوده است . شاپور پدرش اردشیر را نیز خدا و پرستنده ” مزدا ” و شاهنشاه ایرانیان معرفی کرده ، در حالی که خود را ” شاهنشاه ایرانیان و جز ایرانیان ” خوانده و جد خود بابک را، فقط شاه نامیده . این به آن معنی است که بابک فقط یک حاکم یا شاه محلی بوده وحکومت اردشیر از سرزمین واقعی ایرانیان تجاوز نکرده بوده است . همچنین ، فقط شاپور در این کتیبه نذورات و قربانیهایی برای ارواح خاندان و خویشان سلطنتی دستور داده ، از ساسان نام برده ولی او را ” شاه ” نخوانده . می توان از این نکته چنین استنباط کرد که آنچه در کارنامه اردشیر بابکان و در شاهنامه فردوسی آمده (درباره اینکه ساسان پدر واقعی اردشیر بوده است) به حقیقت نزدیکتر است . در این دو روایت که قسمت بیشتر آن افسانه است، ساسان از نسل شاهان کیان معرفی شده که پس از آوارگی ودربه دری پدرانش ، از هند به ایران آمده و چوپان بابک پادشاه پارس شده و بابک پس از دیدن خوابی، دختر خود را به ساسان داده و اردشیر از این ازدواج به وجود آمده و بابک او را پسر خود خوانده است. به همین سبب ، شاپور در کتیبه خود صورت رسمی را ، که اردشیر پسر بابک بوده، آورده ، اما از ساسان به عنوان جد بزرگ خود یاد نکرده است . البته بودن ساسان ازنسل کیانیان و آوارگی اجداد ساسان و چوپان او افسانه است.
بابک نیز ، بنابر روایت طبری ، منصب روحانی ریاست آتشکده آناهید را دارا بود و از زنش که رودک یا روتک نام داشت، اردشیر به وجود آمد. البته، بابک پسر دیگری هم به نام شاپور داشته که ظاهرا” بزرگتر از اردشیر بوده است . گزهر یا گوچثر ، پادشاه بازرنگی ، غلامی اخته به نام ” تیرا ” داشت که ” ارگبذ ” شهر دارابگرد بود. (ارگبذ به معنی کوتوال یا صاحب و دارنده قلعه می باشد) . بابک که هنوز شاه یا حاکم نبود ، و فقط نگهدار آتشکده استخر بود ، از گزهر خواست که تیرا فرزند او (اردشیر) راتربیت کند تا بتواند پس از او ، ارگبذ دارابگرد گردد. اردشیر پس از تیرا ارگبذ دارابگرد شد، ولی به آن اکتفا نکرد و حکومت خود را به تدریج به شهرهای مجاور بسط داد و سرانجام برخود گزهر عاصی شد و از پدرش بابک خواست تا او گزهر را بکشد . بابک ، پس از تحقق خواست اردشیر ، از اردوان ، شاهنشاه اشکانی نیز خواست که مقام گزهر و خاندان بازرنگی را به او دهد. اردوان با این کار موافقت نکرد، ولی بابک به این مخالفت وقعی ننهاد . زیرا، سلطنت اشکانی در حال ضعف بود و برای شاهنشاهی آن ، دو مدعی یکی به نام بلاش و دیگری به نام اردوان وجود داشت. در سالنامه سریانی اربل آمده است که بلاش (چهارم ) پادشاه اشکانی با پارسیان جنگید و پارسیان چندین بار شکست خوردند تا آنکه آنان با مردم ماد و پادشاهان آدیابنه و کرکوک متحد شدند و سرانجام دولت پارت را برانداختند . از این گفته برمی آید که بابک در آغاز مخالفت با اشکانیان ، از ایشان شکست خورده بود . پس از مرگ بابک ، شاپور (پسر بزرگتر او) به حکومت رسید ، ولی اودر اثر حادثه أی کشته شد واردشیر حکومت پارس را به دست آورد ومخالفان خود را در پارس یکی پس از دیگری مغلوب کرد و بعد از آن به کرمان حمله برد و پادشاه آن را که بلاش نام داشت ، دستگیر نمود . پس از آن ، یکی از پسران خود را که اردشیر نام داشت حاکم کرمان کرد و سپس ، بر سواحل خلیج فارس مسلط شد.
اردوان شاهنشاه اشکانی ، پس از شنیدن اعمال خود سرانه اردشیر ، نامه تهدید آمیزی به او نوشت و پادشاه اهواز را مامور کرد که او را دستگیر کند . پادشاه اهواز در محل اردشیر خره (از نواحی پارس) از ابر سام (فرستاده اردشیر) شکست خورد. اردشیر به اصفهان حمله کرد و پادشاه آن را که ” شاذشاپور” نام داشت ، اسیر کرد . پس از آن ، بر خوزستان و میسان (در واقع در جنوب عراق و مصب دجله و فرات) دست یافت . میسان با میشان یا مسنه و خاراکنه ، از دیرباز برای خود دولتی مستقل داشت که البته از شاهنشاه اشکانی اطاعت می کرد. تاریخ تصرف میسان یا مسنه ، در سال ۲۲۳ مسیحی بوده است . جنگ سرنوشت ساز میان اردوان و اردشیر در صحرای ” هرمزدجان ” یا ” هرمزدگان ” روی داد که موقعیت آن معلوم نیست ، ولی آن را در خوزستان دانسته اند. ” ویدن گرن ” خاور شناس سوئدی ، آن را در گلپایگان امروزی می داند . پسر اردشیر – شاپور- در جنگ با اردوان شجاعت زیادی از خود نشان داد و ” داد بنداذ ” کاتب یا وزیر اردوان را به دست خود کشت . پس از شکست قطعی اردوان ، ارمنستان و بین النهرین و ماد بزرگ با آذربایجان به دست اردشیر افتاد .
اردشیر بر تیسفون ، پایتخت دولت اشکانی ، در ساحل دجله ، دست یافت و آن را پایتخت خود قرار داد . در ساحل غربی دجله ، از دیر باز شهر سلوکیه وجود داشت که در سال ۳۱۲ پیش از میلاد به وسیله ” سلوکوس نیکاتور ” بنا شده بود و از مراکز فرهنگی و بازرگانی مشرق زمین بود . این شهر در سال ۱۶۴م. از سوی رومیان ویران گردید و به همان حال بود تا آنکه اردشیر پس از فتح تیسفون آن را از نو باز ساخت و نام آن را ” وه اردشیر ” یا ” به اردشیر ” گذاشت . همان که آن را به عربی ” بهرسیر” میخواندند و از جمله هفت شهر پایتخت ساسانیان گردید که به سریانی ” ماحوزی ” و به عربی ” مداین ” خوانده می شد. تصرف ارمنستان به دست اردشیر ، به آسانی صورت نگرفته است و بعضی می گویند: تصویری که از اردشیر و شاپور در سر راه سلماس به ارومیه بر سنگ کنده شده ، به یاد بود فتح ارمنستان به دست اردشیر بوده است . شاید ، بتوانیم این نقش را از زمان شاپور اول بدانیم نه اردشیر ، زیرا فتح نهایی ارمنستان به دست اردشیر نبوده و در زمان شاپور اتفاق افتاده است . چنانکه گفتیم ، شاپور پدر خود (اردشبر) را در کتیبه کعبه زرتشت ، ” شاهنشاه ایرانیان ” و خود را ” شاهنشاه ایرانیان و جز ایرانیان ” خوانده است . چنانکه قبلا” هم اشاره شد، شاهنشاهی اردشیر بنا بر محاسبه نلد که ۲۶ سپتامبر سال ۲۲۶م. بوده است و این ، همان سالی است که در آن اردشیر به سلطنت رسیده و مطابق است با سال ۵۳۸ سلوکی . شاید، این سال ، شکست اردوان و یا سال فتح تیسفون و پایتخت شدن آن باشد .بعضی تاریخ شکست اردوان را بنابر محاسباتی که کرده ۲۸ آوریل ۲۲۴ م. گفته اند و در این صورت ، سال ۲۲۶ م. باید سال تصرف تیسفون باشد که شاهنشاهی اردشیر در آن روز مسجل شده است . اردشیر پس از فتح ولایات غربی ، متوجه مشرق ایران شد و سیستان و گرگان و ابرشهر (نیشابور) و خوارزم و مرو و بلخ را گرفت و به پارس بازگشت . در آنجا، پادشاهان کوشان و طواران و مکران رسولانی نزد او فرستادند و اظهار انقیاد کردند . این می رساند که اردشیر به این نواحی نرفته است و چون اشکانیان را برانداخته بود ، ممالک و ایالات نیمه مستقل تابع یا با جگزار اشکانیان ، سلطنت تازه را به رسمیت شناخته اند . اردشیر در اواخر سلطنت خود ، شاپور را در حکومت شرکت داد . و این از سکه هایی که نیمتنه هر دو تن بر آنها نقش بسته است ، معلوم می شود . در تاریخ طبری به پیروی از خدای نامه ، قیام اردشیر بر اشکانیان را به سبب باز گرداندن قدرت شاهان کیانی (هخامنشی) که به دست اسکندر مقدونی بر افتاده بود و زنده کردن شکوه و جلال گذشته ایرانیان ذکره کرده است. در اینکه اردشیر از پارس ، زادگاه اصلی هخامنشیان، برخاسته بود و اینکه بناهای عظیم دوران شاهان ایران پیش از اسکندر همواره در چشم پارسیان بوده است ، شکی وجود ندارد. همچنین ، هیچ تردیدی نیست در اینکه اشکانیان را به سبب طرفداری از فرهنگ یونانی که یادگار حمله اسکندر بود ، در پارس منفور می داشتند و این از اقدامات بعدی اردشیر در تقویت آیین زرتشتی و جاه طلبیهای او در بازگرداندن سرزمینهای شاهان هخامنشی معلوم می شود . از همین رو ، اردشیر پس از استوار ساختن موقعیت خود شروع به دست اندازی به متصرفات روم شرقی در سوریه کرد و در سال ۲۳۰ م. نصیبین را گشود . رومیان در سال ۲۳۲ م. به ارمنستان و بین النهرین حمله کردند و الکساند سوروس ، سپاه اردشیر را شکست داد ، اما ، کشته شدن او در سال ۲۳۵ م. دولت روم را دچار آشفتگی کرد و اردشیر از این وضع استفاده نمود و در سال ۲۳۸ م. نصیبین و حران را از رومیان گرفت .
ظاهرا” ، در اواخر سلطنت اردشیر بود که شهر ” هتره ” یا ” الحضر” ، شهر مهمی در تکریت عراق، پس از مقاومت سختی به دست ایرانیان افتاد . بعضی ، فتح الحضر را به دست شاپور اول و آن را نتیجه خیانت دختر ضیزن (پادشاه الحضر) می دانند که عاشق شاپور شده بود . این قصه افسانه ساختگی است ، ولی حقیقتی در آن هست وآن اینکه شهر الحضر قلعه مستحکمی بوده و تصرف آن به آسانی صورت نگرفته است . اردشیر اول پس از ۱۴ سال و ده ماه سلطنت از جهان رفت و پسرش، شاپور اول به جای او بر تخت نشست (در سالی که آغاز آن سپتامبر سال ۲۴۱م. مطابق با ۵۳۸ سلوکی بود) . اردشیر ، هم سرداری بزرگ و جنگجو و فاتح بود و هم پادشاهی با کفایت و سازنده و مدبر . او مملکت پهناور ایران را تحت اداره مرکزی واحدی درآورد و شهرهای زیادی را بنا و یا باز سازی کرد ، و به نام خود نامید . وی در تامین آسایش و رفاه و نظم مملکت کوشید و آیین زرتشتی را قدرت تازه ای بخشید . همچنین ، از آنجا که اجداد و شاید خود او روحانیت داد و این معنی در استوار داشتن موقعیت او و شاهان بعدی ساسانی ، نقش مهمی داشت و موجب ثبات و پایداری آن گردید . اردشیر ، یک حکومت ملی بر پایه فرهنگ ایرانی بنا نهاد و جلو نفوذ فرهنگ یونانی را که از زمان سلوکیان و اشکانیان به تدریج در ایران راه یافته بود گرفت . به همین سبب ، در تاریخ ایران باستان یک چهره درخشان و استثنایی است و دوام حکومت ساسانی در چهار قرن ، به طور حتم نتیجه ---------- اصیل و خردمندانه اوست . او شهرهای ” اردشیر خره ” و ” رام اردشیر ” و ” ریوارد شیر ” را در ایالت پارس بنا نهاد وشهر “کرخا ” را در ” مسنا ” (میسان) بازسازی کرد و آن را ” استر آباد اردشیر ” نام نهاد . همچنین در آن منطقه ” وهشت آباد اردشیر ” را ساخت که بعدها در قرن اول هجری ، شهر ” بصره ” درجای آن ساخته شد. از شهرهای دیگری که به او نسبت می دهند ، ” هرمزداردشیر ” است در خوزستان که بعدها ” هرمشیر ” خوانده می شد و در ” بحرین ” (در قسمت ساحل شرقی عربستان) ” پسا اردشیر گ است که ” خط ” نامیده می شد و در شمال عراق ، ” نودارشیر ” یا ” حزه ” است . فتوحات بزرگ در بیرون از مرزهای ایران در زمان شاپور اول ساسانی روی داد . شاپور کارهای شاهانه خود را در کتیبه سه زبانه” کعبه زرتشت ” در نقش رستم ، جاودانی ساخته است . او پس از آنکه پدرش (اردشیر) را از نژاد خدایگان و شاهنشاه ایران خوانده ، خود را نیز پرستنده مزدا و شاهنشاه ایرانیان و غیر ایرانیان نامیده و ممالکی را که زیر تصرف او بوده چنین بر شمرده : ” ایالات پارس ، پارت ، خوزستان (سوزیانا) ، دشت میسان (مسنه) ، آسورستان (عراق) ، آدیابنه (حدیب ، نوت خشترکان یا نوداردشیر = موصل) ، عربستان (بیت عربایه ، نصیبین و نواحی مجاور آن) ، آذربایجان (آتروپاتنه) ، ارمنستان ، گرجستان ، ماخلونیا (لازیکا) ، بلاسگان (دشت مغان) تا قفقاز و دشت آلبانی (اران) و تمام سلسله جبال البرز ، ماد ، هورکانیا (گرگان) ، مرگیانه (ناحیه مرو) ، آریه (هرات) ، و ممالک ماورای آن کرمانیا (کرمان) ، سکستان (سیستان) ، تورن (طواران) ، مکران ، پارادنه (بلوچستان) ، سند و ممالک کوشان تا مقابل پشکیبور (پیشاور) و تا مرزهای کاشغر ، سغدیانه و تا شکند، و آن سوی دیگر دریا (در جنوب) عمان . شاپور می گوید : ” ما امراء وحکام همه این بلاد متعدد را با جگزار و مطیع خود ساختیم ” . پس از آن شاپور فتوحات خود را در جنگ با رومیان شرح می دهد و می گوید: پس از آنکه ما در حکومت خود مستقر شدیم ، ” گوردیان قیصر ” سپاهی از گوت ها و ژرمن ها ترتیب داد و به آسورستان (عراق) حمله کرد . در مسیخه واقع در آسورستان ، نبرد سختی در گرفت و قیصر گوردیان کشته شد و ما سپاه روم را نابود کردیم . رومیان ، فیلیپ را به قیصری برداشتند و او بر سر آشتی آمد و پانصد هزار دینار، تاوان جنگی پرداخت ، مسیخه را (که در آن پیروز شده بودیم) ” پیروز شاپور ” نام کردیم (همان انبار دوره اسلامی) . قیصر روم باز گری کرد و به ارمنستان زیان وارد ساخت ، ما هم به متصرفات او حمله بردیم و در ” باربلیسوس ” (شهر بالس) شصت هزار سرباز رومی را شکست دادیم و سوریه را به باد غارت دادیم و این شهر را از رومیان گرفتیم : آناثا (عانه) ، برثه اروپان (قربه) ، برثا اسپورک (حلبیه) ، سورا ، باربلیسوس ، هیراپولیس (منبج) ، حلب ، قنسرین، افامیه ، رفنیه ، زوگما ، اوریما ، گینداروس ، ارمناز ، قابوسیه ، انطاکیه ، خوروس ، سلوقیه ، اسکندرون ، اصلاحیه ، سنجار ، حما ، رستن ، زکویر ، دولوک ، صالحیه ، بصری ، مرعش (گرمانیکیا) ، تل بطنان ، خز ، و از کاپادوکیه : ستله و دومان و ارتانگیل و کلکیت و سوئیدا و فراآتا ، که جمعا” سی و هفت شهر با دشتهای آن می شود . در طی جنگهای سوم با روم ، هنگامی که ما به ” حران و رها ” حمله ور شده بودیم ، قیصر ” والریان ” روی به ما آورد . او از شهرهای اروپا و آسیا سپاهی جمع کرد که در حدود هفتاد هزار تن می شد . در آن سوی حران و رها جنگ بزرگی روی داد که در آن ما قیصر والریان را به دست خود اسیر و عده ای از سران سپاه و سناتورها و افسران و صاحب منصبان را در بند کردیم و آنان را به ایالت پارس بردیم. پس از آن ، سوریه و کیلیکیه و کاپادوکیه را ویران کردیم و سوزاندیم . در این جنگ ، شهرهای سمیساط ، اسکندرون ، کاتابولون ، ایاس ، مصیصه ، مالون ، آدانا ، طرسوس ، ایچل و … عین زربه ، نیکوپولیس ، انامور ، زلینون و … سلفکه ، توانا … قیصریه ، ارگلی و سیواس … و قرمان و قونیه را به تصرف در آوردیم .” (بسیاری از شهرها که نامهای امروزیشان مشکوک بود ، از قلم انداخته شد) .
پس از شاپور اول ، هرمزداول (۱۴ سپتامبر ۲۷۲ م.) و بهرام اول (۱۴ سپتامبر ۲۷۳ م.) و بهرام دوم (۱۳ سپتامبر ۲۷۶م.) و بهرام سوم ، معروف به سکانشاه (پادشاه سیستان) ، در نهم سپتامبر ۲۹۳ م. به ترتیب بر تخت نشستند . هرمزداول و بهرام اول ، هر دو پسران شاپوراول بودند و بهرام دوم ، پسر بهرام اول بود . در زمان بهرام دوم ، ” کاروس ” قیصر روم به ایران حمله کرد و تا تیسفون پیش رفت . ولی پس از مرگ قیصر ، رومیان عقب نشستند و در سال ۲۸۳ م. بنابر معاهده أی ، ارمنستان و قسمتی از بین النهرین را از ایران گرفتند .
در زمان بهرام دوم ، هرمزد (برادرش) که حاکم خراسان و لقب کوشانشاه داشت ، بر برادر عاصی شد . بهرام دوم این شورش را فرونشاند و پسر خود ، بهرام (بهرام سوم) را با عنوان سکانشاه حاکم شرق ایران کرد . در زمان بهرام اول در سال ۲۷۶ م. ، ” مانی ” موسس معروف آیین مانوی پس از محاکمه کشته شد. پوست او را کندند و با کاه پر کردند و از یکی از دروازه های شهر ” گندی شاپور ” که از بناهای شاپور اول بود ، بیاویختند .این دروازه به نام دروازه مانی معروف شد . بهرام سوم بیش از چهار ماه سلطنت نکرد و عموی پدر او ، نرسی ، پسر شاپور اول بر تخت نشست (در سال ۲۹۳ م). نرسی در جنگ با ” گالریوس ” (که از سوی دیو کلسین قیصر روم شده بود) شکست خورد و بنابر پیمان سال ۲۹۸م. پنج ناحیه از ارمنستان کوچک را به رومیان واگذار کرد.” تیرداد ” پادشاه ارمنستان و گرجستان شد و به تبعیت دولت روم در آمد . این معاهده چهل سال طول کشید تا آنکه شاپور دوم (آغاز سال سلطنت او پنجم سپتامبر سال ۳۰۹ م.) این معاهده را بر هم زد و اراضی از دست رفته را باز پس گرفت .
از نرسی کتیبه ای دو زبانه در ” پایقلی ” یا ” پایکولی ” واقع در خاک عراق به جای مانده است . در این کتیبه ، فهرستی از بزرگان که نرسی را در برابر بهرام سوم حمایت کرده وخود از شاهان تابع دولت ساسانی بوده اند آمده است ، که از جمله آنان : کوشانشاه و خوارزمشاه است که می رساند دولت ساسانی در مشرق و شمال شرقی ایران ، حکومت و اقتدار خود را حفظ کرده بود . پس از نرسی ، پسرش – هرمزد دوم – در سالی که آغاز آن هفتم سپتامبر سال ۳۰۲ م. بود بر تخت نشست . او را پادشاهی نیرومند و عادل وصف کرده اند . هرمزد ، پس از هفت سال و پنج ماه سلطنت در گذشت . بزرگان ایران ، فرزند او را که هنوز در شکم مادر بود و حدس می زدند که پسر خواهد بود به سلطنت برداشتند . او پس تولد ، به نام شاپور خوانده شد و در تاریخ به ” شاپور دوم ” معروف گردید . در ایام کودکی او قبایل عرب به ایران حمله و تا درون مملکت ایران نفوذ کردند. شاپور شایستگی خود را در همان زمان نوجوانی نشان داد و پس از آنکه خود قدرت را به دست گرفت ، نخستین کاری که انجام داد بیرون راندن عربها از ایران بود . در جنگهای نخستین با رومیان ، پیروز شد. شورش قبایل ” خیونی ” و ” سکا ” را در مشرق ایران خاموش کرد و آنان را مطیع خود ساخت .
پس از آن ، نامه تندی به قیصر روم نوشت و در آن خود را شاه شاهان و برادر آفتاب و ماه ، و از اجداد خود نیرومندتر خواند .همچنین ، از قیصر خواست تا زمینهایی را که رومیان به غدر از اجداد او گرفته بودند باز پس دهد و اگر امپراتور جواب مساعدی ندهد ، سپاهیان ایران پس از زمستان با قوای نظامی خود به روم حمله خواهند کرد . ” کنستانس ” در نامه أی که در پاسخ شاپور نوشت ، خود را فاتح خشکی و دریا و پیروز در همه وقت خواند و در خواستهای شاپور را رد کرد . همچنین ، او را به در خواستهای ناسنجیده و بیرون از حد ملامت کرد . شاپور ، جنگ با رومیان را آغاز کرد و در سال ۳۵۹ م. شهر ” آمد ” را پس از مقاومت سخت رومیان – گرفت . ژولین ، امپراتور روم ، به مقابله شاپور شتافت و در حمله هرمزد (برادر شاپور) را که به روم پناه برده بود با ارشاک سوم شاه ارمنستان به همراه خود داشت. سپاه روم تا تیسفون پیش رفتند . ژولین امپراتور روم که به سبب بازگشتش از مسیحیت به ” مرند ” معروف است ، در جنگ زخمی و کشته شد . ” یوویان ” جانشین او ناگزیر شد با شاپور صلح کند وبسیاری از اراضی را که از نرسی گرفته بودند ، باز پس دهد . شهرهای سنجار و نصیبین به تصرف ایرانیان در آمد و شاپور ، ارمنستان را نیز به دست آورد . در این میان، گوت ها به بالکان حمله ور شدند و رومیان ناچار گردیدند که در مهاهده صلحی ، قسمت اعظم ارمنستان را به ایران واگذار کنند.
شاپور ، مانند دیوکلسین امپراتور روم که استحکاماتی در سوریه و شمال عراق در برابر رومیان و عربها بنا کرد که به ” خندق شاپور ” معروف شد . در قفقاز نیز شاپور دست به ساختن استحکاماتی در برابر قبایل وحشی شمال زد و می گویند سد در بند (باب الابواب) را ابتدا شاپور آغاز کرده است . در زمان شاپور ، تعقیب و آزار و رعایای غیرزرتشتی و مخصوصا” مسیحیان و مانویان و یهودیان به شدت دنبال گردید. آذرباد پسر ماراب سپند موبد بزرگ زرتشتیان در زمان شاپور دوم بود و دین زرتشتی در زمان او قدرت و نفوذ بیشتری یافت . پس از مرگ شاپور دوم ، اردشیر دوم به سلطنت رسید که نسبت او از لحاظ اینکه برادر یا پسر شاپور بوده است ، محل تردید می باشد . جلوس او در ۱۹ اوت سال ۳۷۹ م. بود. حکومت او چهار سال طول کشید و چون او با بزرگان و نجبای دوران سرسازگاری نداشت ، از کار بر کنار شد . پس از او ، شاپور سوم از سال ۳۸۳ تا ۳۸۸ م. حکومت کرد و گویا در اثر حادثه ای کشته شد. پس از وی ، بهرام چهارم که پیش از سلطنتش به کرمانشاه معروف بود در سال ۳۸۸ م. به سلطنت رسید و حکومت او یازده سال دوام یافت . در زمان شاپور سوم یا بهرام چهارم ، ایران گرفتار جنگهایی در مشرق کشور بود . پادشاه کوشان که در بلخ استقرار داشت ، احتمالا” با خاندان اشکانی حاکم بر ارمنستان خویشاوند بود . پس از بهرام چهارم ، یزدگرد اول معروف به بزهکار در سال ۳۹۹ م. بر تخت نشست و بیست و یک سال حکومت کرد. بزهکار خواندن او به دلیل خشونت او با بزرگان و ملایمت او با رعایای مسیحی بوده است . به طور کلی ، او با پیروان ادیان دیگر رفتاری خوب داشت . می گویند او با دختری یهودی ، به نام ” شوش دخت ” که دختر راس الجالوت یهودیان بود ازدواج کرده بود . در زمان او ، مسیحیان در سلوکیه تیسفون مجمعی از اساقفه تشکیل دادند که به اختلافات میان خودشان پایان دهند . اما ، مسیحیان از حسن رفتار او سوء استفاده کردند و به بعضی از آتسکده ها آسیب رساندند و این موجب شد که یزدگرد آنان را تنبیه کند . در این زمان ، ” ارکادیوس ” امپراتور روم از او درخواست نمود که قیمومت پسرش تئودوزیوس دوم را بر عهده گیرد . یزدگرد این درخواست را پذیرفت و شخصی اخته را به نام آنتیوخوس بیزانسی فرستاد تا پس از مرگ ارکادیوس ، قیمومت تئو دوزیوس را برعهده گیرد. پس از مرگ یزدگرد اول ، پسرش بهرام پنجم معروف به ” گور” که در حیره تحت سرپرستی پادشاه لخمی تربیت شده بود و به ایران آمد و حکومت را از دست خسرو نامی که از سوی بزرگان به سلطنت رسیده بود، گرفت (سال ۴۲۰ م.) . بهرام را به شکار دوستی و عیش طلبی و معاشقه با زنان وصف کرده اند و داستانهایی از او دراین باره بر جای مانده است . او لولیان را از هند آورد تا با آواز و موسقی خود ، مردم ایران را سرگرم کنند . در زمان او تعقیب و شکنجه مسیحیان از نو شروع شد و بسیاری از این ایشان به خاک روم پناه بردند. با دخالت امپراتور و کشمکش مختصری که روی داد ، بهرام پذیرفت که فراریان مسیحی به ایران باز گردند و با ایشان خوش رفتاری شود و در عوض ، زرتشتیان ایرانی نیز در خاک روم در عبادت خود آزاد باشند . همچنین ، امپراتور روم مبلغی را برای حفظ گذرگاههای قفقاز از حمله ” هونها ” به ایران بپردازد. این مبلغ که هر ساله به ایران پرداخته می شد، در ایران به معنی باج تلقی می گردید . بهرام در جتگ با اقوام شرقی و شمالی موفق بود . این اقوام که ظاهرا” ” خیونیها ” بودند ، در کتابهای مورخان ایرانی به ” ترک ” معروف شده اند . سکه هایی به نام بهرام پنجم در بخارا به دست آمده است که دلیل نفوذ ایران در ماوراءالنهر می باشد . در زمان بهرام پنجم مجمعی از اساقفه در ایران تشکیل شد و استقلال مسیحیان ایران را از کلیسای بیزانس اعلام کرد. مرگ بهرام را در اثر شکار و فرورفتن او را در باتلاقی دانسته اند. پس از بهرام پنجم ، پسرش یزد گرد دوم در ۴۳۸ م. به سلطنت رسید و حکومت او حدود ۱۸ سال ادامه پیدا کرد . دوران سلطنت او به جنگ با اقوام شرقی که کوشانیان و به عبارت بهتر ، هفتالین یا هپطالیان یا هپطالان یا هیاطله که به جای کوشانیان در شرق و شمال ایران مستقر شده بودند ، گذشت . یزدگرد مدتی مقر خود را در نیشابور خراسان قرار داد تا امنیت شرق ایران را تامین کند . پس از آن ، به تعقیب مسیحیان در ارمنستان و غرب ایران پرداخت . پس از یزدگرد دوم ، پسر بزرگتر او هرمزد سوم بر تخت نشست . ولی ، برادرش پیروز به کمک هیاطله، سلطنت ساسانی را به دست گرفت (سال ۴۵۷ م.). پیروز ، شورش آلبانی ها را در شمال قفقاز خوابانید و بزرگان ارمنی را که در بند پدرش بودند ، آزاد کرد . در زمان او خشکسالی سختی در سرتاسر ایران روی داد. پیروزدر جنگ با همسایگان شرقی خود ، هیاطله ، شکست خورد . هیاطله را هونهای سفید نامیده و آنان را دارای تمدن و فرهنگ بهتری دانسته اند . هیاطله از ” کانسو ” واقع در خاک چین به سوی مغرب حرکت کرده و به تخارستان هجوم برده بودند و چنانکه گفته شد ، پیروز در جنگ با ایشان شکست خورد و به اسارت ایشان در آمد . پیروز وعده داد که مبلغی برای آزادی خود بپردازد و پسرش کواذ (قباد) را به گروگان بدهد و از مرز تعیین شده تجاوز نکند. کواذ ، دو سال به حالت گروگان نزد هیاطله ماند تا آنکه مبلغ جریمه از سوی پیروز پرداخته شد . پیروز این شکست را نتوانست تحمل کند و با سپاهی به کشور هیاطله حمله برد ، ولی شکست سختی خورد و کشته شد . دخترش به اسارت هیاطله در آمد و آنان تا مرورود و هرات را به تصرف خود در آوردند .
پس از کشته شدن پیروز ، برادرش بلاش بر تخت نشست (۴۸۴م.) و او با هیاطله آشتی کرد و باجی سنگین به ایشان پرداخت . همچنین به ارمنیان امتیازات زیادی داد و دستور برچیده شدن آتشکده های زرتشتی را در خاک ارمنستان صادر کرد. در زمان او ، شاخه نسطوری از کیش مسیحی مورد قبول بیشتر مسیحیان ایران واقع شد . بلاش در سال ۴۸۸م. معزول گردید و کواذ (قباد) بر تخت نشست . سلطنت کواذ مصادف با انقلابی اجتماعی و ---------- در ایران شد . مصلحی به نام ” مزدک ” به عدالت اجتماعی و تقسیم ثروت و املاک میان مردم تبلیغ کرد و کواذ ، خواه از راه میل واقعی به عدالت تبلیغی و خواه از روی مصالح ---------- و کوتا کردن نفوذ بزرگان و اشراف ، از او طرفداری کرد . این امر بر بزرگان و روحانیان زرتشتی گران آمد و به دستیاری گشنسپ داد ، کنارنگ ، او را از سلطنت معزول کردند و برادرش جاماسپ (زاماسپ) را به جای او نشاندند . کواذ به زندان افکنده شد . اما، به دستیاری یکی از بزرگان به نام سیاوش ، از زندان گریخت و نزد هیاطله رفت . پادشاه هیاطله مقدم او را گرامی داشت و سپاهی را مامور ساخت که با او به ایران بروند و او را به سلطنت برگردانند . جاما سپ تسلیم شد و کواذ دوباره برتخت نشست .

رومیان که از گرفتاریهای داخلی کواذ آگاه بودند ، از دادن مبلغ سالیانه برای حفظ معابر قفقاز خودداری کردند . کواذ در جنگ با رومیان مهارت و قدرت خود را ثابت کرد و شهر تئودوزیوپولیس یا ارزروم را از رومیان گرفت و بلیزاریوس ، سردار معروف رومی ، را شکست داد و شهر آمد را تصرف کرد . ولی ، جنگ با رومیان همسشه به نفع کواذ نبود و سرانجام به صلح انجامید . کواذ ، یکی از پسرانش را به نام خسرو (خسرو اول) ، که بعد لقب انوشیروان یافت ، ولیعهد و جانشین خود کرد . خسرو جوان به کمک بزرگان و روحانیان ، مزدک و پیروان او را کشت و آشفتگیهای اجتماعی ناشی از انقلاب مزدکیان را جبران کرد . خسرو اول انوشیروان از بزرگترین پادشاهان تاریخ ایران است و او را به سبب اصلاحات داخلی و به خصوص اصلاحات مالیاتی ، لقب عادل یا دادگر داده اند .خسرو انوشیروان که در سال ۵۳۰ م. بر تخت نشسته بود ، پس از اصلاحاتی در سپاه و ساختار نظامی ایران ، در سال ۵۴۰ م. به خاک روم حمله برد و تا انطاکیه پیش رفت و آن شهر را به تصرف در آورد و به باد غارت داد . در بازگشت شهری در نزدیک تیسفون ساخت که اسیران رومی را در آن جای داد و آن را ” وه انتیوخ خسرو ” نامید (شهر خسرو که بهتر از انطاکیه است .) ایرانیان آن را رومگان نامیدند .

امپراتور بیزانس ناچار طالب صلح شد و متعهد گردید که که مبلغ گزافی به خسرو بپردازد . خسرو در بازگشت از شهرهایی که از رومیان گرفته بود ، مبالغ زیادی دریافت کرد که سبب شد امپراتور از مصالحه چشم بپوشد. خسرو به متصرفات رومیان در کنار دریای سیاه حمله برد و شهرهای ” لازیکا ” و ” پترا ” را به تصرف در آورد . حملات بلیزاریوس ، سردار قیصر به نصیبین بی نتیجه ماند .پس از صلحها و نبردهایی چند ، سرانجام در سال ۵۶۱ م. صلحی پنجاه ساله میان ایران و روم منعقد شد و خسرو ” لازیکا “را به رومیان باز پس داد . در مقابل ، رومیان نیز متعهد شدند که سالانه مبلغی طلا به ایران بپردازند . در شرق و شمال شرق ،خسرو با خاقان ترک ، که خود را به سرزمین هیاطله رسانده بود ، متحد گردید و این دو ، هیاطله را از میان برداشتند . از آن تاریخ به بعد ، ترکان با ایرانیان همسایه شدند و ظاهرا” ، ” جیحون ” مرز میان ایران و ترکان گردید . ---------- خسرو در جنوب عربستان نیز به پیروزی منجر شد و دولت بیزانس به دستیاری حبشیان ، که به مذهب مسیحی مونوفیزیتی (یعقوبی) در آمد بودند ، می خواستند بر راه بازرگانی دریایی و خشکی میان اروپا و هند مسلط شوند و دست ایرانیان را به کلی از دریای هند کوتاه کنند . در جریان حوادث ، ابرهه نامی که از حبشیان بود و بر یمن مسلط شده بود ، در حادثه حمله به حجاز و مکه کشته شد. این واقعه که در میان مورخان اسلامی به واقعه فیل و سال وقوع آن به ” عام الفیل ” معروف است ، در قرآن مجید نیز مذکور است (سوره ۱۰۵) و ظاهرا” تولد حضرت رسول در همین سال ، یعنی حدود سال ۵۷۰ م. مسیحی ، اتفاق افتاد . در سال ۵۷۲ م. خسرو اول به در خواست کمک سیف بن ذی یزن ، یکی از نجیب زادگان عربستان جنوبی پاسخ داد و یک نیروی دریایی یه فرماندهی ” وهرزدیلمی ” برای بیرون راندن حبشیان از یمن فرستاد . أین نیرو موفق شد که حبشیان را شکست دهد و بدین ترتیب ، عربستان جنوبی زیر نفوذ دولت ایران قرار گرفت . بر سر ارمنستان هم جنگهایی میان ایران و روم در گرفت که نتیجه نهایی آن ، پیروزی خسرو بود . او پس از ۴۸ سال سلطنت ، در سال ۵۷۹ م. در گذشت . اگر چه وسعت تصرفات او به پای تصرفات زمان شاپور اول و شاپور دوم (جز در مدتی کوتاه) نرسید ، ولی دوران سلطنت او دوران شکوه واقتدار ---------- و نظامی برای ایران بود . همچنین ، از لحاظ فرهنگی نیز زمان او درخشانترین دوران حکومت ساسانیان بوده است . پس از او ، پسرش هرمزد چهارم برتخت نشست . او اگر چه پادشاهی عادل بود، اما در ---------- ناتوان بود و به همین سبب ، سردار نامدار خود معروف به ” بهرام چوبین ” را که در جنگهای متعدد در شرق و غرب فاتح شده بود ، بر اثر شکستی از کار بر کنار کرد . البته ، این امر خود موجب عصیان این سردار بزرگ گردید . در باریان و روحانیان نیز از هرمزد دل خوشی نداشتند و همه این امور سبب گرفتاری و مرگ او گردید .پس از او ، پسرش خسرو دوم معروف به ” خسرو پرویز ” به سلطنت رسید . البته ، لازم به ذکر است که این سلطنت گرچه درخشندگیهای چندی داشت ، اما مایه ضعف و علت اصلی سقوط دولت ساسانی نیز بود . بهرام چوبین مصمم شد که به تیسفون برود و خسرو را ازسلطنت بردارد . پس از حوادث چند ، خسرو به ” موریقیوس ” امپراتور بیزانس پناه برد و در ازای پس دادن بعضی از شهرها ، از او یاری خواست . موریقیوس او را با سپاهی یاری کرد و خسرو توانست با این سپاه ، بهرام را شکست دهد . بهرام نزد خاقان ترک گریخت و در آنجا به تحریک خسرو ، پس از مدتی ، کشته شد . بسطام ، دایی خسرو نیز که در گرفتاری هرمزد و پدر خسرو دست داشت سر به شورش نهاد و در ری اعلام استقلال کرد . همچنین ، به نام خود سکه زد ولی پس از ده سال مقاومت به دست یکی از هیاطله کشته شد . در بیزانس ، موریقیوس امپراتور که به خسرو یاری داده بود بر اثر شورش کشته شد و ” فوکاس ” نامی ، خود را امپراتور خواند. در این جریان ، خسرو بهانه خوبی برای باز پس گرفتن اراضی از دست رفته به دست آورد و به ارمنستان و شام و فلسطین حمله برد . سرداران او به نام ” شاهین ” و ” شهربراز ” شکستهای پی در پی به رومیان واردآوردند و دمشق و بیت المقدس و مصر ، به دست ایرانیان افتاد . در این میان ، در روم مرد با کفایتی به نام ” هراکلیوس ” (هر قل) زمان امور را به دست گرفت و پس از اصطلاحات مهمی درامور نظامی کشور ، روی به ایران آورد . در این حمله ، ایالات از دست رفته راباز پس گرفت و دستگرد – محل اقامت خسرو- و نیز شهرهای آذربایجان را به باد غارت داد . سرانجام ، بزرگان ایران بر خسرو شوریدند و او را به زندان انداختند و به دستیاری پسرش شیرویه ، او را کشتند (سال ۶۲۷م.) این شکستهای پی در پی و نیز شکست ننگین سپاهیان خسرو در ” ذوقار” از قبایل عرب ، بنیه نظامی و اقتصادی کشور را به تحلیل برد و ایران از فرد شایسته ای که بتواند زمان عبور را به دست گیرد محروم ماند . در این میان دین اسلام ، به رهبری حضرت رسول اکرم (ص) در سرتاسر عربستان گسترش یافت و قبایل عرب تحت رهبری دینی و ---------- اسلام ، متحد گردیدند . پس از وفات حضرت محمد (ص) این عربهای مسلمان به ایران و روم حمله بردند و سرتاسر شامات و سوریه و فلسطین و مصر را از دست رومیان گرفتند . همچنین در جریان جنگ قادسیه (در سال ۶۳۶م.) شکست قطعی بر سپاه یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی (جلوس در سال ۶۳۲ م.) وارد آوردند .

با مرگ یزدگرد سوم (در سال ۶۵۱ م. یا ۶۵۳ م.) در مرو ، حکومت مقتدر و شکوهمند دولت ساسانی نیز به پایان رسید . دولت ایران در زمان ساسانیان از نظر نظامی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به جایگاهی رسید که در تاریخ این ملت ، نظیر آن دیده نمی شود. وسعت متصرفات هخامنشیان ، بسیار بیشتر از ساسانیان بود ولی در برابر یونانیان (که ملتی کوچک و با سرزمینی نه چندان بزرگ بودند) نتوانست قدرت استواری نشان دهد و سرانجام ، مغلوب آنان شد. دولت اشکانی هم از لحاظ انسجام داخلی ، آن قدرت لازم حکومتی را نداشت . ساسانیان ، در مدت چهارصد سال توانستند در غرب با دولتی که از لحاظ تشکیلات نظامی مقتدرترین کشورهای آن عصر بود ، بجنگند و بارها آن دولت را شکست دهند . این حکومت ، در مشرق و شمال در برابر اقوام بیابان گرد مقتدر سخت مقاومت کرد و مملکت را از غارتها و تاخت و تازهای ایشان ، نجات داد . از لحاظ داخلی نیز ، تسکیلاتی منسجم با پایه های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی نیرومند به وجود آورد . دانش طب و نجوم در زمان ایشان در ایران پیشرفتهای کلی کرد و موسیقی مقام والایی یافت . هنرهای دیگر نیز ، کم و بیش پیشرفتهایی داشتند . به هر حال دولت ساسانی از پدیده های مهم دنیای قدیم است که همه مورخان به اهمیت آن روز به روز بیشتر آگـاهـی پـیـدا می کـنـند.

منبع :

http://www.parsianforum.com/showthread.php/112821-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندچنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدمرقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه راکسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد استچو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانهکه این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
 
شعری ازحافظ
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

ا ما به‌عنوان پدر يا مادر حاضر هستيم كودكان و نوجوانان ما پاسخ سوال‌هايشان را از ما بخواهند يا ترجيح مي‌دهيم آنها از طريق دوستان خود يا به‌طور تصادفي و از طريق كتاب‌ها و فيلم‌هايي كه بعضا هم نامناسب …

در زمان های گذشته، بسیاری از نوجوانان و جوانان معمولا اوقاتی از شبانه روز خود را در مزارع، کارگاه یا کارخانه مشغول به کار بودند و از طریق کارفرمایان و همکاران خود اطلاعاتی به دست می آوردند و پاسخ برخی پرسش های خصوصی خود را می یافتند. امروزه به دلیل تغییر شرایط زندگی و نیز به دلیل کمبود وقت و مشغله کاری والدین، بیشتر پدرومادرها نمی توانند به پرسش های نوجوانان خود پاسخ دهند.

دکتر محسن فراهانی فرمهینی، روان شناس تربیتی کودکان درباره آداب تربیت جنسی کودکان در این باره توضیح می دهد :آقای دکتر! به نظر شما اصلا چرا باید درباره موضوعاتی این قدر سخت و حساس با بچه ها حرف زد؟ چرا اجازه ندهیم وقتی خودشان بزرگ شدند و ازدواج کردند، با این مسایل مواجه شوند؟ شاید اگر بلافاصله بعد از وارد شدن بچه ها، از دنیای کودکی به دنیایی که مسایل جنسی در آن معنی دارد، یعنی دوران بلوغ و بعد از آن، فرد ازدواج می کرد و امکان این را پیدا می کرد که غرایزش را به نحو صحیح و مشروع برآورده کند، می توانستیم صبر کنیم و آموزش را از همان زمان شروع کنیم اما در شرایط فعلی، بین بلوغ و ازدواج فرد فاصله طولانی، گاه حتی تا 20 سال، وجود دارد. در این فاصله هم این فرد در برابر انواع و اقسام تحریک کننده ها قرار دارد. تلویزیون، ماهواره و اینترنت، از ویژگی های عصری است که در آن زندگی می کنیم و به نظر می رسد باید آگاهی و تربیت جنسی را از طریق صحیح به فرزندان منتقل کنیم. تهاجم فرهنگی را هم باید در نظر گرفت. بعضی رسانه ها با نشانه گرفتن یکی از دل مشغولی های نوجوانان وارد می شوند و اطلاعات زیادی در اختیار آنها قرار می دهند که ممکن است باعث انحراف جنسی آنها شود. به همین علت هدایت جنسی، طبق آموزه های اسلام، موضوع مهمی است. اگر راهنمایی های لازم از سوی پدر و مادر انجام نشود، ممکن است فرزند ما در دام کسانی بیفتد که اطلاعات غلط و بی حد و حصر در اختیارش قرار می دهند و دچار انحراف جنسی شود.

پس شما معتقدید که باید آموزش مسایل جنسی را از کودکی شروع کرد. خب، چه سنی برای شروع مناسب تر است؟ آموزش در تمام مراحل سنی باید صورت بگیرد. به سن خاصی نمی شود اشاره کرد. از دوران پیش از دبستان، دبستان، دوران بلوغ، جوانی، میانسالی و حتی سالمندی این آموزش ها لازم است. البته شکل آن در هر دوره متفاوت است.

یعنی با کودک پیش دبستانی هم می شود درباره مسایل جنسی صحبت کرد؟ بله، ولی با در نظر گرفتن درک و فهم کودک در این سن و همین طور ویژگی های روحی اش. باید توجه داشته باشیم که در این سن آنها نیاز دارند چه مسایلی بیاموزند. به طور کلی شکل گیری هویت جنسی و اینکه فرد دختر و پسر بودن خودش را قبول کند، در این سن اتفاق می افتد. دوم اینکه در این سن باید حواس مان باشد که از بیداری زودرس جنسی کودک پیشگیری کنیم.در سنین دیگر، چه طور؟ سه تا چهار سالگی به بعد، سن سوال کردن است و یک طیف سوالات بچه ها همین سوالات جنسی است. البته این سوالات جنسی ناشی از کنجاوی، جلب توجه و وقت گذراندن است. در این سن بچه ها اصرار دارند بدن شان را محرمانه نگه دارند و از لخت بودن احساس شرم می کنند. لازم است پدر و مادر این حالت را تقویت کنند که فرزندشان در سنین بالاتر به «بی پروایی جنسی» کشیده نشود. سن 5 تا 6 سالگی سنی است که هورمون های جنسی خیلی کم ترشح می شوند. در این سن به سوالات بچه ها باید کوتاه اما صحیح، پاسخ داده شود. در سن 7 سالگی، پسرها نسبت به دخترها ابراز علاقه می کنند اما این علاقه صرفا جنبه دوستی دارد نه جنسی و نباید نگران باشید؛ اگر چه بازهم ارتباط شان باید کنترل شده باشد.در زمان بلوغ باید راجع به مسایل جنسی و بهداشت بلوغ بی پرده تر صحبت کرد. درست است؟ در این سن آموزش باید چه طور باشد؟این، سوال خیلی از خانواده هاست. آنها احساس می کنند وقتی فرزندشان بالغ می شود، خودشان بیشتر دستپاچه می شوند. نمی دانند چه طور درباره این مسایل باید سرصحبت را باز کنند. آموزش زود رس و شتاب زده مسایل جنسی به کودکان می تواند به اندازه آموزش های با تاخیر و پنهان سازی، آسیب زا باشد. آموزش های جنسی باید به تدریج، زمان بندی شده، متعادل و متناسب با ویژگی های سنی و با لحاظ حرمت و احترام و همچنین پرهیز از افراط و تفریط داده شود.ارایه تربیت جنسی دو شکل دارد. یک شکل مستقیم که مستقیما اطلاعات جنسی را در اختیار بچه ها قرار می دهیم، به ویژه مسایلی که در ارتباط با وظایف شرعی زمان بلوغ است. گاهی وقت ها این آموزش ها شکل غیرمستقیم دارد که ممکن است مناسب تر هم باشد.

گاهی اوقات بچه ها سوال هایی می پرسند که ما غافلگیر می شویم. نمی دانیم چه طور باید جواب بدهیم. گاهی این سوالات را نشنیده می گیریم. شما این را قبول دارید؟ اگر نه، بفرمایید که به عنوان یک پدر یا مادر، به این سوالات چه طور باید پاسخ بدهیم؟ در پاسخ به سوالات جنسی کودکان قبل از بلوغ باید یک سری مسایل مورد توجه قرار بگیرد: اول اینکه وقتی با این سوال مواجه شدیم، باید به خودمان مسلط باشیم و از نگرانی و شرم دچار لکنت نشویم.

دوم اینکه باید شنونده خوبی باشیم و اجازه بدهیم کودک سوال اش را کامل بپرسد. موقع جواب دادن هم نباید جواب های ما با شوخی و مسخرگی همراه باشد و نباید دروغ گفته شود.مثلا بعضی پدر و مادرها به فرزندشان می گویند ما تو را خریدیم! این اطلاعات غلط باعث می شود بچه ها وقتی کمی بزرگ تر شدند، به پدر و مادرشان بی اعتماد شوند.پس پاسخ ها باید درست باشد و بر مبنای خرافه ها نباشد. آموزش باید تدریجی باشد. لازم نیست همه اطلاعات را یک جا در اختیار کودک قرار دهند و باید از شرح و بسط بی مورد پرهیز کنند. همان طور که اشاره شد آموزش باید متناسب با سن و درک کودک و به زبان ساده و قابل فهم باشد. در سنین دبستان و پیش از دبستان پاسخ ها اگر غیرمستقیم باشد، بهتر است. در ضمن اگر سوالی را اشتباه پاسخ دادیم، باید به اشتباه مان اقرار کنیم و اطلاعات درست را در اختیار آنها قرار دهیم.

خیلی از والدین هستند که نه این اطلاعات را دارند و نه از این شیوه ها خبر دارند. از کجا باید چیزهایی شبیه به اینها را یاد بگیرند؟ مساله فقط کمبود اطلاعات و دانش پدر و مادرها در این باره نیست. دریک تحقیق که چند سال قبل انجام دادیم، از پدر و مادرها پرسیدیم که چرا شما آموزش های جنسی به فرزندتان نمی دهید، پاسخ ها متفاوت بود. عده ای می گفتند حیا مانع می شود. گروه دیگری می گفتند ما می خواهیم این اطلاعات را بدهیم اما خودمان هم نمی دانیم چه طور این کار را انجام بدهیم. گروه دیگر هم از پیامدهای منفی این اطلاعات هراس داشتند. پس موانع این عدم آموزش، فراوان است. اما اگر مساله کمبود آموزش باشد، این اطلاعات باید از طریق رسانه های جمعی، انجمن اولیا و مربیان، کارگاه های آموزشی که در دیگر کشورها تحت عنوان آموزش های شهروندی سازمان های غیردولتی این کار را انجام می دهند اما باید درست گفته شود و حساسیت ایجاد نشود.

والدینی هم هستند که این اطلاعات را ندارند و می گویند ما که از این شیوه ها بلد نیستیم؛ بچه خودش بزرگ می شود و کم کم چشم و گوش اش باز می شود! این چه اشکالی دارد؟ اگر آموزش های لازم در سن مناسب به فرزندان داده نشود، ممکن است آنها در سن بالا از منابع دیگر این اطلاعات را به شکل نادرست و بی حد و حصر به دست بیاورند. در یک تحقیق که انجام داده ایم از نوجوانان اول دبیرستان پرسیدیم اطلاعات جنسی را از کجا به دست می آورید. در پاسخ 44 درصد دوستان، 20 درصد کتاب، 13 درصد والدین، 11 درصد معلم ها و 9 درصد رسانه های مختلف مانند ماهواره و اینترنت را منبع کسب اطلاعات جنسی معرفی کردند.

خب، این چه اشکالی دارد؟ این آمارها نشان می دهد والدین، مدارس و معلم ها نتوانسته اند نقش خود را به خوبی انجام دهند. فراموش نکنید که کسب اطلاع از دوستان، به ویژه اگر این دوستان اختلاف سنی داشته باشند، خیلی خطرناک و نامناسب است.ممکن است با تجربه کردن علایم بلوغ که اطلاعی از آن ندارند، دچار سردرگمی و افسردگی شوند، حتی در موارد کمی این حالت به خودکشی منجر شده است.نتیجه یک تحقیق هم نشان داده 36 درصد دختران و 11 درصد پسران از وقوع بلوغ شان شوکه شده و به شدت دچار سردرگمی می شوند.

بعضی خانواده ها تصور می کنند آموزش مسایل جنسی به فرزندان باعث می شود آنها به اصطلاح، چشم و گوش شان باز شود یا اینکه اگر پدر و مادر درباره این مسایل با فرزندان شان حرف بزنند، حرمت بین آنها شکسته می شود. نظر شما چیست؟ من هم موافق ام که موضوع، موضوع بسیار حساس و ظریفی است اما معتقدم اگر در ارایه آموزش های جنسی به فرزندان عفت کلام را رعایت کرده و حرمت ها را حفظ کنیم و اطلاعات را به شکل غیرمستقیم ارایه دهیم، این مشکل پیش نمی آید.در بحث آموزش های جنسی رعایت عفت و حیا خیلی مهم است. میزانی از شرم و حیا لازم است اما نباید مانع از این شود که ما اطلاع جنسی به فرزندان مان ندهیم. باید توجه داشت در طرح مسایل جنسی از به کارگیری کلمات سبک و زشت پرهیز کنیم. زیاده گویی نکنیم و به حواشی نپردازیم. ضمن اینکه باید توجه داشته باشیم که فرزندان ما بیشتر از اعمال ما می آموزند تا از گفتار.

منظورتان چیست؟ببینید؛ مراقبت والدین در رابطه با تربیت جنسی دو بعد دارد، یکی در رابطه با خودشان و دیگری در رابطه با فرزندان، مراقبت های والدین در مورد اعمال خودشان این است که در مناسبات جنسی شان نهایت دقت را داشته باشند و دور از چشم فرزندان باشد. در متون دینی ما آمده که از شش سالگی اتاق خواب کودک را جدا کنند. همچنین بچه ها را عادت دهند که وقتی وارد اتاق آنها می شوند، در بزنند. مراقب شوخی هایشان باشند. شوخی ها ممکن است خیلی از اطلاعات را به شکل غیرمستقیم به فرزندان بدهد.اما مراقبت های والدین در رفتار با فرزندان، شامل موارد زیادی می شود. از جمله شستشو و تطهیر در سنین پیش از دبستان که باید مراقب باشند تحریک صورت نگیرد.

در آموزه های دینی ما آمده که وظیفه استحمام پسر بعد از سه سالگی به عهده پدر است. پوشش و لباس مناسب هم برای بچه ها مهم است. لباس های تحریک کننده، چسبان و تنگ برای بچه ها مناسب نیست. در بازی ها محدوده سنی رعایت شود و بچه ها با افراد غیرهم جنسی که با آنها تفاوت سنی مشهود دارند، بازی نکنند والدین باید در روابط و معاشرت ها، نوازش ها و در ایجاد عادات صحیح در بچه ها دقت داشته باشند. اینها ریزه کاری هایی است که والدین باید در رفتار خود با بچه ها به آن دقت کنند چون آموزش در بطن همین رفتارها اتفاق می افتد.این طور که می گویید وظایف پدر و مادرها در این حوزه، خیلی زیاد می شود. البته سخت است ولی به هر حال وظیفه است. بعضی پدر و مادرها در تغذیه و سلامت فرزندشان خیلی دقت می کنند اما تصور می کنند آموزش های جنسی وظیفه آنها نیست. توجیه آنها هم این است که موضوع سخت و حساسی است اما از والدین که بگذریم، تربیت جنسی در درجه بعد وظیفه مدرسه، نظام آموزشی و جامعه هم هست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
دردسری برای همه پدر و مادر‌ها
سوالات جنسی کودکان را چه کار کنیم؟!
سن مناسب برای آگاه کردن کودک از مسائل جنسی زمانی است که او سوال می‌کند. وقتی کودک با تعجب می‌پرسد که بچه از کجا می‌آید، نباید به او گفته شود از انباری! راهکارهای چگونگی پاسخ درست به پرسش‌های کودکان در این زمینه را دکتر کتایون خوشابی، فوق تخصص روان‎پزشکی کودکان در اختیار شما قرار می‌دهد.
پرسش و کنجکاوی جزو جدا نشدنی کودکان است. هر چیزی در این دنیا می‌تواند علامت سوالی برای آن‌ها باشد. کودکان به‌طور طبیعی کنجکاو هستند زیرا هرچه در این دنیا می‌بینند برای آن‌ها جالب و تازه است. این پرسش‌ها از مسائل ساده و کم‌اهمیت آغاز می‌شود و به‌تدریج به سوال‌های پیچیده منتهی می‌شود. به‌عنوان مثال بسیاری از کودکان درباره مسائل جنسی از والدین و اطرافیان می‌پرسند. در پاسخ به این قبیل سوال‌های کودکان، همان‌طور که دلیلی وجود ندارد والدین نتوانند سوالات آن‌ها را صادقانه جواب دهند، دلیلی هم وجود ندارد برای جواب دادن به این قبیل سوال‌ها وارد جزئیات شوند. سن مناسب برای آگاه کردن کودک از مسائل جنسی زمانی است که او سوال می‌کند. وقتی کودک با تعجب می‌پرسد که بچه از کجا می‌آید، نباید به او گفته شود از انباری! راهکارهای چگونگی پاسخ درست به پرسش‌های کودکان در این زمینه را دکتر کتایون خوشابی، فوق تخصص روان‎پزشکی کودکان در اختیار شما قرار می‌دهد.

 از چه سنی آغاز می‌شود؟
 سنین ۳ تا ۵ سالگی به بعد سن سوال‌کردن است و بخشی از پرسش‌های کودکان نیز در مورد مسائل جنسی است. از حدود ۵ سالگی به بعد ممکن است کنجکاوی‌های جنسی به‌گونه‌ای دیگر در میان کودکان دیده شود.

به‌عنوان مثال پسر بچه‌ای که مادر خود را در حال عوض کردن لباس می‌بیند، می‌خواهد او را نگاه کند اما پدر و مادر باید پوشش مناسب را در منزل و هنگام استحمام فرزندشان داشته باشند. پس مسئله مهم این است که پدر و مادر هنگام استحمام فرزند جنس مخالفشان پوشش مناسب را حفظ کنند. در آموزه‌های دینی ما هم آمده است که وظیفه استحمام پسر بعد از ۳ سالگی به‌عهده پدر است. این موارد جزئیاتی است که والدین باید در رفتار خود با فرزندانشان به آن‌ها دقت کنند.

 کودکان را بی‌اعتماد نکنیم
در بعضی از موارد کودکان سوال‌هایی می‌پرسند که پدر و مادر فکر می‌کنند مناسب سنشان نیست و نمی‌دانند چگونه باید به این پرسش‌ها جواب دهند. در اینگونه مواقع نباید به هیچ عنوان به کودک دروغ گفته شود. اگر پدر و مادر نمی‌دانند که چه جوابی بدهند، باید جواب را به تعویق بیندازند و مثلا بگویند «هر وقت بزرگ‌تر شدی من برایت توضیح می‌دهم»، «وقتی به مدرسه رفتی من جواب تو را خواهم داد.» در واقع به تعویق انداختن و فرصت گرفتن بهترین کاری است که والدین می‌توانند انجام دهند. نباید اطلاعات اشتباه به کودک داده شود. با دروغ گفتن نه تنها کنجکاوی کودک تامین نمی‌شود بلکه اگر چیزی به کودک گفته شود و او متوجه دروغ والدین شود، کنجکاویش بیشتر هم خواهد شد. مثلا برخی پدر و مادر‌ها به فرزندشان می‌گویند «ما تو را خریدیم» همین اطلاعات غلط باعث بی‌اعتمادی کودک به والدین می‌شود. مهم آن است که والدین در برابر این نوع پرسش‌ها به‌خود مسلط باشند و ضمن آن‌که شنونده خوبی هستند به کودک اجازه دهند سوال را کامل بپرسد. باید توجه داشت، اگر والدین به‌عنوان نزدیک‌ترین افراد به کودکان مورد اعتماد آن‌ها نباشند، به کودکان یاد می‌دهند نسبت به سایرین هم احساس بدبینی و منفی‌گرایی پیدا کنند. به این ترتیب کودکان کم‌کم می‌آموزند به هیچ کس اعتماد نکنند که این ممکن است تبعات بدی را در آینده برای آن‌ها به‌وجود آورد.

 کودکان منحرف هستند؟
صرف کنجکاوی کودک نباید پدر و مادر را دچار این خطا کند که کودکشان انحرافی دارد. کودکان پاک هستند و به هیچ‌عنوان مسائل انحراف جنسی در مورد آن‌ها مطرح نیست. کودکان کنجکاوی‌های طبیعی دارندکه باید در حد سنشان به آن‌ها پاسخ داده شود. بنابراین نباید این طور تصور کرد که با این پرسش‌ها کودک دچار انحراف‌های جنسی است.

باید مراقب بود وقتی بچه‌ها با هم هستند بازی‌های نامتعارف با یکدیگر انجام ندهند. بچه‌ها از ۵ سالگی و به‌دنبال‌‌ همان کنجکاوی هستند. بنابراین والدین باید مراقب باشند این قبیل بازی‌ها انجام نشود چون اگر بچه‌ها از این بازی‌ها لذت ببرند، مرتب آن را تکرار می‌کنند. پیشگیری همیشه مقدم بر درمان است به همین دلیل والدین باید تلاش کنند بچه‌ها را در سنین پایین و حتی در سنین بالا با هم تنها نگذارند و مراقب بازی‌هایشان باشند. ‌اگر کودکان در اتاق هستند حتی درصورت هم‌جنس و هم‌سن بودن یا بزرگ‌تر بودن بهتر است در اتاق را نبندند و والدین مرتب باید به آن‌ها سر بزنند. این نکته مهمی است که از رواج بازی‌های نامتعارف در میان کودکان پیشگیری می‌کند. درصورتی که کودکان با خواهر و برادر یا سایر هم‌بازی‌های خودشان این قبیل بازی‌های جنسی را کنند، باید به‌شدت در این زمینه با کودک برخورد شود تا دوباره تکرار نکند.

 اگر جواب را ندانستیم، چه کنیم؟
بهتر است اول مشخص شود که آیا والدین به راستی جواب را نمی‌دانند یا حجب و حیا یا ناآگاهی از نحوه پاسخ مانع از ارائه جواب می‌شود. در صورتی که والدین به درستی جواب سوالی را ندانند باید به کودک بگویند سعی می‌کنند جواب این سوال را پیدا کنند و اگر جواب سوالی را نباید داد باید گفته شود: «فعلا برای سن تو زود است و هروقت بزرگ‌تر شدی درباره این مسائل با هم صحبت می‌کنیم.» ولی برای بزرگ‌تر شدن باید یک زمان مشخص را برای کودک اعلام و‌تعیین شود.

 بهترین فرد برای پاسخگویی؟
پدر و مادر اصلح‌ترین افراد برای پاسخگویی به پرسش‌های کودکان هستند. مگر این‌که کودک سوال‌های تخصصی داشته باشد که در این صورت والدین می‌توانند به کودک بگویند: «وقتی پیش دکتر رفتیم می‌توانی سوال‌های خود را مطرح کنی» و «من می‌توانم از پزشک خودت بخواهم توضیح لازم را به تو بدهد.» ولی معمولا کودکان این قبیل پرسش‌ها را با پزشکشان مطرح نمی‌کنند و اغلب از پدر و مادر‌ها می‌پرسند. مثلا خیلی از اوقات این سوال برای آن‌ها مطرح می‌شود که نوزاد از کجا و چطور به دنیا می‌آید که توصیه می‌شود با توجه به سن کودک به این پرسش پاسخ داده شود. لازم نیست والدین وارد مسائل جنسی شوند. آن‌ها می‌توانند فقط راجع‌ به مسائل علمی صحبت کنند. حتی به کار بردن کلماتی مانند اسپرم و تخمک مشکلی برای کودک ایجاد نمی‌کند چون این قبیل مسائل علمی بوده و مربوط به آناتومی بدن هستند.

 چشم و گوشش باز می‌شود؟
بچه‌ها ممکن است از طریق دوستان، اطرافیان یا از منابع دیگر اطلاعات نادرست دریافت کنند. با توجه به این‌که در حال حاضر در عصر انفجار اطلاعات قرار داریم و بچه‌ها به راحتی می‌توانند بیشترین اطلاعات را در هر زمینه‌ای به دست بیاورند و دیگر مانند گذشته تنها والدین منبع اطلاعات نیستند؛ بهتر است خانواده و والدین هم بنا بر پیشرفت زمان جلو روند و براساس سن کودک اطلاعات اولیه را در اختیار کودک قرار دهند. این‌که والدین فکر کنند درصورت دادن هرگونه اطلاعات ممکن است حرمت‌ها شکسته شود یا به‌اصطلاح چشم و گوش کودک باز شود تنها یک باور فرهنگی است. این سنین به هیچ‌عنوان زمان مناسبی برای دادن آگاهی مسئله جنسی نیست و تنها حفاظت جنسی اهمیت دارد تا کودک مورد آزار قرار نگیرد.

 چگونه امنیت کودکمان را تامین کنیم؟
اهمیت آموزش درست جنسی تا به آن حد است که کودکانی که اطلاعات درست و آگاهی مناسبی دارند، میزان آسیب‌پذیریشان کمتر است درحالی‌که بچه‌هایی که بدون آگاهی و اطلاعات بزرگ می‌شوند آسیب‌پذیری بیشتری پیدا می‌کنند و خطر سوءاستفاده جنسی در این کودکان که هیچ اطلاعاتی از مسائل جنسی ندارند، بیشتر است. البته این به آن معنا نیست که باید مسائل جنسی را به کودک آموزش داد بلکه باید تنها درباره حفاظت از خودشان به آن‌ها آموزش‌های لازم را داد. آن‌ها باید بیاموزند، به کسی اجازه ندهند به اندام‌های خصوصی آن‌ها دست بزند. معمولا کودکان درباره خصوصی بودن اندام‌های خودشان اطلاع دارند و می‌دانند کدام قسمت‌ها خصوصی به حساب می‌آید ولی درصورت ناآگاهی کودک باید حتما بعضی اندام قسمت‌های خصوصی کودک هستند و نباید بگذارند کسی به آن‌ها دست بزند. دادن این اطلاعات آموزش جنسی نیست بلکه آموزش حفاظت جنسی است. به این ترتیب کودک می‌آموزد در محیط‌های اجتماعی مانند مهدکودک و مدرسه چگونه از خودش مراقبت کند. باید به کودک آموخت اگر فردی به او نزدیک شد بلافاصله به بزرگ‌ترهای قابل اعتماد مانند پدر و مادر اطلاع دهد.

 وارد جزئیات نشوید
این نکته را فراموش نکنید که به هیچ عنوان نباید درباره جزئیات مسائل جنسی با کودک صحبت شود و کودک تنها باید درباره حفاظت جنسی بداند. حتی در مورد بقل کردن کودک که در فرهنگ ما بسیار متداول است نباید اجازه داد افراد غریبه‌ کودک را بغل کنند چون ممکن است همه آن‌ها نیت خیر نداشته باشند. کودک در سنین بالا‌تر لمس خوب و لمس بد را تشخیص می‌دهد و اگر احساس بدی از لمس پیدا کند نباید اجازه دهد این لمس صورت بگیرد.

 هنگام بلوغ کودک را تنها نگذاریم
همان‌گونه که در شرع مقدس اسلام آمده مسائل مربوط به بلوغ باید توسط والد جنس موافق گفته شود از یک سو مادران باید در مورد دوران بلوغ و تغییرات دوران بلوغ با دختران صحبت کنند و از سوی دیگر هم پدران با پسران خودشان. به هیچ عنوان توصیه نمی‌شود دختر با پدر و پسر با مادر در این مورد صحبت کند. باید به بلوغ به‌عنوان یک اتفاق مثبت و خوب نگاه شود و حتی برای آن‌ها به مناسبت بالغ شدن هدیه‌ای درنظر گرفته شود. به این ترتیب بچه‌ها از این‌که بزرگ می‌شوند احساس خوبی نسبت به‌خود پیدا می‌کنند.

 درصورت نبود پدر یا مادر، نزدیکان درجه یک هم‌جنس هم می‌توانند در این زمینه کمک‌کننده باشند.

 از دوران بلوغ چه می‌دانید؟
بهداشت روانی بلوغ، مسئله مهمی است که باید به آن توجه داشت. از آنجا که در این دوران نوجوانان احساس استقلال می‌کنند، زمینه‌های لجبازی، نافرمانی و سرکشی در اغلب آن‌ها وجود دارد. نوجوانان با والدین لجبازی می‌کنند و نسبت به قبل پرخاشگر‌تر و حساستر می‌شوند که این‌ها در دوران بلوغ طبیعی قلمداد می‌شود و تقریبا تمام نوجوانان این دوران را می‌گذرانند. بنابراین بهتر است هم والدین نسبت به‌خصوصیات دوران بلوغ اطلاعات داشته باشند و هم خود نوجوانان راجع‌به تغییرات جسمی و روان‌‌شناختی این دوره آگاهی پیدا کنند. داشتن این دانش باعث می‌شود هم والدین و هم نوجوانان راحت‌تر این دوران را پشت‌سر بگذارند. نکته حائز اهمیت آن است که نگه داشتن حرمت‌ها و ارزش‌های اخلاقی و مذهبی در خانواده در تربیت جنسی کودکان بسیار کمک‌کننده است. پوشش و رفتار والدین بر کودکان بسیار اثرگذار است. هر چه در خانواده‌ای ارزش‌های اخلاقی بیشتر باشد، این ارزش‌ها بهتر به فرزندان منتقل شده و میزان آسیب‌پذیری آن‌ها در اجتماع کمتر می‌شود.


منبع:سیب سبز
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
روان شناسی رشد
همان طور که در روان شناسی رشد شناخت وجود دارد، چگونگی رشد نظریۀ ذهن کودکان نتیجه ای نهایی ندارد. اختلافات نظری بسیار شدیدند و رشدگرایان شناخت قطعاً به کمک فیلسوفان در توجه به پرسش های عمیق تر نیازمندند. کودک در مقابل، تنها به حداقل کمک برای فیلسوف ذهن شدن نیاز دارد. این طبیعی است.
روان شناسی رشد

این نوشته دربارۀ ریشه های رشد ایده های فلسفی طبیعی دربارۀ ذهن است. هرچند کارهایی دربارۀ فلسفه ورزی صریح کودکان –عمدتاً به وسیلۀ گرث مثیوز فیلسوف (۱۹۸۴) وجود دارد، ما با فلسفه های ذهن کودکان «درعمل» سروکار داریم (مثلاً تبیین رفتار دیگران) نه توانایی آنها برای برساختن استدلال های فلسفی. کودکان به منظور درگیر شدن با تعاملات انسانی، پیش بینی رفتار، فهم قصد/باور/میل دیگران، تفسیر گفته ها/حرکات بدنی/اعمال آنها، فهم استهزاء/استعاره، تفسیر اظهارات یا حالات صورتی که با احساسات واقعی فرق دارند، فهم اینکه چگونه منظر یا ادراک می تواند در شکل گیری باور نقش داشته باشد، و غیره می بایست بیاموزند فیلسوفان طبیعی ذهن بشوند. در اینجا بر دو مسأله تمرکز خواهیم کرد:

الف) انسان ها برای امکان بخشیدن به رشد تعامل اجتماعی موفق چه تغییری در جهان ایجاد می کنند؟

ب) این رشد چه دوره ای را طی می کند؟

نظریات دامنه گستر (domain general) و دامنه محدود (domain specific) ذهن

در آغاز باید تمایزی را بیان کنیم که شالودۀ تفکر ما راجع به تصورات کودک از ذهن است. این تمایز ترجیع بند (motif) این فصل خواهد بود. فودر (۱۹۸۳) میان «دستگاه های ورودی» در ساختار ذهنی و «دستگاه های مرکزی» فرق گذاشت. برای اینکه به آسانی تفاوت آنها را دریابیم می توانیم اولی را همانند بازتاب (reflex) و دومی را همانند تفکر، یا اولی را از پایین به بالا/داده مدار (bottom up/data driven) و دومی را از بالا به پایین/فرضیه مدار (top down/hypothesis driven) تصور کنیم.

دستگاه های ورودی عبارتند از واحدهای «دامنه محدودی» که انواع خاص و منحصر به فردی از محاسبات را برای هر دامنه ای انجام می دهند. آنها به طور نسبی از دستگاه های سطح بالاتر و مبتنی بر معرفت و نیز از حالات جاری آگاهی تأثیر نمی گیرند. آنها سریع، بدون اختیار (mandatory) و مستقل از دیگر واحدها عمل می کنند. آنها دارای ساختار عصبی ثابت و جدول زمانی ثابتی از رشد هستند. در مقابل، دستگاه های مرکزی دامنه گستر و شبکه ای (global) هستند. به تعبیر فودر، می توان آنها را اینگونه تصور کرد که به طور افقی بر فراز دستگاه های ورودی عمودی فراوانی منتشر می شوند؛ دستگاه های ورودی اطلاعات را از جهان خارج وارد می کنند. ابصار رنگی، پردازش چهره، ادراک حرکت، و گرامر نحوی نمونه هایی از دستگاه های ورودی هستند. دستگاه های مرکزی را نمی توان به سهولت فهرست کرد زیرا به طور طبیعی به مجموعه هایی از اعمال محاسباتی تحویل نمی شوند. «کسب باور» (نحوۀ به دست آوردن باور) و استدلال تمثیلی مرکزی هستند زیرا بهترین نمونه از فرایندهای دامنه گستر هستند. یعنی تعداد طرقی که برای کسب باور می توان داشت هیچ حدی ندارد (هیچ محدودیتی در دستگاه های ورودی که به کار می بریم و نیز نحوۀ به کاربردن آنها وجود ندارد) و هیچ محدودیتی هم برای چگونگی بیان تمثیل وجود ندارد.

در پرتو تمایز دستگاه های ورودی/مرکزی راجع به رشد فلسفۀ ذهن کودکان («نظریۀ ذهن کودکان») چه می توانیم بگوییم؟ آیا چنین نظریه ای بهتر است یک دستگاه ورودی دامنه محدود محسوب شود یا دستگاه مرکزی دامنه گستر؟ مزیت گزینۀ نخست این است که به ما مجال بیشتری می دهد که این نظریه را فطری (innate) بدانیم. به تعبیر فودر، «اگر من در طراحی انسانها (Homo Sapiens) با این مشکل مواجهه بود این کار را می کردم: روانشناسی عرفی را فطری می کردم؛ در این صورت کسی مجبور نبود برای فراگیری آن وقت صرف کند» (Fodor, ۱۹۸۷, p. ۱۳۲). این قطعاً یک مزیت است زیرا دشوار است بفهمیم چگونه دلیلی ما را به این نظریه وامی داردکه باورها و میل هایی وجود دارند که برای ایجاد رفتار تعامل می کنند. اما از سوی دیگر، آیا تصور ما از ذهن می تواند از قبل به طور دقیق در یک واحد ورودی جاسازی شده باشد؟ آیا ما فرایندهای دامنه گستر بسیاری را در تصور خود و دیگران به عنوان عامل های آگاه خطاپذیری که به اموری معرفت دارند و به امور دیگری باور دارند، حاضر نمی کنیم؟

نخستین تبیین جدید از نظریۀ رشد ذهن توسط ژان پیاژه (۱۹۲۹, ۱۹۳۲) مطرح شد. این تبیین نمونه ای از دیدگاه دامنه گستر بود. یک راه برای ملاحظۀ کار پیاژه این است که آن را تلاشی برای تبیین چگونگی رسیدن کودک به تمییز میان ذهنیت و عینیت، میان آنچه نسبت به ذهن من صادق است و آنچه نسبت به واقعیت صادق است، قلمداد کرد. به نظر پیاژه خصایص اساسی تفکر (جوهر، علیت، مکان، زمان) از طریق تجربۀ حرکتی حسی هنگام نوزادی تکامل یافته است؛ این دستاوردهای اولیۀ حسی حرکتی بین ۲ و ۶ سالگی به تدریج شالودۀ احکام کلامی حسی (concrete) قرار گرفتند، و هنگام بلوغ تفکر کودکان از تطبیق دادن احکام حسی به تطبیق فرضیات و احتمالات می رسد. یکی از ابزارهای عمدۀ نظری که پیاژه برای توصیف تفکر کودکانه مورد استفاده قرار داد، خودمحوربینی (egocenrism) بود، که مقصود او از آن ناتوانی در تشخیص منظر ذهنی (این در ذهن من چگونه است) و حقیقت عینی بود.

به نظر پیاژه، در تفکر کودک خودمحوربینی حاکم است به این معنا که احکام کودک در نسبت با واقعیت با اطلاعات خودمحور دربارۀ منظر فیزیکی، ذهنی و اجتماعی خود او به ذهن آمده و تغییر می یابند. بنابراین ناتوانی نوزادان در جستجوی اشیای کاملاً پوشانده شده برحسب این قاعدۀ آنها تبیین می شود که: «تنها آنچه می بینم وجود دارد»؛ ناتوانی کودکان در حکم به اینکه کمّیت در تغییرات حسی حفظ می شود (برای مثال، چیزی که کوتاه و چاق است، دراز و لاغر بشود) برحسب باور خودمحور آنها نسبت به تغییر واحد و تک بعدی تبیین می شود؛ اگر از کودکان بخواهیم سه کوه را تصور کنند که شخص روبروی آنها می بیند، کوهها را به نحوی تصور می کنند که خودشان می بینند. به عبارت دیگر، کودکان در سنین مختلف بسته به نوع کار، دلیل مستقیم حواس خود را مقدم می دارند. طبق این نظریه، خودمحوری در طول رشد ظاهر می شود، از بین می رود و دوباره ظاهر می شود، و محتوای دامنه محدود کارهای جزئی نقش اندکی ایفا می کنند.

در حرکت ذهنی به سوی تصوری غیرخودمحورانه از واقعیت چه چیزی باید تکامل یابد؟ بنابه نظر پیاژه، کودک باید از طریق کار ذهنی توانایی خود انتظامی (self regulation) را به دست آورد. کودک باید تصوراتی را که در دوران نوزادی به دست آورده، مهار و ساختاربندی (structure) کند. ساختاربندی مجدد موجب می شود تفکر به سطوح بالاتری برسد (از حرکتی حسی به خیالی، کلامی و نظری). خودمحوربینی در خلال توجه ذهنی مهارکنندۀ اجرایی و مرکزی از اطلاعات مرتبط به خود به واقعیت عینی از میان می رود؛ و این مهار در همۀ دامنه های معرفت سریان دارد. پیاژه فیلسوف روان شناسِ دستگاه های مرکزی است.

مفهوم چنین نظریه ای در مورد تصور یک کودک خردسال از ذهن چیست؟ این نظریه مستلزم دیدگاهی بدبینانه است. برخی ادعاهای پیاژه در مورد ناتوانی کودک از تشخیص صحبت کردن از عمل کردن و خواب دیدن از فکر کردن تا سن ۷ سالگی قطعاً خطا است. به هر حال، وزنۀ نظری به سوی تصوری دامنه محدود از فلسفه های ذهنی کودکان می گراید. در بخش بعدی از این دیدگاه جایگزین بحث کرده، سپس از دیدگاه های جدید و غیر پیاژه ای دامنه گستر سخن می گوییم و در پایان در تصورات پیاژه ای تجدید نظر می کنیم.

● پیش شرط های نظریۀ ذهن در نوزادی

اگر نگرشی دامنه محدود از رشد نظریۀ ذهن اتخاذ کنیم، باید پیشینه های آن را در دوران نوزادی بیابیم. این پیشینه ها چه می توانند باشند؟

نخستین چیزی که می توان دربارۀ آنها گفت این است که آنها ذاتاً حسی (perceptual) هستند؛ آنگونه که مناسب دستگاههای ورودی است. بدون ادراک اولیه ای از خصوصیات پایه ای انسان ها (نحوۀ راه رفتن، صدا، چهره، و غیره) دشوار است بفهمیم دستگاه های پایه ای ذهنی که پشتیبان محاسبات نظریۀ ذهن هستند چگونه می توانند عمل کنند (Karmiloff Smith, ۱۹۹۲). به نظر می رسد نوزادان به طور فطری خصوصیات اصلی چهرۀ ابتدایی را تشخیص می دهند (Johnson and Morton, ۱۹۹۱; Sargent and Nelson, ۱۹۹۲) و می توانند حرکات صورت را تقلید کنند (Meltzoff and Moore, ۱۹۷۷; Meltzoff, ۱۹۹۳) و به تغییرات حالات عاطفی شان توجه می کنند (Field, ۱۹۸۳). صدای انسان هم همین طور است. نوزادان هنگام تولد صدا را از سایر ورودی های صوتی تشخیص داده و در ۴ روزگی به زبان بومی خود توجه خاصی دارند، و چیزهایی را دربارۀ ساختار لفظی آن می دانند (Mehler et al., ۱۹۸۶).

مبدعان نظریۀ ذهن ادعا کرده اند که کودکان در نخستین ماه های زندگی با واحدی مخصوص شناسایی عامل عمل می کنند. این کار نوعی گزینش خودکار و ناآگاه اطلاعات است، اما طبق استدلال نظریه پردازان دامنه محدود بعید است کودک تصوری از حیات ذهنی به دست آورد حتی اگر اعمال ذهنی اش بسیار قاعده مند باشند.

فراتر از این پیش فرض های ادراکی توجهی، چه جنبه هایی از تعامل ابتدایی در رشد نظریۀ ذهن ایفای نقش می کند؟ چه رفتارهایی می توانند نشان دهند که خردسالان تصوری ناقص (inchoate) از اذهان دیگر دارند؟ می توان گفت ارتباط با دیگران مستلزم شکلی از «ذهن خوانی» است، پس شاید لازم باشد به ارتباط پیش زبانی نظر کنیم. زل زدن به چشم دیگران در حدود ۹ ۱۰ ماهگی شکلی از ارتباط غیرزبانی است.

کارکرد این ارتباطات اشاری اولیه در نوزاد انسان چیست؟ این کارکردها دو گونه اند: «انشائیات ابتدایی» (proto imperative)، و «خبریات ابتدایی» (proto declarative) (Baron Cohen, ۱۹۸۹). انشائیات ابتدایی متضمن استفاده از اشاره یا نگاه کردن به عنوان ابزار نوزاد به منظور تلاش برای دست یافتن به چیزی از طریق درخواست غیرکلامی است. نوزاد به این طریق از کسی که نزدیک او است می خواهد که آن چیز را به او بدهد. اگر نوزاد انسان همانند نوزادان دیگر حیوانات از بدو تولد قادر به حرکت بود، می توانست خودش آن چیز را بگیرد یا بزرگتر را به سمت آن براند. عجز از حرکت نوزاد انسان را به دیگر طرق تعامل به منظور دست یابی به اشیای مطلوب وامی دارد.

این انشائیات ابتدایی خیلی زود تبدیل به خبریات ابتدایی می شوند؛ یعنی کودک از وضعی در جهان به وسیلۀ اشاره ای غیرکلامی خبر می دهد. کودکان مبتلا به اوتیسم نه از خبر ابتدایی استفاده می کنند و نه آن را می فهمند (Baron Cohen, ۱۹۸۹). این کودکان تنها قادر به اشارۀ انشائی ابتدایی هستند. کودکان بهنجار در حدود ۱۲ ماهگی می توانند از حالات چهرۀ مادر پی ببرند که چیزی خوب است یا خطرناک، ولی کودکان مبتلا به اوتیسم نمی توانند در این «ارجاع اجتماعی» (social referencing) (Hobson, ۱۹۸۹) شرکت کنند.

●نظریۀ ذهن طفل نوپا: واحدی دامنه محدود برای ذهنی سازی؟

در اینجا معمایی در رشدِ شناختی وجود دارد. هنگامی که کودکان به پایان سومین سال از زندگی خود می رسند، نه تنها از زبان حالات ذهنی (فکر کردن، دانستن، خواستن، ترسیدن، و غیره) استفاده می کنند، بلکه آن را به نحوی واقعاً ذهن گرایانه به کار می برند (Bretherton and Beeghly, ۱۹۸۲; Shatz et al., ۱۹۸۳). مطمئناً این توانایی ممکن نیست صرفاً از خود زبان ناشی شود: این کلمات باید شالوده ای شناختی در فهم پیش زبانی از حالات ذهنی داشته باشند. لزلی (۱۹۸۷, ۱۹۹۰) پیشنهاد کرده است که یک واحد محدود فطری برای محاسبۀ بازنمودهای ذهنی این شالوده را فراهم می کند؛ یک واحد دامنه محدود که حدود ۱۸ ماهگی در کودکان معمولی رشد می یابد.

این نظریه با قابلیت گرایش گزاره ای در قلمرو بازی وانمود تناسب دارد. لزلی استدلال می کند که بازی وانمود کودکان متضمن همان تمایز میان محتوای گزاره ای و نگرش های گزاره ای است که بعداً در استفاده از فعل های حالت ذهنی یافت می شود. چون فرض بر این است که ساختارهای روان شناختیِ وانمود به طور فطری مشخص می شوند، کودک می تواند بی درنگ اعمال وانمود را هنگامی که نخستین بار با آنها مواجه می شود، بفهمد. لزلی پیشنهاد می دهد که ساختار بازی وانمود خردسالان باید به عنوان محاسبۀ رابطه ای سه طرفه میان یک عامل (معمولاً خود کودک)، یک تصور ابتدایی (اشیای واقعی که با آنها بازی می شود)، و یک تصور مستقل دیگر که محتوای وانمود را بازنمود می کند. این استدلال به نحو ظریفی در مقابل استدلال پیاژه قرار دارد که خردسالان رویدادها را به عنوان «طرح هایی» (scheme) تصور می کنند که در آنها عامل، رویداد و شیء آمیزۀ یکپارچه ای (undifferentiated) را تشکیل می دهند. به نظر لزلی، مفهوم یک تصور مستقل است که مختص به نظریۀ ذهن است. این استقلال به کودک امکان می دهد که محتوای وانمود را مستقل از روابط معمولی –که تصور شیء حقیقی/رویداد از آن برخوردار است مورد توجه قرار دهد. بنابراین، هنگامی که کودکی سه ساله قطعه ای چوبی را برداشته و می گوید «قان، قان، قان!»، این محاسبۀ وانمود متضمن امور زیر است» وانمود [(عامل = کودک) (تصور ابتدایی = ساختاری ذهنی که نشان دهندۀ این واقعیت است که شیء روی میز یک قطعه چوب است)(تصور مستقل = روگرفتی از ساختار ذهنی قبل اما بدون توصیفات واقعی و در برابر «اتوموبیل»)]. تصورهای ابتدایی و مستقل متضمن سطوح متفاوت و جداگانه ای از پردازش هستند و از حدود استنتاجی علّی و منطقی متفاوتی پیروی می کنند. بدین ترتیب، وانمود کردن به اینکه یک قطعۀ سادۀ چوبی دارای فرمان اتوموبیل، بوق و چرخ است به هیچ وجه فهم طفل نوپا را از ویژگی های واقعی قطعه چوب و اتوموبیل های واقعی نفی نمی کند و تصورات آنها را از این ویژگی ها تغییر نمی دهد. تصور مستقل (موقت) است که مورد دخل و تصرف قرار گرفته، نه تصورات ابتدایی که همچنان از روابط تصوری معمولی خود برخوردارند. و تصور مستقل که ضرورتاً به نحو زبانی رمزگذاری نشده است، متضمن تمایزی است میان یک گرایش گزاره ای و محتوای گزاره ایی که گرایش گزاره ای بر اساس آن عمل می کند:

[من وانمود می کنم که] [این قطعه چوب] [این یک اتوموبیل است].

برای ارزش صدق گرایش گزاره ایِ وانمود (و باور/تفکر/ادعا و غیره) فرقی ندارد که قطعۀ چوب واقعاً اتوموبیل نیست. البته برخی از گرایش های گزاره ای (مانند دانستن/به خاطر آوردن) مستلزم صدق محتواهای گزاره ای خود هستند.

● رشد روان شناسی صریح باور میل

ادعایی که هم اینک دربارۀ آنچه وانمود دربارۀ فهم کودک از قلمرو ذهنی به ما می گوید، ملاحظه کردیم، مورد بحث و اختلاف است. برخی استدلال می کنند که تضمینی واقعی وجود ندارد که کودک وانمودگر یا مشاهده گرِ وانمود از لحاظ ذهنی گزاره ای را (همانند [این یک اتوموبیل است]) در ارتباط با یک گرایش گزاره ای ایجاد می کند. مطابق این اعتراض، همۀ آنچه می توانیم استنتاج کنیم این است که کودک می داند وانمود به انجام یک کار و نه انجام واقعی آن چیست. وانمود ممکن است مقتضیات شناختی ای کمتر از باور داشته باشد، ولی به نظر می رسد مستلزم بینش ذهنی ای بیش از فهم معنای چیزی به طور واقعی باشد. اما این امر به این نتیجه نمی انجامد که کودک به طور ذهنی گرایش ها را از محتواها جدا کرده است؛ همان طور که فهمیدن معنای انجام دادن چیزی به طور واقعی موجب خواندن رفتار کودک نمی شود. بنابراین، به نظر می رسد که باید محتاط تر باشیم و پیشنهاد دهیم که تصور اولیۀ وانمود زیر گزاره ای است، هرچند محتمل است شالودۀ فهم بعدی نسبت به گرایش ها و محتواها باشد.

به هر حال، اگر کودک وانمودگر تصوری از معنای محتوامندی یک گرایش گزاره ای داشته باشد، در این صورت، این فرض معقول خواهد بود که او گرایش باور را نیز می فهمد. محتواهای ذهنی محتواهایی در جستجوی صدق اند، با این فرض که تفاوت میان وانمود و باور این است که شخص در مورد وانمود می داند که محتوا کاذب است، اما در مورد باور به صدق آن پایبند است. اما چگونه می توانیم فهم باور را به طریقی غیر زبانی ارزیابی کنیم؟

در اینجا است که به معمای دیگری از رشد برمی خوریم: چگونه می توان وجود پیش زبانیِ یک توانایی را که –در صورت درستی آنچه گفتیم ذاتاً گزاره ای است، آزمود؟ بیان غیر لفظی از باور چه می تواند باشد؟ آیا باور تنها برای کاربر زبان فراهم است، آنچنانکه برخی از فیلسوفان استدلال کرده اند (Davidson, ۱۹۷۴) یا باید باور را بی هدف (promiscuously) اسناد دهیم؟ پاسخ به این پرسش هر چه باشد، ارزیابی مفهوم باور به وسیلۀ روان شناسان رشد تاکنون تنها از طریق آزمون های لفظی بوده است. در کل، فرض بر این است که تصوری از نحوۀ جهت یابی رفتار به وسیلۀ باورهای کاذب آزمون تشخیصی مناسبی است زیرا هم پای بندی به صدق گزارۀ مورد باور را دربرمی گیرد و هم این واقعیت را که این باور می تواند کاذب باشد.

موقعیت آزمایشی زیر را برای آزمودن باور کاذب که بر کوشش های اولیۀ هاینتس ویمر (Heinz Wimmer) و جوزف پرنر مبتنی است (Wimmer and Perner, ۱۹۸۳)، در نظر بگیرید. کودک صحنه ای را تماشا می کند که در آن آزمون گر و پسری به نام مکسی در اتاقی با هم قرار دارند. آزمون گر تکه شکلاتی را جلوی مکسی زیر جعبه ای پنهان می کند. مکسی لحظه ای اتاق را ترک می کند و هنگامی که در اتاق نیست، آزمون گر شکلات را در جای دیگری قرار می دهد. در اینجا از کودک سؤال می شود که شکلات واقعاً کجا است و سپس سؤال می شود: زمانی که مکسی بازمی گردد کجا را خواهد گشت؟ به عبارت دیگر، کودک باید میان آنچه می داند نسبت به اوضاع جهان صادق است و آنچه می داند که حالت کنونی مکسی است فرق بگذارد. او همچنین باید بداند که رفتار مکسی تابعی است از تصورات ذهنی او نه از واقعیت فیزیکی.

این آزمون و دیگر آزمون ها (مانند Perner, Leekam and Wimmer, ۱۹۸۷) آزمون هایی ساده ولی قوی از توانایی کودک بر اسناد حالت ذهنیِ واجد محتوا به دیگران هستند. کودکان سه ساله در بسیاری از آزمون های باور کاذب موفق نیستند (دست کم هنگامی که به این شکل ارائه می شوند) و فکر می کنند که شخصیت مورد نظر مطابق وضع واقعی جهان عمل خواهد کرد. چهارساله ها موفق اند. معیار حداقلی برای برخورداری از نظریۀ ذهن، به نظر دنت (Dennett, ۱۹۷۸)، مواجهۀ موفقیت آمیز با شرایطی است که شخص در آنها نمی تواند بر معرفت خودش برای ارزیابی حالت ذهنی دیگران عمل کند. اما سه ساله ها در بسیاری از آزمون ها صرفاً بر معرفت خود تکیه می کنند.

آزمون های متعددی از نظریۀ ذهن غیر از باور کاذب وجود دارد، و اشتراک آنها چیزی بیش از شباهت خانوادگی است. همۀ آنها مستلزم فهمی از ماهیت بازنمودیِ تفکرند، نوعاً در کودکان سه ساله به موفقیت نمی انجامند، و به خوبی با یکدیگر همبستگی دارند (Moore and Furrow, ۱۹۹۱). بنابراین، دست کم برای رشدگرایان (Leslie, ۱۹۸۷, ۱۹۹۰) چنین به نظر می آید که آنچه در اینجا می بینیم هدف خاصی است، ابزار محاسبۀ حالت ذهنی که وارد عمل می شود. فودر (۱۹۹۲) با اتخاذ رویکردی متفاوت ولی مرتبط اخیراً استدلال کرده است که نظریۀ فطری باور میلی وجود دارد ولی برای کودکان سه ساله همواره در دسترس نیست به خاطر محدودیت های موجود در قابلیت محاسبه که در ۴ سالگی رشد می یابد. اما شاید قوی ترین دلیل برای فطری و واحد محدودی از نظریۀ ذهن دانستن آن اوتیسم باشد. به یاد داشته باشید که کودکان مبتلا به اوتیسم نمی توانند نشانه های اولیۀ توانایی ذهنی سازی را مانند توجه مشترک و اشارۀ خبری ابتدایی (proto declarative) به نمایش بگذارند. همچنین نامحتمل است که به طور طبیعی در بازی وانمود شرکت کنند؛ و به نحو چشمگیری در آزمون های باور کاذب و دیگر آزمون های نظریۀ ذهن ناموفق اند (Frith, ۱۹۸۹). همۀ اینها با دیدگاهی سازگارند که نخستین بار بارن کوهن، لزلی و فریث آن را مطرح کردند مبنی بر اینکه اوتیسم اختلالی است که در کودکانی به وجود می آید که بدون واحد نظریۀ ذهن به دنیا آمده اند یا با واحدی به دنیا آمده اند که دیر یا به طور منحرف شروع به کار می کند.

● جایگزین های تبیین های دامنه محدود

این فرضیه که نظریۀ ذهن دستگاهی دامنه گستر نیست بلکه چیزی شبیه گرامر نحوی (صوری، دامنه محدود، و از جانب «هوش عمومی» محدود) است، نه تنها جذاب بلکه مقبول هم هست. ولی آیا نقص اوتیستیک ثابت می کند که محاسبات نظریۀ ذهن ماجولی (modular) هستند، یعنی در یک واحد نظریۀ ذهن حبس شده اند همان طور که لزلی (۱۹۹۰) و فودر (۱۹۹۳) استدلال کرده اند؟ مثلاً فریث (۱۹۸۹) دشواری های ادراکی و ارتباطی کودکان مبتلا به اوتیسم را در پردازش مرکزی دامنه گستر آنها می یابد. فریث استدلال می کند، آنچه ما در اوتیسم می یابیم کمبود «گردآوریِ (cohesion) مرکزی» است یعنی توانایی نسبت به تألیف و گردآوری اطلاعات برای تشکیل کل های معنادار.

ملاحظۀ نظریۀ ذهن انسان به عنوان یک ماجول فودری نیز شکلی از قیاس دوحدی (dilemma) را به ما عرضه می کند که برای بررسی کنندگان رشد نحو (syntax development) آشنا است. همانطور که پینکر (Pinker) استدلال کرده است (مثلاً ۱۹۸۴) معرفت فطری به اینکه به عنوان مثال اسم هایی (noun) وجود دارند همچنان یادگیرنده را با مشکل مشخص ساختن اینکه کدام کلمات در زبان مادری اش واقعاً اسم اند، رها می کند: یادگیرنده باید به خود از طریق معرفت صوری و فطری به زبانی خاص کمک کند (bootstrap) [از ارتکاز خود کمک بگیرد]. راه حل به نظر پینکر این است که از تعمیم های سادۀ معناشناختی (مانند اینکه اسم ها کلمات مربوط به اشیاء هستند) استفاده کنیم. مشکل مشابهی نیز روبروی فیلسوف ناشیِ ذهن قرار دارد. مفهوم باور، میل و غیره را در چنتۀ [ارتکازِ] فطری خود داشتن بسیار خوب است، اما شخص چگونه مشخص می کند که این مورد مصداق باورداشتن است، و این مورد مصداق میل داشتن؟ وانمود را در نظر بگیرید: نوعی رابط شناختی باید میان تصور فطری گرایش وانمودی و ورودی بصریِ مادر که موزی را روی سرش می گذارد و می گوید: «اوه هِی! لطف می کنی زنگ بزنی!» به معنایی مشابه، چگونه می توان تصوری فطری را از عاملیت به کار گرفت مگر اینکه شخص تجربۀ دست اول (مستقیمی) از عامل بودن داشته باشد؟ (این از آن دست نکاتی است که یک پیاژه ای ممکن است مطرح کند و در واقع، ملتسوف (Meltzoff) اخیراً استدلال کرده است که گرایش غالب انسان به تقلید از دیگر عامل ها از هنگام تولد به بعد نخستین ورود کودک است به کسب نظریۀ ذهن (۱۹۹۳).)

تعداد جایگزین های فطری گرایی ماجولی (modular nativism) دربارۀ نظریۀ ذهن کودکان اندک نیستند (Astington, Harris and Olson, ۱۹۸۸, see Russell, ۱۹۹۲). برخی تمثیلی را میان کودک و دانشمند مطرح می کنند از این حیث که رشد نظریۀ دامنه گستر متضمن استنتاج بر اساس مشاهده ناپذیرها (حالات ذهنی مانند باور) است، مجموعۀ منسجم تبیین هایی از پیوندهای علّی میان حالات ذهنی و رفتار که اعمال آینده را پیش بینی می کنند و تمایزی میان دلیل (evidence) و نظریه هستند (Carey, ۱۹۸۵; Gopnik, ۱۹۹۳; Karmiloff Smith, ۱۹۸۸; Perner, ۱۹۹۱; Wellman, ۱۹۹۰). سایرین به کلی این ادعا را که معرفت ما به اذهان دیگر ساختاری نظریه ای دارد، انکار کرده و استدلال می کنند که ما احکامی را دربارۀ باورهای دیگران به وسیلۀ اجرای مشابه سازی باورهای خودمان صادر می کنیم، و می کوشند مشکلات کودکان سه ساله را در آزمون باور کاذب در همین چارچوب تبیین کنند (Harris, ۱۹۹۱)، دیگرانی مانند پرنر (۱۹۹۱) معتقدند که در واقع، جهش (shift) نظریه ایِ بنیادینی در ۴ سالگی وجود دارد ولی دامنه گستر است که در آن، تصور (conception) بایسته تری از بازنمود فی نفسه (per se) در حال رشد است، دیدگاهی که بر تصاویر، عکس ها، و کلمات و نیز بر ذهن منطبق است. ولی توجه داشته باشید که آزمودنی های مبتلا به اوتیسم که در آزمون های نظریۀ ذهن ناموفق اند، در آزمون های متضمن عکس ها (نه اذهان دیگر) مشکلی ندارند (Leslie and Thaiss, ۱۹۹۲). این استدلالی است علیه دامنه گستر بودن نظریۀ ذهن آنطور که پیاژه بسط داد.

● «خود ذهن» در مقایسه با نظریات کودکان از آن

روان شناسان رشد تا حدی اجماع دارند که ما نباید به نظریۀ کلاسیک پیاژه بازگردیم که نتوانست حق سازوکارهای شبکه ای را ادا کند. اما نظریۀ پیاژه می تواند مسألۀ زیر را به چالش بکشد: چگونه ممکن است اندامواره ای در حال رشد خود را از واقعیت جدا کرده و یک ذهن بشود؟ پاسخ پیاژه این است که اندامواره این کار را به وسیلۀ عاملیت، به وسیلۀ کنترل نسبت به بازنمودهای ادراکی (دستگاه ورودی؟)، و با کمتر خودمحوربین شدن انجام می دهد. ذهن با سازگاری نسبت به واقعیت ظاهر می شود؛ و چنین هویتی افزون بر هرگونه نظریه ای وجود دارد که ذهن ممکن است دربارۀ خود داشته باشد.

بنابراین، به یک معنا، پژوهشگر پیاژه ای دستگاههای مرکزی و نظریه پرداز شبکه ای هنگامی که دربارۀ رشد سخن می گویند، طرح های متفاوتی دارند. اما در زمنیۀ تجربی تصادف اجتناب ناپذیری میان آنها وجود دارد. زیرا پیاژه ای ها خواهند گفت که قابلیت موجود در عاملیت ذهنی (به عنوان توانایی واپس زدن خودمحوربینی) کاربرد شایستۀ کودک از نظریه یا دسترسی به آن مشخص خواهد کرد. برای مثال، ممکن است آنها استدلال کنند که کودک هنگامی در آزمون باور کاذب ناموفق است که نتواند برجستگی ذهنی معرفت خود را سرکوب کند. در تأیید همین فرض، سه ساله ها در پاسخ به پرسش هایی راجع به اینکه یک شخصیت به کدام یک از دو چیز نیاز دارد، مشکل مشابهی دارند زیرا به چیزی اشاره می کنند که خودشان به آن نیازمند ند (Russell, Jarrold and Moore, ۱۹۹۴). یک پیاژه ای در ارتباط با اوتیسم می تواند جایگزینی جدی را برای دیدگاه نقص نظریۀ ذهن ارائه دهد. ما می دانیم که افراد مبتلا به اوتیسم مشکل واضحی در ارتباط با «آزمون های کارکرد اجرایی» دارند (آزمون های مستلزم آغاز، کنترل و نظارت بر اعمال ذهنی). برای مثال، آنها در طراحی، معطوف ساختن توجه به مقولات جدید و اجرای آزمون های ابزار هدف مشکل دارند (مانند Hughes and Russell, ۱۹۹۳; Ozonoff, Pennington and Rogers, ۱۹۹۱). اگر این مشکل از همان آغاز وجود داشته باشد، و اگر نارسایی عمیقی در مشخص ساختن اینکه کدام یک از تجربه ها با عمل ذهنی شخص و کدام یک به وسیلۀ واقعیت ایجاد شده اند، مفهوم خود و در نتیجه مفهوم دیگران نمی تواند به طور کافی رشد یابد.

همان طور که در روان شناسی رشد شناخت وجود دارد، چگونگی رشد نظریۀ ذهن کودکان نتیجه ای نهایی ندارد. اختلافات نظری بسیار شدیدند و رشدگرایان شناخت قطعاً به کمک فیلسوفان در توجه به پرسش های عمیق تر نیازمندند. کودک در مقابل، تنها به حداقل کمک برای فیلسوف ذهن شدن نیاز دارد. این طبیعی است.

آنت کارمیلوف اسمیت (Karmiloff Smith)
جیمز راسل (James Russel)
ترجمۀ یاسر پوراسماعیل
منابع:
Astington, J.W., Harris, P.L., and Olson, D.R., eds. ۱۹۸۸. Developing Theories of Mind. Cambridge: Cambridge University Press.
Baron Cohen, S. ۱۹۸۹. Perceptual role taking and proto declarative pointing in autism. British Journal of Developmental Psychology. ۷, ۱۱۳ ۲۷.
Baron Cohen, S., Leslie, A.M. and Frith, U. ۱۹۸۵. Does the autistic child have a ‘theory of mind’? Cognition, ۲۱, ۳۷ ۴۶.
Bretherton, I., and Beeghly, M. ۱۹۸۲. Talking about internal states: the acquisition of an explicit theory of mind. Developmental Psychology, ۱۸, ۹۰۶ ۲۱.
Carey, S. ۱۹۸۵. Conceptual Change in Childhood. Cambridge, MA.: MIT Pres.
مقالات ارسالی به آفتاب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو

از کتاب تاریخ بیهقی (متعلق به سدهٔ پنجم هجری) نسخه‌های خطی فراوانی در ایران، هندوستان، افغانستان، پاکستان، ترکیه و کشورهای اروپایی وجود دارد. اما در میان این نسخه‌های فراوان حتی یک نسخهٔ معتبر و بسیار قدیمی که قابل اعتماد و استناد باشد وجود ندارد.


محتویات

تاریخ نسخه‌ها [ویرایش]

در میان نسخه‌های تاریخ بیهقی، نسخه‌های معدودی -از روی شواهد و قرائن- متعلق به سده‌های نهم یا دهم هجری است ولی بیشتر نسخه‌ها متعلق به سال‌های بعد از هزار یا هزار و صد هجری (به ویژه سده سیزدهم) است. مشخص است که این فاصلهٔ زمانی و عدم تخصص و گاهی تعهد کاتبان و ناسخان باعث تغییر بسیاری از مطالب کتاب تاریخ بیهقی در این نسخه‌ها گشته است.

فزاوانی نسخه‌ها در سده‌های اخیر [ویرایش]

این فراوانی نسخه‌ها در سده‌های اخیر (به‌ویژه سده‌های ۱۲ و ۱۳ هجری) به دلیل پیدایش جنبش «بازگشت ادبی» پس از سقوط صفویه است که ادب‌دوستان علاقه و شوری بسیار نسبت به آثار کهن فارسی در سده‌های نخستین هجری پیدا کردند و در پی خواندن و تقلید از آثار پیشینیان افتادند. این نهضت ادبی باعث شد که کتابهای کهن فارسی از جمله تاریخ بیهقی مورد توجه قرارگیرند و نسخه‌های فراوانی از روی آنها کتابت شوند.

تأثیر ناسخان بر مطالب نسخه‌ها [ویرایش]

در سده‌های مذکور هنوز علم تصحیح کتاب و علوم مربوط به زبان و نگارش فارسی وجود نداشت و دانشگاه یا مرکز علمی برای تدریس زبان فارسی و علوم و قواعد مربوط به آن به وجود نیامده بود. قهراً روش‌های تصحیح و پژوهش و نقد و علوم تاریخ در دسترس ناسخان و ادیبان آن روزگار نبود و فقط اطلاعات خودیافته و دقت آنان در امر کتابت نسخه‌ها مثمرثمر بوده است.

از طرف دیگر کسانی که خواهان این نسخه‌ها بوده‌اند بیشتر می‌خواسته‌اند که نسخه‌ای خوش‌خط داشته باشند و صحّت و اعتبار نسخه برایشان اهمیت چندانی نداشته است. به همین خاطر است که بیشتر نسخه بسیار خوش‌خط و گاهی مزین و مذهب بوده است ولی در عین حال پر از غلط.

تأثیر کهنگی زبان تاریخ بیهقی بر نسخه‌های متأخر [ویرایش]

زبان تاریخ بیهقی که متعلق به سده پنجم هجری و عصر غزنویان است برای ایرانیان دورهٔ مغول و به‌ویژه سده‌های بعدی، نامأنوس و کهنه بوده است و به‌ویژه ناسخان کم‌سواد در فهم بسیاری از واژگان و جملات کتاب دچار مشکل بوده‌اند و بالطبع آن مطالب نامفهوم را به تشخیص خود می‌نوشته‌اند و یا برخی کلمه‌ها را به زبان روزگار خود بازمی‌گردانده‌اند.

به‌ویژه که بسیاری از لغات تاریخی و جغرافیایی که برای خواننده یا کاتب ناآشنا بوده است و مبهم بودن خط نیز مزید بر علت شده و کاتب را در نوشتن نامهای درست دچار مشکل کرده است. درنتیجه کاتب یا آن چیزی را که در نظرش درست بوده می‌نوشته است یا از قصد آن را به همان صورت مبهم کتابت می‌نموده است.

حتی امروزه نیز کسانی که با ادبیات کهن فارسی آشنایی کافی نداشته باشند از خواندن تاریخ بیهقی یا کتب قدیمی لذت نخواهند برد و کهنگی زبان برای آنها دلچسب نخواهد بود چنانکه برای دوستداران زبان و ادبیات فارسی دل‌انگیز و نشاط‌آور است.

تشخیص نسخه‌های کتاب [ویرایش]

دربارهٔ گروه‌بندی و ارتباط نسخه‌های تاریخ بیهقی به روشنی و بااطمینان نمی‌توان سخن گفت چراکه در نسخه‌ها ذکری از یکی یا همهٔ مواردی چون محل نوشتن نسخه‌ها، نام ناسخان یا تاریخ کتابت آنها نیامده است. در این میان نسخه‌هایی نیز وجود دارند که توسط دو یا چند تن نوشته شده‌اند. ناچار برای شناختن این نسخه‌ها باید به قرائن خارجی همچون نوع کاغذ، شیوه خط و مهرها و دسنویس‌های پشت کتاب -اگر باشد- متوسل شد و به طور احتمالی حدس‌هایی زد.

تقسیم‌بندی نسخه‌های تاریخ بیهقی [ویرایش]

علی‌اکبر فیاض -مصحح کتاب تاریخ بیهقی- نسخه‌های خطی تاریخ بیهقی را به دو دستهٔ ایرانی و هندی تقسیم‌بندی کرده است که بعدها مورد پذیرش دیگران نیز واقع شده است.

منظور از نسخه‌های هندی، نسخه‌هایی از تاریخ بیهقی است که از ایران به هند رفته است و در آنجا کتابت شده است. اهمیت نسخه‌های هندی از آن روست که این نسخه‌ها شاید اصیل‌تر از نسخه‌های ایرانی باشند چراکه کاتبان هندی به دلیل عدم تسلط بر زبان فارسی به خود اجازه دخل و تصرف در مطالب نسخه‌ها را نمی‌داده‌اند ولی ناسخان ایرانی که زبان فارسی را نیکو می‌دانسته‌اند خود زا محق می‌دانسته‌اند که در برخی از مطالب دست ببرند و تغییراتی ایجاد کنند.

عبارت‌های عربی و نام‌های ترکی در نسخه‌ها [ویرایش]

از ویژگی‌های مشترک نسخه‌های تاریخ بیهقی، اشتباه و ناخوانا بودن عبارت‌های عربی است. مثل اینکه در میان ناسخان تاریخ بیهقی حتی یک عربی‌دان ولو کم‌مایه وجود نداشته است.

دربارهٔ نام‌های خاص و جغرافیایی و به‌ویژه نامهای ترکی، نسخه‌ها دچار غلط‌ها و اختلاف‌های بسیاری هستند. جدا از اینکه هر نسخه این نامها را به گونه‌ای نوشته است برخی نسخه‌ها از قصد نامها را به صورت مبهم نوشته‌اند چون خود ناسخان شکل درست واژه را نمی‌دانسته‌اند. مثلاً یک واژه به صورت‌های «یارق‌تغمش، راق‌تغمش، اریاق‌تغمش، اریاق و ...» آمده است. در برخی از موارد می‌توان شکل درست کلمه را از کتابهای دیگر پیدا کرد مثلاً نام «آسیغ‌تگین» که در نسخه‌های تاریخ بیهقی اسفتگین و ... آمده است.

رسم‌الخط نسخه‌های تاریخ بیهقی [ویرایش]

نوع رسم‌الخط نسخه‌های تاریخ بیهقی یکی دیگر از ابهام و مشکل در تصحیح این کتاب است. مثلاً یک کاتب سعی دارد که در زیر یا بالای یک کلمه تک‌نقطه یک حرف «موحده» را با دو نقطه یک «مثناة» جمع کند و به صورت سه‌نقطه بگذارد؛ با این کار شبههٔ وجود یک حرف سه‌نقطه‌ای به وجود می‌آید. برای مثال یک قلعهٔ معروف که معلوم نیست کوهتیز یا کوهشیر یا کوهژ است.

همچنین بیشتر نسخه‌ها دونقطه را به طور متصل نوشته‌اند که مانند یک نقطه است. گاهی نیز یک کلمه را بدون نقطه نوشته‌اند که گویا به خاطر ابهام آن کلمه در پیش ناسخ بوده است. و همچنین مواردی دیگر.

دستکاری‌های ناسخان [ویرایش]

نکته‌ای مهم دربارهٔ نسخه‌های خطی تاریخ بیهقی آن است که ناسخان تصرفات و دستکاری‌هایی در این نسخه‌ها داشته‌اند. این موضوع بیشتر در نسخه‌های متأخر ایرانی به چشم می‌خورد. این دستکاری‌ها یا به علت نفهمیدن جمله یا کلمه از سوی کاتب بوده یا اینکه کاتب عبارتی را به تشخیص خود بهتر یا امروزی‌تر کرده است.

نوع دیگر دستکاری آن است که عباراتی را که روزی شخصی برای خود در حاشیهٔ صفحه یا میان سطور نوشته است به اشتباه جزئی از متن اصلی منظور داشته‌اند.

از دستکاری‌های نسخه‌های جدید باید به نوسازی زبان تاریخ بیهقی اشاره کرد چنانکه زبان قدیمی آن را به زبان روزگار خود بازگردانده‌اند. برای مثال به تغییرات زیر می‌توان اشاره کرد:

ددیگر: ودیگر

همگنان: همگان

نبشتن: نوشتن

افتیدن: افتادن

دشمنایگی: دشمنانگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

نوشتار پیشین   نوشتار پسین


تاریخ بیهقی
جلد: 14
     
شماره مقاله:5700
مقالات آورده شده در اینجا هنوز مقابله تایپی نشده اند

تاریخِ بِیْهَقی، کتابی به فارسی در تاریخ غزنویان از ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی (د 470ق/1077م). بیهقی خود این اثر را به سادگی «تاریخ» خوانده، و در عباراتی چون «می‌خواهم که دادِ این تاریخ به تمامی بدهم» (ص 11)، «پس از آنکه این تاریخ آغاز کرده بودم به هفت سال» (ص 86)، «در تاریخی که می‌کنم، سخنی نرانم که‌آن به‌تعصبی و تزیّدی کشد» (ص 221-222) و «اگر کاغذها و نسختهای من همه به قصد ناچیز نکرده بودندی، این تاریخ از لونی دیگر آمدی» (ص 381)، این عنوان را به کار برده است. اما مورخانی که از آن یاد یا نقل و اقتباس کرده‌اند، به صورتهایی گوناگون به آن اشاره نموده‌اند، ازجمله: تاریخ آل محمود (بیهقی، علی، 20)، تاریخ ناصری (همو، 175؛ قزوینی،1/296؛ منهاج، 1/225؛ نیز نک‍‌‍‍ : صفدی، 3/20)، کتاب یمینی (حمدالله، 391)، مجلدات (همانجا)، مجلدات ابوالفضل (فرشته،1/22)، تاریخ آل سبکتگین(حاجی‌خلیفه، 1/282؛ نیز نک‍ ‍: نفیسی، درپیرامون...،1/5، 17، 20، 85، 173، 332،‌2/1014؛قزوینی، همانجا).
تاریخ بیهق، اثر ابوالحسن‌علی بیهقی کهن‌ترین کتابی است که در شرح احوال ابوالفضل بیهقی از آثار او یاد کرده است. در این کتاب دربارۀ تاریخ او آمده است: «تاریخ ناصری از اول ایام سبکتگین تا اول ایام سلطان ابراهیم (451-492ق/ 1059-1099م) روز به روز را تاریخ ایشان بیان کرده است و آن همانا 30 مجلد منصف زیادت باشد؛ از آن مجلدی چند در کتابخانۀ سرخس دیدم و مجلدی چند در کتابخانۀ مهد عراق ]دختر ملکشاه و همسر سلطان مسعود بن ابراهیم (سل‍ 492- 508 یا 509ق) [و
مجلدی چند دردست هر کسی و تمام ندیدم» (نک‍‌‍‍ : بیهقی، علی، همانجا) و پیداست که مراد از «ناصری» که تاریخ را به او منسوب کرده، ابومنصور ناصرالدین سبکتگین است.
قول ابوالحسن علی بیهقی دربارۀ آغاز و انجام مجلدات (نک‍ ‍: ص20، 175)، محل‌تأمل است. همچنین‌است قول سعیدنفیسی مُشعر براینکه‌درمجلدات‌حوادث104سال(از366ق،آغازسلطنت سبکتگین تا470ق،سال وفات بیهقی) ثبت شده بوده، و39 سال(412-451ق) آن را مؤلف، خود شاهد وقایع بوده، و مابقی (366-412ق و 451-470ق) را از ثقات معاصر خود شنیده، یا از منابعی اخذ و تعلیق کرده است، چنان‌که در جای جای تاریخ بیهقی به این مسموعات و مُشافهات و منقولات اشاره رفته است (نک‍ : نفیسی، تاریخ...، 1/64-65). نفیسی خود در جای دیگر از این قول عدول کرده، و مجلدات را حاوی حوادث 42 سال (409-451ق/ 1018- 1059م) دانسته است (نک‍ : EI2, I/1131).
از نوشتۀ خود ابوالفضل بیهقی (ص 342) برمی‌آید که وی ابتدا برای بخشی از تاریخ خود که به دوران پیش از ورود او به دستگاه غزنوی مربوط می‌شده، مطالبی از تاریخ استاد محمود وراق نقل‌کرده‌است که چون فرزندان او اظهار نارضایی کرده‌اند، منصرف شده، و دنبالۀ کار آن مورخ را ــ که تا 409ق آمده، و «قلم را بداشته» ــ خود گرفته است. بنابراین، مجلدات بیهقی می‌بایست از حوادث سال 409ق آغاز شده باشد. دربارۀ پایان مجلدات، همان قول علی بیهقی(همانجا) (اول ایام سلطان ابراهیم) درست‌تر به نظر می‌رسد؛ چون خود ابوالفضل بیهقی در یک جا تصریح کرده است که «من تاریخی می‌کنم 50 سال را که بر چندین هزار ورق می‌افتد» (ص250)؛ و احتمالاً عدد50 را، بنابر مرسوم برای گرد کردن آورده، و مقصود او همان چهل و اندی سال است.
از مجلدات آنچه به صورت مدوّن برجای مانده، قسمتی از مجلد 5 تا قسمتی از مجلد 10 است که آغاز و انجام هر مجلد نیز معلوم نیست. مجلدات شامل حوادث ایام سلطنت مسعود (421-432ق/1030-1041م) است و سعید نفیسی به همین اعتبار، آن را به نام تاریخ مسعودی به چاپ رسانده که متعاقباً به تاریخ بیهقی (عنوان انتخابی فیاض و غنی) شهرت یافته است. در این کتاب، وقایع سال آخر سلطنت و حیات مسعود (432ق) پس از سفر او به هند نیامده است، اما از نوشتۀ خود بیهقی (ص 900) برمی‌آید که رفتن مسعود به هندوستان تا خاتمۀ کارش در مجلد دهم شرح داده شده بوده است.
بیهقی نگارش تاریخ خاندان سبکتگین را، چنان‌که از گفتۀ خود او (نک‍ : ص 86) برمی‌آید، در 448ق، یعنی در ایام سلطنت فرخ‌زاد آغاز کرد، متجاوز از 20 سال (تا پایان عمر) به آن مشغول بود و در 451ق، اندکی پس از وفات سلطان فرخ‌زاد، نگارش آخرین بخش اثر مدون موجود را به انجام رساند. او به هنگام درگذشتِ فرخ‌زاد، نگارش تاریخ را به حوادث سال 424ق رسانیده بود (ص 480) و می‌توان حدس زد که ایام فراغت را می‌گذراند. بیهقی در خلال کار، هر وقت حادثه‌ای رخ می‌داد، قلم نگاه می‌داشت و از آن حادثه خبر می‌داد. در پرتو همین اخبار است که زمان برخی از مراحل نگارش تاریخ او معلوم می‌گردد (برای شرح و تفصیل این مراحل، نک‍ : ارندس، 21-27). بیهقی از فرخ‌زاد و جانشینش، ابراهیم، با ستایش یاد می‌کند. دربارۀ اولی می‌نویسد: «دردی بزرگ رسید به دلِ خاص و عام از کشته شدنِ او به جوانی و چندان آثار ستوده و سیرتهای پسندیده و عدلی ظاهر که به اقطار عالم رسیده است»(ص 483)؛ و دربارۀ دومی می‌آورد: «چشم بد دور که نوشیروانی دیگر است» (ص 484).
از آنچه در مجلدات گم شدۀ تاریخ آل سبکتگین، مربوط به سلطنت جانشینان مسعود بوده، اثرچندانی برجای‌نمانده است، تنها خود مؤلف به‌آن‌اشاره‌هایی چند دارد، ازجمله می‌نویسد:«بازنمایم در روزگار امیر مودود که حال خوارزم و شاه ملک چون شد تا آن‌گاه که شاه ملک بر هوای دولت محمودی به دست سلجوقیان افتاد و گذشته شد و زنان و فرزندان ایشان همه به دست یاغی افتادند که همه نوادر است و عجایب» (ص 944)؛ «پس از این، شرح دهم چون به روزگار امیر مودود رَسَم» (ص 131)؛ «چندانی بمانم که کارنامۀ این خاندان برانم و روزگار همایون این پادشاه ]ابراهیم[ که سالهای بسیار بزیاد» (ص 497). آن مجلدی چند نیز که علی بیهقی(ص 20) در کتابخانه‌های سرخس و مدرسۀ خاتون مهد عراق در نیشابور و «در دست هر کسی» دیده است، معلوم نیست که مربوط به چه دوره یا دوره‌هایی از سلطنت غزنویان بوده است. ابوالفضل‌بیهقی خودازمجلداتِ پیش‌از تاریخ مسعودی، در چندجا یاد کرده است، ازجمله: «چند واقعه بود، همه بیاورده‌ام در این تاریخ به جای خویش، در تاریخ سالهای امیرمحمود» (ص 130)؛ «وی ]بوسهل زوزنی[ را به غزنین آوردند در روزگار سلطان محمود و به قلعت بازداشتند، چنان‌که بازنموده‌ام در تاریخ یمینی»(ص27)؛ «آن باد امیرمحمود بود در سر او ]حاجب غازی[ نهاده که شغل مردی چون ارسلان جاذب را بدو داد که آن کار را از او شایسته‌تر کس ندید، چنان‌که این حدیث در تاریخ یمینی بیاورده‌ام» (ص 169). از این مجلدات مورخان نیز یاد و نقل کرده‌اند.
این پاره‌های گم‌شدۀ منقول در متون را سعید نفیسی در اثر دو جلـدی خود ــ در پیرامـون‌تاریخ بیهقـی ــ گـرد آورده، و به اعتبار مآخذِ آنها به 4 قسمت تقسیم کرده است: 1. تاریخ ناصری، در سلطنت سبکتگین. 2. تاریخ‌یمینی، در سلطنت محمود. 3. بخشهای آخر کتاب پس از تاریخ مسعودی. 4. مقامات بونصر مشکان. نفیسی در هر قسمت مورخان و مؤلفانی را که از اثر بیهقی پاره‌هایی نقل کرده‌اند، با موضوع این پاره‌ها مشخص می‌سازد. وی در قسمت اول از اینان نام می‌برد: محمد عوفی مؤلف جوامع الحکایات و لوامع الروایات، قاضی منهاج سراج صاحب طبقات ناصری، شبانکاره‌ای مؤلف مجمع الانساب و خواجه نظام‌الملک مؤلف سیاست‌نامه (1/10-35). در قسمت دوم باز از شبانکاره‌ای یاد می‌کند و می‌نویسد که ماجرای جانشینی پس از مرگ‌سبکتگین و نزاع پسران‌او ــ اسماعیل ومحمود ــ را بی‌ذکر منبع از تاریخ یمینیِ بیهقی در مجمع الانساب نقل‌کرده است و می‌افزاید که‌آنچه وی درسلطنت‌مسعود آورده، از تاریخ مسعـودی ــ که در دست است ــ برگرفته شده است (1/36)؛ درقسمت‌سوم، باز از عوفی نام می‌برد که در شرح ماجرای تومان در عهد عبدالرشید از تاریخ بیهقی استفاده کرده است (1/85-94). در قسمت چهارم، سعید نفیسی اظهار نظر می‌کند که «ابوالفضل بیهقی را کتاب دیگری بوده است که آن را مقامات یا مقامات محمودی نام گذاشته بود و در میان مورخان دیگر به نام مقامات ابونصر مشکان معروف است» (1/94) و آثاری را ذکر می‌کند که از این کتاب مطالبی نقل کرده‌اند و اظهار می‌دارد که نسخۀ آن قطعاً تا سدۀ‌9ق/15م که سیف‌الدین حاجی بن نظام عقیلی آثار الوزراء را تألیف کرده، در میان بوده است؛ از متون مقدم بر آثارالوزراء، این آثار را یاد می‌کند که از بیهقی نقل کرده، یا بهره جسته‌اند: جوامع الحکایاتِ عوفی، نسائم‌الاسحارمن لطائم‌الاخبارِ ناصرالدین منشی‌کرمانی،مجمل فصیحیِ‌خوافی،تاریخ‌گزیدۀحمدالله مستوفی، و آداب الحرب ‌والشجاعۀ فخرالدین مبارکشاه. وی همچنین از تواریخ سده‌های 10-11ق/16-17م نیز، طبقات اکبریِ نظام‌الدین احمد، منتخب‌التواریخِ عبدالقادر بدائونی‌وتاریخِ محمدقاسم فرشته را خوشه‌چین اثر بیهقی قلمداد می‌کند (1/95 بب‍ ‍‍‍‍‌).
مورخانی که از بیهقی بهره‌گرفته‌اند، گاهی عین متن، و گاهی خلاصه و مضمون آن را نقل کرده‌اند که تمیز دادنِ آنها آسان نیست. تنها سبک و شیوۀبیان بیهقی و ریزه‌کاریهای او در روایت حوادث درمواردی نمودار است وگواهی می‌دهد که همان شخص اوست که سخن می‌گوید، یا دیگری؟
اما دربارۀ اثری که به نامهای مقامات، مقامات محمودی و مقامات ابونصر مشکان از آن یاد شده است، باید گفت که خود بیهقی نیز در چند جا به آن اشاره دارد؛ ازجمله در حوادث سال 423ق می‌نویسد: «نسخت سوگندنامه و آن مواضعه ]مواضعۀ خواجه احمدبن حسن میمندی،وزیر محمود[ بیاورده‌ام در مقامات محمودی که کرده‌ام، کتاب مقامات در اینجا تکرار نکردم که سخت دراز شدی»(ص 188). از این عبارت برمی‌آید که مقامات اثری مستقل از خود ابوالفضل بیهقی بوده است. همچنین است در حوادث سال 431ق که می‌نویسد: «آثار و احوالش ]بونصر مشکان[ آن است که در مقامات ]نسخه بدل: مقامات محمودی[ و در این تاریخ بیامد» (ص 794). بیهقی در جای دیگر «مقامات امیرمسعود» را در این عبارت به کار می‌برد: «این چند نکت از مقامات امیرمسعود، رضی‌الله عنه، که از وی ]خواجه بوسعد عبدالغفار فاخربن شریف[ شنودم، اینجا نبشتم تا شناخته آید» (ص 132). آن‌گاه ذیل عنوان «المقامة فی معنى ولایةالعهد بالامیر شهاب‌الدوله مسعود و ماجرى من احواله»، آنچه در این باب از منبع شفاهیِ خود شنیده، به شرح نوشته است (نک‍ : ص 132-167). از این‌شاهد می‌توان نتیجه‌گرفت که مقامات محمودی نیز حاوی «مقامه»ها یا «مجلس»هایی بوده که وی از ابونصر مشکان شنیده، و به تحریر درآورده بوده است و در عین آنکه به این اعتبار اثری مستقل شمرده می‌شده، به تاریخ منضم گردیده است. احتمالاً این کتاب در مجلدات نیز عنوان مستقلی داشته است و مورخان به همین نام از آن یاد و نقل می‌کرده‌اند، از آن جمله این مورخان‌اند: عقیلی در آثارالوزراء که به صراحت بیهقی را مصنف مقامات ابونصر مشکان معرفی می‌کند (ص 8)؛ فصیح خوافی در مجمل فصیحی (2/143) که در ذکر وزارت حسنک مطالبی از مقامات عمید ابونصر نقل کرده، می‌گوید: آن را «عمید ابوالفضل بیهقی تصنیف کرد». همچنین فرشته در تاریخ خود که «مقامات ابونصر مشکان و مجلدات ابوالفضل» را شاهد گردآمدن انبوه علما و فضلا و شعرا در درگاه محمود می‌آورد (1/22).
علاوه‌بر سعیدنفیسی،شماری‌ازمحققان ــ ازجمله اقبال آشتیانی (نک‍ ‍: مجموعه...،65)ومحمدناظم(ص 1) ــ مقامات را اثری‌مستقل از تاریخ آل سبکتگین پنداشته‌اند، اما یوسفی تصریح کرده که مقامات محمودی بخشی از تاریخ بیهقی بوده است، نه اثری جداگانه (نک‍ ‍‍‍: ایرانیکا، III/890). آنچه مسلم است، این است که این نوشتـه ــ خواه اثری مستقل شمرده شود، خواه غیرمستقـل ــ حاوی شنیده‌های بیهقی از استادش بوده که چه بسا جداگانه به رشتۀ تحریر درآمده، سپس به مجلدات منضم شده است.
بیهقی‌درتألیف مجلدات،هم ازمنابع‌مکتوب و هم از مسموعات خود بهره جسته است. خود او می‌نویسد: «اخبار گذشته را دو قسم گویند که آن را سدیگر نشناسند: یا از کسی بباید شنید و یا از کتابی بباید خواند؛ و شرط آن است که گوینده باید که ثقه و راستگوی باشد و نیز خرد گواهی دهد که آن خبر درست است... و کتاب هم‌چنان است که هرچه خوانده آید از اخبار که خرد آن را رد نکند، شنونده آن را باور دارد و خردمندان آن را بشنوند و فراستانند» (ص 904، 905). وی از منابع مکتوب به ندرت به اسم و رسم نام برده، و بیشتر به اجمال یاد کرده است، مثلاً در عباراتی چون «در اخبار خلفا خوانده‌ام»، «چنان‌که در تواریخ‌پیداست»؛اما درمسموعات، راوی یا گزارشگر را معرفی کرده، برثقه‌بودنِ اوتأکید می‌ورزد و حتى تاریخِ روایت و گزارش را نیز ذکر می‌کند.
منابع مکتوبی که بیهقی از آنها نام برده، انگشت شمار است؛ ازجملۀ این منابع ترجمۀ خدای‌نامه از ابن‌مقفع است که با عبارت «در اخبار ملوک عجم خواندم ترجمۀ ابن مقفع» (ص 125) به آن اشاره می‌کند و در جای دیگر با عبارت «]خوارزم[ همیشه حضرت ]= دارالملک، پایتخت[ بوده است علی حده ملوک نامدار را چنان‌که در کتاب سیر ملوک عجم مثبت است» (ص 902).
منبع بیهقی در نگارش «باب خوارزم» ابوریحان بیرونی بوده است. خود او می‌نویسد: «]در[ این اخبار خوارزم چنان صواب دیدم که بر سرِ تاریخ مأمونیان شوم، چنان‌که از استاد ابوریحان تعلیق داشتم» (ص 906)؛ سپس در آغازِ «حکایت خوارزمشاه ابوالعباس» تصریح می‌کند: «چنین نبشت بوریحان در مشاهیر خوارزم...» (ص 907) که ارندس (ص 28- 29) تلویحاً آن را با کتاب المسامرة فی اخبار خوارزم ــ که یاقوت در معجم الادباء اثر ابوریحان معرفی کرده است (17/185) ــ مطابقت می‌دهد؛ به ‌این سبب که یاقوت، مانند بیهقی، سخنان بیرونی را در باب احترام فراوانی که ابوالعباس مأمون به وی داشته، تقریباً حرف به‌حرف نقل کرده است. ارندس دربارۀ زبان این کتاب دو احتمال مطرح می‌سازد: یکی آنکه به زبان عربی بوده، و بیهقی آن را به فارسی برگردانده است؛ دیگر آنکه به فارسی بوده، اما بیهقی به شیـوۀ خود، تحـریری دیگـر از آن پدیـد آورده است. نفیسـی ــ بدون‌ذکر دلیل یا قرینه‌ای ــ اظهار می‌کند که‌ابوریحان آن را به فارسی نوشته است (نک‍ ‍: EI2, I/ 1131)؛ اما اقبال آشتیانی دربارۀ زبان کتاب به صراحت اظهار نظر نکرده، و تنها آورده است که «قسمت آخر تاریخ بیهقی عمدتاً نقل از کتاب المسامره تألیف ابوریحان بیرونی است» («تاریخ...»، 30). با این‌همه، عنوان کتاب در معجم الادباء عربی بودن آن را محتمل می‌نماید.
منبع مکتوب دیگر بیهقی اثر استاد محمود وراق است که ذکر آن گذشت. بیهقی در حوادث سال 422ق، در وصف سیلی که ویرانی بسیار در غزنین به بار آورد، از او یاد می‌کند و می‌نویسد: «این حالها، استاد محمود وراق سخت نیکو شرح داده است درتاریخی‌که‌کرده‌است درسنۀ خمسین و اربعمائه»(ص342). او می‌افزاید: «تا ده پانزده تألیف نادرِ وی در هر بابی دیدم» (همانجا).
نوع‌دیگری ازمنابع مکتوب بیهقی نسخه‌های اسناد و مدارکی بوده است که بیشترآنها را ــ به‌تعبیرخوداو ــ به‌قصد ناچیز‌کردند (ص 381)، با این همه، در تاریخ بیهقی نمونه‌هایی چند از آنها نقل شده است. این نکته را در این باب باید متذکر شد که بیهقی کتابها، به‌ویژه‌تاریخهای بسیاری را به‌دقت مطالعه‌کرده، و از آنها بهره برگرفته بوده است؛ چنان‌که خودمی‌نویسد: «من‌که بوالفضلم، کتاب بسیار فرو نگریسته‌ام، خاصه اخبار و از آن التقاطها کرده» (ص 243).
از منابع شفاهیِ بیهقی در جاهای مختلف تاریخ نام برده شده است، از آن جمله‌اند: استاد عبدالرحمان قوّال (ص 86)، خواجه بوسعد عبدالغفار (ص 130)، شریف ابوالمظفر هاشمی، ملقب به علوی (ص 253)، عبدالملک مستوفی که بیهقی او را چنین وصف می‌کند: «این آزادمرد مردی دبیر است و مقبول القول و به کار آمده، در استیفا آیتی» (ص 256)، بومنصور مستوفی که بیهقی دربارۀ او می‌نویسد: «ثقه و امین بود که موی در کار او نتوانستی خزید و نَفْسی بزرگ و رایی‌روشن داشت»(ص530)، و ثعالبی و ابوریحان. از این شواهدبرمی‌آید که بیهقی دست کم تا چه‌سالی مشغول‌گردآوری موادبرای‌نگارش تاریخ خودبوده است، چون درهمه‌جا ذکر می‌کندکه درچه‌تاریخی با این اشخاص دیدار داشته، و از آنان سماع کرده است.
بیهقی گاهی مطالبی از ثقات می‌شنیده است که مربوط به سالهایی بوده که حوادث آنها را پیش‌تر نوشته بوده است. در این موارد، به تعبیر خودش، بر تقویم آن سال تعلیق می‌کرده است (ص 290).
به هر حال، آنچه بیهقی را ماندگارساخته، تاریخ اوست. خود او می‌نویسد: «اما غرض من آن است که تاریخ پایه‌ای بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم، چنان‌که ذکر آن تا آخر روزگار باقی ماند» (ص 112) که یادآور سخن فردوسی است؛ ولی چنان‌که زریاب می‌نویسد، بیهقی انگیزۀ درونی و عشق باطنی به تاریخ و تجسس و ضبط حوادث تاریخی داشته، و از همان روزگار جوانی که در دیوان رسائل شاگرد ابونصر مشکان بوده، حوادث را به تقویم خود تعلیق می‌کرده، و نسخه‌های اسناد و مکاتبات دیوانی را برای ثبت در تاریخی که قصد داشته بنویسد، نگاه می‌داشته است (ص 761).
بیهقی از روش تاریخ‌نگاری معمول عصر خود، یعنی اکتفا به ثبت سادۀ وقایع دور شده است. او این شیوه را چنین وصف می‌کند: «در تواریخ چنان می‌خوانند که فلان پادشاه فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد و فلان روز صلح کردند و این آن را، یا او این را بزد و بر این بگذشتند، اما من آنچه واجب است، به‌جای آرم» (ص 451). یا در جای دیگر می‌نویسد: «در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست که احوال را آسان‌تر گرفته‌اند و شمه‌ای بیش یاد نکرده‌اند، اما من چون این کار پیش گرفتم، می‌خواهم که دادِ این تاریخ به تمامی بدهم و گِردِ زوایا و خبایا برگردم تا هیچ‌چیز از احوال پوشیده نماند» (ص 11). او به صحت و دقتِ آنچه گزارش یا نقل می‌کند، سخت پای‌بند است، چنان‌که می‌نویسد: «من که این تاریخ پیش گرفته‌ام، التزام این قدر بکرده‌ام تا آنچه نویسم یا از معاینۀ من است یا از سماع درست
از مردی ثقه»(ص905). البته این‌روش برای متن تاریخ است، اما آنجا که برای مقایسه یا رفع ملال و یا عبرت و پند به استطراد مطالبی می‌آورد، چندان سخت‌گیر نیست (نک‍ : زریاب، 765).
بیهقی انگیزه‌ها و علل‌حوادث را شرح می‌دهد و در عین حال، معتقد به مشیت الاهی است (نک‍ : همو، 770). او «گزارشگر روایت خاصی از حقیقت» است، نه «گزارشگر حقیقت». تاریخ بیهقی بیشتر تجربه‌ای تاریخی است و نوعی روایت شخصیتی تاریخی که همۀ محدودیتهای ملازم او به گزارش او از حقیقت انتقال یافته است. پس‌تنها به‌قیداحتیاط می‌توان‌روش او درتاریخ‌نگاری را روشی علمی شمرد (نک‍ : میلانی، 712-715).
برای تاریخ‌نگاری بیهقی6 ویژگی‌برشمرده‌اند: امانت تاریخی، توجه به جزئیات، شخصیت‌پردازی، برخورد فلسفی و انسانی، توانمندی راوی به عنوان قصه‌گو، سبک زنده و پرنشاط (نک‍ : همو، 720).

مآخذ: ارندس، ا. ک.، «تاریخ مسعودی و مؤلف آن»، ترجمۀ اسدالله حبیب، آریانا، کابل، 1354ش، س 33، شم‍ 4؛ اقبال آشتیانی، عباس، «تاریخ بیهقی»، ارمغان، تهران، 1311ش، س 13، شم‍ 1؛ همو، مجموعۀ مقالات، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1350ش؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش علی اکبر فیاض، مشهد،1350ش؛ بیهقی، علی، تاریخ بیهق، به‌کوشش احمد بهمنیار، تهران،1317ش؛ حاجی خلیفه، کشف؛ حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به‌کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1360ش؛ زریاب، عباس، «تاریخ‌نگاری بیهقی»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی مشهد، مشهد،1350ش، س7، شم‍ 4؛ صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، به‌کوشش ددرینگ، ویسبادن، 1394ق/1974م؛ عقیلی، حاجی‌بن نظام، آثارالوزراء، به کوشش جلال‌الدین محدث ارموی، تهران، 1337ش؛ فرشته، محمدقاسم، تاریخ، بمبئی، 1247ق؛ فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، 1339-1341ش؛قزوینی،محمد، تعلیقات‌بر لباب الالباب عوفی، لیدن،1906م؛ منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، کابل، 1342ش؛ میلانی،عباس،«تاریخ در تاریخ بیهقی»، ایران‌شناسی،1372ش، س5، شم‍ 4؛ نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی، تهران،1344ش؛ همو، در پیرامون تاریخ بیهقی، تهران، 1352ش؛ یاقوت، ادبا؛ نیز:

EI2; Iranica; Nāԭim, M., The Life and Times of Sultān Maħmūd of Ghazna, New Delhi, 1971.
احمد سمیعی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
مقاله درباره "تاريخ بيهقي"

 تهیه کننده:یدالله صحنه

 چكيده :

دراين مقاله سعي شده است به خلاصه ونمونه هايي از برجستگي هاي هنر ي به كاررفته درتاريخ بيهقي پرداخته شود.برجستگي هاي هنري يا هنرهاي برجسته درتاريخ بيهقي بسيار وسيع است وبا وجود منابع بسيار پراكنده ازاين موضوع دراين مقاله به حدّاقل قناعت شده است.درحدّ توان به كمك منابع ودرك ودريافت شخصي به مواردي ازبرجستگي هاي هنري تاريخ بيهقي  از جمله :برجستگي هاي زباني وادبي، ويژگي شعر گونه بودن ،ويژگي داستان گونه بودن ، هنر دربيان توصيفات صحنه ها  و خلاصه، آن چه كه باهنرورزي تمام باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطبانش شودوبتواند با آنها ارتباط وپيوند معنوي برقرار كند، به صورت مختصربيان  شده است.در تاريخ بيهقي عوامل زيادي روي خواننده تأثير گذار هستند كه جزءبزرگ ترين هنرهاي بيهقي است وهمين خصوصيات باعث شده تا اين كتاب اززيباترين وجذاب ترين نثرزبان فارسي محسوب شود.

كليدواژه ها:

صورخيال، توصيف ، هنرنويسندگي ، احساس وعاطفه

مقدمه

درتعريف هنر مي توان گفت: هنر، انتقال عواطف و احساسات هنرمند به انسان است. هنرمندان چیره‌دست، قادر بوده‌اند در آثارشان، عواطف و تجربیات خود را به صورتی آشکار کنند که باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطب شود و با ایجاد عواطف مشترک با مخاطبان، ارتباط و پیوندی معنوی برقرار کنند. هنرمندان، با خلق آثار بدیع، آنچه را که افراد عادی از درک آن عاجز بوده‌اند، برای همگان، قابل فهم کرده‌اند. عکاسی، نقّاشی، مجسّمه‌سازی، آهنگ‌سازی، فیلم‌سازی، تئاتر، معماری، طرّاحی، کاریکاتور و...، امروزه دیگر از بخش‌های ثابت و جذّاب زندگی جوامع انسانی شمرده می‌شوند.تولستوی می‌گوید: هنر، یک فعّالیت انسانی است و مقصدش انتقال عالی‌ترین و بهترین احساساتی است که انسان‌ها بدانها دست یافته‌اند».( آشنایی با نقد ادبی، ص25)

زمانی در دنیای غرب، بحث جنجال‌برانگیز آیا زیبایی، جزء ذات هنر است یا خیر؟»، مطرح شد. عدّه‌ای معتقد بودند که اساساً هنر، تجربه زیباشناختی بشر از جهان است و برخی دیگر، بر این باور بودند که هنر، تجربه‌ای از زیبایی‌ها و زشتی‌های جهان است. امّا باید در نظر داشت اگر هنر، تنها وسیله‌ای برای کسب لذّت و نشان دادن زیبایی باشد، بسیاری از آثار هنری ارزشمند ـ‌که به عنوان نمونه، فقر و تبعیض یا جنگ و مرگ و آوارگی را به تصویر می‌کشندـ، از دایره هنر، خارج خواهند شد.گروهی دیگر از پیروان اخلاق، هنر را وسیله‌ای برای ارتقای کمالات بشر و کسب فضیلت و معنویت والای انسانی دانسته‌اند. به گفته لئو تولستوی: هنر، صرفاً تولید آثار دلپذیر نیست. مهم‌تر از همه، لذّت نیست؛ بلکه وسیله ارتباط انسان‌هاست برای دوام حیات بشر و برای سیر به سوی سعادت فرد و جامعه انسانی. پس ضروری و لازم است؛ زیرا افراد بشر را با برانگیختن احساساتی یکسان، به یکدیگر پیوند می‌دهد». هنرمند، با ذهن پویای خویش، آثاری تازه می‌آفریند تا دریچه‌ای از دنیایی متفاوت را در مقابل چشم بینندگان بگشاید. هر جامعه‌ای می‌تواند از طریق بهره‌گیری از هنر خوب و سالم، با وجود تفاوت‌های زبانی و فرهنگی، با همه مردم دنیا و در همه زمان‌ها، ارتباط و پیوند برقرار کند و با زبان هنر ـ که زبان مشترک و قابل فهم همگان است‌ـ، به زندگی در جهان هستی‌ـ که جلوه‌ای از ذات حق است‌ـ، معنا و مفهومی عمیق ببخشد.(معنی هنر1358،ص ۴ )

بي گمان براي ابراز يك پديده هنري استعداد هنري لازم است كه بتواند با جولان قلم درميدان نويسندگي ويژگي هاي برجسته اي را پديد آورد.بيهقي نيز ازجمله كساني بود كه آثارش داراي برجستگي هاي هنري بوده واثراورا ازديگر آثار جدا مي نمايد. آنچه اورابه مقام رفيع دبيري دردستگاه  رسانده شخصيت وارجمندي وقلم تواناي  او درپيشگاه بزرگان بوده است كه اينهمه مورد لطف ومرحمت آنها بوده واورا نوازش مي كنند ولايق انتصاب درشغل دبيري مي دانند.دراين قسمت به اهميت شغل دبيري مي پردازم كه بي گمان براي رسيدن به آن ارزشي هنري لازم بوده است.

هنردبيري بيهقی 

سبك نگارش وروش نويسندگي وهنرمندي هاي بيهقي در اين خصوص يكي از ويژگي هاي كتاب اوست شغل دبيري درروزگار اوازجمله پيشه هاي ارجمندي بود كه به قول فردوسي مرد افكنده از او به مقام بلند  مي رسيد. وگنج بي اندازه مي يافت فردوسي ارزش ها وشرايط دبيري راچنين باز مي نمايد.

دبيري بياموز فرزند را                                چوهستي بود خويش وپيوندرا

دبيري رساند جوان را به تخت                  شودناسزا  زو سزاوار بخت

دبيري است از پيشه ها ارجمند                 وزو مرد افكنده گردد بلند

چوبا آلت ورأي باشد دبير                        نشيند بر پادشاه ناگزير

تن خويش را گربداردبه رنج                    بيابد بي اندازه از شاه گنج

بلاغت چو با خط فراز آيدش                   به اندازه معني فراز آيدش

زلفظ آن گزيند كه كوتاه تر                    به خط آن نمايد كه دلخواه تر

خردمند بايد كه باشد دبير                       همان بردبار وسخن ياد گير

با توجه به بيان فردوسي وشرايطي كه او براي دبيري برمي شمارد، بي شك كسي بدون شايستگي ودارا بودن امتيازات خاص اين هنر بدان مقام رفيع نمي رسد وشايد ازمعدود مشاغلي بود كه بدون داشتن صلاحيت ولياقت هاي علمي دست يافتن بدان ميسر نبود چه رسد به اين كه كسي به مقام والاي رياست ديوان انشا برسد وكتابي درآداب ورسوم نگارش وكتابت بنويسد.(بي سبب نبود كه عنصرالمعالي كيكاووس يك باب  ازكتاب خود را به"آداب وآيين دبيري" اختصاص داده است.ونظامي عروضي درقرن ششم دبير را مانند شاعر ومنجم وطبيب ازخواص پادشاه مي شمرد. (،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، ،ص18)

درتوصيف جزئيات مربوط به قهرمانان داستان وخلق وخوي ورفتار وكردار وحتي چهره و شكل ظاهري واندام وسروصورت ولباس آنان جنبه هاي گوناگون تاريخ او را چنان جذاب جلوه مي دهد كه گاه خواننده تاريخي بودن اثر اورا از ياد مي برد وخود را دردنياي يك كتاب رمان بسيار گيرا وزنده احساس مي كند كه همواره اشتياق پيدا مي كند آن را با ولع خاصي بخواند وبه پايان رساند. اطناب هاي دلچسب وبجا به اقتضاي موقع وگاه ايجازهاي مناسب زمان دركتاب او سبب مي گردد تا نه تنها ملال انگيز نگردد ويا خللي به معني وارد نياورد بلكه بيان اورا نيز بسيار گيرا تر وبليغ تر كند .شادروان دكتر فياض در مقدمه تاريخ بيهقي مي نويسد براي نوشتن تاريخ تنها داشتن مواد كافي نيست .هنري هم لازم است كه ازاين مواد استفاده كند ؛يعني انشايي كه بتواند گذشته محو شده را پيش چشم آيندگان مجسم ومحسوس سازد. هنر بيهقي اينجاست. درنوشته هاي قديم كم تر كتابي است كه بتواند با كهنگي زبان اينقدر براي خوانندگان خود جذبه داشته باشد.وهر خواننده اي به شرط آشنايي با زبان آن را با ولع واشتياق وبدون كسالت وملال بخواند. هنر بيهقي اوج بلاغت طبيعي فارسي وبهترين نمونه هنر انشايي پيشينيان است كه زيبايي را درسادگي مي جسته وارتماس با طبيعت زباني مانند طبيعت گرم وزنده وساده وبا شكوه داشته اند . دركتاب بيهقي نمونه هاي مختلفي ازانشا هست وقصه هايي دارد كه ازحيث بلاغت سند لايق زبان فارسي محسوب مي شود كلام بيهقي طنيني خاص دارد.آهنگين وگوش نواز وساده وطبيعي وآبشارگونه .او بهترين وتراش خورده ترين واژه ها را برمي گزيند ونيز با بهترين تأليف مي آرايد وتعهد او دربه كار گرفتن اين دو روش يعني انتخاب بهترين كلمات وتأليف بهتري بافت ها سبب مي گردد تا موسيقي كلام او آهنگي موزون يابد وتحركي ويژه خود داشته باشد.اگر نثر اورا باديگرمورخان بسنجيم سخن اورا به تعبير امروز شسته ورفته وبدوراز كلمات زائد ويا مترادفات غير ضروري وگاه بي معني وملال افزا مي يابيم واين رسايي سخن وبلاغت او درگفتار وحسن تعبير وايجاز كم نظير از ارزش هاي بارز سبك نگارش كتاب محسوب مي گردد.

پيوستگي ميان مطالب وپيوند دادن ميان آن ها از ويژگي هاي بارز ديگر هنر نويسندگي بيهقي است .واو با مهارتي خاص چنان مطالب متنوع وگوناگون كتاب را به هم مي پيوندد كه احساس يكپارچه بودن وبه اصطلاح وحدت موضوع همواره محفوظ مي ماند(همان ص19)

ارزش هنري 

ازامتيازات برجسته اين كتاب جذابيت وگيرايي آن است شايد درميان تواريخ قديم نتوانيم كتابي بيابيم كه هرچه مي خوانيم برحرص وولع ما براي بيشترخواندن بيفزايد. تاريخ بيهقي از اين ديدگاه به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه مي ماند كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. غم نامه محاكمه جنگ وزير وپيش درآمدها وپيامدهاي آن همراه با ذكر دقيق وبايد گفت نقّاشي صحنه هاي اين رويداد تلخ تاريخ چنان با ژرف نگري وگيرايي خاص بيان گرديده كه اين واقعه را به صورت يك رمان دلكش مجسم ميسازد وهيچ خواننده اي نيست كه پس از آن كه به خواندن آغاز كردن بتواند از بقيه آن بگذرد ونخواند وتاريخ بيهقي ازاين

قبيل صحنه هاي زنده وگيرا وشكوهمند بسيار دارد .

توصيف وضع زندگي درباري وبازگويي آنچه دردرون مي گذشته ونيز اوضاع اجتماعي آن روزگار از ارزش هاي ديگر اين كتاب تاريخي است وبه راستي حكم آيينه اي را دارد كه آنچه براي نويسنده مشهود بوده عينا در آن انعكاس يافته است در داستا ن" خيشخانه هرات " بيهقي خوشگذراني ها وعياشي هاي روزگار جواني مسعود غرنوي را بسيار رندانه وزيبا مي نماياند. از شراب خواري هاي او كه البته پنهان از پدرمي خورد تا مطرباني كه برايش مي نواختند وپوشيده از ريحان خادم فرود سراي خلوت ها مي كرد ومطربان مي داشت.مرد وزن كه ايشان را ازراه هاي نبهره نزديك وي بردندي وحتي ازنوع عكس هايي كه دروديواراتاق خوابش را با آن ها مي آراسته وزمان خواب وبيداري وتمام زندگي خصوصي او وتفتيش هاي پنهاني پدر دراين گونه مسائل سخن مي گويد امّا بسيار رندانه وزيركانه به شرح اين ماجراها مي پردازد تا مبادا كه گرفتاري اي برايش پيش آيد واو را ازنوشتن بازدارد. مثلا درهمين داستان خيشخانه هرات قبل از پرداختن به اين عياشي ها مقدمه را چنين آغاز مي كند كه ازبيداري وحزم احتياط اين پادشاه محتشم يكي آن است كه به روزگارجواني كه به هرات مي بود ....همه اسرار وپنهان كاري هاي مسعود را رندانه باز مي نماياند اما به ظاهر چنين وانمود مي سازد كه به راستي ازبيداري وحزم واحتياط مسعود سخن به ميان مي آورد.(همان ص14) 

متن 

برجستگي هاي هنر ي بيهقي بسيار گسترده وبي شمار است ؛امّاباتوجه به ويژگي هاي كه درباره هنر درقسمت مقدمه ذكر شد عواملي كه درتاريخ بيهقي روي خواننده داراي تأثير بيشتري بوده به شرح زير ذكر مي شود.البته ناگفته نماند كه هريك از عوامل برجسته در اين مقاله  به طوركلي ذكر شده اند ومي توان براي هركدام جايگاه ويژه اي بازكرد ودرباره آنها قلم فرسايي كرد. 

   ويژگي‌هاي زباني 

ويژگي‌هايي در تاريخ بيهقي وجوددارد كه اين متن را نسبت به ساير متون كهن برتري مي‌دهد. بعضي از اين ويژگي‌ها دلايل زباني و يا ادبي دارند.زبان و ادب در اين نوشتار، مترادف فرض نشده‌اند. به نظر نگارنده هر گاه كلمات براي برقراري ارتباط استفاده شوند، ما در حوزه‌ زبان قرار داريم امّا آنجايي كه كلمات در خدمت خلق زيبايي و تأثيرگذاري به مخاطب باشند، قدم به دنياي ادبيات گذاشته‌ايم، بديهي است در چنين حالتي هم ارتباط وجود دارد اما تنها هدف، نيست. ناگزير بيهقي بايد خلاق‌تر باشد و به طبع سليم خود بيشتر اعتماد كند و زبان و سبك خود را، خود بسازد. شايد اگر نويسنده‌اي ديگر بود، اثري خسته كننده از آب در مي‌آمد اما اين دبير پير آن قدر تجربه و اعتماد به نفس دارد كه از هر عاملي در جهت غناي زبان اثر خود بهره بجويد.

يكي ازبرجسته ترين ويژگي هاي اين كتاب ،خصوصيت زباني وامتيازات اين متن است درباب واژه ها،عبارات وتركيب هاي موجود. ازجمله:

ساخت فعل ها وتكرار شناسه ها كه به موسيقي وضرباهنگ متناسب با متن مي انجامد:"هرروز حاجب علي برنشستي وبه صحرا آمدي وبايستادي....واگرازجانب خبري تازه گشتي بازگفتي واگرجانبي را خللي بودي به نامه وسوار دريافتندي - استفاده از واژه هاوتركيبات خاص-مثل صفت "نيست همتا" به معني بي نظير "شادمانگي" يا تعبير" به مويي"( شعورقلم،ص40)

- جمله هاي معترضه ي طولاني - ايجاز- جدايي صفت از موصوف- موسيقي كلام: " نامه آور برجاي بمانده واجابت مي بود ونمي بود بدو... (همان.ص44)

آفرينش واژه ها و ترکيبات بديع -استفاده ي طبيعي و غير متکلفانه از لغات و جمع مکسر و گاهي هم عبارات عربي- حذف افعال و حتي گاهي قسمتي از يک عبارات به قرينه، بنا به اقتضاي بلاغت کلام -زيبايي و خوش آهنگي کلام . سخن مادر حسنك وقتي خبر مرگ فرزند را مي‌شنود: "بزرگا مردا كه اين پسرم بود".( تاريخ بيهقي ،ص236)

مصوت‌هاي بلندي كه در اين جمله پشت‌سرهم آمده‌اند، هر خواننده‌اي را وا مي‌دارد كه هم ناله با مادر حسنك - و شايد بيهقي - آه بكشد!  

ويژگي هاي ادبي 

بعضي ازخصوصياتي كه نثر تاريخ بيهقي را شاعرانه نموده ويژگي هاي ادبي(صورخيال) اوست كه عبارتند از: كاربرد جناس ،تشبيهات ،استعاره ها – تمثيلات، کنايات زيبا ،موسيقي كلام ،انتخاب واژه هاوعباراتي كه

 "وباقي تاريخ چون خواهد گذشت كه نيز نام نونصر نبشته نيايد دراين تأليف قلم را لختي بروي بگريانم وازنظم ونثر بزرگان كه چنين مردم وچنين مصيبت را آمده است بازنمايم تا تشفّي اي باشد مرا وخوانندگان را "(همان ص929)كه درمرگ استادش ،بونصر مشكان بيان داشته است. يا درجاي ديگري اززبان يكي از رعايابعد از بازداشت اميرمحمد درقلعه كوهتيز ،بي پناهي وبي قراري طرفداران اورا با تشبيهي بديع وبكر توصيف كرده است:( شعورقلم ،ص47)

"چون لشكر از تگيناباد سوي هرات رفتند،من وماننده من كه خدمتكاران امير محمد بوديم ،ماهي اي از آب بيفتاده ودر خشكي مانده وغارت شده وبينوا گشته  ودل نمي داد كه از پاي قلعه كوهتيز زاستر شويمي..." درمثال جناس:گردش اقدار وحكم اوراست درراندن منحت ومحنت ونمودن انواع كامكاري (ص3 تاريخ بيهقي )"بارانكي خردخرد مي باريد،چنان كه زمين ترگونه مي كرد..." عبارت مشهودي است كه به شعرمي زند.موسيقي آن،انتخاب واژه ها وشيوه بيان به شعر نزديك است.

"مطربان را هم صلت نفرمود كه دراين روزگارآن زرپاش سستي گرفته بود وكم باريدي..."

تشبيه در آثار بيهقي بيشتر از هر آرايه ‌ديگري مورد توجه قرار گرفته است. گاهي درتوصيف اشخاص علاوه بر ايجاز  ازتشبيه استفاده مي كند.اوبراي توصيف چالاكي وبي رحمي وتندي اسكندر،اورا به رعد وبرق وصاعقه مانند نموده ودرآرامش پس ازخشم وبي رحمي برابر بهار وتابستان مانند كرده كه هرچه قدر هم ببارد،آفتاب وخورشيد را به دنبال دارد وحق مطلب را با يك تشبيه ساده درخصوص روحيه وشخصيت اسكندر بيان كرده است."پس اسكندر مردي بوده است با طول وعرض وبانگ وبرق وصاعقه ،چنانكه دربهار وتابستان ابر باشد كه به پادشاهان روي زمين گذاشته است وبباريده وباز شده و...."  وبوسهل زوزني كمان قصد وعصبيت بزه كرد.( همان. ص54)

تسجيع در اين دوره حداقل در كتب تاريخ بلاي جان نثر شده است اما از آرايه‌هاي لفظي نمونه‌هاي قابل توجهي از واج‌آرايي يا دقيق‌تر "صدا معنايي، يافت مي‌شود. مثلاً محمود در خشم مي‌گويد: "بدين خليفه‌‌ خرف شده ببايد نبشت..." كه تكرار صداي "خ" عصبانيت را القا مي‌كند.

هنرديگربيهقي كه زبان اورا پرمايه كرده وقدرت تعبير آن را به حدّاعلا رسانده است تسط اوست برتركيبات وتعبيراتي كه درعين ايجاز ،معني ومفهوم وسيعي رادربردارد؛ازاين قبيل است:"آب برآسمان انداختن" كنايه از مخالفت واعتراض كردن "آفتاب تا سايه نگذاشتن"كنايه ازمهلت ندادن  "ازكسي صورت نگاشتن" ونيز صورت كردن "كنياه از به ضد كسي گزارش دادن "تيربرنشانه زدن"به معني كاري را درست ومطابق مطلوب انجام دادن "روز راسوختن"بمعني درنگ كردن ووقت گذراندن "سنگ به سبو زدن "كنايه ازدل به دريا زدن "ميان دل را نمودن" به معني حقيقت احوال را گفتن وصميميت نشان دادن  "خاك ونمك بيختن "كنايه از صورت سازي كردن  (يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 8 

نقاشي وتصويرگري عواطف وصحنه هابااستفاده ازتوصيفات زيبا

 بيهقي نويسنده اي است چيره دست كه عنان قلم را دراختيار داشته وبه اقتضاي حال آن را به گردش درآورده است آن جا كه سخن محتاج اطناب است به منظره سازي وهمه عناصر اصلي وفرعي موضوع پرداخته وتصويري تمام از آن به دست داده است نيز در عين كمال ايجاز در توصيف حق مطلب را ادا كرده است .وهردو حالت نمودار  موقع شناسي وتوانايي اوست درنويسندگي (،يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 814 ) .

در اين موارد مانند نقاشي كه با چند خط مختصر طرحي كلي ولي روشن از موضوع مي كشد. بيهقي نيز  با به كار بردن جمله اي كوتاه ما را دربرابر واقع هاي قرار مي دهد. مثلا حادثه امير مسعود كه نزديك بود در رود هيرمند غرق شود.چنين خلاصه شده است.امير از آن جهان آمده به خيمه فرود آمد وجامه بگردانيد .

بيهقي در توصيف وقايع مانند نويسنده اي باريك بين وهنر مند فضاي هر داستان را تصوير كرده است وچهره ها ،لباس ها ،سلاح ها فقامت وديدار اشخاص وهمه ي صحنه ها را پيش چشم ما مي آورد.اززيبا ترين آنها صحنه بردار كردن حسنك وزير است .با توصيف همه جزئيات از وضع مردم تماشا گر كه به درد  مي گريستند.قرآن خوانان ،پيكان كه دوراوايستانيده بودند كه از بغداد آمدند وقرآن خوانا قرآن مي خوانند.حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش ،وي دست اندر زيركردوازار بند استواركرد وپايچه هاي ازار ببست وجبّه وپيراهن بكشيد ودورانداخت.با دستار وبرهنه باازار بايستاد ودست ها را درهم زده "( تاريخ بيهقي، ص   234  )

ودرتوصيف بدن حسنك مي گويد:"تني چون سيم سپيد وروي چون صدهزار نگار "ونيز در توصيف اشهد خواندن حسنك مي نويسدكه"واولب مي جنبانيد وچيزي مي خواند"واحوال حسنك وآوردن او وخروش هيجان مردم وزار زار گريستن نيشابوريان و"مشتي رند كه آنها را سيم دادند كه سنگ زنند ومرد خود مرده بود وجلادش رسن به گلو افكنده وخبه كرده" (همان ،ص235)

بااندك تأمّل درمتن فوق بديهي است موضوعي كه بيش از هر مطلب ديگر درانسان ايجاد همدردي وشفقت مي كند اعدام حسنك است .بيهقي آن واقعه را با شيوه هميشگي خود توصيف كرده همانطوري كه بيان شد او رنگ لباس وهمچنين بدن حسنك وازبين رفتن پاهاي خشك شده اش را وصف مي كند حتي به وصف احساسات هواداران جنگ درميان جمعيت مي پردازد ونيز عدم اجراي دستور سنگسار از سوي حاضران واين بخش اينچنين به اتمام مي رساند كه افسران مسعود مردم را تهديد به مرگ كردند.تا آنها قيام نكنند .درچنين مواردي است كه بيهقي قدرت خويش را در نقّاشي عواطف وصحنه ها با استادي كامل به كار مي گيرد چنان كه درخلع سلاح وعريان نمودن شخصي كه دستگير شده است نيز چنين مي كند كه عاطفه خواننده را بر مي انگيزاند واحساس آنها را همراه خويش مي كشد.وآنها را به هيجان در مي آورد.

نكته قابل توجه اين است كه توصيف تصاوير وجزئيات اغلب واقعي ونفساني ترسيم شده اند وجنبه بصري آنها قوي است همان طور كه حسّ بينايي برساير حواس ارجح است برخي تصاوير ترسيمي بدين قرار است "لشكر چون كوه آهن،خار درموزه اش افتاد"،"آبي برآتش آمد،مرگ خار زندگاني است" توصيف جزئيات نيز به نقاشي مي ماند"احمد دست دردست زد"از اين گذشته بيهقي به توصيف براي بيان جزئيات دقيق وجان كلام استفاده كرده است طوري كه تمام صحنه وحالات وروحيات درنظر بيننده مجسم مي گردد.(زمانه زندگي وكارنامه بيهقي،ص 105)

 بيهقي دنبال شكار لحظه هاست ودرهرجاكه فرصتي مي يابدمانند يك عكاس ماهرشكارش كرده ودرنهايت زيبايي وبه تمام وكمال وبدون كم وكاستي  توصيفش مي كند.عكس را آنقدرزيبا مي كشد كه خواننده اين زيبايي را حس كرده ودرذهن خود مجسم كند. دقت بیهقی در بیان جزییات و توصیف وقایع تا به حدی بوده كه احساس می شود هر كس به جز بیهقی در آن صحنه ها حاضر بود؛ نمی توانست آنها را-بدان گونه كه او دیده و بیان كرده- به تصویر درآورد. نكته قابل توجه اینكه بیهقی در برخی از رویدادها خود شاهد ماجرا نبوده و آنها را از زبان افراد ثقه نقل می كند اما این وقایع در فضای كلی تاریخ هیچ تفاوتی با آنچه او به چشم خود دیده؛ ندارد و این بیانگر هنرمندی بی نظیر بیهقی است.

شكل داستاني  

نثر بيهقي را نثر مرسل عالي دانسته اند که هم براي تاريخ نويسي مناسب است هم براي داستان نويسي . از يک سو نثر فخيم و جدي است و از سوي ديگر به زبان عاميانه و محاوره اي نزديک شده است . زبان قصه هاي قديم بيشتر به گزارش شبيه است تا داستان . نثر بيهقي ويژگي هاي داستاني دارد و هنري تر از قصه هاي قديم است .آهنگ و روال محاوره اي نثر بيهقي ، چيزي از ويژگي هاي نثر محاوره اي امروز کم ندارد و هيچ گاه نمي توان آن را با نثر مقاله اي و گزارشي و علمي يکسان پنداشت . لحن کلام عامل مهمي در معرفي شخصيت هاست . چگونگي لحن و يکدستي نثر در تاريخ بيهقي از ويژگي هاي مثبت آن است با توجه به زمان تاليف آن مايه ء شگفتي است .جريان هاي ادبي مدتي بعد از ظهور ، به سقوط مي رسند ولي بعضي از آثار مي توانند بر اين کهنگي غلبه کنند .بي پيرايگي يکي از مهم ترين عوامل شکوهمندي داستان است . نحوهء ترکيب در تاريخ بيهقي به نوعي است که خواننده واقعي بودن اثر را حس مي کند . خواننده با راوي همراه است وبا او  دچار احساسات متفاوت مي شود .( مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد ، ص 57- ص 72)

بیهقی با هر یك از افراد تاریخی همانند یك تیپ یا شخصیت داستانی (كاراكتر) برخورد می كند؛ بنابراین فریفته ی فضل و دانش و احتشام خانوادگی افراد نمی گردد؛ و در جای دیگر می نشاند": وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.» هم چنین دشمنان مردم را ـ كه بو سهل نیز یكی از آنها است ـ به خوبی كالبد شكافی روانی می كند. نكته ی برجسته ی دیگر ـ كه تاریخ بیهقی را شاخص می كند ـ داشتن زاویه ی دید اول شخص است. معمولاً در كتاب های تاریخ از آن جا كه چیزی جز گزارش نیست ـ زاویه ی دید فوری وجود ندارد و نویسنده صرفاً راوی گزارش است كه هیچ گونه تشریح و تحلیل جانبی ندارد و به بیان دیگر یك بعدی و تك ساختی است.  زاویه ی دید اول شخص در تاریخ بیهقی بدین معناست كه بیهقی خود در متن حوادث بوده است ـ تا آن جا كه خودش یكی از شخصیت هایی است كه واقعه از زبان او و با احساس و چشم او به مخاطب منتقل می شود.خوش بختانه تاریخ بیهقی ازخود سانسوری و یا ضد مردمی، پاك و مبراست. سبب آن است كه بیهقی تنها گزارشگری ساده و كاتبی درباری نیست تا حوادث را آن طور كه می خواهند، بنویسد و خلعت و نعمت بیابد، بلكه او متفكری جامعه شناس و ادیبی متعهد است كه در جای جای كتابش نشانه های این تعهد و انسان دوستی به چشم می خورد. او آن بخش از اخبار گذشته ها را می آورد كه در آن حركتی مردمی یا عبرتی سودمند دیده می شود. او به نوعی (نه چندان روشن) به فلسفه ی تاریخ ایمان دارد و تاریخ را ـ اگر درست نوشته شود ـ عامل اساسی در تبیین تمدن و سرنوشت بشر می شناسد. او می گوید: «غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خوانندگان را از من فایده ای به حاصل آید و مگر كسی را ازین به كار آید.» (تاریخ بیهقی،  ص ۲۲۶ )تاريخ بيهقي شباهت زياد به رمان دارد.دراين ميان بررسي رمان در تاريخ بيهقي كاري است شگفت انگيز ، يكي از موجباتي كه كتاب تاريخ بيهقي را خواندني و مطبوع كرده است لطف داستان  پردازي است . اين كه خواننده هنگام مطالعه مجذوب آن مي شود و مي خواهد موضوع را يكسره دنبال كند تا به پايان رساند.

تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان ، داراي شگردهاي خاص و پيچيده ي داستان نويسي است اما نمي توان گفت هدفش كاملا رمان است . در تاريخ بيهقي اشخاص داستان فراوانند و از طبقات گوناگون شاه ، شاهزاده ، وزير . نديم ، نيك انديشان ، بد كرداران وبسياري ديگر را در اين كتاب مي توان ديد كه هر كس بسته به تاثير و اهميتش جلوه گر است ورفتاري دارد در خور منش و مقام خويش نه تنها مردان بلكه زنان نيز الته به ندرت در قصه داراي نقشي بارزند وچشم گير است . اما قهرمانان اصلي كه بيهقي چنان كه خود بارها دركتابش عنوان مي كند قصد دارد طرحي نو وگونه اي ديگر از تاريخ نويسي ارائه دهد وحتي سعي مي كنداين همه جزء نگري اش را هم توجيه كند و البته همين شكستن سنت مختار است كه كتاب او را بوي دگر داده و حضور روح بيهقي ، اديب مورخ ، دبير و البتّه ناصح را در همه جا شهادت مي دهد .اشاره شد كه تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان داراي شگردهاي خاص و پيچيده داستان نويسي است  در تعريف رمان اين چنين آمده است :« داستاني است كه بر اساس تقليدي نزديك به واقعيت از آدمي و عادات و حالات بشري نوشته شده باشد و به نحوي از انحاء شالوده ي جامعه را خود تصوير و منعكس كند.»( قصه داستان كوتاه ورمان ، ص41)

شاید برخی نظریه پردازان را در باب بیهقی بتوان صادق انگاشت آن جا كه می گویند: «جامعه شناسی رمان باید كاری كند كه تاریخ جامعه نه در ادبیات آن، بلكه از طریق ادبیات خوانده شود.» (ادبیات داستانی ، ص ۸)

به بیان دیگر تاریخ بیهقی، همان رمان مورد نظر است كه تاریخ جامعه ی ایران را در عصر غزنویان، بیان می كند.غم نامه ی (تراژدی) حسنك وزیر، همانند یك اثر شگفت انگیز ادبی در تاریخ بیهقی به تصویر كشیده شده است: چون حسنك را از بُست به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض، چاكر خویش سپرد و رسید بدو از انواع استخفاف آن چه رسید؛ كه چون باز جستی نبود كار و حال او را، انتقام ها، تشفی ها رفت...» (تاریخ بیهقی، ص ۲۲۷)  

روزنامه نگاری

تاریخ بیهقی به نوعی می تواند با روزنامه نگاری(ژورنالیسم) شباهت پیدا كند. در روزگار ما در بسیاری سرزمین های عقب نگه داشته شده،‌متأسّفانه مفهوم ژورنالیسم، به معنای روزنامه نگاری منهای تحلیل و كالبد شكافی واقع گرایانه ی حوادث است. اگر روزگاری نشریه ای پیدا شود كه به تفسیر واقع گرایانه اقدام كند، به عنوان ایجاد تنش در جامعه، از انتشارش جلوگیری می كنند؛ زیرا تحلیل حوادث، به سر نخ های اصلی و عوامل پشت پرده، منتهی می گردد و از عناصر مردم فریب، پرده بر می گیرد و سران و سلاطین را رسوا می كند.

"وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.»(تاريخ بيهقي ص ۲۲۷)

"این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤكد شده...و با آن شرارت دل سوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاكری خشم گرفتی و آن چاكر را لت زدی و فرو گرفتی، این مرد از كرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب كردی و المی بزرگ بدین چاكر رسانیدی" (تاريخ بيهقي، 226ص)

پس می توان گفت كه بیهقی در معنای دقیق كلمه یك روزنامه نگار (ژورنالیست) و تحلیل گر سیاسی ـ اجتماعی است كه از فلسفه ی خاص پیروی می كند. او معتقد است كه آن چه باعث فجایع تاریخی می شود، دل بستن به حطام دنیا و دنیا پرستی است. سرانجام دنیا پرستان نیز دربدری و باختن بازی است. پس تاریخ بیهقی بدین معنا، گزارش صرف و ارائه ی اخبار خام نیست. . او موضع خود را در برابر هر حادثه ای مشخص می كند تا خواننده بداند كه نویسنده با حوادث هم سویی دارد یا مخالف آن است.

حكايت آماده براي تنظيم نمايشي‌

بعضي حكايات‌ِ آمده در تاريخ بيهقي به گونه‌اي پرداخته شده‌اند كه با مختصر تصرفي در عبارت‌هايشان مي‌توان آنها را در قالب طرح يك نمايش راديويي يا فيلم تلويزيوني و سينمايي قرار داد: «چون بار بگسست و هركس به جاي خويش بازگشتند عبدالله طاهر، حاجب بزرگ‌، وزير را با خود يار گرفت‌. در باب فضل ربيع عنايت كردند تا حضرت خلافت بر وي به سر رضا آمد و فرمود تا او را هم در سرايي كه اعيان نشستندي جاي معين كردند و اميدوار تهنيت و اصطناع‌.» (تاريخ بيهقي‌، ص 28)

با اين فرض كه عبدالله طاهر و حسن سهل برادر فضل‌بن سهل در صحنه‌هاي قبل‌، تمهيد پايمردي و بركشيدن فضل ربيع كرده‌اند، مي‌توان بدين ترتيب صحنه‌اي از يك نمايش را ترتيب داد: پس از گسستن بار، درباريان كه در حال رفتن‌اند، عبدالله طاهر به اشاره‌اي حسن را نگه مي‌دارد. پيش مي‌روند به دلجويي در باب فضل‌. با استفاده از ذهنيتي كه كل حكايت از خليفه در باب فضل به دست مي‌دهد، مي‌توان چند جمله براي ايجاد رفق و رأفت در خليفه نسبت به فضل ربيع به عبارت مذكور افزود، و آنگاه‌، تسليم خليفه را در برابر الحاح آن دو به تصوير كشيد. گويي بيهقي خود كار خويش را از حيث نمايشي صحنه‌بندي كرده است‌. چند سطر پيشتر در اصل تاريخ بيهقي‌، صحنه‌اي تصوير شده كه زمينه را براي تصوير صحنه مذكور فراهم كرده‌: «چون اميرالمؤمنين بار دارد، هركس از اعيان چون وزير و اصحاب مناصب و اركان دولت و حجّاب و سپاه‌سالاران و وضيع و شريف به محل‌ّ و مرتبه خويش پيش رفتند و بايستادند و بنشستند و بياراميدند.» ( همان‌; ص 27)  در پرداخت اين صحنه نيز مي‌توانسته‌ايم بارگاهي را نشان دهيم به اميري كه به عبارت «باردهيد»، بار مي‌دهد. در نماي بعد، اعيان نشان داده مي‌شوند كه هركدام از وزير و اصحاب مناصب تا اركان دولت و حجّاب وقتي مي‌رسند، مي‌دانند كجا بروند، و بعد بايستند يا بنشينند يا اجازه دارند كه علاوه بر نشستن‌، بر مخدّه‌ها تكيه زنند. پاره‌اي عبارات‌، با قرار گرفتن نقل قول‌هاي مستقيم در آنها، يك گام به فضاي نمايشي نزديك‌تر شده‌اند: «عبدالله طاهر كه حاجب بزرگ بود پيش اميرالمؤمنين مأمون رفت و عرضه داشت كه «بنده‌، فضل ربيع‌، به حكم فرمان آمده است‌. بر آن جمله كه فرمان بود او را در سراي بيروني جاي كرده‌ام و به پايگاه نازل بداشته‌. در پيش آوردن فرمان چيست‌؟» اميرالمؤمنين‌، لحظه‌اي انديشيد و حلم و كرم و سيرت حميدة او وي را برآن داشت تا مثال داد كه او را پيش آرند.» كه تصرّف بدين‌گونه ممكن خواهد بود: عبدالله از صف حاجبان دربار جدا مي‌شود و پيش مي‌آيد. به احترام روبه‌روي خليفه مي‌ايستد و عين قول خود را مي‌گويد. امير لحظه‌اي به تفكر و تأمّل درنگ مي‌كند. مي‌توان اين درنگ را با عبارتي كه خليفه با خود مي‌گويد همراهي كرد: «ردكردن پايمردي دو محترم دربار دور از خرد است‌» و بعد امرِ امير بيايد كه‌: «بياورندش‌!»بيهقي تمام اجزاي يك كار نمايشي را فراهم آورده است‌. كافي است كه هر عبارت در جاي خود با پرداخت كامل‌كنندة نمايشي قرارگيرد. پس از امر امير، شتاب و شعف عبدالله طاهر باعث مي‌شود تا از مجلس‌ِ بار خليفه به سرعت بيرون آيد و فضل را از ملاطفت خليفه خبر كند. هم‌، دل او را محكم گرداند كه مرتبة او در صف هم معين شده و اگر مراقبت باشد، بازهم جاي لطف و رتبه ستاندن هست‌: «در حال‌، عبدالله طاهر از پيش خليفه بيرون آمد و اين تشريف كه خليفه فرمود، بدو رسانيد و او را اندازه پيدا كرد و اميدوار ديگر تربيت‌ها گردانيد.» (همان‌; ص 28)

  عبارت بعد، به روشني دستور عمل دوربين و بازيگر را بيان مي‌كند: «او بدان زنده گشت و بدان موضع كه عبدالله طاهر معين كرد بياراميد تا عبدالله طاهر از خدمت حضرت خلافت بپرداخت و وقت بازگشتن شد. از دار خلافت برنشست تا به سراي خويش رود.» عبارات بيان صحنه و حركت‌، با همان توالي كه بايد بيايند، آمده‌اند. در داستان فرستادن لشكر براي گرفتن غازي‌، يك صحنه با همه جزئيات بازگو شده‌. كافي است چند نسخه از كار در اختيار كارگردان براي هماهنگ كردن بازيگران اصلي و سياهي لشكر و بازيگران براي ايفاي نقش‌شان باشد: «عبدوس دررسيد و جنگ بنشاند و ملامت كرد لشكر را كه‌: شمايان را فرمان نبود جنگ كردن‌; جنگ چرا كرديد؟ برابر وي ببايستي ايستاد، تا فرماني ديگر رسيدي‌. گفتند: جنگ به ضرورت كرديم كه خواست از آب بگذرد و چون ممكن نشد، قصد گريز كرد بر جانب آموي‌. ناچارش بازداشتيم كه از ملامت سلطان بترسيديم‌. اكنون چون تو رسيدي‌، دست از جنگ بكشيديم تا فرمان چيست‌! عبدوس نزديك غازي رفت‌. و او بر بالايي بود ايستاده و غمي شده‌. گفت‌: اي سپاه‌سالار! كدام ديو تو را از راه ببرد تا خويشتن را دشمن كام كردي‌؟ از پافتاده‌، بگريست و گفت‌: قضا چنين بود و بترسانيدند. گفت‌: دل مشغول مدار كه در توان يافت‌. و امان و انگشتري نزديك وي فرستاد و پيغام بداد و سوگندان امير ياد كرد. غازي از اسب به زمين آمد و زمين بوسه داد و لشكر غلامانش ايستاده از دو جانب‌. عبدوس دل او گرم كرد و غازي‌، سلاح از خود جدا كرد و پيلي با مهد دررسيد. غازي را در مهد نشاندند و غلامانش و قومش را دل گرم كردند. عبدوس پسر غازي را همچنان تير درنشانده به دست سواران مسرع بفرستاد و هرچه رفته بود پيغام داد. و نيم شب پسر به درگاه رسيد و امير چون آن بديد و پيغام عبدوس بشنيد بياراميد.» (همان‌، ص 280)

نتيجه

دركتاب بزرگ وبسيارمهم تاريخ بيهقي سه عنصراساسي هنر ؛يعني عاطفه،تخيل وانديشه به خوبي رعايت شده ودركنار هم اثري ماندگار را به وجود آورده اند  وآن را جزو آثار گران قدر ادب فارسی  نموده اند که خواندنش، شوری مضاعف به دوستداران آن می دهد؛ برحرص وولع آنها مي افزايد تا بيشتر بخوانند وكمتر خسته شوند. درواقع در جذابيت وگيرايي کاملا بی نظیر است .اين اثر از اين نظر به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه شبيه است كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. خواندن اين اثر بزرگ حسّ هرخواننده اي را بر مي انگيزد وبا خود همراه وهم عقيده مي سازد وتا انتهاي داستان به همراه خود مي كشد.علت اين همه كشش والتذاذ،بيان واقعيت ها بوده است .اومانند آيينه اي تمام خوبي ها وزشتي ها را يك يك بيان داشته است ؛گاهي خواننده با خواندن داستاني مثل حسنك وزير به گريه مي افتد وگاهي با بيان شيرين آن سراي پاي وجودش  سرشارازتعجب مي شود  كه  اين ، خود هنري بزرگ محسوب مي شود. اين اثردر گذر ايام همچنان مورد عنايت اهل فضل و هنر قرار گرفته است وآنها را واداشته درباره اين كتاب قلم فرسايي كنند.  

منابع ومآخذ 

1-    خطيب رهبر ،خليل ،تاريخ بيهقي،انتشارات مهتاب تهران،1386 

2-    رید ، هربرت ، مترجم: نجف دریا بندری، معنی هنر،  تهران: کتاب‌های جیبی، 1358

3-    زرّین‌کوب، عبد الحسین، آشنایی با نقد ادبی، ، انتشارات تهران سخن، 1374

4-    زرفا ، میش ، ادبیات داستانی، ترجمه نسرین پروینی، نشر فروغی

5-    صادقي ،جمال ،قصه داستان كوتاه ورمان ، ، تهران ،1366

6-    كاكاوند،رشيد، شعورقلم، انتشارات تهران : ققنوس، 1388

7-    مصطفوي سبزواري، رضا ،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، 1375

8-    مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد،ش مسلسل 124- 125، چاپ 1378

9-    والدمن، مريلين،زمانه،زندگي وكارنامه بيهقي،مترجم:اتحاديه،منصوره،چاپ اول،1375

10-يوسفي ،غلامحسين  ،يادنامه ابوالفضل بيهقي ،مجموعه مقالات، دانشگاه مشهد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
مقاله درباره "تاريخ بيهقي"

 تهیه کننده:یدالله صحنه

 چكيده :

دراين مقاله سعي شده است به خلاصه ونمونه هايي از برجستگي هاي هنر ي به كاررفته درتاريخ بيهقي پرداخته شود.برجستگي هاي هنري يا هنرهاي برجسته درتاريخ بيهقي بسيار وسيع است وبا وجود منابع بسيار پراكنده ازاين موضوع دراين مقاله به حدّاقل قناعت شده است.درحدّ توان به كمك منابع ودرك ودريافت شخصي به مواردي ازبرجستگي هاي هنري تاريخ بيهقي  از جمله :برجستگي هاي زباني وادبي، ويژگي شعر گونه بودن ،ويژگي داستان گونه بودن ، هنر دربيان توصيفات صحنه ها  و خلاصه، آن چه كه باهنرورزي تمام باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطبانش شودوبتواند با آنها ارتباط وپيوند معنوي برقرار كند، به صورت مختصربيان  شده است.در تاريخ بيهقي عوامل زيادي روي خواننده تأثير گذار هستند كه جزءبزرگ ترين هنرهاي بيهقي است وهمين خصوصيات باعث شده تا اين كتاب اززيباترين وجذاب ترين نثرزبان فارسي محسوب شود.

كليدواژه ها:

صورخيال، توصيف ، هنرنويسندگي ، احساس وعاطفه

مقدمه

درتعريف هنر مي توان گفت: هنر، انتقال عواطف و احساسات هنرمند به انسان است. هنرمندان چیره‌دست، قادر بوده‌اند در آثارشان، عواطف و تجربیات خود را به صورتی آشکار کنند که باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطب شود و با ایجاد عواطف مشترک با مخاطبان، ارتباط و پیوندی معنوی برقرار کنند. هنرمندان، با خلق آثار بدیع، آنچه را که افراد عادی از درک آن عاجز بوده‌اند، برای همگان، قابل فهم کرده‌اند. عکاسی، نقّاشی، مجسّمه‌سازی، آهنگ‌سازی، فیلم‌سازی، تئاتر، معماری، طرّاحی، کاریکاتور و...، امروزه دیگر از بخش‌های ثابت و جذّاب زندگی جوامع انسانی شمرده می‌شوند.تولستوی می‌گوید: هنر، یک فعّالیت انسانی است و مقصدش انتقال عالی‌ترین و بهترین احساساتی است که انسان‌ها بدانها دست یافته‌اند».( آشنایی با نقد ادبی، ص25)

زمانی در دنیای غرب، بحث جنجال‌برانگیز آیا زیبایی، جزء ذات هنر است یا خیر؟»، مطرح شد. عدّه‌ای معتقد بودند که اساساً هنر، تجربه زیباشناختی بشر از جهان است و برخی دیگر، بر این باور بودند که هنر، تجربه‌ای از زیبایی‌ها و زشتی‌های جهان است. امّا باید در نظر داشت اگر هنر، تنها وسیله‌ای برای کسب لذّت و نشان دادن زیبایی باشد، بسیاری از آثار هنری ارزشمند ـ‌که به عنوان نمونه، فقر و تبعیض یا جنگ و مرگ و آوارگی را به تصویر می‌کشندـ، از دایره هنر، خارج خواهند شد.گروهی دیگر از پیروان اخلاق، هنر را وسیله‌ای برای ارتقای کمالات بشر و کسب فضیلت و معنویت والای انسانی دانسته‌اند. به گفته لئو تولستوی: هنر، صرفاً تولید آثار دلپذیر نیست. مهم‌تر از همه، لذّت نیست؛ بلکه وسیله ارتباط انسان‌هاست برای دوام حیات بشر و برای سیر به سوی سعادت فرد و جامعه انسانی. پس ضروری و لازم است؛ زیرا افراد بشر را با برانگیختن احساساتی یکسان، به یکدیگر پیوند می‌دهد». هنرمند، با ذهن پویای خویش، آثاری تازه می‌آفریند تا دریچه‌ای از دنیایی متفاوت را در مقابل چشم بینندگان بگشاید. هر جامعه‌ای می‌تواند از طریق بهره‌گیری از هنر خوب و سالم، با وجود تفاوت‌های زبانی و فرهنگی، با همه مردم دنیا و در همه زمان‌ها، ارتباط و پیوند برقرار کند و با زبان هنر ـ که زبان مشترک و قابل فهم همگان است‌ـ، به زندگی در جهان هستی‌ـ که جلوه‌ای از ذات حق است‌ـ، معنا و مفهومی عمیق ببخشد.(معنی هنر1358،ص ۴ )

بي گمان براي ابراز يك پديده هنري استعداد هنري لازم است كه بتواند با جولان قلم درميدان نويسندگي ويژگي هاي برجسته اي را پديد آورد.بيهقي نيز ازجمله كساني بود كه آثارش داراي برجستگي هاي هنري بوده واثراورا ازديگر آثار جدا مي نمايد. آنچه اورابه مقام رفيع دبيري دردستگاه  رسانده شخصيت وارجمندي وقلم تواناي  او درپيشگاه بزرگان بوده است كه اينهمه مورد لطف ومرحمت آنها بوده واورا نوازش مي كنند ولايق انتصاب درشغل دبيري مي دانند.دراين قسمت به اهميت شغل دبيري مي پردازم كه بي گمان براي رسيدن به آن ارزشي هنري لازم بوده است.

هنردبيري بيهقی 

سبك نگارش وروش نويسندگي وهنرمندي هاي بيهقي در اين خصوص يكي از ويژگي هاي كتاب اوست شغل دبيري درروزگار اوازجمله پيشه هاي ارجمندي بود كه به قول فردوسي مرد افكنده از او به مقام بلند  مي رسيد. وگنج بي اندازه مي يافت فردوسي ارزش ها وشرايط دبيري راچنين باز مي نمايد.

دبيري بياموز فرزند را                                چوهستي بود خويش وپيوندرا

دبيري رساند جوان را به تخت                  شودناسزا  زو سزاوار بخت

دبيري است از پيشه ها ارجمند                 وزو مرد افكنده گردد بلند

چوبا آلت ورأي باشد دبير                        نشيند بر پادشاه ناگزير

تن خويش را گربداردبه رنج                    بيابد بي اندازه از شاه گنج

بلاغت چو با خط فراز آيدش                   به اندازه معني فراز آيدش

زلفظ آن گزيند كه كوتاه تر                    به خط آن نمايد كه دلخواه تر

خردمند بايد كه باشد دبير                       همان بردبار وسخن ياد گير

با توجه به بيان فردوسي وشرايطي كه او براي دبيري برمي شمارد، بي شك كسي بدون شايستگي ودارا بودن امتيازات خاص اين هنر بدان مقام رفيع نمي رسد وشايد ازمعدود مشاغلي بود كه بدون داشتن صلاحيت ولياقت هاي علمي دست يافتن بدان ميسر نبود چه رسد به اين كه كسي به مقام والاي رياست ديوان انشا برسد وكتابي درآداب ورسوم نگارش وكتابت بنويسد.(بي سبب نبود كه عنصرالمعالي كيكاووس يك باب  ازكتاب خود را به"آداب وآيين دبيري" اختصاص داده است.ونظامي عروضي درقرن ششم دبير را مانند شاعر ومنجم وطبيب ازخواص پادشاه مي شمرد. (،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، ،ص18)

درتوصيف جزئيات مربوط به قهرمانان داستان وخلق وخوي ورفتار وكردار وحتي چهره و شكل ظاهري واندام وسروصورت ولباس آنان جنبه هاي گوناگون تاريخ او را چنان جذاب جلوه مي دهد كه گاه خواننده تاريخي بودن اثر اورا از ياد مي برد وخود را دردنياي يك كتاب رمان بسيار گيرا وزنده احساس مي كند كه همواره اشتياق پيدا مي كند آن را با ولع خاصي بخواند وبه پايان رساند. اطناب هاي دلچسب وبجا به اقتضاي موقع وگاه ايجازهاي مناسب زمان دركتاب او سبب مي گردد تا نه تنها ملال انگيز نگردد ويا خللي به معني وارد نياورد بلكه بيان اورا نيز بسيار گيرا تر وبليغ تر كند .شادروان دكتر فياض در مقدمه تاريخ بيهقي مي نويسد براي نوشتن تاريخ تنها داشتن مواد كافي نيست .هنري هم لازم است كه ازاين مواد استفاده كند ؛يعني انشايي كه بتواند گذشته محو شده را پيش چشم آيندگان مجسم ومحسوس سازد. هنر بيهقي اينجاست. درنوشته هاي قديم كم تر كتابي است كه بتواند با كهنگي زبان اينقدر براي خوانندگان خود جذبه داشته باشد.وهر خواننده اي به شرط آشنايي با زبان آن را با ولع واشتياق وبدون كسالت وملال بخواند. هنر بيهقي اوج بلاغت طبيعي فارسي وبهترين نمونه هنر انشايي پيشينيان است كه زيبايي را درسادگي مي جسته وارتماس با طبيعت زباني مانند طبيعت گرم وزنده وساده وبا شكوه داشته اند . دركتاب بيهقي نمونه هاي مختلفي ازانشا هست وقصه هايي دارد كه ازحيث بلاغت سند لايق زبان فارسي محسوب مي شود كلام بيهقي طنيني خاص دارد.آهنگين وگوش نواز وساده وطبيعي وآبشارگونه .او بهترين وتراش خورده ترين واژه ها را برمي گزيند ونيز با بهترين تأليف مي آرايد وتعهد او دربه كار گرفتن اين دو روش يعني انتخاب بهترين كلمات وتأليف بهتري بافت ها سبب مي گردد تا موسيقي كلام او آهنگي موزون يابد وتحركي ويژه خود داشته باشد.اگر نثر اورا باديگرمورخان بسنجيم سخن اورا به تعبير امروز شسته ورفته وبدوراز كلمات زائد ويا مترادفات غير ضروري وگاه بي معني وملال افزا مي يابيم واين رسايي سخن وبلاغت او درگفتار وحسن تعبير وايجاز كم نظير از ارزش هاي بارز سبك نگارش كتاب محسوب مي گردد.

پيوستگي ميان مطالب وپيوند دادن ميان آن ها از ويژگي هاي بارز ديگر هنر نويسندگي بيهقي است .واو با مهارتي خاص چنان مطالب متنوع وگوناگون كتاب را به هم مي پيوندد كه احساس يكپارچه بودن وبه اصطلاح وحدت موضوع همواره محفوظ مي ماند(همان ص19)

ارزش هنري 

ازامتيازات برجسته اين كتاب جذابيت وگيرايي آن است شايد درميان تواريخ قديم نتوانيم كتابي بيابيم كه هرچه مي خوانيم برحرص وولع ما براي بيشترخواندن بيفزايد. تاريخ بيهقي از اين ديدگاه به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه مي ماند كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. غم نامه محاكمه جنگ وزير وپيش درآمدها وپيامدهاي آن همراه با ذكر دقيق وبايد گفت نقّاشي صحنه هاي اين رويداد تلخ تاريخ چنان با ژرف نگري وگيرايي خاص بيان گرديده كه اين واقعه را به صورت يك رمان دلكش مجسم ميسازد وهيچ خواننده اي نيست كه پس از آن كه به خواندن آغاز كردن بتواند از بقيه آن بگذرد ونخواند وتاريخ بيهقي ازاين

قبيل صحنه هاي زنده وگيرا وشكوهمند بسيار دارد .

توصيف وضع زندگي درباري وبازگويي آنچه دردرون مي گذشته ونيز اوضاع اجتماعي آن روزگار از ارزش هاي ديگر اين كتاب تاريخي است وبه راستي حكم آيينه اي را دارد كه آنچه براي نويسنده مشهود بوده عينا در آن انعكاس يافته است در داستا ن" خيشخانه هرات " بيهقي خوشگذراني ها وعياشي هاي روزگار جواني مسعود غرنوي را بسيار رندانه وزيبا مي نماياند. از شراب خواري هاي او كه البته پنهان از پدرمي خورد تا مطرباني كه برايش مي نواختند وپوشيده از ريحان خادم فرود سراي خلوت ها مي كرد ومطربان مي داشت.مرد وزن كه ايشان را ازراه هاي نبهره نزديك وي بردندي وحتي ازنوع عكس هايي كه دروديواراتاق خوابش را با آن ها مي آراسته وزمان خواب وبيداري وتمام زندگي خصوصي او وتفتيش هاي پنهاني پدر دراين گونه مسائل سخن مي گويد امّا بسيار رندانه وزيركانه به شرح اين ماجراها مي پردازد تا مبادا كه گرفتاري اي برايش پيش آيد واو را ازنوشتن بازدارد. مثلا درهمين داستان خيشخانه هرات قبل از پرداختن به اين عياشي ها مقدمه را چنين آغاز مي كند كه ازبيداري وحزم احتياط اين پادشاه محتشم يكي آن است كه به روزگارجواني كه به هرات مي بود ....همه اسرار وپنهان كاري هاي مسعود را رندانه باز مي نماياند اما به ظاهر چنين وانمود مي سازد كه به راستي ازبيداري وحزم واحتياط مسعود سخن به ميان مي آورد.(همان ص14) 

متن 

برجستگي هاي هنر ي بيهقي بسيار گسترده وبي شمار است ؛امّاباتوجه به ويژگي هاي كه درباره هنر درقسمت مقدمه ذكر شد عواملي كه درتاريخ بيهقي روي خواننده داراي تأثير بيشتري بوده به شرح زير ذكر مي شود.البته ناگفته نماند كه هريك از عوامل برجسته در اين مقاله  به طوركلي ذكر شده اند ومي توان براي هركدام جايگاه ويژه اي بازكرد ودرباره آنها قلم فرسايي كرد. 

   ويژگي‌هاي زباني 

ويژگي‌هايي در تاريخ بيهقي وجوددارد كه اين متن را نسبت به ساير متون كهن برتري مي‌دهد. بعضي از اين ويژگي‌ها دلايل زباني و يا ادبي دارند.زبان و ادب در اين نوشتار، مترادف فرض نشده‌اند. به نظر نگارنده هر گاه كلمات براي برقراري ارتباط استفاده شوند، ما در حوزه‌ زبان قرار داريم امّا آنجايي كه كلمات در خدمت خلق زيبايي و تأثيرگذاري به مخاطب باشند، قدم به دنياي ادبيات گذاشته‌ايم، بديهي است در چنين حالتي هم ارتباط وجود دارد اما تنها هدف، نيست. ناگزير بيهقي بايد خلاق‌تر باشد و به طبع سليم خود بيشتر اعتماد كند و زبان و سبك خود را، خود بسازد. شايد اگر نويسنده‌اي ديگر بود، اثري خسته كننده از آب در مي‌آمد اما اين دبير پير آن قدر تجربه و اعتماد به نفس دارد كه از هر عاملي در جهت غناي زبان اثر خود بهره بجويد.

يكي ازبرجسته ترين ويژگي هاي اين كتاب ،خصوصيت زباني وامتيازات اين متن است درباب واژه ها،عبارات وتركيب هاي موجود. ازجمله:

ساخت فعل ها وتكرار شناسه ها كه به موسيقي وضرباهنگ متناسب با متن مي انجامد:"هرروز حاجب علي برنشستي وبه صحرا آمدي وبايستادي....واگرازجانب خبري تازه گشتي بازگفتي واگرجانبي را خللي بودي به نامه وسوار دريافتندي - استفاده از واژه هاوتركيبات خاص-مثل صفت "نيست همتا" به معني بي نظير "شادمانگي" يا تعبير" به مويي"( شعورقلم،ص40)

- جمله هاي معترضه ي طولاني - ايجاز- جدايي صفت از موصوف- موسيقي كلام: " نامه آور برجاي بمانده واجابت مي بود ونمي بود بدو... (همان.ص44)

آفرينش واژه ها و ترکيبات بديع -استفاده ي طبيعي و غير متکلفانه از لغات و جمع مکسر و گاهي هم عبارات عربي- حذف افعال و حتي گاهي قسمتي از يک عبارات به قرينه، بنا به اقتضاي بلاغت کلام -زيبايي و خوش آهنگي کلام . سخن مادر حسنك وقتي خبر مرگ فرزند را مي‌شنود: "بزرگا مردا كه اين پسرم بود".( تاريخ بيهقي ،ص236)

مصوت‌هاي بلندي كه در اين جمله پشت‌سرهم آمده‌اند، هر خواننده‌اي را وا مي‌دارد كه هم ناله با مادر حسنك - و شايد بيهقي - آه بكشد!  

ويژگي هاي ادبي 

بعضي ازخصوصياتي كه نثر تاريخ بيهقي را شاعرانه نموده ويژگي هاي ادبي(صورخيال) اوست كه عبارتند از: كاربرد جناس ،تشبيهات ،استعاره ها – تمثيلات، کنايات زيبا ،موسيقي كلام ،انتخاب واژه هاوعباراتي كه

 "وباقي تاريخ چون خواهد گذشت كه نيز نام نونصر نبشته نيايد دراين تأليف قلم را لختي بروي بگريانم وازنظم ونثر بزرگان كه چنين مردم وچنين مصيبت را آمده است بازنمايم تا تشفّي اي باشد مرا وخوانندگان را "(همان ص929)كه درمرگ استادش ،بونصر مشكان بيان داشته است. يا درجاي ديگري اززبان يكي از رعايابعد از بازداشت اميرمحمد درقلعه كوهتيز ،بي پناهي وبي قراري طرفداران اورا با تشبيهي بديع وبكر توصيف كرده است:( شعورقلم ،ص47)

"چون لشكر از تگيناباد سوي هرات رفتند،من وماننده من كه خدمتكاران امير محمد بوديم ،ماهي اي از آب بيفتاده ودر خشكي مانده وغارت شده وبينوا گشته  ودل نمي داد كه از پاي قلعه كوهتيز زاستر شويمي..." درمثال جناس:گردش اقدار وحكم اوراست درراندن منحت ومحنت ونمودن انواع كامكاري (ص3 تاريخ بيهقي )"بارانكي خردخرد مي باريد،چنان كه زمين ترگونه مي كرد..." عبارت مشهودي است كه به شعرمي زند.موسيقي آن،انتخاب واژه ها وشيوه بيان به شعر نزديك است.

"مطربان را هم صلت نفرمود كه دراين روزگارآن زرپاش سستي گرفته بود وكم باريدي..."

تشبيه در آثار بيهقي بيشتر از هر آرايه ‌ديگري مورد توجه قرار گرفته است. گاهي درتوصيف اشخاص علاوه بر ايجاز  ازتشبيه استفاده مي كند.اوبراي توصيف چالاكي وبي رحمي وتندي اسكندر،اورا به رعد وبرق وصاعقه مانند نموده ودرآرامش پس ازخشم وبي رحمي برابر بهار وتابستان مانند كرده كه هرچه قدر هم ببارد،آفتاب وخورشيد را به دنبال دارد وحق مطلب را با يك تشبيه ساده درخصوص روحيه وشخصيت اسكندر بيان كرده است."پس اسكندر مردي بوده است با طول وعرض وبانگ وبرق وصاعقه ،چنانكه دربهار وتابستان ابر باشد كه به پادشاهان روي زمين گذاشته است وبباريده وباز شده و...."  وبوسهل زوزني كمان قصد وعصبيت بزه كرد.( همان. ص54)

تسجيع در اين دوره حداقل در كتب تاريخ بلاي جان نثر شده است اما از آرايه‌هاي لفظي نمونه‌هاي قابل توجهي از واج‌آرايي يا دقيق‌تر "صدا معنايي، يافت مي‌شود. مثلاً محمود در خشم مي‌گويد: "بدين خليفه‌‌ خرف شده ببايد نبشت..." كه تكرار صداي "خ" عصبانيت را القا مي‌كند.

هنرديگربيهقي كه زبان اورا پرمايه كرده وقدرت تعبير آن را به حدّاعلا رسانده است تسط اوست برتركيبات وتعبيراتي كه درعين ايجاز ،معني ومفهوم وسيعي رادربردارد؛ازاين قبيل است:"آب برآسمان انداختن" كنايه از مخالفت واعتراض كردن "آفتاب تا سايه نگذاشتن"كنايه ازمهلت ندادن  "ازكسي صورت نگاشتن" ونيز صورت كردن "كنياه از به ضد كسي گزارش دادن "تيربرنشانه زدن"به معني كاري را درست ومطابق مطلوب انجام دادن "روز راسوختن"بمعني درنگ كردن ووقت گذراندن "سنگ به سبو زدن "كنايه ازدل به دريا زدن "ميان دل را نمودن" به معني حقيقت احوال را گفتن وصميميت نشان دادن  "خاك ونمك بيختن "كنايه از صورت سازي كردن  (يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 8 

نقاشي وتصويرگري عواطف وصحنه هابااستفاده ازتوصيفات زيبا

 بيهقي نويسنده اي است چيره دست كه عنان قلم را دراختيار داشته وبه اقتضاي حال آن را به گردش درآورده است آن جا كه سخن محتاج اطناب است به منظره سازي وهمه عناصر اصلي وفرعي موضوع پرداخته وتصويري تمام از آن به دست داده است نيز در عين كمال ايجاز در توصيف حق مطلب را ادا كرده است .وهردو حالت نمودار  موقع شناسي وتوانايي اوست درنويسندگي (،يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 814 ) .

در اين موارد مانند نقاشي كه با چند خط مختصر طرحي كلي ولي روشن از موضوع مي كشد. بيهقي نيز  با به كار بردن جمله اي كوتاه ما را دربرابر واقع هاي قرار مي دهد. مثلا حادثه امير مسعود كه نزديك بود در رود هيرمند غرق شود.چنين خلاصه شده است.امير از آن جهان آمده به خيمه فرود آمد وجامه بگردانيد .

بيهقي در توصيف وقايع مانند نويسنده اي باريك بين وهنر مند فضاي هر داستان را تصوير كرده است وچهره ها ،لباس ها ،سلاح ها فقامت وديدار اشخاص وهمه ي صحنه ها را پيش چشم ما مي آورد.اززيبا ترين آنها صحنه بردار كردن حسنك وزير است .با توصيف همه جزئيات از وضع مردم تماشا گر كه به درد  مي گريستند.قرآن خوانان ،پيكان كه دوراوايستانيده بودند كه از بغداد آمدند وقرآن خوانا قرآن مي خوانند.حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش ،وي دست اندر زيركردوازار بند استواركرد وپايچه هاي ازار ببست وجبّه وپيراهن بكشيد ودورانداخت.با دستار وبرهنه باازار بايستاد ودست ها را درهم زده "( تاريخ بيهقي، ص   234  )

ودرتوصيف بدن حسنك مي گويد:"تني چون سيم سپيد وروي چون صدهزار نگار "ونيز در توصيف اشهد خواندن حسنك مي نويسدكه"واولب مي جنبانيد وچيزي مي خواند"واحوال حسنك وآوردن او وخروش هيجان مردم وزار زار گريستن نيشابوريان و"مشتي رند كه آنها را سيم دادند كه سنگ زنند ومرد خود مرده بود وجلادش رسن به گلو افكنده وخبه كرده" (همان ،ص235)

بااندك تأمّل درمتن فوق بديهي است موضوعي كه بيش از هر مطلب ديگر درانسان ايجاد همدردي وشفقت مي كند اعدام حسنك است .بيهقي آن واقعه را با شيوه هميشگي خود توصيف كرده همانطوري كه بيان شد او رنگ لباس وهمچنين بدن حسنك وازبين رفتن پاهاي خشك شده اش را وصف مي كند حتي به وصف احساسات هواداران جنگ درميان جمعيت مي پردازد ونيز عدم اجراي دستور سنگسار از سوي حاضران واين بخش اينچنين به اتمام مي رساند كه افسران مسعود مردم را تهديد به مرگ كردند.تا آنها قيام نكنند .درچنين مواردي است كه بيهقي قدرت خويش را در نقّاشي عواطف وصحنه ها با استادي كامل به كار مي گيرد چنان كه درخلع سلاح وعريان نمودن شخصي كه دستگير شده است نيز چنين مي كند كه عاطفه خواننده را بر مي انگيزاند واحساس آنها را همراه خويش مي كشد.وآنها را به هيجان در مي آورد.

نكته قابل توجه اين است كه توصيف تصاوير وجزئيات اغلب واقعي ونفساني ترسيم شده اند وجنبه بصري آنها قوي است همان طور كه حسّ بينايي برساير حواس ارجح است برخي تصاوير ترسيمي بدين قرار است "لشكر چون كوه آهن،خار درموزه اش افتاد"،"آبي برآتش آمد،مرگ خار زندگاني است" توصيف جزئيات نيز به نقاشي مي ماند"احمد دست دردست زد"از اين گذشته بيهقي به توصيف براي بيان جزئيات دقيق وجان كلام استفاده كرده است طوري كه تمام صحنه وحالات وروحيات درنظر بيننده مجسم مي گردد.(زمانه زندگي وكارنامه بيهقي،ص 105)

 بيهقي دنبال شكار لحظه هاست ودرهرجاكه فرصتي مي يابدمانند يك عكاس ماهرشكارش كرده ودرنهايت زيبايي وبه تمام وكمال وبدون كم وكاستي  توصيفش مي كند.عكس را آنقدرزيبا مي كشد كه خواننده اين زيبايي را حس كرده ودرذهن خود مجسم كند. دقت بیهقی در بیان جزییات و توصیف وقایع تا به حدی بوده كه احساس می شود هر كس به جز بیهقی در آن صحنه ها حاضر بود؛ نمی توانست آنها را-بدان گونه كه او دیده و بیان كرده- به تصویر درآورد. نكته قابل توجه اینكه بیهقی در برخی از رویدادها خود شاهد ماجرا نبوده و آنها را از زبان افراد ثقه نقل می كند اما این وقایع در فضای كلی تاریخ هیچ تفاوتی با آنچه او به چشم خود دیده؛ ندارد و این بیانگر هنرمندی بی نظیر بیهقی است.

شكل داستاني  

نثر بيهقي را نثر مرسل عالي دانسته اند که هم براي تاريخ نويسي مناسب است هم براي داستان نويسي . از يک سو نثر فخيم و جدي است و از سوي ديگر به زبان عاميانه و محاوره اي نزديک شده است . زبان قصه هاي قديم بيشتر به گزارش شبيه است تا داستان . نثر بيهقي ويژگي هاي داستاني دارد و هنري تر از قصه هاي قديم است .آهنگ و روال محاوره اي نثر بيهقي ، چيزي از ويژگي هاي نثر محاوره اي امروز کم ندارد و هيچ گاه نمي توان آن را با نثر مقاله اي و گزارشي و علمي يکسان پنداشت . لحن کلام عامل مهمي در معرفي شخصيت هاست . چگونگي لحن و يکدستي نثر در تاريخ بيهقي از ويژگي هاي مثبت آن است با توجه به زمان تاليف آن مايه ء شگفتي است .جريان هاي ادبي مدتي بعد از ظهور ، به سقوط مي رسند ولي بعضي از آثار مي توانند بر اين کهنگي غلبه کنند .بي پيرايگي يکي از مهم ترين عوامل شکوهمندي داستان است . نحوهء ترکيب در تاريخ بيهقي به نوعي است که خواننده واقعي بودن اثر را حس مي کند . خواننده با راوي همراه است وبا او  دچار احساسات متفاوت مي شود .( مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد ، ص 57- ص 72)

بیهقی با هر یك از افراد تاریخی همانند یك تیپ یا شخصیت داستانی (كاراكتر) برخورد می كند؛ بنابراین فریفته ی فضل و دانش و احتشام خانوادگی افراد نمی گردد؛ و در جای دیگر می نشاند": وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.» هم چنین دشمنان مردم را ـ كه بو سهل نیز یكی از آنها است ـ به خوبی كالبد شكافی روانی می كند. نكته ی برجسته ی دیگر ـ كه تاریخ بیهقی را شاخص می كند ـ داشتن زاویه ی دید اول شخص است. معمولاً در كتاب های تاریخ از آن جا كه چیزی جز گزارش نیست ـ زاویه ی دید فوری وجود ندارد و نویسنده صرفاً راوی گزارش است كه هیچ گونه تشریح و تحلیل جانبی ندارد و به بیان دیگر یك بعدی و تك ساختی است.  زاویه ی دید اول شخص در تاریخ بیهقی بدین معناست كه بیهقی خود در متن حوادث بوده است ـ تا آن جا كه خودش یكی از شخصیت هایی است كه واقعه از زبان او و با احساس و چشم او به مخاطب منتقل می شود.خوش بختانه تاریخ بیهقی ازخود سانسوری و یا ضد مردمی، پاك و مبراست. سبب آن است كه بیهقی تنها گزارشگری ساده و كاتبی درباری نیست تا حوادث را آن طور كه می خواهند، بنویسد و خلعت و نعمت بیابد، بلكه او متفكری جامعه شناس و ادیبی متعهد است كه در جای جای كتابش نشانه های این تعهد و انسان دوستی به چشم می خورد. او آن بخش از اخبار گذشته ها را می آورد كه در آن حركتی مردمی یا عبرتی سودمند دیده می شود. او به نوعی (نه چندان روشن) به فلسفه ی تاریخ ایمان دارد و تاریخ را ـ اگر درست نوشته شود ـ عامل اساسی در تبیین تمدن و سرنوشت بشر می شناسد. او می گوید: «غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خوانندگان را از من فایده ای به حاصل آید و مگر كسی را ازین به كار آید.» (تاریخ بیهقی،  ص ۲۲۶ )تاريخ بيهقي شباهت زياد به رمان دارد.دراين ميان بررسي رمان در تاريخ بيهقي كاري است شگفت انگيز ، يكي از موجباتي كه كتاب تاريخ بيهقي را خواندني و مطبوع كرده است لطف داستان  پردازي است . اين كه خواننده هنگام مطالعه مجذوب آن مي شود و مي خواهد موضوع را يكسره دنبال كند تا به پايان رساند.

تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان ، داراي شگردهاي خاص و پيچيده ي داستان نويسي است اما نمي توان گفت هدفش كاملا رمان است . در تاريخ بيهقي اشخاص داستان فراوانند و از طبقات گوناگون شاه ، شاهزاده ، وزير . نديم ، نيك انديشان ، بد كرداران وبسياري ديگر را در اين كتاب مي توان ديد كه هر كس بسته به تاثير و اهميتش جلوه گر است ورفتاري دارد در خور منش و مقام خويش نه تنها مردان بلكه زنان نيز الته به ندرت در قصه داراي نقشي بارزند وچشم گير است . اما قهرمانان اصلي كه بيهقي چنان كه خود بارها دركتابش عنوان مي كند قصد دارد طرحي نو وگونه اي ديگر از تاريخ نويسي ارائه دهد وحتي سعي مي كنداين همه جزء نگري اش را هم توجيه كند و البته همين شكستن سنت مختار است كه كتاب او را بوي دگر داده و حضور روح بيهقي ، اديب مورخ ، دبير و البتّه ناصح را در همه جا شهادت مي دهد .اشاره شد كه تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان داراي شگردهاي خاص و پيچيده داستان نويسي است  در تعريف رمان اين چنين آمده است :« داستاني است كه بر اساس تقليدي نزديك به واقعيت از آدمي و عادات و حالات بشري نوشته شده باشد و به نحوي از انحاء شالوده ي جامعه را خود تصوير و منعكس كند.»( قصه داستان كوتاه ورمان ، ص41)

شاید برخی نظریه پردازان را در باب بیهقی بتوان صادق انگاشت آن جا كه می گویند: «جامعه شناسی رمان باید كاری كند كه تاریخ جامعه نه در ادبیات آن، بلكه از طریق ادبیات خوانده شود.» (ادبیات داستانی ، ص ۸)

به بیان دیگر تاریخ بیهقی، همان رمان مورد نظر است كه تاریخ جامعه ی ایران را در عصر غزنویان، بیان می كند.غم نامه ی (تراژدی) حسنك وزیر، همانند یك اثر شگفت انگیز ادبی در تاریخ بیهقی به تصویر كشیده شده است: چون حسنك را از بُست به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض، چاكر خویش سپرد و رسید بدو از انواع استخفاف آن چه رسید؛ كه چون باز جستی نبود كار و حال او را، انتقام ها، تشفی ها رفت...» (تاریخ بیهقی، ص ۲۲۷)  

روزنامه نگاری

تاریخ بیهقی به نوعی می تواند با روزنامه نگاری(ژورنالیسم) شباهت پیدا كند. در روزگار ما در بسیاری سرزمین های عقب نگه داشته شده،‌متأسّفانه مفهوم ژورنالیسم، به معنای روزنامه نگاری منهای تحلیل و كالبد شكافی واقع گرایانه ی حوادث است. اگر روزگاری نشریه ای پیدا شود كه به تفسیر واقع گرایانه اقدام كند، به عنوان ایجاد تنش در جامعه، از انتشارش جلوگیری می كنند؛ زیرا تحلیل حوادث، به سر نخ های اصلی و عوامل پشت پرده، منتهی می گردد و از عناصر مردم فریب، پرده بر می گیرد و سران و سلاطین را رسوا می كند.

"وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.»(تاريخ بيهقي ص ۲۲۷)

"این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤكد شده...و با آن شرارت دل سوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاكری خشم گرفتی و آن چاكر را لت زدی و فرو گرفتی، این مرد از كرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب كردی و المی بزرگ بدین چاكر رسانیدی" (تاريخ بيهقي، 226ص)

پس می توان گفت كه بیهقی در معنای دقیق كلمه یك روزنامه نگار (ژورنالیست) و تحلیل گر سیاسی ـ اجتماعی است كه از فلسفه ی خاص پیروی می كند. او معتقد است كه آن چه باعث فجایع تاریخی می شود، دل بستن به حطام دنیا و دنیا پرستی است. سرانجام دنیا پرستان نیز دربدری و باختن بازی است. پس تاریخ بیهقی بدین معنا، گزارش صرف و ارائه ی اخبار خام نیست. . او موضع خود را در برابر هر حادثه ای مشخص می كند تا خواننده بداند كه نویسنده با حوادث هم سویی دارد یا مخالف آن است.

حكايت آماده براي تنظيم نمايشي‌

بعضي حكايات‌ِ آمده در تاريخ بيهقي به گونه‌اي پرداخته شده‌اند كه با مختصر تصرفي در عبارت‌هايشان مي‌توان آنها را در قالب طرح يك نمايش راديويي يا فيلم تلويزيوني و سينمايي قرار داد: «چون بار بگسست و هركس به جاي خويش بازگشتند عبدالله طاهر، حاجب بزرگ‌، وزير را با خود يار گرفت‌. در باب فضل ربيع عنايت كردند تا حضرت خلافت بر وي به سر رضا آمد و فرمود تا او را هم در سرايي كه اعيان نشستندي جاي معين كردند و اميدوار تهنيت و اصطناع‌.» (تاريخ بيهقي‌، ص 28)

با اين فرض كه عبدالله طاهر و حسن سهل برادر فضل‌بن سهل در صحنه‌هاي قبل‌، تمهيد پايمردي و بركشيدن فضل ربيع كرده‌اند، مي‌توان بدين ترتيب صحنه‌اي از يك نمايش را ترتيب داد: پس از گسستن بار، درباريان كه در حال رفتن‌اند، عبدالله طاهر به اشاره‌اي حسن را نگه مي‌دارد. پيش مي‌روند به دلجويي در باب فضل‌. با استفاده از ذهنيتي كه كل حكايت از خليفه در باب فضل به دست مي‌دهد، مي‌توان چند جمله براي ايجاد رفق و رأفت در خليفه نسبت به فضل ربيع به عبارت مذكور افزود، و آنگاه‌، تسليم خليفه را در برابر الحاح آن دو به تصوير كشيد. گويي بيهقي خود كار خويش را از حيث نمايشي صحنه‌بندي كرده است‌. چند سطر پيشتر در اصل تاريخ بيهقي‌، صحنه‌اي تصوير شده كه زمينه را براي تصوير صحنه مذكور فراهم كرده‌: «چون اميرالمؤمنين بار دارد، هركس از اعيان چون وزير و اصحاب مناصب و اركان دولت و حجّاب و سپاه‌سالاران و وضيع و شريف به محل‌ّ و مرتبه خويش پيش رفتند و بايستادند و بنشستند و بياراميدند.» ( همان‌; ص 27)  در پرداخت اين صحنه نيز مي‌توانسته‌ايم بارگاهي را نشان دهيم به اميري كه به عبارت «باردهيد»، بار مي‌دهد. در نماي بعد، اعيان نشان داده مي‌شوند كه هركدام از وزير و اصحاب مناصب تا اركان دولت و حجّاب وقتي مي‌رسند، مي‌دانند كجا بروند، و بعد بايستند يا بنشينند يا اجازه دارند كه علاوه بر نشستن‌، بر مخدّه‌ها تكيه زنند. پاره‌اي عبارات‌، با قرار گرفتن نقل قول‌هاي مستقيم در آنها، يك گام به فضاي نمايشي نزديك‌تر شده‌اند: «عبدالله طاهر كه حاجب بزرگ بود پيش اميرالمؤمنين مأمون رفت و عرضه داشت كه «بنده‌، فضل ربيع‌، به حكم فرمان آمده است‌. بر آن جمله كه فرمان بود او را در سراي بيروني جاي كرده‌ام و به پايگاه نازل بداشته‌. در پيش آوردن فرمان چيست‌؟» اميرالمؤمنين‌، لحظه‌اي انديشيد و حلم و كرم و سيرت حميدة او وي را برآن داشت تا مثال داد كه او را پيش آرند.» كه تصرّف بدين‌گونه ممكن خواهد بود: عبدالله از صف حاجبان دربار جدا مي‌شود و پيش مي‌آيد. به احترام روبه‌روي خليفه مي‌ايستد و عين قول خود را مي‌گويد. امير لحظه‌اي به تفكر و تأمّل درنگ مي‌كند. مي‌توان اين درنگ را با عبارتي كه خليفه با خود مي‌گويد همراهي كرد: «ردكردن پايمردي دو محترم دربار دور از خرد است‌» و بعد امرِ امير بيايد كه‌: «بياورندش‌!»بيهقي تمام اجزاي يك كار نمايشي را فراهم آورده است‌. كافي است كه هر عبارت در جاي خود با پرداخت كامل‌كنندة نمايشي قرارگيرد. پس از امر امير، شتاب و شعف عبدالله طاهر باعث مي‌شود تا از مجلس‌ِ بار خليفه به سرعت بيرون آيد و فضل را از ملاطفت خليفه خبر كند. هم‌، دل او را محكم گرداند كه مرتبة او در صف هم معين شده و اگر مراقبت باشد، بازهم جاي لطف و رتبه ستاندن هست‌: «در حال‌، عبدالله طاهر از پيش خليفه بيرون آمد و اين تشريف كه خليفه فرمود، بدو رسانيد و او را اندازه پيدا كرد و اميدوار ديگر تربيت‌ها گردانيد.» (همان‌; ص 28)

  عبارت بعد، به روشني دستور عمل دوربين و بازيگر را بيان مي‌كند: «او بدان زنده گشت و بدان موضع كه عبدالله طاهر معين كرد بياراميد تا عبدالله طاهر از خدمت حضرت خلافت بپرداخت و وقت بازگشتن شد. از دار خلافت برنشست تا به سراي خويش رود.» عبارات بيان صحنه و حركت‌، با همان توالي كه بايد بيايند، آمده‌اند. در داستان فرستادن لشكر براي گرفتن غازي‌، يك صحنه با همه جزئيات بازگو شده‌. كافي است چند نسخه از كار در اختيار كارگردان براي هماهنگ كردن بازيگران اصلي و سياهي لشكر و بازيگران براي ايفاي نقش‌شان باشد: «عبدوس دررسيد و جنگ بنشاند و ملامت كرد لشكر را كه‌: شمايان را فرمان نبود جنگ كردن‌; جنگ چرا كرديد؟ برابر وي ببايستي ايستاد، تا فرماني ديگر رسيدي‌. گفتند: جنگ به ضرورت كرديم كه خواست از آب بگذرد و چون ممكن نشد، قصد گريز كرد بر جانب آموي‌. ناچارش بازداشتيم كه از ملامت سلطان بترسيديم‌. اكنون چون تو رسيدي‌، دست از جنگ بكشيديم تا فرمان چيست‌! عبدوس نزديك غازي رفت‌. و او بر بالايي بود ايستاده و غمي شده‌. گفت‌: اي سپاه‌سالار! كدام ديو تو را از راه ببرد تا خويشتن را دشمن كام كردي‌؟ از پافتاده‌، بگريست و گفت‌: قضا چنين بود و بترسانيدند. گفت‌: دل مشغول مدار كه در توان يافت‌. و امان و انگشتري نزديك وي فرستاد و پيغام بداد و سوگندان امير ياد كرد. غازي از اسب به زمين آمد و زمين بوسه داد و لشكر غلامانش ايستاده از دو جانب‌. عبدوس دل او گرم كرد و غازي‌، سلاح از خود جدا كرد و پيلي با مهد دررسيد. غازي را در مهد نشاندند و غلامانش و قومش را دل گرم كردند. عبدوس پسر غازي را همچنان تير درنشانده به دست سواران مسرع بفرستاد و هرچه رفته بود پيغام داد. و نيم شب پسر به درگاه رسيد و امير چون آن بديد و پيغام عبدوس بشنيد بياراميد.» (همان‌، ص 280)

نتيجه

دركتاب بزرگ وبسيارمهم تاريخ بيهقي سه عنصراساسي هنر ؛يعني عاطفه،تخيل وانديشه به خوبي رعايت شده ودركنار هم اثري ماندگار را به وجود آورده اند  وآن را جزو آثار گران قدر ادب فارسی  نموده اند که خواندنش، شوری مضاعف به دوستداران آن می دهد؛ برحرص وولع آنها مي افزايد تا بيشتر بخوانند وكمتر خسته شوند. درواقع در جذابيت وگيرايي کاملا بی نظیر است .اين اثر از اين نظر به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه شبيه است كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. خواندن اين اثر بزرگ حسّ هرخواننده اي را بر مي انگيزد وبا خود همراه وهم عقيده مي سازد وتا انتهاي داستان به همراه خود مي كشد.علت اين همه كشش والتذاذ،بيان واقعيت ها بوده است .اومانند آيينه اي تمام خوبي ها وزشتي ها را يك يك بيان داشته است ؛گاهي خواننده با خواندن داستاني مثل حسنك وزير به گريه مي افتد وگاهي با بيان شيرين آن سراي پاي وجودش  سرشارازتعجب مي شود  كه  اين ، خود هنري بزرگ محسوب مي شود. اين اثردر گذر ايام همچنان مورد عنايت اهل فضل و هنر قرار گرفته است وآنها را واداشته درباره اين كتاب قلم فرسايي كنند.  

منابع ومآخذ 

1-    خطيب رهبر ،خليل ،تاريخ بيهقي،انتشارات مهتاب تهران،1386 

2-    رید ، هربرت ، مترجم: نجف دریا بندری، معنی هنر،  تهران: کتاب‌های جیبی، 1358

3-    زرّین‌کوب، عبد الحسین، آشنایی با نقد ادبی، ، انتشارات تهران سخن، 1374

4-    زرفا ، میش ، ادبیات داستانی، ترجمه نسرین پروینی، نشر فروغی

5-    صادقي ،جمال ،قصه داستان كوتاه ورمان ، ، تهران ،1366

6-    كاكاوند،رشيد، شعورقلم، انتشارات تهران : ققنوس، 1388

7-    مصطفوي سبزواري، رضا ،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، 1375

8-    مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد،ش مسلسل 124- 125، چاپ 1378

9-    والدمن، مريلين،زمانه،زندگي وكارنامه بيهقي،مترجم:اتحاديه،منصوره،چاپ اول،1375

10-يوسفي ،غلامحسين  ،يادنامه ابوالفضل بيهقي ،مجموعه مقالات، دانشگاه مشهد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
مقاله درباره "تاريخ بيهقي"

 تهیه کننده:یدالله صحنه

 چكيده :

دراين مقاله سعي شده است به خلاصه ونمونه هايي از برجستگي هاي هنر ي به كاررفته درتاريخ بيهقي پرداخته شود.برجستگي هاي هنري يا هنرهاي برجسته درتاريخ بيهقي بسيار وسيع است وبا وجود منابع بسيار پراكنده ازاين موضوع دراين مقاله به حدّاقل قناعت شده است.درحدّ توان به كمك منابع ودرك ودريافت شخصي به مواردي ازبرجستگي هاي هنري تاريخ بيهقي  از جمله :برجستگي هاي زباني وادبي، ويژگي شعر گونه بودن ،ويژگي داستان گونه بودن ، هنر دربيان توصيفات صحنه ها  و خلاصه، آن چه كه باهنرورزي تمام باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطبانش شودوبتواند با آنها ارتباط وپيوند معنوي برقرار كند، به صورت مختصربيان  شده است.در تاريخ بيهقي عوامل زيادي روي خواننده تأثير گذار هستند كه جزءبزرگ ترين هنرهاي بيهقي است وهمين خصوصيات باعث شده تا اين كتاب اززيباترين وجذاب ترين نثرزبان فارسي محسوب شود.

كليدواژه ها:

صورخيال، توصيف ، هنرنويسندگي ، احساس وعاطفه

مقدمه

درتعريف هنر مي توان گفت: هنر، انتقال عواطف و احساسات هنرمند به انسان است. هنرمندان چیره‌دست، قادر بوده‌اند در آثارشان، عواطف و تجربیات خود را به صورتی آشکار کنند که باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطب شود و با ایجاد عواطف مشترک با مخاطبان، ارتباط و پیوندی معنوی برقرار کنند. هنرمندان، با خلق آثار بدیع، آنچه را که افراد عادی از درک آن عاجز بوده‌اند، برای همگان، قابل فهم کرده‌اند. عکاسی، نقّاشی، مجسّمه‌سازی، آهنگ‌سازی، فیلم‌سازی، تئاتر، معماری، طرّاحی، کاریکاتور و...، امروزه دیگر از بخش‌های ثابت و جذّاب زندگی جوامع انسانی شمرده می‌شوند.تولستوی می‌گوید: هنر، یک فعّالیت انسانی است و مقصدش انتقال عالی‌ترین و بهترین احساساتی است که انسان‌ها بدانها دست یافته‌اند».( آشنایی با نقد ادبی، ص25)

زمانی در دنیای غرب، بحث جنجال‌برانگیز آیا زیبایی، جزء ذات هنر است یا خیر؟»، مطرح شد. عدّه‌ای معتقد بودند که اساساً هنر، تجربه زیباشناختی بشر از جهان است و برخی دیگر، بر این باور بودند که هنر، تجربه‌ای از زیبایی‌ها و زشتی‌های جهان است. امّا باید در نظر داشت اگر هنر، تنها وسیله‌ای برای کسب لذّت و نشان دادن زیبایی باشد، بسیاری از آثار هنری ارزشمند ـ‌که به عنوان نمونه، فقر و تبعیض یا جنگ و مرگ و آوارگی را به تصویر می‌کشندـ، از دایره هنر، خارج خواهند شد.گروهی دیگر از پیروان اخلاق، هنر را وسیله‌ای برای ارتقای کمالات بشر و کسب فضیلت و معنویت والای انسانی دانسته‌اند. به گفته لئو تولستوی: هنر، صرفاً تولید آثار دلپذیر نیست. مهم‌تر از همه، لذّت نیست؛ بلکه وسیله ارتباط انسان‌هاست برای دوام حیات بشر و برای سیر به سوی سعادت فرد و جامعه انسانی. پس ضروری و لازم است؛ زیرا افراد بشر را با برانگیختن احساساتی یکسان، به یکدیگر پیوند می‌دهد». هنرمند، با ذهن پویای خویش، آثاری تازه می‌آفریند تا دریچه‌ای از دنیایی متفاوت را در مقابل چشم بینندگان بگشاید. هر جامعه‌ای می‌تواند از طریق بهره‌گیری از هنر خوب و سالم، با وجود تفاوت‌های زبانی و فرهنگی، با همه مردم دنیا و در همه زمان‌ها، ارتباط و پیوند برقرار کند و با زبان هنر ـ که زبان مشترک و قابل فهم همگان است‌ـ، به زندگی در جهان هستی‌ـ که جلوه‌ای از ذات حق است‌ـ، معنا و مفهومی عمیق ببخشد.(معنی هنر1358،ص ۴ )

بي گمان براي ابراز يك پديده هنري استعداد هنري لازم است كه بتواند با جولان قلم درميدان نويسندگي ويژگي هاي برجسته اي را پديد آورد.بيهقي نيز ازجمله كساني بود كه آثارش داراي برجستگي هاي هنري بوده واثراورا ازديگر آثار جدا مي نمايد. آنچه اورابه مقام رفيع دبيري دردستگاه  رسانده شخصيت وارجمندي وقلم تواناي  او درپيشگاه بزرگان بوده است كه اينهمه مورد لطف ومرحمت آنها بوده واورا نوازش مي كنند ولايق انتصاب درشغل دبيري مي دانند.دراين قسمت به اهميت شغل دبيري مي پردازم كه بي گمان براي رسيدن به آن ارزشي هنري لازم بوده است.

هنردبيري بيهقی 

سبك نگارش وروش نويسندگي وهنرمندي هاي بيهقي در اين خصوص يكي از ويژگي هاي كتاب اوست شغل دبيري درروزگار اوازجمله پيشه هاي ارجمندي بود كه به قول فردوسي مرد افكنده از او به مقام بلند  مي رسيد. وگنج بي اندازه مي يافت فردوسي ارزش ها وشرايط دبيري راچنين باز مي نمايد.

دبيري بياموز فرزند را                                چوهستي بود خويش وپيوندرا

دبيري رساند جوان را به تخت                  شودناسزا  زو سزاوار بخت

دبيري است از پيشه ها ارجمند                 وزو مرد افكنده گردد بلند

چوبا آلت ورأي باشد دبير                        نشيند بر پادشاه ناگزير

تن خويش را گربداردبه رنج                    بيابد بي اندازه از شاه گنج

بلاغت چو با خط فراز آيدش                   به اندازه معني فراز آيدش

زلفظ آن گزيند كه كوتاه تر                    به خط آن نمايد كه دلخواه تر

خردمند بايد كه باشد دبير                       همان بردبار وسخن ياد گير

با توجه به بيان فردوسي وشرايطي كه او براي دبيري برمي شمارد، بي شك كسي بدون شايستگي ودارا بودن امتيازات خاص اين هنر بدان مقام رفيع نمي رسد وشايد ازمعدود مشاغلي بود كه بدون داشتن صلاحيت ولياقت هاي علمي دست يافتن بدان ميسر نبود چه رسد به اين كه كسي به مقام والاي رياست ديوان انشا برسد وكتابي درآداب ورسوم نگارش وكتابت بنويسد.(بي سبب نبود كه عنصرالمعالي كيكاووس يك باب  ازكتاب خود را به"آداب وآيين دبيري" اختصاص داده است.ونظامي عروضي درقرن ششم دبير را مانند شاعر ومنجم وطبيب ازخواص پادشاه مي شمرد. (،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، ،ص18)

درتوصيف جزئيات مربوط به قهرمانان داستان وخلق وخوي ورفتار وكردار وحتي چهره و شكل ظاهري واندام وسروصورت ولباس آنان جنبه هاي گوناگون تاريخ او را چنان جذاب جلوه مي دهد كه گاه خواننده تاريخي بودن اثر اورا از ياد مي برد وخود را دردنياي يك كتاب رمان بسيار گيرا وزنده احساس مي كند كه همواره اشتياق پيدا مي كند آن را با ولع خاصي بخواند وبه پايان رساند. اطناب هاي دلچسب وبجا به اقتضاي موقع وگاه ايجازهاي مناسب زمان دركتاب او سبب مي گردد تا نه تنها ملال انگيز نگردد ويا خللي به معني وارد نياورد بلكه بيان اورا نيز بسيار گيرا تر وبليغ تر كند .شادروان دكتر فياض در مقدمه تاريخ بيهقي مي نويسد براي نوشتن تاريخ تنها داشتن مواد كافي نيست .هنري هم لازم است كه ازاين مواد استفاده كند ؛يعني انشايي كه بتواند گذشته محو شده را پيش چشم آيندگان مجسم ومحسوس سازد. هنر بيهقي اينجاست. درنوشته هاي قديم كم تر كتابي است كه بتواند با كهنگي زبان اينقدر براي خوانندگان خود جذبه داشته باشد.وهر خواننده اي به شرط آشنايي با زبان آن را با ولع واشتياق وبدون كسالت وملال بخواند. هنر بيهقي اوج بلاغت طبيعي فارسي وبهترين نمونه هنر انشايي پيشينيان است كه زيبايي را درسادگي مي جسته وارتماس با طبيعت زباني مانند طبيعت گرم وزنده وساده وبا شكوه داشته اند . دركتاب بيهقي نمونه هاي مختلفي ازانشا هست وقصه هايي دارد كه ازحيث بلاغت سند لايق زبان فارسي محسوب مي شود كلام بيهقي طنيني خاص دارد.آهنگين وگوش نواز وساده وطبيعي وآبشارگونه .او بهترين وتراش خورده ترين واژه ها را برمي گزيند ونيز با بهترين تأليف مي آرايد وتعهد او دربه كار گرفتن اين دو روش يعني انتخاب بهترين كلمات وتأليف بهتري بافت ها سبب مي گردد تا موسيقي كلام او آهنگي موزون يابد وتحركي ويژه خود داشته باشد.اگر نثر اورا باديگرمورخان بسنجيم سخن اورا به تعبير امروز شسته ورفته وبدوراز كلمات زائد ويا مترادفات غير ضروري وگاه بي معني وملال افزا مي يابيم واين رسايي سخن وبلاغت او درگفتار وحسن تعبير وايجاز كم نظير از ارزش هاي بارز سبك نگارش كتاب محسوب مي گردد.

پيوستگي ميان مطالب وپيوند دادن ميان آن ها از ويژگي هاي بارز ديگر هنر نويسندگي بيهقي است .واو با مهارتي خاص چنان مطالب متنوع وگوناگون كتاب را به هم مي پيوندد كه احساس يكپارچه بودن وبه اصطلاح وحدت موضوع همواره محفوظ مي ماند(همان ص19)

ارزش هنري 

ازامتيازات برجسته اين كتاب جذابيت وگيرايي آن است شايد درميان تواريخ قديم نتوانيم كتابي بيابيم كه هرچه مي خوانيم برحرص وولع ما براي بيشترخواندن بيفزايد. تاريخ بيهقي از اين ديدگاه به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه مي ماند كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. غم نامه محاكمه جنگ وزير وپيش درآمدها وپيامدهاي آن همراه با ذكر دقيق وبايد گفت نقّاشي صحنه هاي اين رويداد تلخ تاريخ چنان با ژرف نگري وگيرايي خاص بيان گرديده كه اين واقعه را به صورت يك رمان دلكش مجسم ميسازد وهيچ خواننده اي نيست كه پس از آن كه به خواندن آغاز كردن بتواند از بقيه آن بگذرد ونخواند وتاريخ بيهقي ازاين

قبيل صحنه هاي زنده وگيرا وشكوهمند بسيار دارد .

توصيف وضع زندگي درباري وبازگويي آنچه دردرون مي گذشته ونيز اوضاع اجتماعي آن روزگار از ارزش هاي ديگر اين كتاب تاريخي است وبه راستي حكم آيينه اي را دارد كه آنچه براي نويسنده مشهود بوده عينا در آن انعكاس يافته است در داستا ن" خيشخانه هرات " بيهقي خوشگذراني ها وعياشي هاي روزگار جواني مسعود غرنوي را بسيار رندانه وزيبا مي نماياند. از شراب خواري هاي او كه البته پنهان از پدرمي خورد تا مطرباني كه برايش مي نواختند وپوشيده از ريحان خادم فرود سراي خلوت ها مي كرد ومطربان مي داشت.مرد وزن كه ايشان را ازراه هاي نبهره نزديك وي بردندي وحتي ازنوع عكس هايي كه دروديواراتاق خوابش را با آن ها مي آراسته وزمان خواب وبيداري وتمام زندگي خصوصي او وتفتيش هاي پنهاني پدر دراين گونه مسائل سخن مي گويد امّا بسيار رندانه وزيركانه به شرح اين ماجراها مي پردازد تا مبادا كه گرفتاري اي برايش پيش آيد واو را ازنوشتن بازدارد. مثلا درهمين داستان خيشخانه هرات قبل از پرداختن به اين عياشي ها مقدمه را چنين آغاز مي كند كه ازبيداري وحزم احتياط اين پادشاه محتشم يكي آن است كه به روزگارجواني كه به هرات مي بود ....همه اسرار وپنهان كاري هاي مسعود را رندانه باز مي نماياند اما به ظاهر چنين وانمود مي سازد كه به راستي ازبيداري وحزم واحتياط مسعود سخن به ميان مي آورد.(همان ص14) 

متن 

برجستگي هاي هنر ي بيهقي بسيار گسترده وبي شمار است ؛امّاباتوجه به ويژگي هاي كه درباره هنر درقسمت مقدمه ذكر شد عواملي كه درتاريخ بيهقي روي خواننده داراي تأثير بيشتري بوده به شرح زير ذكر مي شود.البته ناگفته نماند كه هريك از عوامل برجسته در اين مقاله  به طوركلي ذكر شده اند ومي توان براي هركدام جايگاه ويژه اي بازكرد ودرباره آنها قلم فرسايي كرد. 

   ويژگي‌هاي زباني 

ويژگي‌هايي در تاريخ بيهقي وجوددارد كه اين متن را نسبت به ساير متون كهن برتري مي‌دهد. بعضي از اين ويژگي‌ها دلايل زباني و يا ادبي دارند.زبان و ادب در اين نوشتار، مترادف فرض نشده‌اند. به نظر نگارنده هر گاه كلمات براي برقراري ارتباط استفاده شوند، ما در حوزه‌ زبان قرار داريم امّا آنجايي كه كلمات در خدمت خلق زيبايي و تأثيرگذاري به مخاطب باشند، قدم به دنياي ادبيات گذاشته‌ايم، بديهي است در چنين حالتي هم ارتباط وجود دارد اما تنها هدف، نيست. ناگزير بيهقي بايد خلاق‌تر باشد و به طبع سليم خود بيشتر اعتماد كند و زبان و سبك خود را، خود بسازد. شايد اگر نويسنده‌اي ديگر بود، اثري خسته كننده از آب در مي‌آمد اما اين دبير پير آن قدر تجربه و اعتماد به نفس دارد كه از هر عاملي در جهت غناي زبان اثر خود بهره بجويد.

يكي ازبرجسته ترين ويژگي هاي اين كتاب ،خصوصيت زباني وامتيازات اين متن است درباب واژه ها،عبارات وتركيب هاي موجود. ازجمله:

ساخت فعل ها وتكرار شناسه ها كه به موسيقي وضرباهنگ متناسب با متن مي انجامد:"هرروز حاجب علي برنشستي وبه صحرا آمدي وبايستادي....واگرازجانب خبري تازه گشتي بازگفتي واگرجانبي را خللي بودي به نامه وسوار دريافتندي - استفاده از واژه هاوتركيبات خاص-مثل صفت "نيست همتا" به معني بي نظير "شادمانگي" يا تعبير" به مويي"( شعورقلم،ص40)

- جمله هاي معترضه ي طولاني - ايجاز- جدايي صفت از موصوف- موسيقي كلام: " نامه آور برجاي بمانده واجابت مي بود ونمي بود بدو... (همان.ص44)

آفرينش واژه ها و ترکيبات بديع -استفاده ي طبيعي و غير متکلفانه از لغات و جمع مکسر و گاهي هم عبارات عربي- حذف افعال و حتي گاهي قسمتي از يک عبارات به قرينه، بنا به اقتضاي بلاغت کلام -زيبايي و خوش آهنگي کلام . سخن مادر حسنك وقتي خبر مرگ فرزند را مي‌شنود: "بزرگا مردا كه اين پسرم بود".( تاريخ بيهقي ،ص236)

مصوت‌هاي بلندي كه در اين جمله پشت‌سرهم آمده‌اند، هر خواننده‌اي را وا مي‌دارد كه هم ناله با مادر حسنك - و شايد بيهقي - آه بكشد!  

ويژگي هاي ادبي 

بعضي ازخصوصياتي كه نثر تاريخ بيهقي را شاعرانه نموده ويژگي هاي ادبي(صورخيال) اوست كه عبارتند از: كاربرد جناس ،تشبيهات ،استعاره ها – تمثيلات، کنايات زيبا ،موسيقي كلام ،انتخاب واژه هاوعباراتي كه

 "وباقي تاريخ چون خواهد گذشت كه نيز نام نونصر نبشته نيايد دراين تأليف قلم را لختي بروي بگريانم وازنظم ونثر بزرگان كه چنين مردم وچنين مصيبت را آمده است بازنمايم تا تشفّي اي باشد مرا وخوانندگان را "(همان ص929)كه درمرگ استادش ،بونصر مشكان بيان داشته است. يا درجاي ديگري اززبان يكي از رعايابعد از بازداشت اميرمحمد درقلعه كوهتيز ،بي پناهي وبي قراري طرفداران اورا با تشبيهي بديع وبكر توصيف كرده است:( شعورقلم ،ص47)

"چون لشكر از تگيناباد سوي هرات رفتند،من وماننده من كه خدمتكاران امير محمد بوديم ،ماهي اي از آب بيفتاده ودر خشكي مانده وغارت شده وبينوا گشته  ودل نمي داد كه از پاي قلعه كوهتيز زاستر شويمي..." درمثال جناس:گردش اقدار وحكم اوراست درراندن منحت ومحنت ونمودن انواع كامكاري (ص3 تاريخ بيهقي )"بارانكي خردخرد مي باريد،چنان كه زمين ترگونه مي كرد..." عبارت مشهودي است كه به شعرمي زند.موسيقي آن،انتخاب واژه ها وشيوه بيان به شعر نزديك است.

"مطربان را هم صلت نفرمود كه دراين روزگارآن زرپاش سستي گرفته بود وكم باريدي..."

تشبيه در آثار بيهقي بيشتر از هر آرايه ‌ديگري مورد توجه قرار گرفته است. گاهي درتوصيف اشخاص علاوه بر ايجاز  ازتشبيه استفاده مي كند.اوبراي توصيف چالاكي وبي رحمي وتندي اسكندر،اورا به رعد وبرق وصاعقه مانند نموده ودرآرامش پس ازخشم وبي رحمي برابر بهار وتابستان مانند كرده كه هرچه قدر هم ببارد،آفتاب وخورشيد را به دنبال دارد وحق مطلب را با يك تشبيه ساده درخصوص روحيه وشخصيت اسكندر بيان كرده است."پس اسكندر مردي بوده است با طول وعرض وبانگ وبرق وصاعقه ،چنانكه دربهار وتابستان ابر باشد كه به پادشاهان روي زمين گذاشته است وبباريده وباز شده و...."  وبوسهل زوزني كمان قصد وعصبيت بزه كرد.( همان. ص54)

تسجيع در اين دوره حداقل در كتب تاريخ بلاي جان نثر شده است اما از آرايه‌هاي لفظي نمونه‌هاي قابل توجهي از واج‌آرايي يا دقيق‌تر "صدا معنايي، يافت مي‌شود. مثلاً محمود در خشم مي‌گويد: "بدين خليفه‌‌ خرف شده ببايد نبشت..." كه تكرار صداي "خ" عصبانيت را القا مي‌كند.

هنرديگربيهقي كه زبان اورا پرمايه كرده وقدرت تعبير آن را به حدّاعلا رسانده است تسط اوست برتركيبات وتعبيراتي كه درعين ايجاز ،معني ومفهوم وسيعي رادربردارد؛ازاين قبيل است:"آب برآسمان انداختن" كنايه از مخالفت واعتراض كردن "آفتاب تا سايه نگذاشتن"كنايه ازمهلت ندادن  "ازكسي صورت نگاشتن" ونيز صورت كردن "كنياه از به ضد كسي گزارش دادن "تيربرنشانه زدن"به معني كاري را درست ومطابق مطلوب انجام دادن "روز راسوختن"بمعني درنگ كردن ووقت گذراندن "سنگ به سبو زدن "كنايه ازدل به دريا زدن "ميان دل را نمودن" به معني حقيقت احوال را گفتن وصميميت نشان دادن  "خاك ونمك بيختن "كنايه از صورت سازي كردن  (يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 8 

نقاشي وتصويرگري عواطف وصحنه هابااستفاده ازتوصيفات زيبا

 بيهقي نويسنده اي است چيره دست كه عنان قلم را دراختيار داشته وبه اقتضاي حال آن را به گردش درآورده است آن جا كه سخن محتاج اطناب است به منظره سازي وهمه عناصر اصلي وفرعي موضوع پرداخته وتصويري تمام از آن به دست داده است نيز در عين كمال ايجاز در توصيف حق مطلب را ادا كرده است .وهردو حالت نمودار  موقع شناسي وتوانايي اوست درنويسندگي (،يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 814 ) .

در اين موارد مانند نقاشي كه با چند خط مختصر طرحي كلي ولي روشن از موضوع مي كشد. بيهقي نيز  با به كار بردن جمله اي كوتاه ما را دربرابر واقع هاي قرار مي دهد. مثلا حادثه امير مسعود كه نزديك بود در رود هيرمند غرق شود.چنين خلاصه شده است.امير از آن جهان آمده به خيمه فرود آمد وجامه بگردانيد .

بيهقي در توصيف وقايع مانند نويسنده اي باريك بين وهنر مند فضاي هر داستان را تصوير كرده است وچهره ها ،لباس ها ،سلاح ها فقامت وديدار اشخاص وهمه ي صحنه ها را پيش چشم ما مي آورد.اززيبا ترين آنها صحنه بردار كردن حسنك وزير است .با توصيف همه جزئيات از وضع مردم تماشا گر كه به درد  مي گريستند.قرآن خوانان ،پيكان كه دوراوايستانيده بودند كه از بغداد آمدند وقرآن خوانا قرآن مي خوانند.حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش ،وي دست اندر زيركردوازار بند استواركرد وپايچه هاي ازار ببست وجبّه وپيراهن بكشيد ودورانداخت.با دستار وبرهنه باازار بايستاد ودست ها را درهم زده "( تاريخ بيهقي، ص   234  )

ودرتوصيف بدن حسنك مي گويد:"تني چون سيم سپيد وروي چون صدهزار نگار "ونيز در توصيف اشهد خواندن حسنك مي نويسدكه"واولب مي جنبانيد وچيزي مي خواند"واحوال حسنك وآوردن او وخروش هيجان مردم وزار زار گريستن نيشابوريان و"مشتي رند كه آنها را سيم دادند كه سنگ زنند ومرد خود مرده بود وجلادش رسن به گلو افكنده وخبه كرده" (همان ،ص235)

بااندك تأمّل درمتن فوق بديهي است موضوعي كه بيش از هر مطلب ديگر درانسان ايجاد همدردي وشفقت مي كند اعدام حسنك است .بيهقي آن واقعه را با شيوه هميشگي خود توصيف كرده همانطوري كه بيان شد او رنگ لباس وهمچنين بدن حسنك وازبين رفتن پاهاي خشك شده اش را وصف مي كند حتي به وصف احساسات هواداران جنگ درميان جمعيت مي پردازد ونيز عدم اجراي دستور سنگسار از سوي حاضران واين بخش اينچنين به اتمام مي رساند كه افسران مسعود مردم را تهديد به مرگ كردند.تا آنها قيام نكنند .درچنين مواردي است كه بيهقي قدرت خويش را در نقّاشي عواطف وصحنه ها با استادي كامل به كار مي گيرد چنان كه درخلع سلاح وعريان نمودن شخصي كه دستگير شده است نيز چنين مي كند كه عاطفه خواننده را بر مي انگيزاند واحساس آنها را همراه خويش مي كشد.وآنها را به هيجان در مي آورد.

نكته قابل توجه اين است كه توصيف تصاوير وجزئيات اغلب واقعي ونفساني ترسيم شده اند وجنبه بصري آنها قوي است همان طور كه حسّ بينايي برساير حواس ارجح است برخي تصاوير ترسيمي بدين قرار است "لشكر چون كوه آهن،خار درموزه اش افتاد"،"آبي برآتش آمد،مرگ خار زندگاني است" توصيف جزئيات نيز به نقاشي مي ماند"احمد دست دردست زد"از اين گذشته بيهقي به توصيف براي بيان جزئيات دقيق وجان كلام استفاده كرده است طوري كه تمام صحنه وحالات وروحيات درنظر بيننده مجسم مي گردد.(زمانه زندگي وكارنامه بيهقي،ص 105)

 بيهقي دنبال شكار لحظه هاست ودرهرجاكه فرصتي مي يابدمانند يك عكاس ماهرشكارش كرده ودرنهايت زيبايي وبه تمام وكمال وبدون كم وكاستي  توصيفش مي كند.عكس را آنقدرزيبا مي كشد كه خواننده اين زيبايي را حس كرده ودرذهن خود مجسم كند. دقت بیهقی در بیان جزییات و توصیف وقایع تا به حدی بوده كه احساس می شود هر كس به جز بیهقی در آن صحنه ها حاضر بود؛ نمی توانست آنها را-بدان گونه كه او دیده و بیان كرده- به تصویر درآورد. نكته قابل توجه اینكه بیهقی در برخی از رویدادها خود شاهد ماجرا نبوده و آنها را از زبان افراد ثقه نقل می كند اما این وقایع در فضای كلی تاریخ هیچ تفاوتی با آنچه او به چشم خود دیده؛ ندارد و این بیانگر هنرمندی بی نظیر بیهقی است.

شكل داستاني  

نثر بيهقي را نثر مرسل عالي دانسته اند که هم براي تاريخ نويسي مناسب است هم براي داستان نويسي . از يک سو نثر فخيم و جدي است و از سوي ديگر به زبان عاميانه و محاوره اي نزديک شده است . زبان قصه هاي قديم بيشتر به گزارش شبيه است تا داستان . نثر بيهقي ويژگي هاي داستاني دارد و هنري تر از قصه هاي قديم است .آهنگ و روال محاوره اي نثر بيهقي ، چيزي از ويژگي هاي نثر محاوره اي امروز کم ندارد و هيچ گاه نمي توان آن را با نثر مقاله اي و گزارشي و علمي يکسان پنداشت . لحن کلام عامل مهمي در معرفي شخصيت هاست . چگونگي لحن و يکدستي نثر در تاريخ بيهقي از ويژگي هاي مثبت آن است با توجه به زمان تاليف آن مايه ء شگفتي است .جريان هاي ادبي مدتي بعد از ظهور ، به سقوط مي رسند ولي بعضي از آثار مي توانند بر اين کهنگي غلبه کنند .بي پيرايگي يکي از مهم ترين عوامل شکوهمندي داستان است . نحوهء ترکيب در تاريخ بيهقي به نوعي است که خواننده واقعي بودن اثر را حس مي کند . خواننده با راوي همراه است وبا او  دچار احساسات متفاوت مي شود .( مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد ، ص 57- ص 72)

بیهقی با هر یك از افراد تاریخی همانند یك تیپ یا شخصیت داستانی (كاراكتر) برخورد می كند؛ بنابراین فریفته ی فضل و دانش و احتشام خانوادگی افراد نمی گردد؛ و در جای دیگر می نشاند": وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.» هم چنین دشمنان مردم را ـ كه بو سهل نیز یكی از آنها است ـ به خوبی كالبد شكافی روانی می كند. نكته ی برجسته ی دیگر ـ كه تاریخ بیهقی را شاخص می كند ـ داشتن زاویه ی دید اول شخص است. معمولاً در كتاب های تاریخ از آن جا كه چیزی جز گزارش نیست ـ زاویه ی دید فوری وجود ندارد و نویسنده صرفاً راوی گزارش است كه هیچ گونه تشریح و تحلیل جانبی ندارد و به بیان دیگر یك بعدی و تك ساختی است.  زاویه ی دید اول شخص در تاریخ بیهقی بدین معناست كه بیهقی خود در متن حوادث بوده است ـ تا آن جا كه خودش یكی از شخصیت هایی است كه واقعه از زبان او و با احساس و چشم او به مخاطب منتقل می شود.خوش بختانه تاریخ بیهقی ازخود سانسوری و یا ضد مردمی، پاك و مبراست. سبب آن است كه بیهقی تنها گزارشگری ساده و كاتبی درباری نیست تا حوادث را آن طور كه می خواهند، بنویسد و خلعت و نعمت بیابد، بلكه او متفكری جامعه شناس و ادیبی متعهد است كه در جای جای كتابش نشانه های این تعهد و انسان دوستی به چشم می خورد. او آن بخش از اخبار گذشته ها را می آورد كه در آن حركتی مردمی یا عبرتی سودمند دیده می شود. او به نوعی (نه چندان روشن) به فلسفه ی تاریخ ایمان دارد و تاریخ را ـ اگر درست نوشته شود ـ عامل اساسی در تبیین تمدن و سرنوشت بشر می شناسد. او می گوید: «غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خوانندگان را از من فایده ای به حاصل آید و مگر كسی را ازین به كار آید.» (تاریخ بیهقی،  ص ۲۲۶ )تاريخ بيهقي شباهت زياد به رمان دارد.دراين ميان بررسي رمان در تاريخ بيهقي كاري است شگفت انگيز ، يكي از موجباتي كه كتاب تاريخ بيهقي را خواندني و مطبوع كرده است لطف داستان  پردازي است . اين كه خواننده هنگام مطالعه مجذوب آن مي شود و مي خواهد موضوع را يكسره دنبال كند تا به پايان رساند.

تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان ، داراي شگردهاي خاص و پيچيده ي داستان نويسي است اما نمي توان گفت هدفش كاملا رمان است . در تاريخ بيهقي اشخاص داستان فراوانند و از طبقات گوناگون شاه ، شاهزاده ، وزير . نديم ، نيك انديشان ، بد كرداران وبسياري ديگر را در اين كتاب مي توان ديد كه هر كس بسته به تاثير و اهميتش جلوه گر است ورفتاري دارد در خور منش و مقام خويش نه تنها مردان بلكه زنان نيز الته به ندرت در قصه داراي نقشي بارزند وچشم گير است . اما قهرمانان اصلي كه بيهقي چنان كه خود بارها دركتابش عنوان مي كند قصد دارد طرحي نو وگونه اي ديگر از تاريخ نويسي ارائه دهد وحتي سعي مي كنداين همه جزء نگري اش را هم توجيه كند و البته همين شكستن سنت مختار است كه كتاب او را بوي دگر داده و حضور روح بيهقي ، اديب مورخ ، دبير و البتّه ناصح را در همه جا شهادت مي دهد .اشاره شد كه تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان داراي شگردهاي خاص و پيچيده داستان نويسي است  در تعريف رمان اين چنين آمده است :« داستاني است كه بر اساس تقليدي نزديك به واقعيت از آدمي و عادات و حالات بشري نوشته شده باشد و به نحوي از انحاء شالوده ي جامعه را خود تصوير و منعكس كند.»( قصه داستان كوتاه ورمان ، ص41)

شاید برخی نظریه پردازان را در باب بیهقی بتوان صادق انگاشت آن جا كه می گویند: «جامعه شناسی رمان باید كاری كند كه تاریخ جامعه نه در ادبیات آن، بلكه از طریق ادبیات خوانده شود.» (ادبیات داستانی ، ص ۸)

به بیان دیگر تاریخ بیهقی، همان رمان مورد نظر است كه تاریخ جامعه ی ایران را در عصر غزنویان، بیان می كند.غم نامه ی (تراژدی) حسنك وزیر، همانند یك اثر شگفت انگیز ادبی در تاریخ بیهقی به تصویر كشیده شده است: چون حسنك را از بُست به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض، چاكر خویش سپرد و رسید بدو از انواع استخفاف آن چه رسید؛ كه چون باز جستی نبود كار و حال او را، انتقام ها، تشفی ها رفت...» (تاریخ بیهقی، ص ۲۲۷)  

روزنامه نگاری

تاریخ بیهقی به نوعی می تواند با روزنامه نگاری(ژورنالیسم) شباهت پیدا كند. در روزگار ما در بسیاری سرزمین های عقب نگه داشته شده،‌متأسّفانه مفهوم ژورنالیسم، به معنای روزنامه نگاری منهای تحلیل و كالبد شكافی واقع گرایانه ی حوادث است. اگر روزگاری نشریه ای پیدا شود كه به تفسیر واقع گرایانه اقدام كند، به عنوان ایجاد تنش در جامعه، از انتشارش جلوگیری می كنند؛ زیرا تحلیل حوادث، به سر نخ های اصلی و عوامل پشت پرده، منتهی می گردد و از عناصر مردم فریب، پرده بر می گیرد و سران و سلاطین را رسوا می كند.

"وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.»(تاريخ بيهقي ص ۲۲۷)

"این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤكد شده...و با آن شرارت دل سوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاكری خشم گرفتی و آن چاكر را لت زدی و فرو گرفتی، این مرد از كرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب كردی و المی بزرگ بدین چاكر رسانیدی" (تاريخ بيهقي، 226ص)

پس می توان گفت كه بیهقی در معنای دقیق كلمه یك روزنامه نگار (ژورنالیست) و تحلیل گر سیاسی ـ اجتماعی است كه از فلسفه ی خاص پیروی می كند. او معتقد است كه آن چه باعث فجایع تاریخی می شود، دل بستن به حطام دنیا و دنیا پرستی است. سرانجام دنیا پرستان نیز دربدری و باختن بازی است. پس تاریخ بیهقی بدین معنا، گزارش صرف و ارائه ی اخبار خام نیست. . او موضع خود را در برابر هر حادثه ای مشخص می كند تا خواننده بداند كه نویسنده با حوادث هم سویی دارد یا مخالف آن است.

حكايت آماده براي تنظيم نمايشي‌

بعضي حكايات‌ِ آمده در تاريخ بيهقي به گونه‌اي پرداخته شده‌اند كه با مختصر تصرفي در عبارت‌هايشان مي‌توان آنها را در قالب طرح يك نمايش راديويي يا فيلم تلويزيوني و سينمايي قرار داد: «چون بار بگسست و هركس به جاي خويش بازگشتند عبدالله طاهر، حاجب بزرگ‌، وزير را با خود يار گرفت‌. در باب فضل ربيع عنايت كردند تا حضرت خلافت بر وي به سر رضا آمد و فرمود تا او را هم در سرايي كه اعيان نشستندي جاي معين كردند و اميدوار تهنيت و اصطناع‌.» (تاريخ بيهقي‌، ص 28)

با اين فرض كه عبدالله طاهر و حسن سهل برادر فضل‌بن سهل در صحنه‌هاي قبل‌، تمهيد پايمردي و بركشيدن فضل ربيع كرده‌اند، مي‌توان بدين ترتيب صحنه‌اي از يك نمايش را ترتيب داد: پس از گسستن بار، درباريان كه در حال رفتن‌اند، عبدالله طاهر به اشاره‌اي حسن را نگه مي‌دارد. پيش مي‌روند به دلجويي در باب فضل‌. با استفاده از ذهنيتي كه كل حكايت از خليفه در باب فضل به دست مي‌دهد، مي‌توان چند جمله براي ايجاد رفق و رأفت در خليفه نسبت به فضل ربيع به عبارت مذكور افزود، و آنگاه‌، تسليم خليفه را در برابر الحاح آن دو به تصوير كشيد. گويي بيهقي خود كار خويش را از حيث نمايشي صحنه‌بندي كرده است‌. چند سطر پيشتر در اصل تاريخ بيهقي‌، صحنه‌اي تصوير شده كه زمينه را براي تصوير صحنه مذكور فراهم كرده‌: «چون اميرالمؤمنين بار دارد، هركس از اعيان چون وزير و اصحاب مناصب و اركان دولت و حجّاب و سپاه‌سالاران و وضيع و شريف به محل‌ّ و مرتبه خويش پيش رفتند و بايستادند و بنشستند و بياراميدند.» ( همان‌; ص 27)  در پرداخت اين صحنه نيز مي‌توانسته‌ايم بارگاهي را نشان دهيم به اميري كه به عبارت «باردهيد»، بار مي‌دهد. در نماي بعد، اعيان نشان داده مي‌شوند كه هركدام از وزير و اصحاب مناصب تا اركان دولت و حجّاب وقتي مي‌رسند، مي‌دانند كجا بروند، و بعد بايستند يا بنشينند يا اجازه دارند كه علاوه بر نشستن‌، بر مخدّه‌ها تكيه زنند. پاره‌اي عبارات‌، با قرار گرفتن نقل قول‌هاي مستقيم در آنها، يك گام به فضاي نمايشي نزديك‌تر شده‌اند: «عبدالله طاهر كه حاجب بزرگ بود پيش اميرالمؤمنين مأمون رفت و عرضه داشت كه «بنده‌، فضل ربيع‌، به حكم فرمان آمده است‌. بر آن جمله كه فرمان بود او را در سراي بيروني جاي كرده‌ام و به پايگاه نازل بداشته‌. در پيش آوردن فرمان چيست‌؟» اميرالمؤمنين‌، لحظه‌اي انديشيد و حلم و كرم و سيرت حميدة او وي را برآن داشت تا مثال داد كه او را پيش آرند.» كه تصرّف بدين‌گونه ممكن خواهد بود: عبدالله از صف حاجبان دربار جدا مي‌شود و پيش مي‌آيد. به احترام روبه‌روي خليفه مي‌ايستد و عين قول خود را مي‌گويد. امير لحظه‌اي به تفكر و تأمّل درنگ مي‌كند. مي‌توان اين درنگ را با عبارتي كه خليفه با خود مي‌گويد همراهي كرد: «ردكردن پايمردي دو محترم دربار دور از خرد است‌» و بعد امرِ امير بيايد كه‌: «بياورندش‌!»بيهقي تمام اجزاي يك كار نمايشي را فراهم آورده است‌. كافي است كه هر عبارت در جاي خود با پرداخت كامل‌كنندة نمايشي قرارگيرد. پس از امر امير، شتاب و شعف عبدالله طاهر باعث مي‌شود تا از مجلس‌ِ بار خليفه به سرعت بيرون آيد و فضل را از ملاطفت خليفه خبر كند. هم‌، دل او را محكم گرداند كه مرتبة او در صف هم معين شده و اگر مراقبت باشد، بازهم جاي لطف و رتبه ستاندن هست‌: «در حال‌، عبدالله طاهر از پيش خليفه بيرون آمد و اين تشريف كه خليفه فرمود، بدو رسانيد و او را اندازه پيدا كرد و اميدوار ديگر تربيت‌ها گردانيد.» (همان‌; ص 28)

  عبارت بعد، به روشني دستور عمل دوربين و بازيگر را بيان مي‌كند: «او بدان زنده گشت و بدان موضع كه عبدالله طاهر معين كرد بياراميد تا عبدالله طاهر از خدمت حضرت خلافت بپرداخت و وقت بازگشتن شد. از دار خلافت برنشست تا به سراي خويش رود.» عبارات بيان صحنه و حركت‌، با همان توالي كه بايد بيايند، آمده‌اند. در داستان فرستادن لشكر براي گرفتن غازي‌، يك صحنه با همه جزئيات بازگو شده‌. كافي است چند نسخه از كار در اختيار كارگردان براي هماهنگ كردن بازيگران اصلي و سياهي لشكر و بازيگران براي ايفاي نقش‌شان باشد: «عبدوس دررسيد و جنگ بنشاند و ملامت كرد لشكر را كه‌: شمايان را فرمان نبود جنگ كردن‌; جنگ چرا كرديد؟ برابر وي ببايستي ايستاد، تا فرماني ديگر رسيدي‌. گفتند: جنگ به ضرورت كرديم كه خواست از آب بگذرد و چون ممكن نشد، قصد گريز كرد بر جانب آموي‌. ناچارش بازداشتيم كه از ملامت سلطان بترسيديم‌. اكنون چون تو رسيدي‌، دست از جنگ بكشيديم تا فرمان چيست‌! عبدوس نزديك غازي رفت‌. و او بر بالايي بود ايستاده و غمي شده‌. گفت‌: اي سپاه‌سالار! كدام ديو تو را از راه ببرد تا خويشتن را دشمن كام كردي‌؟ از پافتاده‌، بگريست و گفت‌: قضا چنين بود و بترسانيدند. گفت‌: دل مشغول مدار كه در توان يافت‌. و امان و انگشتري نزديك وي فرستاد و پيغام بداد و سوگندان امير ياد كرد. غازي از اسب به زمين آمد و زمين بوسه داد و لشكر غلامانش ايستاده از دو جانب‌. عبدوس دل او گرم كرد و غازي‌، سلاح از خود جدا كرد و پيلي با مهد دررسيد. غازي را در مهد نشاندند و غلامانش و قومش را دل گرم كردند. عبدوس پسر غازي را همچنان تير درنشانده به دست سواران مسرع بفرستاد و هرچه رفته بود پيغام داد. و نيم شب پسر به درگاه رسيد و امير چون آن بديد و پيغام عبدوس بشنيد بياراميد.» (همان‌، ص 280)

نتيجه

دركتاب بزرگ وبسيارمهم تاريخ بيهقي سه عنصراساسي هنر ؛يعني عاطفه،تخيل وانديشه به خوبي رعايت شده ودركنار هم اثري ماندگار را به وجود آورده اند  وآن را جزو آثار گران قدر ادب فارسی  نموده اند که خواندنش، شوری مضاعف به دوستداران آن می دهد؛ برحرص وولع آنها مي افزايد تا بيشتر بخوانند وكمتر خسته شوند. درواقع در جذابيت وگيرايي کاملا بی نظیر است .اين اثر از اين نظر به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه شبيه است كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. خواندن اين اثر بزرگ حسّ هرخواننده اي را بر مي انگيزد وبا خود همراه وهم عقيده مي سازد وتا انتهاي داستان به همراه خود مي كشد.علت اين همه كشش والتذاذ،بيان واقعيت ها بوده است .اومانند آيينه اي تمام خوبي ها وزشتي ها را يك يك بيان داشته است ؛گاهي خواننده با خواندن داستاني مثل حسنك وزير به گريه مي افتد وگاهي با بيان شيرين آن سراي پاي وجودش  سرشارازتعجب مي شود  كه  اين ، خود هنري بزرگ محسوب مي شود. اين اثردر گذر ايام همچنان مورد عنايت اهل فضل و هنر قرار گرفته است وآنها را واداشته درباره اين كتاب قلم فرسايي كنند.  

منابع ومآخذ 

1-    خطيب رهبر ،خليل ،تاريخ بيهقي،انتشارات مهتاب تهران،1386 

2-    رید ، هربرت ، مترجم: نجف دریا بندری، معنی هنر،  تهران: کتاب‌های جیبی، 1358

3-    زرّین‌کوب، عبد الحسین، آشنایی با نقد ادبی، ، انتشارات تهران سخن، 1374

4-    زرفا ، میش ، ادبیات داستانی، ترجمه نسرین پروینی، نشر فروغی

5-    صادقي ،جمال ،قصه داستان كوتاه ورمان ، ، تهران ،1366

6-    كاكاوند،رشيد، شعورقلم، انتشارات تهران : ققنوس، 1388

7-    مصطفوي سبزواري، رضا ،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، 1375

8-    مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد،ش مسلسل 124- 125، چاپ 1378

9-    والدمن، مريلين،زمانه،زندگي وكارنامه بيهقي،مترجم:اتحاديه،منصوره،چاپ اول،1375

10-يوسفي ،غلامحسين  ،يادنامه ابوالفضل بيهقي ،مجموعه مقالات، دانشگاه مشهد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

برگرفته از فر ایران

دکترتورج دریایی

ساسانیان حدود 500 سال پس از هخامنشیان ـ بزرگ‎ترین امپراتوری [شاهنشاهی] جهان در عصر خود ـ بر سراسر سرزمین‎ ایران، حکومت می‎کردند اما در متون بر جای مانده از ساسانیان، هیچ یاد‎آوری دقیق و واضحی از هخامنشیان به ثبت نرسیده است. در حالی که در متون تاریخی کلاسیک کشور‎هایی که در زمان هخامنشیان در پهنه‏‎ی این بزرگ‎ترین امپراتوری ]شاهنشاهی[ جهان، قرار گرفته بودند، اطلاعات بسیاری درباره‎ی امپراتوری]شاهنشاهی[ گسترده هخامنشیان وجود دارد. مصریان، یهودیان و یونانیان تحت تاثیر هخامنشیان قرار گرفتند و در متون و کتیبه‎های خود از آنان یاد کرده‎اند و سوال این است که چرا ساسانیان در آثار خود یادی از هخامنشیان نکرده‎اند؟

ساسانیان در سده‎ سوم میلادی، از ایالات پارس برخاستند. یعنی همان ایالتی که هخامنشیان، 500 سال پیش از آنان، از آن جا برخاسته بودند.

مورخان باستانی غرب در آثار خود نوشتند که ساسانیان تلاش کردند تا عظمت امپراتوری ]شاهنشاهی[ هخامنشیان را دوباره احیا کنند. هخامنشیان و ساسانیان وجوه اشتراک بسیار دیگری نیز دارند که شاید نشانگر این نکته‎ باشند که ساسانیان تحت تاثیر سیاست‎های پیشین امپراتوری ]شاهنشاهی[ هخامنشی بوده‎اند. اما در زمان ساسانیان، هیچ اثر نوشتاری ثبت نشده است که نشان دهد، آنان پادشاهان 500 سال پیش از خود را به یاد دارند.

با مطالعه آثار نوشتاری بر جای مانده از پادشاهان هخامنشی، این پرسش در ذهن باستان‎شناسان و استادان تاریخ باستان مطرح شد که آیا ممکن است چنین شاهنشاهی عظیمی ]هخامنشی) که تا قرن‎ها پس از خود بر حکومت‎های سرزمین‎های همسایه تاثیر عمیق بر جای گذاشت، از یاد هم‎وطنان پارسی خود رفته باشد؟

آنان این سوال را مطرح کردند که چگونه ممکن است که ایرانیان هخامنشی سنگ‎نوشته‎هایی را که برای ما در تخت‎جمشید (کاخ بزرگ هخامنشی) و یا مجموعه‎ای از نقش برجسته‎های پایین‎ گور‎های هخامنشی مانند نقش رستم و ... بر جای گذاشته باشند. اما ایرانیان ساسانی از این دوره تاریخی، بی‎اطلاعاتی باشند؟

 

دکتر تورج دریایی، معتقد است که ساسانیان آگاهانه و به دلیل، احتمالا سیاسی یا دینی، از هخامنشیان در آثار خود یاد نکرده‎اند.

یار شاطر، کتن‏هوفن و رولف نخستین کسانی بودند که این نکته را طرح کردند که ساسانیان به دلیل عدم حافظه تاریخی، هخامنشیان را به یاد نمی‎آورند، نه به دلایل سیاسی یا دینی.

این سه تن در مقاله‎هایشان این بحث را مطرح کردند که نباید الزاما فرض کرد که ساسانیان، باید هخامنشیان را به یاد داشته ‎باشند. این سه تن یاد آور شدند که تنها منابع کلاسیک غربی و غیر ایرانی هستند که  نوشته‎اند، ساسانیان از وجود هخامنشیان آگاهی داشتند و حتی در سیاست‎های خود، روش آنان را اتخاذ می‎کردند. اما آن‌ها را آگاهانه از حافظ مکتوب حذف کرده‎اند و سیاست‎های سکوت و نادیده انگاشتن را در ارتباط با هخانشیان پیشه کردند.

یار شاطر در مقاله خود که در سال 1371 در رم به چاپ رسید، تاکید می‎کند که اگر منابع ساسانی درباره هخامنشیان سکوت کرده‎اند، به این دلیل  بوده است که سلسله قبل از ساسانیان، هخامنشیان نبودند و اشکانیان بوده‎اند. اگر ساسانیان باید از گذشتگان در متون ساسانی یاد‎آوری‎ای می‎کردند، این گذشتگان هخامنشیان نبوده‎ بلکه اشکانیان بوده‎اند که ساسانیان، آن‎ها را بر کنار کرده و سلسله‎ی ساسانیان را بنا نهادند.

اما دکتر «تورج دریایی» دلایلی را ذکر می‎کند تا نشان دهد، ساسانیان حافظه تاریخی داشته‎‎اند و هخامنشیان را به یاد می‎اورند. اما سیاست آنان درباره‎ی امپراتوری ]شاهنشاهی[ عظیم  هخامنشی، مبتنی بر سکوت و نادیده انگاشتن بود. او برای اثبات نظریه‎ خود،  چند دلیل را طرح می‎کند.

یکم ـ سنت تاریخ نویسی ساسانی : ساسانیان در سنت تاریخ نویسی، بخش‎هایی از تاریخ گذشته را مسکوت گذاشته‎اند، از جمله هخامنشیان را. آنان به ندرت از پادشاهان هخامنشی یاد کرده‎اند. در تاریخ نویسی ساسانی، در روایت زرتشتی، کیومرث آغاز‎گر تاریخ انسان است و پس از او پیشبدان و کیانیان  روی کار می‎آیند. در زمان آخرین پادشاه کیانی، یعنی ویشتاسب، زرتشت ظاهر می‎شود و اندیشه‎های دینی خود را اشاعه می‎دهد.

تاریخ ساسانی از «دارای دارایان» نام می‎برد که ظاهرا داریوش سوم، پادشاه هخامنشی است. یعنی این اولین اشاره به نام یکی از پادشاهان هخامنشی در تاریخ نویسی ساسانی است.

در نوشته‎های دیگر فارسی میانه، نام اردشیر دیگر غیر از اردشیر بابکان آورده شده است. این اردشیر ظاهرا اردشیر دوم پادشاه هخامنشی است. اردشیر دوم کسی است که پرستش آناهیتا را در شاهنشاهی ایران، رواج داد. این پرستش تا زمان ساسانیان نیز ادامه داشت.

بدین سان، ساسانیان از دو یا سه پادشاه هخامنشی در آثار خود یاد کرده‎اند که تا حدودی به این معنی است که ساسانیان، هخامنشیان را به یاد داشته‎اند.

 

دوم ـ سنت شفاهی: در زمان هخامنشیان و پس از اشکانیان، سنت شفاهی و سینه به سینه، رواج بسیار داشته است. شفاهی بودن بخشی از تاریخ ایران، این تاریخ را آسیب‏پذیر کرده است. در منابع آمده است که خنیا‎گران اشکانی، قصه پادشاهان اشکانی و هخامنشی را به صورت شعر در کوچه و برزن‎ها می‎خواندند. این سنت تا زمان ساسانیان رواج داشته است. به این ترتیب یعنی بخشی از تاریخ هخامنشیان، به صورت نقل قول شفاهی، در اذهان مردم تا روزگار ساسانی باقی ماده بود.

سوم – منابع غیر دینی ساسانی و غیر ساسانی: در منابعی چون منابع یهودی یا متونی چون متن پهلوی «شهرستان ایران‎شهر» از چندین شاه و شاهزاده ایرانی یاد شده ‎است که با شاهزاده‎گان یهودی ازدواج کرده‎اند. یعنی در این منابع آمده است که ایرانیان با یهودیان زمان خود، ارتباط خوبی داشته‎اند. مثلا مادر بهرام گور، دختر «رسکالوت» پادشاه یهود، شی‎شین دخت بوده است. این امر به طور غیر مستقیم نشان می‎دهد که ساسانیان از هخامنشیان آگاهی داشته‎اند، زیرا یهودیان در منابع مکتوب خود بسیار از هخامنشیان یاد کرده‎اند.

چهارم ـ تبدیل تاریخ نگاری واقعی به تاریخ نویسی مذهبی: به دلیل قدرت پیشوایان مذهبی زرتشتی، اسلاف ساسانیان که زرتشتی مذهب بودند به کیانیان که درزمان آخرین پادشاهی آنان زرتشت ظهور می‎کند. باز می‎‎گردد نه به هخامنشیان که زرتشتی نبودند. در حقیقت کتاب آسمانی اوستا (از سخن‎رانی دکتر تورج دریایی در دفتر نشر تاریخ ایران)، هیچ خاطره‎ای از هخامنشیان ندارد. نمونه‎های این تاثیر مستقیم مذهب در حقایق تاریخی ساسانی در جاهای دیگر نیز دیده می‎شود. به این ترتیب، خاطرات ساسانیان از گذشته، زرتشتی گرفته می‎شود و رسما یاد و خاطره هخامنشیان، انکار می‎گردد.

برای آگاهی کامل از این موضوع، مراجعه فرمایید: تاریخ تمدن و فرهنگ ایران کهن ـ دکتر هوشنگ طالع ـ انتشارات سمرقند ـ چاپ نخست ـ تهران 1384ـ گفتار هفتم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای برای مطالعه‌شان قاعده و قانون و طبقه‌بندی دارند. هر خوراکی را به ذهن‌شان نمی‌دهند. خوراک‌های خوب را از دست‌رنج آشپزهای خوب گلچین و با شیوهٔ خاصی روحشان را تغذیه می‌کنند. ذائقه‌شان را خوب می‌شناسند. به هر چیزی ناخنک نمی‌زنند. گاهی هم ترجیح می‌دهند دو طعم را با هم بیامیزند و لذتی خاص راتجربه کنند…

به مطالعهٔ تاریخ علاقه‌مندید؟ یک کتاب تاریخی عالی! آن را بردارید و چند صفحه تورق کنید، قول می‌دهم زمین نمی‌گذاریدش. باید بالاخره ته و توی این ماجرای تاریخی را در آورْد. اما این تاریخ کمی خاص است. دقیق‌تر بگویم: تاریخ صرف نیست. یک طعم دیگر هم دارد: طعمی بسیار عالی و دوست‌داشتنی! چه طعمی؟ ادبیات: این روح زندهٔ نامیرا.

این تاریخ با تاریخ‌های دیگر متفاوت است: دلنشین‌تر است چون آمیخته با ادبیات است. جنبهٔ ادبی آن با جنبهٔ تاریخی‌اش برابری می‌کند و حتی بیشتر نمایان است. این تاریخ را دبیری کارآزموده و فاضل به رشتهٔ تحریر کشیده است؛ دبیری گماشتهٔ کار دیوانی و البته در نثر و شیوهٔ نوشتار بی‌همتا: جناب ابوالفضل بیهقی، دبیر دیوان سلطان مسعود غزنوی.

او فقط در قید تاریخ‌نگاری نبوده بلکه با مشاهدات خودش و راویان دیگر و ثبت جزئیات صحنه‌ها و گفتگوهای افراد، رمانی مستند و خواندنی به دست داده است؛ اثری گران‌بها که از حوزهٔ تاریخ پا را فراتر نهاده و در حوزهٔ ادبیات و رمان وارد شده است.

بخشی از متن کتاب:

کافّه‎ی مردمِ بغداد و قاف تا قافِ جهان نامه‎ها نبشتند
زندگانی خداوند دراز باد در دولت و بزرگی، تا وارثِ اَعمار باشد!
و خالی کردند. و حاجبِ بزرگ و سالارِ غلامان و عارِض و صاحبِ دیوانِ رسالت را بخواندند. و حاضر آمدند. و امیر آن‎چه فرمودنی بود در بابِ رسول و نامه و لشکر و مرتبه‎داران و غلامانِ سرایی، همگان را مثال داد. و بازگشتند.
دوهزار با کلاه دوشاخ و کمرهای گرانِ دهمَعالیق بودند و با هر غلامی عمودی سیمین و دوهزار با کلاهِ چهارپَر بودند و کیش و کمر و شمشیر و شَغا و نیم لِنگ بر میان بسته و هر غلامی کمانی و سه چوبه تیر بر دست و همگان با قَباهای دیبای شوشتری بودند.
و آوازِ بوق و دُهُل و کاسه‎پیل بخاست، گفتی روزِ قیامت است.
ایزد عَزَّ ذکرُه جای خلیفه‎ی گذشته فردوس کناد
امیر به این ترتیب به مسجدِ جامع آمد، سخت آهسته، چنان که به‎جُز مِقرَعه و بَردابَردِ مرتبه‎داران هیچ آواز دیگر شنوده نیامد.
و هرچه رفته بود، بونصر با امیر بگفت و سخت خوشش آمد.
و سالار بَگتُغدی را خط نبود، بونصر از جهتِ وی نبشت.
ده پاره جامه
و امیر مسعود در این باب آیتی بود.

نقل از این‌جا

***

از کتاب ارزش‌مند بیهقی چاپ‌ها و تصحیحات مختلفی در بازار کتاب وجود دارد. اما اغلب این چاپ‌ها برای محققان و دانش‌جویان و افراد درگیر با ادبیات یا تاریخ سودمند است و جانب خوانندگان عام در آن‌ها رعایت نشده است. در حقیقت این اثر ادبی- تاریخی را همه باید بخوانند نه فقط قشری خاص آن هم در موضعی خاص؛ زیرا اگر این‌طور باشد، چنین آثاری همیشه در عزلت و انزوا خواهند بود.

در اینجا از رخ یکی از چاپ‌های خوب تاریخ بیهقی که مورد استفادهٔ عامهٔ خوانندگان باشد، پرده برمی‌گیریم: ویرایش آقای جعفر مدرس صادقی از تاریخ بیهقی. این کتاب، یکی از آثار بازخوانی شده از مجموعهٔ بازخوانی متون کهن نشر مرکز است. این ویرایش بسیار عالمانه و از روی نسخهٔ مصحَح مرحوم فیاض تهیه شده و ملاحظات خاص تصحیح را که گویی نزدیک شدن به آن‌ها تابوست، در نظر نداشته است. آن‌چه در این ویرایش، بسیار به آن دقت شده، خوانندهٔ عام است و احترام به او.

سخن از ویرایش به میان آمد؛ نه این که گمان رود ویراستار محترم، در قلم و بیان نویسندهٔ چیره‌دست آن دخل و تصرف کرده است. این کتاب به دست آقای مدرس صادقی به راستی پیراسته و پذیرفتنی شده و نثر اصیل کتاب به همان سبک اصلی و نگاشته شدهٔ بیهقی باقی است. حوادث تاریخی که به قلم و روایت بیهقی و گاه پراکنده بیان شده، همه به ترتیب تاریخِ روی دادن تنظیم شده‌اند.

برخی آیات و روایات، قصه‌های تاریخی، اشعار، تمثیل‌ها و… که در متن اصلی وجود دارد و برای خوانندهٔ عام خسته کننده و بی‌فایده است از این کتاب حذف شده و البته به شرح رمان‌گونهٔ تاریخ نه تنها آسیبی وارد نمی‌کند بلکه آن را خواندنی و جذاب‌تر جلوه می‌دهد. در پایان کتاب واژه‌نامه‌ای بسیار سودمند و مختصر تنظیم شده است تا هرجا خواننده در دست‌انداز افتاد، او را یاری دهد.

در کل، این اثر تاریخی تبدیل به رمان تاریخی «سرگذشت امیری خودکامه و لاابالی» یعنی مسعود غزنوی از ابتدای طفولیت تا پایان سلطنتش تبدیل شده و برای دو طیف از خوانندگان بسیار دلنشین است:

۱)      تاریخ‌خوانان حرفه‌ای، ۲) رمان‌خوانان حرفه‌ای.

نقل تعریف از این کتاب، نقل «حلوای تن تنانی» است و حتماً باید آن را بچشی تا بدانی!

بیــــشتر بخوانـیــــد:

- تاریخ بیهقی برای خوانندگان امروز (۱)

- تاریخ بیهقی برای خوانندگان امروز (۲)

- بازنویسی داستانی از بیهقی: سیل بزرگ

- بازنویسی داستانی از بیهقی: جوان دلاور

- بازنویسی داستانی از بیهقی: غلام بی‌ارزش، پادشاه بزرگ

شنــــاس‌نامهٔ کتـاب
ناشر: نشر مرکز
نویسنده: ابوالفضل بیهقی
مصحح: جعفر مدرس صادقی
گروه مخاطبان: تاریخ- رمان خوانان بزرگسال
نویسنده: ابوالفضل بیهقی دبیر
نام کتاب: تاریخ بیهقی
شمار‌گان: ۱۰۰۰ نسخه
نوبت چاپ: سوم، ۱۳۸۵
تعداد صفحات: ۶۶۰ صفحه
قیمت: ۹۸۰۰ تومان
شابک: ۷-۳۴۰-۳۰۵-۹۶۴

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
تاریخ بیهقی (یا تاریخ مسعودی ) ، کتابی تاریخی به فارسی در بارة دورة پادشاهی مسعود غزنوی و مختصری در تاریخ خوارزم ، تألیف ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی * . این کتاب بخشی است از کتاب مفصّلی که به نامهای جامع التواریخ ، جامع فی تاریخ سبکتگین ابوالفضل بیهقی ، تاریخ آل محمود یا تاریخ آل سبکتگین شناخته می شود (نفیسی ، ج 1، ص 5؛ حاجی خلیفه ، ج 1، ستون 282). با توجه به قراین موجود در متن ، این کتاب به شرح احوال و کارهای غزنویان اختصاص داشته اما طبعاً باید از آل سبکتگین آغاز می شده که به مناسبت لقب ناصرالدین سبکتگین به تاریخ ناصری شهرت یافته است (علی بیهقی ، ص 175؛ عوفی ، ج 2، ص 28). همچنین به مناسبت اختصاص یافتن بخشی از کتاب به دورة یمین الدوله محمود غزنوی ، مقامات محمودی و نیز تاریخ یمینی نامیده شده (رجوع کنید به محمد بیهقی ، ص 27، 169، 188، 794) و چون بخشی از آن به روزگار مسعود اختصاص داشته به تاریخ مسعودی شهرت یافته است .

آغاز تألیف تاریخ بیهقی سال 448 (بهار، ج 2، ص 69) و موضوعِ آن ، رویدادهای چهل و دو سال از پادشاهی غزنویان بوده و در سی فصل (به نوشتة علی بن زید بیهقی : «زیادت از سی مجلد»، ص 20) تدوین شده بوده است ؛ مطالب آن تا مجلد چهارم همان مطالب تاریخ ناصری و تاریخ یمینی بوده ، از مجلد پنجم ــ که آغاز آن از میان رفته ــ تا مجلد دهم ، تاریخ بیهقیِ موجود است و مجلدهای بعدی وقایع سالهای 432 تا 451 بوده است . علی بن زید بیهقی بعضی از این سی مجلد را در کتابخانة سرخس و کتابخانة مدرسة خاتون مهد عراق در نیشابور دیده بوده است (ص 20، 175).

تاریخ بیهقی موجود از نامة ارکان دولت مسعودی به امیرمسعود آغاز می گردد (محمد بیهقی ، ص 1) و پس از ذکر رویدادهای گوناگون دورة حکومت مسعود غزنوی ، مجلد نهم کتاب با قصد رفتن مسعود به هند پایان می یابد و بیهقی در پایان همین مجلد وعده می دهد که مجلد دهم را با دو باب خوارزم و جبال آغاز خواهد کرد و سپس موضوع رفتن مسعود را به هندوستان تا پایان کارش می نویسد (همان ، ص 895 ـ900)، اما آنچه از مجلد دهم به دست ما رسیده فقط ذکر خوارزم است (همان ، ص 902، 906). با وجود این ، در ضمن کتاب مطالب بسیار مفیدی در تاریخ غزنویان پیش از مسعود غزنوی ، و صفاریان و سامانیان و سلجوقیان و جز آنها آمده است . همچنین اطلاعات گرانبهایی در بارة شعرا و اشعار آنان دارد که منحصر به فرد است .

تاریخ بیهقی هم از جنبة تاریخ نگاری و هم از جنبة ادبی بسیار درخور توجه است . از لحاظ تاریخ نگاری عمده ترین نکاتی که اهمیت و ارزش این کتاب را آشکار می سازد اینهاست : 1) حقیقت پژوهی و گزارش حقیقت و رعایت اعتدال و انصاف در اظهارنظرها (برای نمونه رجوع کنید به ص 27ـ 28، 221ـ222)؛ 2) مشاهده ، دقت نظر و باریک بینی بیهقی که سبب شده هیچ نکته ای از نظر او فوت نشود (رجوع کنید به ص 11)؛ 3) بیان مطالب حِکْمی (برای نمونه رجوع کنید به ص 112ـ 128) و نکته های اخلاقی (برای نمونه رجوع کنید به ص 234ـ235، 308) که بظاهر سبب اطناب شده ، اما بیهقی به قصد آراستن تاریخ خود (رجوع کنید به ص 39، 169)، عبرت آموزی (رجوع کنید به ص 243) و تأثیر بر دلها (رجوع کنید به ص 678) آنها را ذکر کرده است ؛ 4) قدرت استنباط بیهقی ، شناخت او از جامعة عصر خود و تحلیل علل وقایع (برای نمونه رجوع کنید به ص 17، 56، 162)؛ 5) معرفی منبع روایات و اطلاعات نویسنده در هر موضوع و اظهارنظر دربارة درستی و نادرستی آن روایات (برای نمونه رجوع کنید به ص 130ـ131، 510، 909)؛ 6) نقل اسناد مهم (برای نمونه رجوع کنید به ص 102ـ 105)؛ 7) معرفی اشخاص و احوال خصوصی و رفتار آنان و مشاغل و مقاماتی که سابقاً داشته یا بعداً احراز کرده اند (برای نمونه رجوع کنید به ص 225ـ 228، 313ـ316، 522 ـ524)؛ 8) نقل مذاکرات مهم و محرمانه (برای نمونه رجوع کنید به ص 13ـ14، 58ـ60، 613)؛ 9) پرده برداشتن از توطئه ها و رقابتها (برای نمونه رجوع کنید به ص 159ـ162، 301، 466)؛ 10) اشاره به مراسم و آداب و رسوم مردم آن روزگار، خصوصاً دربار غزنه ، مانند خطبه خواندن و خلعت دادن و جشن مهرگان (برای نمونه رجوع کنید به ص 4، 347، 655)؛ 11) ذکر تاریخ دقیق و گاه ساعت رخدادها (برای نمونه رجوع کنید به ص 26ـ27، 295، 310)؛ 12) ذکر آمار (برای نمونه رجوع کنید به ص 47؛ برای اطلاعات بیشتر در بارة اهمیت تاریخ بیهقی رجوع کنید به یوسفی ، ص 161ـ165).

از جنبة ادبی و سبک نگارش ، گیرایی و دلپذیری نثر، و ویژگیهای صرفی و نحوی نثر تاریخ بیهقی از بهترین نمونه های نثر فارسی و اوج بلاغت زبان فارسی شمرده می شود. نثر کتاب حاکی از تسلط بیهقی به زبانهای فارسی و عربی است و نشان می دهد که وی همة شرایط دبیری را داشته است (یوسفی ، ص 166). بیهقی در نثرنویسی پیرو سبک استادش ، ابونصر مشکان * بوده است (بهار، ج 2، ص 67). مهمترین ویژگیهای نثر تاریخ بیهقی عبارت است از: 1) اطناب ، در مقابل ایجاز دورة قبل از بیهقی ، به گونه ای که در عبارتها خللی ایجاد نمی کند، بلکه از محسّنات این تاریخ شمرده می شود که جزئیات مطالب را روشن ، و مقصود را بخوبی بیان می کند. 2) توصیفات و ذکر جزئیاتی که خواننده را در برابر وقایع قرار می دهد و به تمام اجزای وقایع رهنمون می سازد. 3) استشهاد و تمثیل ، به تقلید از نثر فنی عربی در قرن چهارم در بغداد، که گاه به مناسبت با ابیاتی با ذکر نام و گوینده برای تأیید مدعا به کار رفته است . 4) برخی ویژگیهای دستوری ، از جمله به کار بردن فعل ماضی در معنای مضارع ، به کار بردن افعال ماضی و مضارع به صیغة مجهول ، استعمال افعال ماضی به صیغة وصفی ، حذف افعال به قرینه ، حذف قسمتی از جمله ، به کار بردن لغات و جمعها و مصادر عربی و ذکر کلمات تنوین دار طبق قواعد عربی . 5) ذکر امثال و اصطلاحات فارسی متداول در آن روزگار (همان ، ج 2، ص 67ـ 85؛ برای اطلاعات بیشتر در بارة ویژگیهای نثری و قواعد دستوری تاریخ بیهقی رجوع کنید به پروین گنابادی ، ص 106ـ 119؛ فرشیدورد، ص 469ـ 515).

بیهقی به وقایع و اشخاص و ویژگیها و واکنشهای آنان ، همچون نویسندگان ادبیات داستانی پرداخته و واقعه را مانند داستان شرح داده و به انجام رسانده است ، نظیر ذکر بر دار کردن حسنک وزیر (رجوع کنید به ص 221ـ236) که داستانی تراژیک شده است . در شرح این واقعه بیهقی ضمن گزارش دقیق و عینی از سقوط وزیری مقتدر (حسنک ) به شرح دسیسه ها و حکایتی از شقاوت و شهامت و ندای وجدان گناهکار می پردازد. این واقعة داستان نما، با مرگ سلطانی مقتدر (محمود) آغاز و با هلاکت وزیری مقتدر، در عهد مسعود، پایان می یابد. این واقعة تراژیک از دیدگاه جامعه شناسی تاریخی ایران درخور توجه است (کاتوزیان ، ص 77، نیز رجوع کنید به ص 78ـ91؛ برای تحلیل سایر تراژدیهای تاریخ بیهقی رجوع کنید به شفیعی ، ص 385ـ392).

از تاریخ بیهقی نسخه های خطی فراوانی در کتابخانه های ایران و دیگر کشورهای جهان بجا مانده است که نشان می دهد در چند قرن اخیر بسیار مورد توجه و پسند مردم بوده و آوازه ای درخور داشته است (فیاض ، ص 516).

تاریخ بیهقی موجود نخستین بار در 1862 در کلکته به تصحیح مورلی و به اهتمام ناسو لیز چاپ شد. در 1305ـ 1307 با تصحیحات و حواشی سیداحمد ادیب پیشاوری در تهران چاپ سنگی شد. طی سالهای 1319 و 1326 و 1332ش با تصحیحات و تعلیقات مفصّل سعید نفیسی در سه مجلد با عنوان تاریخ مسعودی . در 1324 ش به تصحیح علی اکبر فیاض با تعلیقات و فهرستها در تهران و در 1350ش به تصحیح همو در مشهد انتشار یافت . خلیل خطیب رهبر این کتاب را همراه با معانی واژه ها و شرح جمله های دشوار و برخی نکته های دستوری و ادبی در 1368 ش در تهران به چاپ رساند. برخی محققان در سالهای اخیر تاریخ بیهقی را با شرح و توضیح واژه ها و جملات به صورت گزیده به چاپ رسانده اند، از جمله زهرا خانلری (تهران 1348ش )؛ محمد دبیرسیاقی (تهران 1348ش )؛ یداللّه شکری (تهران 1356 ش )؛ خلیل خطیب رهبر (تهران 1367 ش )؛ محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی (تهران 1372 ش )؛ نرگس روان پور (تهران 1373 ش )؛ رضا مصطفوی سبزواری (تهران 1378 ش ). یحیی خشاب و صادق نشأت ، تاریخ بیهقی را به عربی ترجمه و چاپ کرده اند (قاهره 1376). آرندس نیز آن را به روسی ترجمه و منتشر کرده است (تاشکند 1962، مسکو 1969). کلیفورد ادموند باسورث نیز هم اکنون مشغول ترجمة تاریخ بیهقی به زبان انگلیسی است که دانشگاه کلمبیا مسئولیت انتشار آن را به عهده دارد (باسورث ، ص 6).

منابع : کلیفورد ادموند باسورث ، « تاریخ بیهقی : معرفی متن و مشکلات ترجمه »، تهران : بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1380 ش (جزوه چاپی )؛ محمدتقی بهار، سبک شناسی ، تهران 1355ـ1356ش ؛ علی بن زید بیهقی ، تاریخ بیهق ، چاپ احمد بهمنیار، تهران 1345 ش ، چاپ افست تهران 1361 ش ؛ محمدبن حسین بیهقی ، تاریخ بیهقی ، چاپ علی اکبر فیاض ، مشهد 1350 ش ؛ محمد پروین گنابادی ، «نکاتی راجع به تاریخ بیهقی »، در یادنامة ابوالفضل بیهقی : مجموعه سخنرانیهای مجلس بزرگداشت ابوالفضل بیهقی ، مشهد، 21 تا 25 شهریور ماه 1349 ، مشهد: دانشگاه مشهد، 1350 ش ؛ حاجی خلیفه ؛ محمد شفیعی ، «تراژدیهای تاریخ بیهقی » ، در یادنامة ابوالفضل بیهقی ؛ عوفی ؛ خسرو فرشیدورد، «بعضی از قواعد دستوری تاریخ بیهقی »، در یادنامة ابوالفضل بیهقی ؛ علی اکبر فیاض ، «نسخه های خطی تاریخ بیهقی »، در یادنامة ابوالفضل بیهقی ؛ محمدعلی کاتوزیان ، چهارده مقاله در ادبیات ، اجتماع ، فلسفه و اقتصاد : «ذکر بردار کردن امیر حسنک وزیر: ملاحظاتی پیرامون جامعه شناسی تاریخی ایران »، ترجمة قهرمان سلیمانی ، تهران 1374 ش ؛ سعید نفیسی ، در پیرامون تاریخ بیهقی ، تهران 1342 ش ؛ غلامحسین یوسفی ، یادداشتهایی در زمینة فرهنگ و تاریخ ، تهران 1371ش .

/ رضا مصطفوی سبزواری /
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
ماهیت زبان در تاریخ بیهقی

بر اساس داستان «افشین و بودلف»

ماهیت زبان در تاریخ بیهقی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
 

 سکینه عباسی

 تاریخ بیهقی از جمله تک آفرینش‌های ادبی و تاریخی زبان فارسی است که به رغم اهمیتش مورد بررسی جدید جامع علمی ـ ادبی قرار نگرفته و تعهد نویسنده به امر واقع و حقیقت پژوهی وی و همراه با اندیشه جزء گرایانه و استقرائی، اثرش را به شاهکاری تاریخی بدل کرده است. جنبه دیگر این اثر، نو اندیشی ادبی آن است که با وجود سودای پرهیز از تعصب، تحریف و دروغ پردازی نویسنده، از جنبه نوشتاری آن نکاسته است.

این مجموعه، در برگیرنده سلسله وقایع معین تاریخی همراه با جزئیات است که جنبه روایی اثر را به بافتی داستانی بدل ساخته و علت این امر، پیش از هر چیز ماهیت زبان نویسنده در استفاده از سه ابزار مهم روایی (Narrative) گفتگو و توصیف نظری و نشان دادن است. بیهقی به عنوان نویسنده‌ای واقعگرا (مورخ)، گاهی برای تفهیم بیشتر موضوع یا تشریح اهداف آرمانگرایانه خود، به بیان جزئیات از طریق حکایتی تمثیلی یا واقعی می‌پردازد. از این رو، چهارچوب روایی اثر او، بیشتر چند ساختاری و ساختار در ساختار (Frame story) می‌شود که ترکیبی از روایت اصلی تاریخی و روایتهای خردتر (حکایت تمثیلی) و در واقع، همان الگوی داستان‌پردازی شرقی است (یاری، منوچهر؛ 1374؛ ص 21) که بیهقی در ترسیم حوادث تاریخی عصرش از آن بهره برده است.

در این مجال، ماهیت زبان نویسنده در داستان‌پردازی، بر اساس داستان معترضه «افشین و ابودلف» مورد بررسی قرار می‌گیرد تا ارزش هنر نوشتاری او نشان داده شود.

عناصر داستانی

درونمایه اصلی این داستان «دروغ مصلحت‌آمیز» است که سبب نجات بی گناهی از اعدام می‌شود. این خرده روایت، در تأیید داستان کلان یا اصلی «ابوبکر حصیری» و رهایی او و پسرش از مجازات سلطان مسعود غزنوی و خواجه احمد حسن میمندی وزیر با میانجیگری «بونصر مشکان» روایت شده است که حول نحوه برخورد با بزرگان می‌چرخد. (بیهقی، ابوالفضل؛ 1373؛ صص 226-216)

شروع داستان، بافتی سوررئالیستی دارد: محرک اصلی داستان یک احساس اضطراب و ترس درونی بین دو شخصیت است که اولی قهرمان و دومی از اشخاص درجه دوم داستان به شمار می‌آید. (تله پاتی)

شخص محوری داستان، پس از برخورد و کشمکش با نیروهای متضاد به نقطه فاجعه (رها کردن بی گناه) می‌رسد تا داستان به فرود طبیعی خود برسد.

برای روشن‌تر شدن بحث، خلاصه داستان ذکر می‌شود:

قهرمان داستان، فردی به نام «احمد بن‌ابی‌داود»، وزیر «معتصم»، خلیفه عباسی است. وی به‌دنبال یک بیتابی شبانه، سراسیمه به درگاه خلیفه می‌رود تا سبب را جویا شود. امیر نیز که به حالت او (اضطراب) دچار است، سخت در انتظار او به سر می‌برد. پس از پرس و جو، روشن می‌شود که خلیفه، ابودلف (سردار عرب) را به افشین (سردار ایرانی خود) سپرده است. علت این امر، درخواست فرد اخیر از خلیفه برای انتقام ستاندن از وی است و سبب اجابت از سوی خلیفه، از بین بردن شورش «بابک خرمدین» توسط افشین است.

احمد وزیر، جوانمردانه خلیفه را از این فرمان منع می‌کند، خلیفه که دست خود را از بازگرداندن شرایط کوتاه می‌بیند، دست به دامان وزیر می‌شود و از او می‌خواهد به هر تدبیری مانع از ریختن خون بودلف شود. او سراسیمه به خانه افشین می‌رود تا با خواهش، او را از کشتن بی گناه باز دارد. علی‌رغم خواهش و تمنا و خواری کشیدن فراوان و وعده‌ها و نصیحتها، موفق به راضی کردن او نمی‌شود. و در آخر با طرح دروغی مصلحتی، مبنی بر اینکه فرمان خلیفه است که خون ناحق بودلف ریخته نشود، افشین را منصرف می‌کند و خود روانه درگاه خلیفه می‌شود.

در ادامه، افشین با خشم به درگاه می‌رود تا علت فرمان را جویا شود. خلیفه غافلگیر شده، با رضایت قلبی، دروغ وزیر را تصدیق می‌کند و او دست خالی از درگاه خارج می‌شود. زمانی که خلیفه سبب این پیغام ناگزارده را از وزیر جویا می‌شود، او در پاسخ می‌گوید: «یا امیرالمؤمنین، خون مسلمانی ریختن نپسندیدم و مرا مزد باشد و ایزد تعالی بدین دروغم نگیرد.» (همان، ص226)

داستان، حول محورهایی چون نابرابری ریشه‌دار عرب و عجم، خونریزی ناحق، بی ارادگی خلفای عباسی (در بعد تاریخی) جدال آزادیخواهی و زیاده‌طلبی، دروغ مصلحت‌آمیز و ... می‌چرخد.

داستان در زمان گذشته روایی، به صیغه ماضی، آغاز و در همان زمان پایان می‌یابد. علت این امر، نقل آن، توسط بیهقی با دو واسطه «اسماعیل بن‌شهاب» و «احمد بن‌ابی‌داود» قهرمان راوی است. به عبارتی دیگر بیهقی داستان را از زبان قهرمان داستان روایت می‌کند.

زبان داستان چنان احساسی از عملی با واسطه می‌آفریند که ذهن را مسحور می‌کند. حرکتهای فیزیکی قهرمان ـ راوی در برابر نیروی منفی داستان که متضمن خشونت و جاه طلبی مهار نشدنی شخصیت منفی آن است، پرسشها، اعتراضها و تغییر لحن‌های حیرت‌انگیز قهرمانان که متن را تا پایان، نفوذناپذیر می‌نماید، سبب کشاندن مخاطب به درون این زور آزمایی است.

در پیرنگ داستان، چینش موقعیتهای مرتبط داستان در کنار یکدیگر و نحوه تمرکز یافتن خواننده روی موقعیتهای ایجاد شده (Situation) قابل توجه است، چرا که سبب ساخته شدن یک کل می‌شود تا در ذهن او با هم متحد و تبدیل به یک عمل واحد شود. اولین پرسشی که در صحنه های آغازین پیش می‌آید این است که «چه پیش آمده است؟» همان چیزی که دغدغه شخص محوری نیز هست و سپس به دیگر شخص داستان (خلیفه)، که خود از عوامل ایجاد حادثه است، سرایت می‌کند. از آشکار شدن موضوع (سپرده شدن «بودلف» به «افشین» برای انتقام ستاندن) بحث مهم دیگری پیش می‌آید که پرسش از «سرنوشت» شخص مهم بازی «بودلف» است. این حادثه با کنشهای متوالی راوی که همراه با هیجان ترس و اضطراب است، به داستان سرعت و پویایی (Dynamic) می‌بخشد.

در این داستان، اشخاص فرعی‌تر، عمدتاً در خدمت هدایت توجه مخاطب به مهم‌ترین یا پر معناترین جنبه ها در شخصیت اصلی‌تر نیستند، هر کدام از آنها به موقعیت خودشان تعلق دارند که مانند موقعیت سه شخص اصلی (راوی، افشین و ابودلف) توجه ما را به سمت پرسشهای پی در پی جلب می کنند، همچون خلیفه که اهرم اصلی کنش راوی در جلوگیری از حادثه اعدام بودلف است.

حرکت کلی داستان (Movement) از جزء به کل است. معرفی و توصیف قهرمانان، به جز مواردی که از قول اشخاص دیگر مانند خلیفه انجام می‌شود (معرفی افشین و بودلف در صحنه دوم داستان) بیشتر از راه کنش مستقیم خود آنهاست.

کاربرد جملات کوتاه در متن، خصوصاً از همان آغاز، سبب خلق فضای پر اضطراب داستان و حفظ این هیجان تا پایان آن که فرودی طبیعی است، شده و پرسشهای قهرمان ـ راوی به این فضا قوت بخشیده است.

بافت این متن روایی، بیشتر به یکی از انواع نمایشنامه (Dram)شبیه است که در آن سناریو بر اساس یک داستان یا یک ماجرای از پیش تعیین شده، توسط یک گوینده یا یک نویسنده، تنظیم شود و منظور از بحث درام در تاریخ بیهقی همین نوع است که حالتی روایی نیز دارد. (مکی، ابراهیم؛ 1366؛ صص33-32)

در این درام گونه، دو نوع توصیف بیرونی اشخاص و وقایع و توصیف درونی قهرمانان به‌کار رفته است. راوی ـ قهرمان، بیشتر نقاط حساس داستان را نقل می‌کند. از این نظر، بافت متن به بافت داستان پهلو می‌زند تا درام. چرا که در نوع اخیر، توصیف اعمال و وقایع، بایستی از طریق کنش مستقیم اشخاص و عناصر باشد، نه توصیف کنشها توسط راوی. از سویی دیگر این داستان فاقد زمینه سازی و مقدمه است، چنان که علت اصلی حادثه ـ کینه توزی افشین به بودلف ـ در آغاز آن نیامده است و تا پایان نامعلوم می‌ماند. آنچه تحت‌عنوان انگیزه این کار بیان شده، از زبان یکی از اشخاص داستان (خلیفه) است، بی‌آنکه زمینه‌ای برای آن در متن وجود داشته باشد. به بیانی دیگر داستان از میانه روایت شده است (Inmedias res)1. علت امر نیز تلخیص و پرهیز از اطناب است. آنچه گاهی متن را تا آستانه درام پیش می‌برد، مقوله استفاده از ابزار زبانی راوی (روایت) و قهرمانان (گفتگو) و تنظیم صحنه‌ها و توالی آنها و حفظ پرسشها تا پایان آن است.

کلام و زبان دراماتیک

در مجموع، حدود دوازده صحنه متوالی و مجزا در این داستان درام‌گونه وجود دارد که به ترتیب:

1. صحنه بی قراری احمد (راوی) در خانه.

2. درخواست از خدمتكاران جهت زین کردن اسب و گفتگو با غلام خاص و حرکت به سوی درگاه خلیفه.

3. ورود به درگاه و بار خواستن از حاجب خاص و گفتگوها.

4. دیدار با خلیفه و آگاهی از حادثه پیش آمده و رایزنی با او، جهت چاره جویی و حرکت به سوی خانه افشین.

5. در خواست ورود به منزل افشین و رویارویی با حاجبان او.

6. رویارویی با افشین (تنه اصلی متن) و حرکت به سوی درگاه.

7. ورود به درگاه و بار خواستن.

8 . دیدار با خلیفه و بیان حوادث پیش آمده.

9. ورود افشین به دربار و سوال و جواب با خلیفه و اعتراض به حکم او و بازگشتن.

10. باز خواست خلیفه جهت پیغام ناگفته گزاردن و پاسخ او.

11. رفتن حاجب به خانه افشین جهت باز گرداندن ابودلف.

12. سپاسگزاری بودلف از احمد (پایان داستان).

بی‌قراری مورد نظر راوی در همان سطور اولیه متن ـ که در صحنه اول بیشتر دیده می‌شود ـ به یاری جملات کوتاه فعل دار متوالی القا می‌شود. این حس از طریق کندی گذر زمان و لحظات نشان داده می‌شود.

بیهقی به‌سادگی می‌توانست کندی گذر زمان را با چند جمله گزارشی روایت کند، در حالی که به یاری جملات کوتاه فعل دار، تمام مدتی را که لازم است تا احمد وزیر (قهرمان) به درگاه خلیفه برسد، جزء به جزء روایت می‌کند. ذکر اتفاقات ریز بی‌شمار در این پاره متن و این لحظه کوتاه و نیز شرح و بسط آن به این اصل کمک می‌کند. نمایش این لحظات کند و اضطراب‌انگیز، پیش شرط خلق آن فضا و حس مورد نظر نویسنده است. همچنین صحنه کاملا عینی توصیف شده و «نشان دادن» و «کنش عینی» و مستقیم قهرمان، امتیاز هنری دیگر این بخش است.

ـ «یک شب... بیدار شدم و هر چند حیلت کردم خوابم نیامد و غم و ضجرتی سخت بزرگ بر من دست یافت که آن را سبب هیچ ندانستم. با خود گفتم: چه خواهد بود؟ آواز دادم غلامی که به من نزدیک بود... نام وی سلامه، گفتم: بگوی تا اسب را زین کنند. گفت: ای خداوند نیم‌شب است، فردا نوبت تو نیست و... خلیفه بار نخواهد داد...، خاموش شدم که دانستم راست می‌گوید، اما دلم گواهی می‌داد که گفتی کاری افتاده است. برخاستم و آواز دادم به خدمتکاران... به گرمابه رفتم و دست و روی بشستم... بیامدم و جامه در پوشیدم و خری که زین کرده بودند بر نشستم و براندم و البته ندانستم که کجا می‌روم...» (بیهقی، ابوالفضل؛ 1373؛ ص225)

شرح و توضیح جزء به جزء کنشهای قهرمان، تنها انتظار را القا می‌کند و از سوی دیگر، ناآرامی او را که درواقع، ناآرامی مورد نظر نویسنده است. مهم‌ترین نکته در این میان، فراوانی تعداد افعال است. این فعلها در ظاهر، پرسشی را که در ذهن قهرمان و به تبع آن، در ذهن خواننده شکل گرفت پاسخ نمی‌دهند و بر اضطراب او نیز می‌افزایند؛ و این اولین هنر نوشتاری بیهقی در این متن است.

در صحنه رویارویی احمد با خلیفه، سرعت متن رو به تندی می‌رود و این سرعت تا پایان داستان حفظ می‌شود. در این راستا از حرف ربط «و» به ندرت استفاده شده تا ضرباهنگ آن جملات تند باشد:

«حاجب نوبتی... گفت: درآی. در رفتم، معتصم را دیدم. سخت اندیشمند و تنها و به هیچ شغل مشغول نه. سلام کردم، جواب داد. گفت: یا اباعبدالله چرا دیر آمدی؟ که دیری است که ترا چشم می‌داشتم‌... گفتم: یا امیرالمؤمنین! من سخت پگاه آمده‌ام و پنداشتم که خداوند به فراغتی مشغول است. و به گمان بودم از بار یافتن و نا‌یافتن. گفت: خبر نداری که چه افتاده است؟ گفتم: ندارم. گفت: انالله و اناالیه راجعون. بنشین تا بشنوی.» (همان؛ ص226)

در این صحنه نویسنده از زبان یکی از قهرمانان (خلیفه)، با بازگشتی به گذشته (Flash back) حوادث پیش آمده را بیان و دو شخص محوری داستان (افشین و بودلف) را معرفی می‌کند.

نکته جالب دیگر در این داستان، استفاده از جملات کوتاه فعل دار متوالی است که این بار تاثیر عکس داده است. به این معنا که مبین تندی گذر زمان است. خصوصاً که «عملی» که سبب رهایی محکوم شود، نتیجه نمی‌دهد: به این معنا که تغییری در وضعیت او رخ نمی‌دهد، درست مثل اینکه هیچ کاری انجام نشده است. در این راستا، نویسنده با شرح و بسط جزئیات کنشی قهرمانان، استفاده از خودگویی‌های راوی (جملات معترضه روایی)، استفاده فراوان از حرف «و»، چنان صحنه رویارویی احمد با افشین را کشدار و طولانی روایت می‌کند که گویی خیلی بیش از اینها طول کشیده است. تنها با چنین شیوه روایتی است که نویسنده می‌تواند استخفاف حقیقی افشین را در صحنه‌ای رقتبار ترسیم نماید و بر اهمیتش تاکید کند و آن را در ذهن خواننده پا بر جا سازد:

ـ «چون چشم افشین بر من افتاد سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگها از گردنش برخاست... صبر کردم و حدیثی در پیوستم تا او را بدان مشغول کنم، از پی آنکه نباید سیاف را گوید: شمشیر بران. البته سوی من ننگریست. فرا ایستادم. از طرزی دیگر سخن در پیوستم ستودن عجم را... و عجم را بر عرب شرف نهادم... از بهر بودلف را تا خون وی ریخته نشود. و سخن نشنید. گفتم: یا امیر... من از بهر قاسم عیسی را آمدم تا بار خدایی کنی و او را به من بخشی... به خشم و استخفاف گفت: نبخشیدم و نبخشم که او را امیر‌المؤمنین به من داده است... بار دیگر کتفش بوسه دادم. اجابت نکرد و باز به دستش آمدم و بوسه بدادم، بدید که آهنگ زانو دارم که تا ببوسم...» (بیهقی، ابوالفضل؛ 1373؛ ص224)

بحث دیگر، کاربرد مکالمات (Dialogue) مستقیم شخصیتهای داستان است که سبب گسترش پیرنگ داستان شده است. این مکالمات، صرف‌نظر از خودگویی راوی، از یک شخصیت شروع می‌شود و با گفتگوی شخصیت دیگری قطع می‌شود. این رویه نیز، سبب نزدیکی فضای داستان به بافت نمایشنامه شده است:

«چون افشین .... بشنید، گفت: این پیغام خداوند به حقیقت می گزاری؟ گفتم: آری، هرگز شنوده‌ای که فرمانهای او را برگردانیده‌ام؟ و آواز دادم قوم خویش را ... مردی سی و چهل اندر آمدند مزکی و معدل از هر دستی. ایشان را گفتم: گواه باشید که من پیغام امیرالمؤمنین معتصم می‌گزارم ...... پس گفتم: ای قاسم! تندرستی؟ گفت: هستم. گفتم: هیچ جراحت داری؟ گفت: بندارم. کسهای خود را نیز گفتم: گواه باشید که تندرست است، سلامت است. گفتند: گواهیم ...» (همان؛ ص223)

ذکر قیدهای حالت مکالمه شخصیتها با عباراتی نظیر «به لطف»، «به چشم»، «با تلطف»، «به شورای» و ... نیز به اجرای ذهنی آنها کمک می‌کند.

خودگویی راوی (مکالمه (حدیث) با نفس) که حدود سیزده بار آورده شده است، نکته قابل توجه دیگری است که ضمن ارائه اطلاعات لازم در مورد صحنه ها و اشخاص و توصیف روایی او، به‌گونه‌ای سبب کند شدن روند حرکت داستان می شود. (شهریاری، خسرو؛ 1365؛ ص34) در نمونه زیر اعتقاد راوی درباره «عجم» در حدیث نفس او آمده است:

ـ «از طرزی دیگر سخن پیوستم ستودن عجم را که این مردک از ایشان بود ـ و از زمین اسروشنه بود ـ و عجم را شرف بر عرب نهادم هر چند دانستم که آن بزهی بزرگ است و لکن از بهر بودلف تا خون وی ریخته نشود.» (بیهقی، ابوالفضل؛ 1373؛ ص226)

همچنین نثر و نحوه بیان این مکالمات به اقتضای عصر قهرمانان (گویندگان آنها) نیز قابل توجه است. «از آنجا که هدف کلام دراماتیک، گفتن برای به اجرا درآمدن است و نیز از آنجا که ماهیت این نوع کلام، زبان اشخاص است که خود حرف می زنند، دارای ویژگی و بافتی است که در زندگی روزمره به کار می‌رفته است.» (داوسن، س. و.؛ 1377؛ ص43)

از این رو، اجزاء این گفتارها، اجزاء کلام عادی عصر نویسنده است، آن هم از نوع درباری‌اش. بحث نهایی که اصولاً به تکنیک درام مربوط می‌شود و متن حاضر دارنده این مشخصه است، «کشش» است؛ که از طریق پیش آمدن سؤال در هر صحنه و یافتن پاسخی برای آن در صحنه بعد، ایجاد شده است. (همان؛ ص100) به همین دلیل تمام صحنه‌های این داستان دارای «اوج» و «فرود» است. این شیوه بیشتر به یک صدای درونی کنترل شونده (جیکنز، ویلیام؛ 1364؛ ص93) در متن می‌ماند که موتیووار (Motive) تکرار می شود و به بار احساسی داستان می‌افزاید:

ـ چه پیش آمده است؟ (پرسش درونی راوی)

ـ آیا بودلف به قتل رسیده است؟

ـ آیا تدابیر احمد وزیر پس از مشورت با خلیفه سودمند خواهد بود؟

ـ چه عاملی سبب بازداشتن افشین از کشتن بودلف می‌شود؟

ـ عکس العمل خلیفه نسبت به دروغ احمد وزیر چیست؟

ـ عکس العمل خلیفه در برابر اعتراض افشین چیست؟

ـ پاسخ خلیفه چه خواهد بود؟

ـ احمد وزیر چه توجیهی برای دروغش خواهد داشت؟

این نکته (پرسش‌دار بودن هر مرحله یا هر صحنه) از عوامل نفوذناپذیری متن نیز هست و سبب تحکیم عامل کشش متن و کشاندن خواننده تا پایان آن است؛ که بیشتر ناشی از لحن راوی است و «طعن دراماتیک» خوانده می‌شود. (داوسن، س. و.؛ 1377؛ ص29)

پایان سخن اینکه: عوامل یاد شده بیش از آنکه از تخیل نویسنده نشئت بگیرد، ناشی از تهمیداتی است که نویسنده در جهت مؤثرتر کردن آن به کار برده است. ضمن اینکه به نظر نگارنده، تمام بخشهای تاریخ بیهقی به شیوه حاضر قابل بررسی است.

فهرست مآخذ:

1. تاریخ بیهقی؛ بیهقی، ابوالفضل؛ به کوشش خلیل خطیب رهبر؛ ج یکم؛ تهران، مهتاب؛ 1373.

2. ادبیات فیلم؛ جیکنز، ویلیام؛ ترجمه محمدعلی احمدیان و شهلا حکیمیان؛ تهران؛ سروش؛ 1364.

3. درام؛ داوسن، س. و، ترجمة فیروزه مهاجر؛ تهران؛ مرکز؛ 1377.

4. ده جستار داستان نویسی؛ سناپور، حسین؛ تهران؛ نشر چشمه؛ 1378.

5. کتاب نمایش؛ شهریاری، خسرو؛ تهران؛ نشر امیر کبیر؛ 1365.

6. شناخت عوامل نمایش؛ مکی، ابراهیم؛ تهران؛ سروش؛ 1366.

7. واژه نامه هنر داستان نویسی؛ میرصادقی، جمال و میمنت؛ تهران؛ کتاب مهناز؛ 1377.

8‌. ساختار درام ایرانی (فصلنامه نقد سینما شماره 5)؛ یاری، منوچهر؛ تابستان 74.

پی‌نوشت:

1. این اصطلاح و تمام معادلهای لاتین موجود در متن، برگرفته از کتاب واژه نامه هنر داستان نویسی (جمال و میمنت میر صادقی) است.

منبع:

ادبیات داستانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
ساسانیان نام خاندان شاهنشاهی ایرانی است که از سال ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی بر ایران فرمانروایی کردند؛ بنیان این شاهنشاهی یکپارچه را اردشیر (یا ارتخشتره؛ از ارت: مقدس، و خشتره: شهریار[۱]) بنا کرد. شاهنشاهان ساسانی که ریشه‌شان از استان پارس بود[۲]، بر پهنه بزرگی از آسیای باختری چیرگی یافته، گستره فرمانروایی خود؛ کشور ایران (به پهلوی کتیبه‌ای a y r a n sh t r y ) را برای نخستین بار پس از هخامنشیان، یکپارچه ساخته و زیر فرمان تنها یک دولت شاهنشاهی آوردند[۳]. پایتخت ایران در این دوره، شهر تیسفون در نزدیکی بغداد (آن زمان نام روستایی کوچک در نزدیکی تیسفون بوده؛ که نامش به ظاهر، از یکی از نامهای بغ داد یا بخشوده خدا؛ و یا باغِ داد دوره ساسانی ریشه گرفته بوده)، در عراق امروزی بود.

نام «ساسانیان» از «ساسان» گرفته شده، که اردشیر از نوادگان اوست و داریوش سوم هخامنشی (دارایِ دارایان) را از نیاکان او دانسته اند[۳]. نخست کارنامه اردشیر بابکان[۴] به این نسبت گواهی داده و بازهم به نوشته شاهنامه، ساسان پدر اردشیر، چوپانی بود از بازماندگان دارا که در فارس می زیست[۵]. اردشیر در دستگاه بابک که موبد آتشکده آناهیتا، همچنین شهردار و مرزبان پارس بود، پرورش یافت[۶]، ولی درباره نسبت او با بابک اختلاف وجود دارد[۶]. او به گواهی بسیاری از تاریخی نویسان، مردی نیرومند و دلیر بود که سرانجام بر اردوان پنجم اشکانی در دشت هرمزگان پیروز شده و تسخیر سرزمینی که خود به آن ایران می‌گفت را آغاز کرد[۶].

ساسانیان رفته‌رفته توانمندتر شده، هویت فرهنگی، نظامی و مذهبی ایرانشهر را نزدیک به چهارصد سال گسترش داده و مرزها را تا سالهای پایانی برپایی‌شان، به گستره امپراتوری هخامنشی نزدیک‌تر کردند، هرچند که با گذشت زمان، دستگاه مذهبی در کار کشورداری و دربار نفوذ بسیار نمود و نبردهای چندین ساله با رومیان نیز، کشور را فرسودند. پرده پایانی شاهنشاهیِ ایرانشهرِ ساسانی، در پایان دوره خسرو پرویز (به پهلوی: ابرویز) با پیروزی سپاه ایران در نبرد اورشلیم (در شاهنامه: گنگ دژ هودخ[۷]) فرو افتاد. پیروزی در این نبرد ۲۱ روزه به فرماندهی شهربراز سردار خسرو، و با یاری جنگ افزارهای سنگین و دژکوب و منجنیق[۸]، همراه شد با فرستادن چلیپای ترسایان (صلیب اصلی مسیح)[۹] از اورشلیم به پایتخت ایران[۸]. اما این رویداد خشم رومیان مسیحی را به دلیل بی‌احترامی به چلیپای مسیح برانگیخت؛ نبردهایی به شکست و پَس نشینی سپاه ایران انجامید و سرانجام خسروپرویز، شاه نیرومند و با اراده‌ای که با وجود اشتباه‌ها و معایبش، در دوران پادشاهی خود جلوی زیاده‌خواهی بزرگان را گرفته بود[۱۰]، با خشم بزرگان بخاطر شکست‌ها، به ظاهر با مکر و دسیسه از سوی برخی سپاهیان، و با همکاری پسرش شیرویه (قباد دوم) کشته شد[۱۰].

با مرگ خسرو، و در پی آن مرگ شک برانگیز قباد (که بسیاری از برادران خود را کشت)، در زمانی کمتر از شش ماه، چرخه‌ای مرگبار از کینه توزی، جاه طلبی و خونخواهی آغاز شد و به فروپاشی دستگاه ساسانی انجامید. بسیاری از بزرگان و ارتشیان کشته شده تا آنجا که در نبود مردان خاندان شاهی، پوران دختر خسرو پرویز و پس از او، آزرمیدخت، خواهر پوراندخت را به شاهی برگزیدند[۱۰]. با گزینش‌های پی‌درپی و برگزیدن بیش از ده شاهنشاه در مدت چهار سال[۱۰]، یزدگرد سوم از سوی بزرگان استخر برگزیده شد ولی چون نسبتی نزدیک با شاه نداشت[۱۱][۱۰] محبوبیتی نیافت. سرانجام لشکر خلیفه عمرابن الخطاب آگاه از ناتوانی مرزبانان، رفته رفته به کشور نفوذ کرد[۱۱]. بازمانده سپاه ایران در نبرد جسر (یا نبرد پل) پیروز شده، ولی دو نبرد سرنوشت سازِ قادسیه و جنگ نهاوند با پیروزی اعراب پایان یافتند. پایتخت ایران، شهر تیسفون (به عربی مدائن) در ۶۳۷ میلادی به دست اعراب افتاد، یزدگرد سوم با سرنوشتی نامعلوم گریخت و اثری از او نماند؛ به گمان برخی تاریخ نگاران، آسیابانی از مرو او را بخاطر جامه زربفت‌اش کشت. با مرگ یزدگرد به سال ۶۵۱ میلادی، شاهنشاهی ساسانی پایان یافت، هرچند که بازماندگان خاندان شاهی در ایران، یا گریختگان به چین، از جمله پیروز پسر یزدگرد؛ برای استقلال دوباره ایرانشهر از خلافت عمر بسیار کوشیدند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

انقراض ساسانیان
ساسانیان

هنگامی که دمشق، ادسا، حلب، و حتی اورشلیم  به تلافی ماراتن و سالامیس و پلاتیه، زیر سم اسبان سپاه ایران لگد مال میشد، وسرزمین اهرام که در زمان داریوش دوم از تابعیت ایران خارج شده بود، به نام خسرو پرویز، شاه شاهان، به قلمرو ایرانشهر ضمیمه می شد، هنگامی که نعمان بن منذر که خسرو، تاج پادشاهی اعراب را بر سرش گذارده بود به اتهام روی گردانی از شاه به زیر پای پیلان افکنده می شد و آن زمان که فرستاده محمد با جواب مغرورانه خسرو پرویز مبنی بر عدم پذیرش آیین جدید به شبه جزیره باز گشت، به ذهن احدی خطور نمی کرد که زمانی نه چندان  دور ورق بر خواهد گشت و خسرو، شاه بزرگ ایران، در گوشه زندان در نهایت ذلت به دست شیرویه، فرزند خودش به قتل خواهد برسد و پس از آن به سرعت برق و باد بساط 400 ساله دودمان ساسانی برچیده شود.

با مرگ خسرو پرویز، فرزندش شیرویه به قدرت رسید اما نه حکومت او و نه پادشاه دیگری که پس از او در مدت 4 سال به تخت کسری نشستند، دوام نداشت. اوضاع نابسامان دربار ساسانی، کش و مکش های خاندان سلطنت ایران و فساد اخلاقی اشراف ساسانی، تاثیر بسیار بدی در اوضاع اجتماعی سیاسی و اقتصادی ایران داشت و روز به روز به ضعیف شدن پیکره امپراطوری ساسانی می انجامید.

 با تصرف تیسفون عملا سلسله ساسانی فرو پاشید اما ضربه نهایی و انقراض قطعی این امپراطوری با قتل یزدگرد سوم در مرو به دست یک آسیابان محلی محقق شد

روحانیون زردشتی که از ابتدای تاسیس امپراطوری ساسانی به دست اردشیر، در سمت متولیان مذهبی جامعه، روحیات مردم را در اختیار گرفته بودند، با سوء استفاده های فراوان از مقام و موقعیت خود به شدت مردم را تحت فشار  قرار داده بودند. اواخر عهد ساسانى، آیین زردشتى كاملا حقیقت‏ خود را از دست داده بود و اصول عقاید آن را بیشتر خرافات و افسانه‏ها تشكیل مى‏داده كه نمونه بارزى از ضعف عقلى و انحطاط فكرى دین زردشت بود. در این دوره حقایق این دین جاى خود را به یك مشت‏ شعار پوچ و بیهوده‏اى داده بود كه موبدان پیوسته براى تقویت جایگاه خویش به تشریفات آن مى‏افزودند، افسانه‏هاى ساده و خرافات دور از عقل به اندازه‏اى در آن راه یافته بود كه حتى خود مؤبدان را هم كه معمولا آخرین كسانى هستند كه به سستى این خرافات پى مى‏برند، نگران مى‏ساخت. بالاخره، فسادى كه در جامعه روحانیت زردشتى پدید آمده بود و خرافات و افسانه‏هاى دور از عقل و خرد كه در آیین زردشتى راه یافته بود،  سبب تشتت و اختلاف در عقاید و آراى ملت ایران شدند؛ با بروز این اختلافات و شیوع مذاهب گوناگون روح شك و تردید در بین طبقه روشنفكر ریشه دوانید، از ایشان نیز رفته رفته به دیگران سرایت نمود، در نتیجه توده مردم، ایمان قطعى و اعتقاد كاملى كه قبلا به دین داشتند، به كلى از دست دادند.

ساسانیان

بروز شورش هایی از قبیل قیام مانی و مزدک، که ماهیت دینی داشت و در صدد اصلاح دین تحریف شده زردشت و ارائه دینی جدید مناسب با مقتضیات زمان و نیاز مردم بود، نشان دهنده این واقعیت است که ایرانیان به دنبال ایجاد تغییراتی در نظام فکری و دینی جاری خود بودند.

در نظام طبقاتی حاکم در ایران، پس از پادشاه و هفت خاندان سلطنتی، به ترتیب روحانیون، جنگجویان، کشاورزان و نهایتا مردم عادی قرار می گرفتند. در این نظام امکانات دولت به ترتیب اولویت بین اقشار طبقات مختلف تقسیم می شد؛ بدین سان، مردم عادی که در طبقه  آخر قرار را تشکیل می دادند، از کمترین امکانات برخور دار بودند. حتی حق آموختن و خواندن و نوشتن نداشتند. 

  طغیان دجله و شکسته شدن سدی که بر این رودخانه بسته شده بود بخش اعظم مزارع و زمین های زراعی منطقه سواد را که از حاصلخیز ترین مناطق ایران بود و سهم زیادی در تامین اقتصادی آن نواحی داشت، از بین برده بود. از دیگر سو بیشتر زمین های زمین های زراعی در اختیار شاه یا یکی از خاندان های سلطنتی به خصوص خاندان قارن بود که اینان برای کشت در زمین های کشاورزی از مردم عادی استفاده می کردند در این اوضاع نابسامان، کشاورزان مجبور بودند چند برابر کار کنند تا بتوانند محصول مورد نظر ارباب را کشت کنند و از این جهت به شدت از سوی صاحب زمین آزار می دیدند. شیوع طاعون و وضع بد بهداشتی نیز مردم را به شدت تحت فشار قرار داده و موجب نارضایتی مردم شده بود. ضمن این که این وضع به شدت مردم را از نظر اقتصادی در مضیقه قرار داده بود به حدی که توان پرداخت مالیات های مقرر را نداشتند. این در حالی بود که  مودیان مالیاتی نیز برای تامین نیازهای مالی دولت، مردم را برای اخذ مالیات بیشتر تحت فشار قرار داده بودند.

در چنین اوضاع نابسامانی، رومیان از مرزهای غربی و هیاطله و اقوام بیابانگرد آسیایی از شرق و صحرا نشینان عرب از جنوب، فرصت را برای ضربه زدن به پیکره فرتوت ابر قدرتی که تا چند سال پیش خواب راحت را از چشمان آنها ربوده بود، مناسب دیدند و با حملات گاه و بیگاه خود، هر روز بخشی از سرزمین ایران را از آن جدا می کردند.

روح بلندو آزاده ایرانیانی که سال ها بود در تصرف موبدان زردشتی مجال پرواز نیافته بود با شنیدن ندای برادری و برابری دین محمدی، پنجره های عقل و دل را گشودند و به امید پرواز در فضای آزادی و برابری به دین اسلام گرویدند

در همین ایام یزدگرد سوم، وارث اردشیر بابکان، بر اریکه قدرت تکیه زد. به هنگام جلوس وی به سلطنت با فراغت لشکریان اسلام از شام، آنها راهی ایران شدند. یزدگرد پیشنهاد خلیفه دوم مبنی بر اسلام آوردن یا پرداخت جزیه را نپذیرفت و بدین سان جنگ های ایران و اعراب آغاز شد. اگرچه یزدگرد تمام تلاش خود را برای ایستادگی در مقابل سپاه مسلمانان انجام داد اما در نهایت ناکام ماند و اعراب طی سه جنگ جسر، قادسیه و نهاوند، موفق شدند راه ورود به ایران را برای خود باز کنند و تیسفون پایتخت ایران را به تصرف در آورند.

تمام مواردی که قبلا اشاره شد، در انحطاط سلسله ساسانی نقش موثر داشتند اما حمله اعراب علت سقوط به شمار می رود. شاید مهم ترین دلیل شکست سپاه چند صد هزار نفری، منظم و سازماندهی شده ساسانیان با چنان تجهیزاتی که در جهان آن روز زبانزد بود در مقابل لشگر ساده و بی برگ و بار اعراب، خستگی مفرط سپاه ایران به علت جنگ های مکرر با روم و اقوام شرقی و البته بی انگیزگی آنها در مقابل انگیزه بالا و روحیه جهاد و البته رویای دست یابی به گنجینه های پر زرق  و برق ساسانیان، در نزد اعراب بود. از این نکته نیز نباید غافل شد که همین تجهیزات زیاد و سنگینی سپاهیان ایرانی قدرت حرکت و مانور و عکس العمل سریع  در برابر اعرابی که تنها شمشیری به دست داشتند؛ را از آنها می گرفت.

 با تصرف تیسفون عملا سلسله ساسانی فرو پاشید اما ضربه نهایی و انقراض قطعی این امپراطوری با قتل یزدگرد سوم در مرو به دست یک آسیابان محلی محقق شد. با مرگ آخرین پادشاه ساسانی، دودمان سلسله های باستانی ایران برچیده شد و دوران ایران باستان جای خود را به ایران اسلامی با مختصات و ویژگی های متفاوت داد.

روح بلندو آزاده ایرانیانی که سال ها بود در تصرف موبدان زردشتی مجال پرواز نیافته بود با شنیدن ندای برادری و برابری دین محمدی، پنجره های عقل و دل را گشودند و به امید پرواز در فضای آزادی و برابری به دین اسلام گرویدند.

زهرا محمدی

گروه جامعه و سیاست

منابع:

ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمه رشید یاسمی

آیین زردشت در عهد ساسانیان، داوود الهامی

اسبات تحول تاریخ و علل انقراض ساسانیان و غلبه مسلمانان بر ایران، عباس خلیلی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
ساسانيان كه بودند؟

در28 آوريل سال 224 ميلادي اردشير يكم توانست اردوان پنجم آخرين شاه اشكاني را در دشت هرمزگان شكست دهد و شاهنشاهي ساساني را بنياد گذاردوشروع به تسخير سرزميني كرد كه خود آنرا ايران ميناميد. در سلسله ساساني دين و حكومت تكيه گاه يكديگر بودند و آنان در تمام قلمرو سياسي خود دست به تبليغ مذهب زدند. شاهنشاهي ساساني مانند اسلاف خود يعني پارتها جنگهاي بسياري با روميها داشتند و گاه پيروز و گاه مغلوب ميشدند.طبقات اجتماعي ، دين، سپاه و جنگهاي غرب ايران ،اهميت فرهنگي ايران ،يادگارهاي معماري ،ظهور ماني و مزدك ،سنتهاي درباري و برادركشي شاهان متاخر از خصوصيات بازر اين دوره است .يزدگرد سوم آخرين شاه ساساني در سال 651 ميلادي پس از اينكه كشور خود را در جنگ به عربها ميبازد،كشته ميشود و يكبار ديگر ايران پس از اسكندر مقدوني به دست مهاجماني غير ايراني مي افتدو تا دوره صفويه حكومت ملي مستقلي با قابليت تسلط ‌بركل ايران به خود نميبيند. در عين حال اسلام نيز با .اعراب به ايران آورده ميشود و تحولي در زندگي مردم پديد مي آورد


 

شاهنشاهي ساساني- اثر تورج دريايي

هزاره هاي گمشده -اثر دكتر پرويز رجبي

*سنگ نگاره هاي ساساني*

*تاج شاهان ساساني*

*معماري ساساني*

*شاهان ساساني*

*سپاه دوره ساساني*

*هنر در زمان ساسانيان *

آتشکده های ایران

*كتب منسوب به ساسانيان*

دين و باورهاي مردمي
ساسانيان با گزيدن دين مزديسنا به منزله دين رسمي كشور ديگر دينهاي مردمي را ممنوع كردند و در دربار ساساني روحانيون نقشهاي مهمي به عهده گرفتند . در اين دوره باورهاي آيين نامه اي جاي سخنان ساده و استوار زرتشت را ميگيرد. البته شگفت انگيز است كه در دوره ساسانيان نيز مانند هخامنشيان اشاره اي مستقيم به شخص زرتشت نميشود .در زمان هخامنشيان اهورامزدا به شكل سمبوليك فروهر مجسم ميشود و در زمان ساسانيان به شكل پيكر كنده آدمي ديده ميشود و اردشير اول نخستين سنگ نگاره ساساني به همراه اهورامزدا را مينگارد. درمجلس ديهيم ستاني اردشير دوم در تاق بستان ميترا را نيز ميبينيم كه در پشت سر شاه ايستاده است. همچنين در مجلس ديهيم ستاني خسرو پرويز در تاق بستان آناهيتا هم ديده ميشود.ساسانيان با آميختن دين با سياست،دين را از هنجاري فردي به مهمترين كار و حركت مردم در آوردند يعني براي هر كاري كه از انسان سر ميزد امر و نهيي داشتند.در اين دوره كار روحانيون و موبدان بالا ميگيرد و شخصيتي مانند كرتير پا به عرصه ميگذارد و در همين دوران است كه زروانيسم ،مانويت و مزدكيسم رشد ميكنند و حتي بسياري از فرماندهان و شاهزادگان را مطيع خود ميكنند. در زمان ساسانيان معابد آناهيتا و آتشكده هاي بسياري در سراسر ايران ساخته شد و طبري تعداد هيربداني كه در زمان خسرو پرويز درآتشكده ها كار ميكردند را 12000نفر شمرده است . در ميان دهها ايزدي كه در ايزدكده ساسانيان وجود داشتند بهرام از همه محبوبتر بود و آتش آتشكده ها به او تعلق داشت. سرانجام اسلام به دين زرتشتي ساساني غلبه ميكندو قوانين دست و پا گير ديني حكومتي زرتشتي آن زمان جاي خود را به قوانين ساده اسلام ميدهند كه در آن همه با هم برابرند . مردمان يكتا پرست ايران سادگي در دين را به دين طبقاتي ترجيح ميدهند - البته از نفرت و برندگي شمشير اعراب در زمان حمله آنان به ايران نبايد چشم پوشيد

هنر ساسانيان
ساسانيان بر خلاف هخامنشيان هنري پراكنده و متنوع داشتند و تقريبا سراسر نيمه غربي و جنوب غربي ايران نمايشگاهي از هنر ساساني است كه در مثلثي به راسهاي داراب ،سلماس و مداين و حتي بسيار فراتر قرار دارد. كاخهاي سلطنتي ،كوشكهاي بين راهي ، آتشكده ها ،آتشگاههاي بيشمار ،سنگ نگاره ها، شهرهاي مجهز به برج و بارو و راههاي بسيار با پلهاي باشكوه،موزاييك كاري ،بافندگي ،گچكاري ،گنبد سازي ،موسيقي ،نقاشي،طلاكاري و آهنگري ،حكاكي بر سنگهاي قيمتي ،خراطي ،نجاري و دهها هنر ديگر در اين دوره به كمال خود ميرسند

 

 

 

 


نقشه زمان ساسانيان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

سلسله ساسانبان:

 این سسلسله چهار صد سال بر سرزمین اهورایی پارس حکومت کرد و با یورش اعراب منقرض شد .  بنیانگذاران حكومت دینی خاندان ساسانی از پارس برخاسته خود را وارث هخامنشیان و از نسل آنها میداشتند. آنان بنا به نام جد خویش ساسان به افتخار نام سلسله خویش را ساسانی نهادند. ساسان ریاست معبد آناهیتای شعر استخر را بر عهده داشت. بابك پسر ساسان بر شهر خیر در كنار دریاچه بختگان فرمانروایی می كرد. و پس از درگذشت پدر عهده دار مقام وی گردید. سپس با چیره شدن بر چند تن از شاهان پارس موفق به سلطه بر كل پارس گردید. ارتخشیر یا اردشیر پسر بابك پس از مرگ پدر و برادر خویش بر امور دست یافت. و در صدد برآمد تا قدرت خویش را بر اطراف پارس نیز انتشار دهد، اردشیر در جریان پیشروی های خود در دشت هرمزگان با اردوان پادشاه اشكانی رو در رو شد و در نهایت بر وی پیروز گردید. و اردوان در این جنگ جان خود را از دست داد و با مرگ وی امپراطوری اشكانی كه از مدتها پیش به انحطاط گراییده بود منقرض گشت. بدین صورت سلسله ساسانی كه بوسیله اردشیر در پارس بناشد و جای دودمان اشكان را كه در پارت بوجود آمده بود گرفت. و حكومتی را كه اسكندر مقدونی از پارسی ها گرفته بود. ارتخشیر به آنها بازگرداند. سلسله جدید اگر هم بر خلاف ادعای خویش با خاندان شاهان هخامنشی رشته پیوندی نداشت، ولی مثل آنها به پارس منسوب بود، و مثل آنها سازمان متمركز و استواری كه با نظام ملوك الطوایفی بعد از اسكندر تفاوت بسیار داشت بوجود آورد. حكومتی كه بوسیله دودمان ساسانی بر پا شد بر دو پایه دین و مركزیت استوار بود. آنان بر خلاف اشكانیان وحدت سراسر كشور را تامین كردند، دولتی تشكیل دادند كه قدرت كشور را در خود متمركز ساخته با اقتدار تمام بر همه مناطق كشور نظارت داشت. ساسانیان، عظمت و شكوه عصر هخامنشی را تجدید كردند، در دوره قدرت این سلسله عظمت و اقتدارشان و حیثیت سیاسی ایران تا آنجا اوج یافت كه عملا دنیای متمدن آن روز را به دو قطب قدرت یعنی ایران و روم تقسیم نمود. و این مساله خود سبب آغاز فصل جدیدی از ارتباط بین این دو امپراطوری بزرگ گردید.

اردشیر بابكان

همان گونه كه در ابتدا اشاره رفت، اردشیر یا ارتخشیر پسر بابك بود، نیای وی ساسان از موبدان پارسی بود كه ریاست معبد آناهیتای شهر استخر پارس را بر عهده داشت، كه پس از وی پسرش بابك عهده دار این مقام گردید، بابك با دختر امیر منطقه ای كه در آن صاحب منصب بود. ازدواج كرد و بزودی صاحب مقام وی گردید و بدین ترتیب علاوه بر قدرت دینی و مذهبی قدرت حكومتی و سیاسی نیز پیدا كرد. بابك مقام ارگنبدی یا ریاست دژ منطقه دارابگرد را با كسب اجازه از حاكم پارس به اردشیر واگذار نمود. پس از گذشت اندك زمانی اردشیر در اندیشه فتح پارس و به دست آوردن حكومت آن منطقه وسیع و مهم به كمك پدر شروع به تجهیز نیرو و لشكركشی نمود. در ابتدا موفق به شكست دادن شاهان محلی و سپس شكست حاكم پارس گردید. بدین ترتیب بابك كه در این فتوحات حضور داشت. به فرمانروای پارس نایل آمد. چندی بعد وفات یافت و پسر بزرگش شاپور بجای وی به سلطنت نشست كه حكومت او نیز بدلیل فوت ناگهانی وی به اردشیر واگذار شد.

اردشیر پس از تسلط كامل بر پارس حملات خود را به نواحی اطراف آغاز نمود و چون اهداف بالاتری را در ذهن خود می پروراند به سرعت موفق به فتح نواحی وسیعی گردید تا اینكه در جریان یكی از این فتوحات در جنگی كه در ناحیه هرمزدگان واقع در خوزستان صورت گرفت با اردوان پنجم - بیست و نهمین شاه اشكانی - مواجه شد و پس از شكست دادن و كشتن وی و تعداد زیادی از نیروهایش، شهر تیسفون پایتخت اشكانیان را فتح و سلسله قدرتمند ساسانی را بنیان گذارد،‌پس از اعلان انقراض پارتیان و قدرت یابی اردشیر شورش در برخی نواحی گرگان و ارمنستان آغاز گردید كه اردشیر با آرام كردن تمام این مناطق و فتح آنها كه سالها به طول انجامید، استحكام دولت تازه تاسیس خود را تضمین نمود. وی كه پس از گذشت مدت چهل سال از آغاز اعلام طغیان بر علیه فرمانروای پارس تا این ایام احساس خستگی می نمود به كناره گیری از امور سیاسی و كسب آرامش تمایل پیدا كرد و بدین صورت از سلطنت كناره گرفت و پسرش شاپور را كه شاهزاده ای لایق و با تدبیر بود را به جای خویش بر تخت سلطنت نشاند و تاج شاهی را با دست خویش بر سر پسرش نهاد و خود روزهای آخر را به آرامش گذرانید.

اردشیر شاهنشاهی با تدبیر و آبادگر بود،‌اوست كه می گوید ملك حاصل نگردد مگر به لشكر، لشكر فراهم نشود مگر به زر، زر به دست نیاید مگر به كشاورزی ، و آبادی و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد).

اردشیر، ‌با پیروزی بر اشكانیان دولت جدیدی را در ایران بوجود آورد كه آیین تازه، قانون تازه و طرز اداره تازه ای را به همراه داشت. پیوند دولت با دین اكثریت پیروان آیین زرتشت را كه در آن ایام در پارس و ماد و حتی در قسمتی از نواحی شرقی جمعیت بسیاری را تشكیل می داد به خاندان او علاقمند كرد، از همان ابتدا كه اعلام سلطنت نمود مقام موبدان موبدی را در پارس تعیین نمود و پیرمردی را كه تسنر نام داشت و معلم وی بود، مشاور و مبلغ خویش ساخت،‌و مشاور حاجب خود را نیز از بین هیربدان انتخاب نمود. بدین گونه سلطنت خود را از همان آغاز با حمایت و ارشاد كسانی كه اهل دین و دانش بودند مربوط ساخت.

شاپور اول ، گسترتن

شاپور كه به هنگام جلوس چهل ساله بود، تا وقتی اردشیر حیات داشت به احترام وی به طور رسمی تاجگذاری نكرد. وی در آغاز سلطنت با طغیان شهر حران و ارمنستان مواجه شد، پس از چندی بر این طغیان ها فایق آمد و تا نواحی شرقی پیشرفت. سپس به هند لشكر كشید و تا پنجاب پیشروی كرد. آن گاه متوجه رومیان شد و نخستین جنگ با روم شكل گرفت. شاپور طی دو دوره جنگ موفق به شكست رومیان گردید و حتی در نبردی با روم علاوه بر شكست آنها امپراطور والرین كه خود در جنگ شركت داشت را اسیر نمود كه به دستور شاپور،‌خاطره این پیروزی را در چند نقش برجسته جاودانه ساختند.

تبدیل قلمرو سلطنت پارس كه اردشیر بانی آن بود به یك امپراطوری وسیع كه دامنه آن را از بین النهرین تا ماورای النهر و از سغد و گرجستان تا سند و پیشاور رسانده بود، یك تفاوت چشمگیری بین او الزام كرد: گرایش به تسامح نسبی در عقاید. از نظر شاپور بدون این تسامح حكومت كردن بر ایران كه تبدیل به امپراطوری وسیع و ابرقدرتی شده بود - غیر ممكن نمی نمود. در واقع او با تدبیر، با در پیش گرفتن این سیاست تمركز و وحدت سراسر قلمرو خویش را تضمین نمود. البته خود او،‌مثل پدر ظاهرا همچنان در آیین مزد اسنان ثابت و راسخ باقی ماند اما در معامله با پیروان ادیان دیگر، آن گونه كه موبدان انتظار داشتند و سیاست پدر ایجاب می نمود سختگیری نشان نداد. قلمرو او در بابل و ماد شامل عده ای قابل ملاحظه از قوم یهود،‌در گرجستان و ارمنستان شامل تعدادی فزاینده از قوم مسیحی، در كوشان و باختر شامل عده ای بودایی، و در سرزمین های سند و كابل شامل پیروان آیین هندو بود و او البته نمی توانست با سعی در تحمیل آیین مزدلسنان همه ا»ها را با حكومت خود دایم در حال خصومت باطنی نگهدارد. وی همچنین با اعمال آزادی مذهبی نسبی از تعقیب و آزار پیروان ادیان دیگر خصوصا مسیحیان كه به دلیل هم كیش بودنشان با رومیان مورد خشم و نفرت قرار گرفته بودند،‌خودداری نمود. پیرو همین سیاست با اندیشه ایجاد ارتباط و نزدیكی بیشتر بین ادیان مختلف به منظور دستیابی به اتحاد و تمركز در كشور و به دنبال آن ایجاد آرامش و از بین رفتن نا آرامیها و نا امنی ها كه به موجب اختلافات دینی و مذهبی ایجاد شده بود. از آیین التقاطی مانی استقابل نمود. هر چند كه در پیش گرفتن این سیاست موجبات خشم و نگرانی موبدان را فراهم آورد. عصر شاپور در عین حال دوران سازندگی نیز بود وی برای سازندگی كشور و آبادانی آن از مهارت و هنر همه اقوام و اتباع و هم چنین اسیران رومی نیز استفاده نمود.

در فاصله مرگ شاپور اول و پادشاهی شاپور دوم چند تن دیگر به حكومت رسیدند ولی هیچیك توانایی این دو را نداشتند. قدرت گیری بیش از حد نجبا و موبدان بدلیل ضعف پادشاهان و مداخله آنان در امور كشور، كشمكش آنان برای دستیابی به قدرت حمله روم در همین اثنای به ایران و پیروزیهای پراكنده آنان اوضاع ایران را در وضعیتی نامطلوب قرار داده بود.

شاپور دوم - احیای عظمت

شاپور دوم،‌سومین پادشاه قدرتمند ساسانی بود. كه توانست به اوضاع كشور سرو سامان دهد. فوری ترین و ضروری ترین اقدام وی تنبیه اعرابی بود كه با تاخت و تازشان قسمتی از سواحل خلیج فارس و نواحی مجاور بابل و حیره را دچار ناامنی كرده بود. وی در تنبیه و مجازات آنان تا آن اندازه قساوت به خرج داد كه سبب شد لقب ذواالاكتاف برای همیشه بر وی بماند. این پادشاه جوان در آغاز كار پس از حمله به اعراب و تا رو مار كردنشان عده ای از آنان را به اسارت در آورده و برای عبرت سایر رهزنان شانه های اسیران را سوراخ كرده و از سوراخ شانه هایشان طناب گذرانید و آنها را با خواری به بندگی و بیگاری گرفت. كه باعث شد حتی ایرانیان نیز در نتیجه این عمل او را (هوبه سبنا) یا سوراخ كننده شانه ها بنامند، انعكاس این اقدامات شاپور دوم در دربار ترس و احتیاط نجبا و موبدان را به همراه داشت. و بتدریج دست آنها را از كارها كوتاه كرده و به شاپور فرصت داد تا زمینه را برای تامین تفوق و برتری خویش بر آنان كه هنوز به او به چشم جوانی بی تجربه می نگریستند آماده سازد.

شاپور با محدود ساختن قدرت بزرگان و تسلط كامل بر اوضاع خود را برای مقابله با رومیها آماده كرد،‌و در جنگی سخت آنان را شكست داد وی همچنین موفق به شكست تركان شمال شرقی شد. از دیگر اقدامات شاپور دوم سختگیری نسبت به عیسویان بود در این زمان، دین مسیحی در روم رسمی شده بود. در نتیجه مسیحیان ایران مورد سوء ظن شاپور قرار گرفت. او آنها را به چشم طرفداران روم می نگریست در نتیجه با اقداماتی مانند گرفت مالیات های سنگین، جلوگیری از تبلیغ مسیحیت، آزار و اذیت آنان ،‌تعطیل كردن چندین كلیسا و حتی توقیف اموال كلیساها سعی در محدود كردن آنها داشت. شاپور دوم مرزهای ایران را به دوران شاپور اول رساند، خاطره فرمانروای پرشكوه و طولانیش او را در ردیف شاپور اول یك بنیانگذار و یك احیا كننده دولت نشان داد، روح تازه ای كه او در كالبد سلسله ساسانی دمید تا مدتها همچنان نگهدارنده سلطنتی بود كه خسرو اول انوشیروان پس از سالها آنرا احیاء نمود.

خسرو انوشیروان

پس از مرگ شاپور دوم وضعیت كشور بدلیل روی كار آمدن پادشاهانی ضعیف و نالایق آمیزه ای بود از قدرت گرفتن مجدد بزرگان، شورش و ناامنی در مرزهای خارجی كه در شرق هیاطله یا هپتالها كه سرانجام با كوشش فیروز شاه ساسانی بیرون رانده شدند و در غرب هم كه شكل همیشگی روم. كه در زمان قباد مشكلات اقتصادی قحطی و خشكسالی به آنها علاوه گردید. و ظهور مزدك و معرفی و تبلیغ آیین جدید وی و اندیشه هایش بمنظور حل مشكلات و معضلات اقتصادی و اجتماعی كه با استقبال قباد به منظور رهایی جامعه از این مشكلات صورت گرفت. علیرغم اینكه ظاهرا به طور مقطعی موثر بنظر می رسید. ولی پس از مدتی خشم موبدان و بزرگان را برانگیخت و خود معضلی تازه برای حكومت قباد گردید. آنچانكه بدلیل موضع گیری آنها بر علیه مزدك و قباد، شاه ساسانی از سلطنت خلع گردید و هر چند پس از چندی شاه مخلوع مجددا به منصب خود بازگشت ولی مشكلات و مصایب همچنان بر جای خود باقی بود. بنا به وصیت قباد كه سومین پسرش خسرو انوشیروان را واجد همه خصال شایسته پادشاهان میدانست پس از وی به سلطنت رسید.

خسرو انوشیروان - سمبل قدرت و عدالت

خسرو انوشیروان به اعتبار كشورگشایی،‌سیاست، تدبیر و اصلاحاتی كه در امور لشكری،‌اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی بانجام رسانیده است، بزرگترین شاهنشاه ساسانی بشمار می رود. چنانچه او به قدرت نمی رسید. یقینا عمر این سلسله با وجود مصایبی كه گریبانگر آن شده بود، چندی بیش دوام نمی یافت. تدابیر وی همراه با ویژگی های بارز شخصیتی او،‌سبب درخشش نام وی در تاریخ ایران گردیده است. تعدیل مالیات ها و اصلاحات نظام ارتش، پیشرفت علم و ادبیات بدلیل توجه ویژه وی به دانشمندان و تشویق آنان، تسامح فكری و مذهبی او هر چند بعضی اقدامات وی در اوایل سلطنتش در قبال برخی پیروان ادیان و مذاهب برای ایجاد آرامش صورت گرفت - و وسعت نظر در مورد عقاید و اندیشه ها محبوبیت وی را نزد آحاد مختلف جامعه صد چندان نمود.

خسرو انوشیروان با شكست هپتالها در شرق ورومیان در غرب و صلح پنجاه ساله ای كه با امضای قرارداد صلح انجام گرفت آرامش و رفاه را برای ایرانیان به ارمغان آورد.

خسرو پرویز - افول قدرت

خسرو پرویز آخرین پادشاه معروف ایران باستان است. پس از خسرو اول،‌حكومت مركزی دوباره دچار ضعف شد،‌دوران سی وهشت ساله سلطنت خسرو بیشتر یادآور تجمل پرستی ها، عشرت طلبی ها و بی قید و بندیهای یك پادشاه ضعیف النفس است. تا یك شاه مقتدر ساسانی. استبداد،‌غرور و تكبر وی همراه با بی توجهی و بی تفاوتی نسبت به مردمانی كه چشم امید به توجه و كاردانی شهریارشان دوخته بودند. و فاصله طبقاتی كه روز به روز مردمان را بیش از آنكه آزار اقتصادی دهد، روحشان را می پژمرد و بارزترین بی خردی او در زمینه جنگ با روم به منظور گرفتن تقاص خون خانواده همسرش كه خانواده حكومتگر روم بودند. و بطور جمعی قتل عام شده بودند،‌صلح با روم را پایان داد و پای ناامنی و جنگ و خونریزی را دوباره به ایران باز نمود.

رفتار عناد آمیز وی با سفیر پیامبر اسلام موجب بدنامی بیش از پیش وی گردید. وسرانجام وی در جنگ با روم بدرفتاری با اطرافیان سبب شكل گیری توطئه هایی بر علیه وی شد تا جاییكه با آنهمه جلال و شوكت روانه زندان گردید و چند روز بعد در زندان كشته شد. از آن پس پادشاهان بعدی هم كه به سلطنت رسیدند كاری از پیش نبردند و فقط سكاندار كشتی شدند كه روز به روز در گرداب بحران و انحطاط فرو میرفت جامعه ایران در تب فقر، تبعیضات ناروا بی نظمی ناامنی و از همه مهمتر بی عدالتی، چنان می سوخت كه درمان آن جز بادم معجزه گر منادی آزادی و عدالت میسر نبود.

ایران در زمان ساسانیان ( فرهنگ و تمدن):

ویژگیهای دولت ساسانی

دولت ساسانی، آخرین مرحله یك سلسه تحولات طولانی بود كه در دوران اشكانیان در زیر پوسته ای از تمدن یونانی سیر كرده و در نهایت باین پایه رسیده بود. در این مرحله از تحولات مورد اشاره، عناصر تمدن یونانی تقریبا از تشكیلات ایرانی طرد شده و بخشی از آن استحاله یافته و یا عنصری جدید را تشكیل داده بود.

هنگامیكه اردشیر زمام حكومت را به دست گرفت،‌كشور ایران واجد یك وحدت ملی شد. و آثار ویژه این شكل در اجزاء حیات اجتماعی و معنوی ایرانیان پدیدار گردید. با توجه به مراتب بالا، جایگزینی دو سلسه نه تنها یك پیش آمد سیاسی، بلكه نشانه ای از پیدایش روح تازه ای بود كه در شاهنشاهی ایران دمیده شد. دولت ساسانی در دو مورد بر حكومت اشكانی امتیاز و برتری داشت:

1 - تمركز و وحدتی نیرومند و پابرجا 2 - ایجاد یك دین رسمی كه دین زرتشت بود.

اگر مورد نخستین را بازگشت به سنت های دوران داریوش كبیر تلقی كنیم، مورد دوم حتما از ابتكارات ساسانیان بود، و نباید در اینمورد تردیدی به خاطر راه دهیم. اما این ابتكار خود نتیجه تكامل كند سیری بود كه در این برهه از زمان صورت تحقق یافت. در طول چهار قرنی كه دولت بنیاد یافته اردشیر به پویایی خود ادامه می داد،‌شرایط زندگانی عمومی و اداره كشور دستخوش تغییرات بسیار شد، اما در كلیات و اصول، همان بنیان اداری و اجتماعی كه توسط مؤسس این دودمان پی ریزی و كامل شد، تا پایان دوران ساسانیان بر یك حال باقی ماند.

طبقات در دوره ساسانیان

تقسیم بندی طبقات در دوره ساسانی بر همان اساسی است كه در اوستا آمده است، طبقات چهارگانه ساسانی عبارت بودند از:

1 - روحانیون(آسروان asravan )  2 - جنگیان (ارتشتاران)3 - مستخدمان اداری(دبیران)4 - توده مردم(روستاییان یا واستریوشان)، صنعتگران و شهروندان كه به هوتوخشان كه هر یك از طبقات چهارگانه خود به چندین دسته تقسیم می شد. بطور كلی جامعه عصر ساسانی جامعه ای طبقاتی بود كه نظام كاستی به دشت در آن اعمال می شد. البته علاوه بر طبقه بندی های فوق كه از آن یاد شد در زمان شاپور نیز نوعی طبقه بندی وجود داشته است. كه بدان اشاره می كنیم.

1 - شهرداران كه فرمانروایانی بودند كه از طرف شاه بر مناطق مختلف حكومت می كردند.

2 - واسپوهران یا رؤسای طوایف كه صاحبان املاك وسیع بودند.

3 - ورزگان(بزرگان) كه صاحب منصبان بزرگ دولت،روسای اداره ها و وزرا می شد.

4 - آزادان یا نجیب زادگان كه ظاهرا اسواران كه افسران لشكر بودند هم در همین طبقه جای می گرفتند.

5 - واستریوشان كه همان توده ملت یعنی ورستاییان، صنعتگران، شهروندان و دهقانان بودند.

در حقیقت اگر دیدی واقع بینانه داشته باشیم درمی یابیم كه جامعه آن روزگار به دو طبقه كلی تقسیم می شد. طبقه فرادست كه شامل خاندان شاهی خاندان های قدیمی حاكمان ولایات و مقامات دولتی و نظامی می شدند. و با نام بزرگان از آنها یاد می شد. و طبقه فرودست؛ كه توده مردم بودند و شامل: كشاورزان، صنعتگران و پیشه وران می شد. اما آنچه در ساختار اجتماعی ساسانیان نمودار است؛ تبعیض طبقاتی فاحشی است كه ماهیت مردم دوستی آنان را زیر سوال می برد تا آن حد كه ارتقا از طبقه فرودست به طبقه فرادست امری محال بود.

تشكیلات مركزی:

وزیر اعظم

وزیر بزرگ كه در آغاز«هزاربذ» لقب داشت، رییس تشكیلات مركزی بود. در زمان هخامنشیان این لقب هزاریتی كه به یونانی«خیلیارخوس» یعنی «نگاهبان فوج هزار نفری» گفته می شد. در ابتدا دارنده این عنوان به مقام نخستین شخص كشور رسیده بود و پادشاه به وسیله و با دست او كارهای كشور را اداره می كرد. عنوان مزبور به همین شكل باقی ماند و به زمان ساسانیان رسید. در زمان ساسانیان وزیر بزرگ را بزرگ فرمذار می خوانده اند، یكی دیگر از عناوینی كه برای این وزیر ذكر شده در اندرزبذ یعنی مستشار دربار است. اداره كشور تحت نظارت پادشاه قرار داشت و وی بیشتر كارها را با رای خویش انجام می داد. هنگامیكه شاه در سفر یا مشغول نبرد بود. وزیر اعظم نیابت سلطنت را عهده دار می شد. مذاكران سیاسی، از وظایف وزیر اعظم بود،‌در هنگام ضرورت تا آنجا كه می توانست فرماندهی را نیز عهده دار می شد. بطور خلاصه،‌از آنجا كه وی مشاور ویژه شاه بود، همه كارهای كشور در دست او قرار داشت و می توانست در همه امور دخالت كند. حتی در صورتیكه شاه عیاش بود یا در انجام كارها سستی و اهمال می ورزید وزیر اعظم می بایستی او را متوجه عمل خویش سازد. و به راه صحیح هدایت كند. جایگاه، نقش و اهمیت مقام بزرگ مزمذار آن چنان كامل و بی نقص بود كه حتی پس از ساسانیان خلفای مسلمان این مقام را به صورت مستقیم ودست نخورده وارد سیستم اداری اسلامی نموده و از آن بهره گرفتند. آن چنان كه قدرت بزرگ مزمذار با خلیفه برابر بود.

دین در زمان ساسانیان

از آن جایی كه ساسانیان نسب خود را به كیانیان و گوی ویشتاسب كه همان كی گشتاسب است می رساندند و وی آیین بهی زرتشت را پذیرفته بود، ایشان خود را پیرو مزدیسنی(كیش زرتشتی) می دانستند تا آنجا كه در دوره آنان آیین زرتشتی دین رسمی آنان گردید، همان گونه كه اشاره رفت نیای ساسانیان یعنی ساسان خود از روحانیونی بود كه ریاست معبد آناهیتای شهر استخر را به عهده داشت. پس از وی پسرش بابك همین مقام را عهده دار گردید و پس از تشكیل سلسه ساسانی و روی كار آمدن اردشیر با اراده وی دین زرتشتی دین رسمی كشور گردید. و به این ترتیب اتحاد آتشگاه و دربار شكل گرفت و روحانیون و مغان بر امور مستولی شدند. و اولین حكومت دینی در تاریخ ایران قبل از اسلام شكل گرفت.

اردشیر شاهنشاه ساسانی حتی در زمان حكومت خویش به منظور دست یابی به اهداف سیاسی خویش كه در وحدت و تمركز سراسر قلمرو خلاصه می شدو و در سایه آن آرامش و امنیت داخلی شكل می گرفت از هیچ كوششی حتی نایل آمدن به اقداماتی نظیر بكار گیری تعصبات مذهبی آزار و اذیت تعقیب و زندانی نمودن پیروان ادیان غیر زرتشتی فروگذار ننمود. و این سیاست كمابیش در طول عمر سلسه ساسانی نزد شاهان این خاندان اعمال می شد. به سبب توجه شاهان ساسانی به دین زرتشتی به عنوان دین رسمی كشور مقاماتی نوظهور نیز در دربار شكل گرفتند. از جمله موبذان موبذ كه رییس موبدان(روحانیون) كشور بودند. و هیربذان هیربذ و مقامات زیر دست آنها.

در عصر ساسانی آتشكده های زیادی در گوشه و كنار كشور برپا گردید. و به موبدان اختیارات و امتیازات قابل توجهی واگذار گردید. از جمله داشتن استقلال در امور و تصاحب املاك وسیع.

علاوه بر دین زرتشتی كه بیشترین پیرو را در كشور داشت آیین های دیگری نیز در شرق و غرب كشور ترویج می شدند كه پس از رسمی شدن دین زرتشتی پیروان آن ادیان و آیین ها در تنگنا قرار گرفتند. از جمله آیین بودایی در شرق، آیین مسیحیت و یهودیت در غرب كشور كه به دلیل خصومت ایران با روم و هم كیش بودن مسیحیان ایران با رومیان، پیروان این دین الهی بیشترین سهم را از آزار و اذیت و تعقیب و شكنجه دارا شدند. دو دین نوظهور كه ظاهرا در شرایطی شكل گرفتند كه اوضاع ایران در هنگام بروز و نشر آنها بسیار نابسامان بوده است. در زمان شاپور اول و قباد علنی شدند از آن جمله، آیین مانویت و مزدكی بود.

مانی در زمان شاپور اول ادعای پیامبری نمود. اندیشه وی كه تحت آیینی استقاطی شكل گرفته بود. مورد توجه و استقبال شاپور اول قرار گرفت، وی با ادیان و اندیشه های عصر خود آشنایی داشت و اختلاف مذاهب مختلف همواره ذهن وی را مشغول می داشت، مذهبی كه وی معرفی نمود،‌اختلاطی بود از دین های زرتشتی، عیسوی، بودایی و ... مانی معتقد بود كه عالم از عناصر روشنایی و تاریكی بوجود امده و به همین جهت اساس آن بر نیكی و بدی استوار است. اما در پایان دنیا روشنایی از تاریكی جدا و بر آن چیره می گردد. و صلح ابدی برقرار می شود وظیفه فرد مانوی آن بود كه بكوشد تا روشنایی و تاریكی را از یكدیگر دورسازد، یعنی وجود خویش را از بدی و فساد ـ كه زاده تاریكی است ـ منزه گرداند و از اصول اوست؛ مهردهان(پرهیز از اندیشه زشت و ناپاك) به همین سبب پیروان مانی از لذات دنیوی مانند: ازدواج، خوردن گوشت، نوشیدنی شراب و گرد آوری مال پرهیز می نمودند. مانی كتاب های زیادی برای ترویج دین خود نگاشت از آن جمله شاپورگان به زبان پهلوی بود كه آن را به شاپور تقدیم نمود و كتاب ارژنگ یا ارتنگ كه مانی به منظور تفهیم بهتر اصول كیش خود مسایل مورد نظر را با تصاویر زیبا جلوه گر می نمود. از این روی وی را مانی نقاش نیز می خواندند.

همان گونه كه گفته شد عقاید وی به سبب توجه شاپور به آنها و به منظور بهره گیری وی از این دین به منظور رفع اختلافات مذهبی بصورت مقطعی نشر و رواج یافت. ولی پس از مدتی به دلیل مخالفت شدید موبدان مورد خشم و كینه قرار گرفت و به دستور شاه بهرام به زندان افتاد و در زیر شكنجه جان داد و به قولی او را زنده پوست كندند وبه دارآویختند.

مزدك نیز خود از پیروان آیین مانوی بود و از مروجان این آیین محسوب می گشت كه علاوه بر عقیده به موضوع ستیز دو عنصر نور و ظلمت كه اساس عقیده مانی را تشكیل می داد. اندیشه های وی درباب حل معضلات اقتصادی و اجتماعی كه ریشه در تبعیضات طبقاتی داشت. مورد توجه قباد،‌پادشاه ساسانی قرار گرفت. كه دوران سلطنت وی مصادف با مشكلات اقتصادی و اجتماعی كه قحطی و خشكسالی نیز به آن علاوه گردیده بود، شد. عقاید مزدك مبنی بر تقسیم عادلانه منابع ثروت و تذكر این مهم كه همه انسان ها در برابر استفاده از نعمات خدادادی و طبیعی یكسان هستند. به مذاق طبقه صاحب ثروت و قدرت خوش نیامد و همین امر موجب به قتل رسیدن وی توسط مخالفنش گردید.

علاوه بر این ادیان نوظهرو، در قسمتی از نواحی جنوبی افرادی می زیستند كه به صایبین معروف بودند. آنان پیروان حضرت یحیی(ع) بودند كه مراسم دینی و آداب و رسوم ویژه خود را داشتند. به عنوان نمونه از خوردن گوشت گاو پرهیز می كردند و نماز صبح را پس از طلوع آفتاب می خواندند كه پیروان این آیین نیز از سخت گیریهای موبدان زرتشتی در امان نماندند.

خط ادبیات و آموزش ساسانیان

مشهورترین خط های رایج در زمان ساسانیان، خط پهلوی اشكانی و خط پهلوی ساسانی است. این خط ها از خط آرامی اقتباس شده بودو همه مكاتبات اداری نوشته های ادبی تاریخی و كتبیه های شاهان ساسانی كه بر صخره ها حك شده است به این خط نوشته می شد.

در آن روزگار، اموزش فقط و فقط منحصر به طبقه بزرگان بود و توده مردم از آموزش و بهره مندی از علم و دانش محروم بودند. تیراندازی،‌چوگان و شنا از دیگر كارهایی بود كه جوانان به آن مشغول می شدند. تا هنگام جنگ آمادگی لازم را داشته باشند.

جندی شاپور از مراكز مهم علم و آموزش و پژوهش بود و دانشمندان و پزشكان بسیاری در آن به پژوهش مشغول بودند. انوشیروان عده ای را برای كسب علوم به هند فرستاد او عده ای از فلاسفه یونانی را كه از تنگ نظری و تعصب مسیحیان روم به ایران پناهنده شده بودند را به گرمی پذیرفت و از آنان حمایت كرد.

معمای و حجاری

خرابه های چندین كاخ و آتش گاه در فیروز آباد، بیشاپور و.... جلوه گاه معماری عصر ساسانی است. معماران این دوره در اوایل از شیوه های اشكانی پیروی می كردند. ولی با گذشت زمان، در بنای كاخ ها و آتش گاه ها شیوه ها و سبك هایی در پیش گرفتند. كه در گذشته فراگیر نبود، مانند استفاده از طاق وایوان، با استفاده از طاق، بكارگیری ستون كمتر در معماری مورد توجه و استفاده قرار می گرفت. معماران عصر ساسانی از گچ بری های زیبا و گاه كاشی كاری استفاده می كردند. كاخ هایی مانند كاخ تیسفون(معروف به ایوان كسری) و كاخ فیروز آباد در زمان خود شكوه و جلال بسیاری داشتند و چشم همگان را خیره می كردند. شاهان ساسانی در این كاخ ها به اداره امور می پرداختند، دستورات لازم را صادر می كردند، فرستادگان دولت های دیگر را به حضور می پذیرفتند و نیز به تفریح و خوشگذرانی می پرداختند.

نقش برجسته های فرمانروایان ساسانی و كتبیه های آنان در فارس و كرمانشاه و نواحی دیگر كه شامل مراسم تاج گذاری، جنگ و شکار شاهان است. نشانگر تبحر حجاران چیره دست ایرانی در آن عهد است.

هنر و صنعت

قالی بافی، پارچه بافی، فلز كاری و شیشه گری در عهد ساسانی رونق بسیار یافت. در این عصر پارچه های تولید ایران در روم مشتریان زیادی داشت. فلزكاران ماهر در خدمت شاهان و شاه زادگان بودند. و برای آنان ظروف بسیار ظریف و زیبا از جنس طلا و نقره می ساختند. كه نمونه هایی از آنها در موزه های اروپا موجود است. موسیقی از جمله هنرهایی بود كه مورد توجه شاهان ساسانی بوده است. موسیقی دانان و آوازه خوانان دربار را هنیاگر یا خنیاگر می نامیدند، خسرو پرویز و بهرام گور در میان شاهان ساسانی به شعر و موسیقی علاقه داشتند و به آن اهمیت می دادند.

یكی از هنرهای بی مانند عصر ساسانی ساخت حباب هایی بود كه موسیقی و اصوات دیگر را ضبط و در موقع لزوم با وسایلی كه آن روزگار در دست بود، صداهای ضبط شده پخش می گردید كه این حباب ها در ایوان مداین و نصب آن بر روی دیوارهای آن برای پخش موسیقی به كار رفته بود.

بازرگانی

در عهد ساسانی جاده ابریشم مهم ترین مسیر تجاری در دنیا بود. همچنانكه ایران در دوره اشكانی از منافعی كه این راه برایشان ایجاد می كرد. سود می بردند. ساسانیان نیز از این جهت بی نصیب نماندند، ایران همچون پل ارتباطی بر راه شرق و غرب بود. كاروان های تجاری كالاهای ساخت چین و هند و ایران و روم را از سرزمینی به سرزمین دیگر می بردند. صید مروارید در خلیج فارس رواج داشت. مالیات مهمترین منبع درآمد و ثروت محسوب می شد كه علاوه بر خراج و مالیات سرانه و سالانه كه اخذ می گردید. از بازرگانان نیز مالیات گرفته می شد. تجارت دریایی در دوره ساسانیان دارای اهمیت بود. طلا، نقره، مس، مروارید و پارچه های ابریشمی از مهم ترین محصولات ایران محسوب می گردید.


http://ahouraei.mihanblog.com/post/5

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

سلسله ساسانبان:

 این سسلسله چهار صد سال بر سرزمین اهورایی پارس حکومت کرد و با یورش اعراب منقرض شد .  بنیانگذاران حكومت دینی خاندان ساسانی از پارس برخاسته خود را وارث هخامنشیان و از نسل آنها میداشتند. آنان بنا به نام جد خویش ساسان به افتخار نام سلسله خویش را ساسانی نهادند. ساسان ریاست معبد آناهیتای شعر استخر را بر عهده داشت. بابك پسر ساسان بر شهر خیر در كنار دریاچه بختگان فرمانروایی می كرد. و پس از درگذشت پدر عهده دار مقام وی گردید. سپس با چیره شدن بر چند تن از شاهان پارس موفق به سلطه بر كل پارس گردید. ارتخشیر یا اردشیر پسر بابك پس از مرگ پدر و برادر خویش بر امور دست یافت. و در صدد برآمد تا قدرت خویش را بر اطراف پارس نیز انتشار دهد، اردشیر در جریان پیشروی های خود در دشت هرمزگان با اردوان پادشاه اشكانی رو در رو شد و در نهایت بر وی پیروز گردید. و اردوان در این جنگ جان خود را از دست داد و با مرگ وی امپراطوری اشكانی كه از مدتها پیش به انحطاط گراییده بود منقرض گشت. بدین صورت سلسله ساسانی كه بوسیله اردشیر در پارس بناشد و جای دودمان اشكان را كه در پارت بوجود آمده بود گرفت. و حكومتی را كه اسكندر مقدونی از پارسی ها گرفته بود. ارتخشیر به آنها بازگرداند. سلسله جدید اگر هم بر خلاف ادعای خویش با خاندان شاهان هخامنشی رشته پیوندی نداشت، ولی مثل آنها به پارس منسوب بود، و مثل آنها سازمان متمركز و استواری كه با نظام ملوك الطوایفی بعد از اسكندر تفاوت بسیار داشت بوجود آورد. حكومتی كه بوسیله دودمان ساسانی بر پا شد بر دو پایه دین و مركزیت استوار بود. آنان بر خلاف اشكانیان وحدت سراسر كشور را تامین كردند، دولتی تشكیل دادند كه قدرت كشور را در خود متمركز ساخته با اقتدار تمام بر همه مناطق كشور نظارت داشت. ساسانیان، عظمت و شكوه عصر هخامنشی را تجدید كردند، در دوره قدرت این سلسله عظمت و اقتدارشان و حیثیت سیاسی ایران تا آنجا اوج یافت كه عملا دنیای متمدن آن روز را به دو قطب قدرت یعنی ایران و روم تقسیم نمود. و این مساله خود سبب آغاز فصل جدیدی از ارتباط بین این دو امپراطوری بزرگ گردید.

اردشیر بابكان

همان گونه كه در ابتدا اشاره رفت، اردشیر یا ارتخشیر پسر بابك بود، نیای وی ساسان از موبدان پارسی بود كه ریاست معبد آناهیتای شهر استخر پارس را بر عهده داشت، كه پس از وی پسرش بابك عهده دار این مقام گردید، بابك با دختر امیر منطقه ای كه در آن صاحب منصب بود. ازدواج كرد و بزودی صاحب مقام وی گردید و بدین ترتیب علاوه بر قدرت دینی و مذهبی قدرت حكومتی و سیاسی نیز پیدا كرد. بابك مقام ارگنبدی یا ریاست دژ منطقه دارابگرد را با كسب اجازه از حاكم پارس به اردشیر واگذار نمود. پس از گذشت اندك زمانی اردشیر در اندیشه فتح پارس و به دست آوردن حكومت آن منطقه وسیع و مهم به كمك پدر شروع به تجهیز نیرو و لشكركشی نمود. در ابتدا موفق به شكست دادن شاهان محلی و سپس شكست حاكم پارس گردید. بدین ترتیب بابك كه در این فتوحات حضور داشت. به فرمانروای پارس نایل آمد. چندی بعد وفات یافت و پسر بزرگش شاپور بجای وی به سلطنت نشست كه حكومت او نیز بدلیل فوت ناگهانی وی به اردشیر واگذار شد.

اردشیر پس از تسلط كامل بر پارس حملات خود را به نواحی اطراف آغاز نمود و چون اهداف بالاتری را در ذهن خود می پروراند به سرعت موفق به فتح نواحی وسیعی گردید تا اینكه در جریان یكی از این فتوحات در جنگی كه در ناحیه هرمزدگان واقع در خوزستان صورت گرفت با اردوان پنجم - بیست و نهمین شاه اشكانی - مواجه شد و پس از شكست دادن و كشتن وی و تعداد زیادی از نیروهایش، شهر تیسفون پایتخت اشكانیان را فتح و سلسله قدرتمند ساسانی را بنیان گذارد،‌پس از اعلان انقراض پارتیان و قدرت یابی اردشیر شورش در برخی نواحی گرگان و ارمنستان آغاز گردید كه اردشیر با آرام كردن تمام این مناطق و فتح آنها كه سالها به طول انجامید، استحكام دولت تازه تاسیس خود را تضمین نمود. وی كه پس از گذشت مدت چهل سال از آغاز اعلام طغیان بر علیه فرمانروای پارس تا این ایام احساس خستگی می نمود به كناره گیری از امور سیاسی و كسب آرامش تمایل پیدا كرد و بدین صورت از سلطنت كناره گرفت و پسرش شاپور را كه شاهزاده ای لایق و با تدبیر بود را به جای خویش بر تخت سلطنت نشاند و تاج شاهی را با دست خویش بر سر پسرش نهاد و خود روزهای آخر را به آرامش گذرانید.

اردشیر شاهنشاهی با تدبیر و آبادگر بود،‌اوست كه می گوید ملك حاصل نگردد مگر به لشكر، لشكر فراهم نشود مگر به زر، زر به دست نیاید مگر به كشاورزی ، و آبادی و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد).

اردشیر، ‌با پیروزی بر اشكانیان دولت جدیدی را در ایران بوجود آورد كه آیین تازه، قانون تازه و طرز اداره تازه ای را به همراه داشت. پیوند دولت با دین اكثریت پیروان آیین زرتشت را كه در آن ایام در پارس و ماد و حتی در قسمتی از نواحی شرقی جمعیت بسیاری را تشكیل می داد به خاندان او علاقمند كرد، از همان ابتدا كه اعلام سلطنت نمود مقام موبدان موبدی را در پارس تعیین نمود و پیرمردی را كه تسنر نام داشت و معلم وی بود، مشاور و مبلغ خویش ساخت،‌و مشاور حاجب خود را نیز از بین هیربدان انتخاب نمود. بدین گونه سلطنت خود را از همان آغاز با حمایت و ارشاد كسانی كه اهل دین و دانش بودند مربوط ساخت.

شاپور اول ، گسترتن

شاپور كه به هنگام جلوس چهل ساله بود، تا وقتی اردشیر حیات داشت به احترام وی به طور رسمی تاجگذاری نكرد. وی در آغاز سلطنت با طغیان شهر حران و ارمنستان مواجه شد، پس از چندی بر این طغیان ها فایق آمد و تا نواحی شرقی پیشرفت. سپس به هند لشكر كشید و تا پنجاب پیشروی كرد. آن گاه متوجه رومیان شد و نخستین جنگ با روم شكل گرفت. شاپور طی دو دوره جنگ موفق به شكست رومیان گردید و حتی در نبردی با روم علاوه بر شكست آنها امپراطور والرین كه خود در جنگ شركت داشت را اسیر نمود كه به دستور شاپور،‌خاطره این پیروزی را در چند نقش برجسته جاودانه ساختند.

تبدیل قلمرو سلطنت پارس كه اردشیر بانی آن بود به یك امپراطوری وسیع كه دامنه آن را از بین النهرین تا ماورای النهر و از سغد و گرجستان تا سند و پیشاور رسانده بود، یك تفاوت چشمگیری بین او الزام كرد: گرایش به تسامح نسبی در عقاید. از نظر شاپور بدون این تسامح حكومت كردن بر ایران كه تبدیل به امپراطوری وسیع و ابرقدرتی شده بود - غیر ممكن نمی نمود. در واقع او با تدبیر، با در پیش گرفتن این سیاست تمركز و وحدت سراسر قلمرو خویش را تضمین نمود. البته خود او،‌مثل پدر ظاهرا همچنان در آیین مزد اسنان ثابت و راسخ باقی ماند اما در معامله با پیروان ادیان دیگر، آن گونه كه موبدان انتظار داشتند و سیاست پدر ایجاب می نمود سختگیری نشان نداد. قلمرو او در بابل و ماد شامل عده ای قابل ملاحظه از قوم یهود،‌در گرجستان و ارمنستان شامل تعدادی فزاینده از قوم مسیحی، در كوشان و باختر شامل عده ای بودایی، و در سرزمین های سند و كابل شامل پیروان آیین هندو بود و او البته نمی توانست با سعی در تحمیل آیین مزدلسنان همه ا»ها را با حكومت خود دایم در حال خصومت باطنی نگهدارد. وی همچنین با اعمال آزادی مذهبی نسبی از تعقیب و آزار پیروان ادیان دیگر خصوصا مسیحیان كه به دلیل هم كیش بودنشان با رومیان مورد خشم و نفرت قرار گرفته بودند،‌خودداری نمود. پیرو همین سیاست با اندیشه ایجاد ارتباط و نزدیكی بیشتر بین ادیان مختلف به منظور دستیابی به اتحاد و تمركز در كشور و به دنبال آن ایجاد آرامش و از بین رفتن نا آرامیها و نا امنی ها كه به موجب اختلافات دینی و مذهبی ایجاد شده بود. از آیین التقاطی مانی استقابل نمود. هر چند كه در پیش گرفتن این سیاست موجبات خشم و نگرانی موبدان را فراهم آورد. عصر شاپور در عین حال دوران سازندگی نیز بود وی برای سازندگی كشور و آبادانی آن از مهارت و هنر همه اقوام و اتباع و هم چنین اسیران رومی نیز استفاده نمود.

در فاصله مرگ شاپور اول و پادشاهی شاپور دوم چند تن دیگر به حكومت رسیدند ولی هیچیك توانایی این دو را نداشتند. قدرت گیری بیش از حد نجبا و موبدان بدلیل ضعف پادشاهان و مداخله آنان در امور كشور، كشمكش آنان برای دستیابی به قدرت حمله روم در همین اثنای به ایران و پیروزیهای پراكنده آنان اوضاع ایران را در وضعیتی نامطلوب قرار داده بود.

شاپور دوم - احیای عظمت

شاپور دوم،‌سومین پادشاه قدرتمند ساسانی بود. كه توانست به اوضاع كشور سرو سامان دهد. فوری ترین و ضروری ترین اقدام وی تنبیه اعرابی بود كه با تاخت و تازشان قسمتی از سواحل خلیج فارس و نواحی مجاور بابل و حیره را دچار ناامنی كرده بود. وی در تنبیه و مجازات آنان تا آن اندازه قساوت به خرج داد كه سبب شد لقب ذواالاكتاف برای همیشه بر وی بماند. این پادشاه جوان در آغاز كار پس از حمله به اعراب و تا رو مار كردنشان عده ای از آنان را به اسارت در آورده و برای عبرت سایر رهزنان شانه های اسیران را سوراخ كرده و از سوراخ شانه هایشان طناب گذرانید و آنها را با خواری به بندگی و بیگاری گرفت. كه باعث شد حتی ایرانیان نیز در نتیجه این عمل او را (هوبه سبنا) یا سوراخ كننده شانه ها بنامند، انعكاس این اقدامات شاپور دوم در دربار ترس و احتیاط نجبا و موبدان را به همراه داشت. و بتدریج دست آنها را از كارها كوتاه كرده و به شاپور فرصت داد تا زمینه را برای تامین تفوق و برتری خویش بر آنان كه هنوز به او به چشم جوانی بی تجربه می نگریستند آماده سازد.

شاپور با محدود ساختن قدرت بزرگان و تسلط كامل بر اوضاع خود را برای مقابله با رومیها آماده كرد،‌و در جنگی سخت آنان را شكست داد وی همچنین موفق به شكست تركان شمال شرقی شد. از دیگر اقدامات شاپور دوم سختگیری نسبت به عیسویان بود در این زمان، دین مسیحی در روم رسمی شده بود. در نتیجه مسیحیان ایران مورد سوء ظن شاپور قرار گرفت. او آنها را به چشم طرفداران روم می نگریست در نتیجه با اقداماتی مانند گرفت مالیات های سنگین، جلوگیری از تبلیغ مسیحیت، آزار و اذیت آنان ،‌تعطیل كردن چندین كلیسا و حتی توقیف اموال كلیساها سعی در محدود كردن آنها داشت. شاپور دوم مرزهای ایران را به دوران شاپور اول رساند، خاطره فرمانروای پرشكوه و طولانیش او را در ردیف شاپور اول یك بنیانگذار و یك احیا كننده دولت نشان داد، روح تازه ای كه او در كالبد سلسله ساسانی دمید تا مدتها همچنان نگهدارنده سلطنتی بود كه خسرو اول انوشیروان پس از سالها آنرا احیاء نمود.

خسرو انوشیروان

پس از مرگ شاپور دوم وضعیت كشور بدلیل روی كار آمدن پادشاهانی ضعیف و نالایق آمیزه ای بود از قدرت گرفتن مجدد بزرگان، شورش و ناامنی در مرزهای خارجی كه در شرق هیاطله یا هپتالها كه سرانجام با كوشش فیروز شاه ساسانی بیرون رانده شدند و در غرب هم كه شكل همیشگی روم. كه در زمان قباد مشكلات اقتصادی قحطی و خشكسالی به آنها علاوه گردید. و ظهور مزدك و معرفی و تبلیغ آیین جدید وی و اندیشه هایش بمنظور حل مشكلات و معضلات اقتصادی و اجتماعی كه با استقبال قباد به منظور رهایی جامعه از این مشكلات صورت گرفت. علیرغم اینكه ظاهرا به طور مقطعی موثر بنظر می رسید. ولی پس از مدتی خشم موبدان و بزرگان را برانگیخت و خود معضلی تازه برای حكومت قباد گردید. آنچانكه بدلیل موضع گیری آنها بر علیه مزدك و قباد، شاه ساسانی از سلطنت خلع گردید و هر چند پس از چندی شاه مخلوع مجددا به منصب خود بازگشت ولی مشكلات و مصایب همچنان بر جای خود باقی بود. بنا به وصیت قباد كه سومین پسرش خسرو انوشیروان را واجد همه خصال شایسته پادشاهان میدانست پس از وی به سلطنت رسید.

خسرو انوشیروان - سمبل قدرت و عدالت

خسرو انوشیروان به اعتبار كشورگشایی،‌سیاست، تدبیر و اصلاحاتی كه در امور لشكری،‌اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی بانجام رسانیده است، بزرگترین شاهنشاه ساسانی بشمار می رود. چنانچه او به قدرت نمی رسید. یقینا عمر این سلسله با وجود مصایبی كه گریبانگر آن شده بود، چندی بیش دوام نمی یافت. تدابیر وی همراه با ویژگی های بارز شخصیتی او،‌سبب درخشش نام وی در تاریخ ایران گردیده است. تعدیل مالیات ها و اصلاحات نظام ارتش، پیشرفت علم و ادبیات بدلیل توجه ویژه وی به دانشمندان و تشویق آنان، تسامح فكری و مذهبی او هر چند بعضی اقدامات وی در اوایل سلطنتش در قبال برخی پیروان ادیان و مذاهب برای ایجاد آرامش صورت گرفت - و وسعت نظر در مورد عقاید و اندیشه ها محبوبیت وی را نزد آحاد مختلف جامعه صد چندان نمود.

خسرو انوشیروان با شكست هپتالها در شرق ورومیان در غرب و صلح پنجاه ساله ای كه با امضای قرارداد صلح انجام گرفت آرامش و رفاه را برای ایرانیان به ارمغان آورد.

خسرو پرویز - افول قدرت

خسرو پرویز آخرین پادشاه معروف ایران باستان است. پس از خسرو اول،‌حكومت مركزی دوباره دچار ضعف شد،‌دوران سی وهشت ساله سلطنت خسرو بیشتر یادآور تجمل پرستی ها، عشرت طلبی ها و بی قید و بندیهای یك پادشاه ضعیف النفس است. تا یك شاه مقتدر ساسانی. استبداد،‌غرور و تكبر وی همراه با بی توجهی و بی تفاوتی نسبت به مردمانی كه چشم امید به توجه و كاردانی شهریارشان دوخته بودند. و فاصله طبقاتی كه روز به روز مردمان را بیش از آنكه آزار اقتصادی دهد، روحشان را می پژمرد و بارزترین بی خردی او در زمینه جنگ با روم به منظور گرفتن تقاص خون خانواده همسرش كه خانواده حكومتگر روم بودند. و بطور جمعی قتل عام شده بودند،‌صلح با روم را پایان داد و پای ناامنی و جنگ و خونریزی را دوباره به ایران باز نمود.

رفتار عناد آمیز وی با سفیر پیامبر اسلام موجب بدنامی بیش از پیش وی گردید. وسرانجام وی در جنگ با روم بدرفتاری با اطرافیان سبب شكل گیری توطئه هایی بر علیه وی شد تا جاییكه با آنهمه جلال و شوكت روانه زندان گردید و چند روز بعد در زندان كشته شد. از آن پس پادشاهان بعدی هم كه به سلطنت رسیدند كاری از پیش نبردند و فقط سكاندار كشتی شدند كه روز به روز در گرداب بحران و انحطاط فرو میرفت جامعه ایران در تب فقر، تبعیضات ناروا بی نظمی ناامنی و از همه مهمتر بی عدالتی، چنان می سوخت كه درمان آن جز بادم معجزه گر منادی آزادی و عدالت میسر نبود.

ایران در زمان ساسانیان ( فرهنگ و تمدن):

ویژگیهای دولت ساسانی

دولت ساسانی، آخرین مرحله یك سلسه تحولات طولانی بود كه در دوران اشكانیان در زیر پوسته ای از تمدن یونانی سیر كرده و در نهایت باین پایه رسیده بود. در این مرحله از تحولات مورد اشاره، عناصر تمدن یونانی تقریبا از تشكیلات ایرانی طرد شده و بخشی از آن استحاله یافته و یا عنصری جدید را تشكیل داده بود.

هنگامیكه اردشیر زمام حكومت را به دست گرفت،‌كشور ایران واجد یك وحدت ملی شد. و آثار ویژه این شكل در اجزاء حیات اجتماعی و معنوی ایرانیان پدیدار گردید. با توجه به مراتب بالا، جایگزینی دو سلسه نه تنها یك پیش آمد سیاسی، بلكه نشانه ای از پیدایش روح تازه ای بود كه در شاهنشاهی ایران دمیده شد. دولت ساسانی در دو مورد بر حكومت اشكانی امتیاز و برتری داشت:

1 - تمركز و وحدتی نیرومند و پابرجا 2 - ایجاد یك دین رسمی كه دین زرتشت بود.

اگر مورد نخستین را بازگشت به سنت های دوران داریوش كبیر تلقی كنیم، مورد دوم حتما از ابتكارات ساسانیان بود، و نباید در اینمورد تردیدی به خاطر راه دهیم. اما این ابتكار خود نتیجه تكامل كند سیری بود كه در این برهه از زمان صورت تحقق یافت. در طول چهار قرنی كه دولت بنیاد یافته اردشیر به پویایی خود ادامه می داد،‌شرایط زندگانی عمومی و اداره كشور دستخوش تغییرات بسیار شد، اما در كلیات و اصول، همان بنیان اداری و اجتماعی كه توسط مؤسس این دودمان پی ریزی و كامل شد، تا پایان دوران ساسانیان بر یك حال باقی ماند.

طبقات در دوره ساسانیان

تقسیم بندی طبقات در دوره ساسانی بر همان اساسی است كه در اوستا آمده است، طبقات چهارگانه ساسانی عبارت بودند از:

1 - روحانیون(آسروان asravan )  2 - جنگیان (ارتشتاران)3 - مستخدمان اداری(دبیران)4 - توده مردم(روستاییان یا واستریوشان)، صنعتگران و شهروندان كه به هوتوخشان كه هر یك از طبقات چهارگانه خود به چندین دسته تقسیم می شد. بطور كلی جامعه عصر ساسانی جامعه ای طبقاتی بود كه نظام كاستی به دشت در آن اعمال می شد. البته علاوه بر طبقه بندی های فوق كه از آن یاد شد در زمان شاپور نیز نوعی طبقه بندی وجود داشته است. كه بدان اشاره می كنیم.

1 - شهرداران كه فرمانروایانی بودند كه از طرف شاه بر مناطق مختلف حكومت می كردند.

2 - واسپوهران یا رؤسای طوایف كه صاحبان املاك وسیع بودند.

3 - ورزگان(بزرگان) كه صاحب منصبان بزرگ دولت،روسای اداره ها و وزرا می شد.

4 - آزادان یا نجیب زادگان كه ظاهرا اسواران كه افسران لشكر بودند هم در همین طبقه جای می گرفتند.

5 - واستریوشان كه همان توده ملت یعنی ورستاییان، صنعتگران، شهروندان و دهقانان بودند.

در حقیقت اگر دیدی واقع بینانه داشته باشیم درمی یابیم كه جامعه آن روزگار به دو طبقه كلی تقسیم می شد. طبقه فرادست كه شامل خاندان شاهی خاندان های قدیمی حاكمان ولایات و مقامات دولتی و نظامی می شدند. و با نام بزرگان از آنها یاد می شد. و طبقه فرودست؛ كه توده مردم بودند و شامل: كشاورزان، صنعتگران و پیشه وران می شد. اما آنچه در ساختار اجتماعی ساسانیان نمودار است؛ تبعیض طبقاتی فاحشی است كه ماهیت مردم دوستی آنان را زیر سوال می برد تا آن حد كه ارتقا از طبقه فرودست به طبقه فرادست امری محال بود.

تشكیلات مركزی:

وزیر اعظم

وزیر بزرگ كه در آغاز«هزاربذ» لقب داشت، رییس تشكیلات مركزی بود. در زمان هخامنشیان این لقب هزاریتی كه به یونانی«خیلیارخوس» یعنی «نگاهبان فوج هزار نفری» گفته می شد. در ابتدا دارنده این عنوان به مقام نخستین شخص كشور رسیده بود و پادشاه به وسیله و با دست او كارهای كشور را اداره می كرد. عنوان مزبور به همین شكل باقی ماند و به زمان ساسانیان رسید. در زمان ساسانیان وزیر بزرگ را بزرگ فرمذار می خوانده اند، یكی دیگر از عناوینی كه برای این وزیر ذكر شده در اندرزبذ یعنی مستشار دربار است. اداره كشور تحت نظارت پادشاه قرار داشت و وی بیشتر كارها را با رای خویش انجام می داد. هنگامیكه شاه در سفر یا مشغول نبرد بود. وزیر اعظم نیابت سلطنت را عهده دار می شد. مذاكران سیاسی، از وظایف وزیر اعظم بود،‌در هنگام ضرورت تا آنجا كه می توانست فرماندهی را نیز عهده دار می شد. بطور خلاصه،‌از آنجا كه وی مشاور ویژه شاه بود، همه كارهای كشور در دست او قرار داشت و می توانست در همه امور دخالت كند. حتی در صورتیكه شاه عیاش بود یا در انجام كارها سستی و اهمال می ورزید وزیر اعظم می بایستی او را متوجه عمل خویش سازد. و به راه صحیح هدایت كند. جایگاه، نقش و اهمیت مقام بزرگ مزمذار آن چنان كامل و بی نقص بود كه حتی پس از ساسانیان خلفای مسلمان این مقام را به صورت مستقیم ودست نخورده وارد سیستم اداری اسلامی نموده و از آن بهره گرفتند. آن چنان كه قدرت بزرگ مزمذار با خلیفه برابر بود.

دین در زمان ساسانیان

از آن جایی كه ساسانیان نسب خود را به كیانیان و گوی ویشتاسب كه همان كی گشتاسب است می رساندند و وی آیین بهی زرتشت را پذیرفته بود، ایشان خود را پیرو مزدیسنی(كیش زرتشتی) می دانستند تا آنجا كه در دوره آنان آیین زرتشتی دین رسمی آنان گردید، همان گونه كه اشاره رفت نیای ساسانیان یعنی ساسان خود از روحانیونی بود كه ریاست معبد آناهیتای شهر استخر را به عهده داشت. پس از وی پسرش بابك همین مقام را عهده دار گردید و پس از تشكیل سلسه ساسانی و روی كار آمدن اردشیر با اراده وی دین زرتشتی دین رسمی كشور گردید. و به این ترتیب اتحاد آتشگاه و دربار شكل گرفت و روحانیون و مغان بر امور مستولی شدند. و اولین حكومت دینی در تاریخ ایران قبل از اسلام شكل گرفت.

اردشیر شاهنشاه ساسانی حتی در زمان حكومت خویش به منظور دست یابی به اهداف سیاسی خویش كه در وحدت و تمركز سراسر قلمرو خلاصه می شدو و در سایه آن آرامش و امنیت داخلی شكل می گرفت از هیچ كوششی حتی نایل آمدن به اقداماتی نظیر بكار گیری تعصبات مذهبی آزار و اذیت تعقیب و زندانی نمودن پیروان ادیان غیر زرتشتی فروگذار ننمود. و این سیاست كمابیش در طول عمر سلسه ساسانی نزد شاهان این خاندان اعمال می شد. به سبب توجه شاهان ساسانی به دین زرتشتی به عنوان دین رسمی كشور مقاماتی نوظهور نیز در دربار شكل گرفتند. از جمله موبذان موبذ كه رییس موبدان(روحانیون) كشور بودند. و هیربذان هیربذ و مقامات زیر دست آنها.

در عصر ساسانی آتشكده های زیادی در گوشه و كنار كشور برپا گردید. و به موبدان اختیارات و امتیازات قابل توجهی واگذار گردید. از جمله داشتن استقلال در امور و تصاحب املاك وسیع.

علاوه بر دین زرتشتی كه بیشترین پیرو را در كشور داشت آیین های دیگری نیز در شرق و غرب كشور ترویج می شدند كه پس از رسمی شدن دین زرتشتی پیروان آن ادیان و آیین ها در تنگنا قرار گرفتند. از جمله آیین بودایی در شرق، آیین مسیحیت و یهودیت در غرب كشور كه به دلیل خصومت ایران با روم و هم كیش بودن مسیحیان ایران با رومیان، پیروان این دین الهی بیشترین سهم را از آزار و اذیت و تعقیب و شكنجه دارا شدند. دو دین نوظهور كه ظاهرا در شرایطی شكل گرفتند كه اوضاع ایران در هنگام بروز و نشر آنها بسیار نابسامان بوده است. در زمان شاپور اول و قباد علنی شدند از آن جمله، آیین مانویت و مزدكی بود.

مانی در زمان شاپور اول ادعای پیامبری نمود. اندیشه وی كه تحت آیینی استقاطی شكل گرفته بود. مورد توجه و استقبال شاپور اول قرار گرفت، وی با ادیان و اندیشه های عصر خود آشنایی داشت و اختلاف مذاهب مختلف همواره ذهن وی را مشغول می داشت، مذهبی كه وی معرفی نمود،‌اختلاطی بود از دین های زرتشتی، عیسوی، بودایی و ... مانی معتقد بود كه عالم از عناصر روشنایی و تاریكی بوجود امده و به همین جهت اساس آن بر نیكی و بدی استوار است. اما در پایان دنیا روشنایی از تاریكی جدا و بر آن چیره می گردد. و صلح ابدی برقرار می شود وظیفه فرد مانوی آن بود كه بكوشد تا روشنایی و تاریكی را از یكدیگر دورسازد، یعنی وجود خویش را از بدی و فساد ـ كه زاده تاریكی است ـ منزه گرداند و از اصول اوست؛ مهردهان(پرهیز از اندیشه زشت و ناپاك) به همین سبب پیروان مانی از لذات دنیوی مانند: ازدواج، خوردن گوشت، نوشیدنی شراب و گرد آوری مال پرهیز می نمودند. مانی كتاب های زیادی برای ترویج دین خود نگاشت از آن جمله شاپورگان به زبان پهلوی بود كه آن را به شاپور تقدیم نمود و كتاب ارژنگ یا ارتنگ كه مانی به منظور تفهیم بهتر اصول كیش خود مسایل مورد نظر را با تصاویر زیبا جلوه گر می نمود. از این روی وی را مانی نقاش نیز می خواندند.

همان گونه كه گفته شد عقاید وی به سبب توجه شاپور به آنها و به منظور بهره گیری وی از این دین به منظور رفع اختلافات مذهبی بصورت مقطعی نشر و رواج یافت. ولی پس از مدتی به دلیل مخالفت شدید موبدان مورد خشم و كینه قرار گرفت و به دستور شاه بهرام به زندان افتاد و در زیر شكنجه جان داد و به قولی او را زنده پوست كندند وبه دارآویختند.

مزدك نیز خود از پیروان آیین مانوی بود و از مروجان این آیین محسوب می گشت كه علاوه بر عقیده به موضوع ستیز دو عنصر نور و ظلمت كه اساس عقیده مانی را تشكیل می داد. اندیشه های وی درباب حل معضلات اقتصادی و اجتماعی كه ریشه در تبعیضات طبقاتی داشت. مورد توجه قباد،‌پادشاه ساسانی قرار گرفت. كه دوران سلطنت وی مصادف با مشكلات اقتصادی و اجتماعی كه قحطی و خشكسالی نیز به آن علاوه گردیده بود، شد. عقاید مزدك مبنی بر تقسیم عادلانه منابع ثروت و تذكر این مهم كه همه انسان ها در برابر استفاده از نعمات خدادادی و طبیعی یكسان هستند. به مذاق طبقه صاحب ثروت و قدرت خوش نیامد و همین امر موجب به قتل رسیدن وی توسط مخالفنش گردید.

علاوه بر این ادیان نوظهرو، در قسمتی از نواحی جنوبی افرادی می زیستند كه به صایبین معروف بودند. آنان پیروان حضرت یحیی(ع) بودند كه مراسم دینی و آداب و رسوم ویژه خود را داشتند. به عنوان نمونه از خوردن گوشت گاو پرهیز می كردند و نماز صبح را پس از طلوع آفتاب می خواندند كه پیروان این آیین نیز از سخت گیریهای موبدان زرتشتی در امان نماندند.

خط ادبیات و آموزش ساسانیان

مشهورترین خط های رایج در زمان ساسانیان، خط پهلوی اشكانی و خط پهلوی ساسانی است. این خط ها از خط آرامی اقتباس شده بودو همه مكاتبات اداری نوشته های ادبی تاریخی و كتبیه های شاهان ساسانی كه بر صخره ها حك شده است به این خط نوشته می شد.

در آن روزگار، اموزش فقط و فقط منحصر به طبقه بزرگان بود و توده مردم از آموزش و بهره مندی از علم و دانش محروم بودند. تیراندازی،‌چوگان و شنا از دیگر كارهایی بود كه جوانان به آن مشغول می شدند. تا هنگام جنگ آمادگی لازم را داشته باشند.

جندی شاپور از مراكز مهم علم و آموزش و پژوهش بود و دانشمندان و پزشكان بسیاری در آن به پژوهش مشغول بودند. انوشیروان عده ای را برای كسب علوم به هند فرستاد او عده ای از فلاسفه یونانی را كه از تنگ نظری و تعصب مسیحیان روم به ایران پناهنده شده بودند را به گرمی پذیرفت و از آنان حمایت كرد.

معمای و حجاری

خرابه های چندین كاخ و آتش گاه در فیروز آباد، بیشاپور و.... جلوه گاه معماری عصر ساسانی است. معماران این دوره در اوایل از شیوه های اشكانی پیروی می كردند. ولی با گذشت زمان، در بنای كاخ ها و آتش گاه ها شیوه ها و سبك هایی در پیش گرفتند. كه در گذشته فراگیر نبود، مانند استفاده از طاق وایوان، با استفاده از طاق، بكارگیری ستون كمتر در معماری مورد توجه و استفاده قرار می گرفت. معماران عصر ساسانی از گچ بری های زیبا و گاه كاشی كاری استفاده می كردند. كاخ هایی مانند كاخ تیسفون(معروف به ایوان كسری) و كاخ فیروز آباد در زمان خود شكوه و جلال بسیاری داشتند و چشم همگان را خیره می كردند. شاهان ساسانی در این كاخ ها به اداره امور می پرداختند، دستورات لازم را صادر می كردند، فرستادگان دولت های دیگر را به حضور می پذیرفتند و نیز به تفریح و خوشگذرانی می پرداختند.

نقش برجسته های فرمانروایان ساسانی و كتبیه های آنان در فارس و كرمانشاه و نواحی دیگر كه شامل مراسم تاج گذاری، جنگ و شکار شاهان است. نشانگر تبحر حجاران چیره دست ایرانی در آن عهد است.

هنر و صنعت

قالی بافی، پارچه بافی، فلز كاری و شیشه گری در عهد ساسانی رونق بسیار یافت. در این عصر پارچه های تولید ایران در روم مشتریان زیادی داشت. فلزكاران ماهر در خدمت شاهان و شاه زادگان بودند. و برای آنان ظروف بسیار ظریف و زیبا از جنس طلا و نقره می ساختند. كه نمونه هایی از آنها در موزه های اروپا موجود است. موسیقی از جمله هنرهایی بود كه مورد توجه شاهان ساسانی بوده است. موسیقی دانان و آوازه خوانان دربار را هنیاگر یا خنیاگر می نامیدند، خسرو پرویز و بهرام گور در میان شاهان ساسانی به شعر و موسیقی علاقه داشتند و به آن اهمیت می دادند.

یكی از هنرهای بی مانند عصر ساسانی ساخت حباب هایی بود كه موسیقی و اصوات دیگر را ضبط و در موقع لزوم با وسایلی كه آن روزگار در دست بود، صداهای ضبط شده پخش می گردید كه این حباب ها در ایوان مداین و نصب آن بر روی دیوارهای آن برای پخش موسیقی به كار رفته بود.

بازرگانی

در عهد ساسانی جاده ابریشم مهم ترین مسیر تجاری در دنیا بود. همچنانكه ایران در دوره اشكانی از منافعی كه این راه برایشان ایجاد می كرد. سود می بردند. ساسانیان نیز از این جهت بی نصیب نماندند، ایران همچون پل ارتباطی بر راه شرق و غرب بود. كاروان های تجاری كالاهای ساخت چین و هند و ایران و روم را از سرزمینی به سرزمین دیگر می بردند. صید مروارید در خلیج فارس رواج داشت. مالیات مهمترین منبع درآمد و ثروت محسوب می شد كه علاوه بر خراج و مالیات سرانه و سالانه كه اخذ می گردید. از بازرگانان نیز مالیات گرفته می شد. تجارت دریایی در دوره ساسانیان دارای اهمیت بود. طلا، نقره، مس، مروارید و پارچه های ابریشمی از مهم ترین محصولات ایران محسوب می گردید.


منبع :http://ahouraei.mihanblog.com/post/5
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

آنالیز اجزای اصلی قسمت اول(principal components analysis)

1- مقدمه:

در این نوشتار قصد داریم به معرفی آنالیز اجزا اصلی (Principal components analysis) به پردازیم. آنالیز اجزا اصلی  (pca) یک تکنیک مفید آماری است که کاربرد آن در زمینه های از قبیل : تشخیص چهره،فشرده سازی تصویر و یک تکنیک رایج برای شناسایی یک نمونه در داده های از بعد بالا است.

این تبدیل که با اسامی دیگری چون هتلینگ(Hostelling Transform)، کارهانن-لو(Karhunen-Live Transform(KLT)) و بردار های ویژه نیز شناخته می شود،تبدیل بهینه در کارهای فشرده سازی و کاهش بعد است و خطای میانگین مربعات حاصل از فشرده سازی را کمینه می کند. هر چند این تبدیل به علت وابسته بودن به داده ورودی، جای خود را در الگوریتم های کاربردی و عملی، به تبدیل گسسته کسینوسی(Discret Cosine Transform(DCT)) داده است اما در صورت کافی بودن داده ورودی می تواند تبدیل بهینه را استخراج نماید.

آنالیز اجزای اصلی یک روش اختیاری چند منغیری است. اگر ما در جایی مجبور هستیم مهم ترین متغیر را یا یک تعداد محدودی از متغیر ها را دریک مجموعه انتخاب کنیم از آنالیز اجزای اصلی کمک می گیریم .

آنالیز اجزای اصلی می تواند هم چنین برای پیدا کردن سیگنال ها در اطلاعات نویزدار به کار رود.

قبل از این که از آنالیز اجزا اصلی توصیفی به دست آوریم ابتدا به معرفی مفاهیمی ریاضی که در آنالیز اجزا اصلی استفاده می شود می پردازیم.

این قسمت انحراف معیار، کوورایانس ، بردارهای مشخصه و مقادیر ویژه را پوشش می دهد.این دور نما دانشی قابل فهم از قسمت های آنالیز اجزا اصلی فراهم می آورد.

در این نوشتار مثال های وجود دارد که از طریق آن معنی و مفهوم بحث را روشن می سازد.

 

 

 

 

 

 

 

2- ریاضیات زمینه(لازم):

در این قسمت تلاش می کند که مهارت های لازم در ریاضیات پایه مورد نیاز در آنالیز اجزا اصلی بدست آوریم.

به خاطر سپردن طرز کار صحیح تکنیک ریاضی نسبت به فهمیدن دلایل اهمیت کمتری دارد. زیرا که یک تکنیک ممکن استفاده شود و نتیجه عملی به ما در مورد داده نهایی بگوید.

در این قسمت ابتدا به بخشی از آمار که در توزیع اندازه یا چگونگی پراکندگی داده ها است توجه می کنیم و در بخش دیگر به ماتریس جبری، مقادیر ویژه و بردار های مشخصه که مهمترین ویژگی یک ماتریس که اساس آنالیز اجزا اصلی توجه می کنیم.

 

 

2-1 آمار:

در سراسر بحث آماری ما با مجموعه نسبتا بزرگی از داده ها سر و کار داریم و باید ارتباط (وابستگی) بین مجموعه با نقاط خاص در آن مجموعه داده را تحلیل کنیم. اما ما قصد داریم در مجموعه داده ها توجه کنیم به تعداد کمی از اطلاعات و نتیجه ای که درباره این مجموعه داده ها به ما می دهد.

 

2-1-1 انحراف معیار استاندارد :

برای فهمیدن انحراف معیار به یک مجموعه داده احتیاج داریم. آمارشناسان معمولا علاقمند به نمونه گیری از جامعه هستند. برای استفاده کردن از روش های نمونه گیری به عنوان مثال جامعه تمام مردم یک کشور است. در حالی که یک نمونه یک زیر مجموعه از جامعه است که آمارشناسان اندازه می گیرند.

مطلب مهم دیگر درباره آمار اگر از سراسر جامعه استفاده می کنید این است که فقط با اندازه گیری یک نمونه از جامعه شما می توانید با اندازه گیری احتمال(سنجش احتمال) کار کنید.

در این بخش آماری قصد داریم فرض کنیم که اطلاعات ما نمونه ای از جامعه است.

 

در اینجا یک مثال وجود دارد:

 

X = [1 2 4 6 12 15 25 45 68 67 65 98]

از علامت Xبرای اشاره به مجموعه اعداد استفاده می کنیم.اگر به یک عدد خاص در مجموعه داده ها بخواهیم اشاره کنیم از یک زیر نویس بر روی علامت X  استفاده کنیم که یک عدد خاص را نشان می دهد.

 

تعدادی مطلب درباره یک مجموعه داده است که ما می توانیم حساب کنیم. برای مثال ما میانگین نمونه ها را می توانیم حساب کنیم. چون با مفهوم میانگین نمونه ای آشنا هستیم فقط فرمول را ارائه می کنیم:

 

 

این فرمول می گوید که همه اعداد با هم جمع شوند و سپس تقسیم به تعداد اعدادی که وجود دارد. متاسفانه، میانگین به ما اطلاعات فراوانی به جز تقریبا برای نقطه وسط به ما نمی دهد.

برای مثال دو مجموعه داده مقابل دقیقا میانگین یکسان 10 دارند.

[0 8 12 20] , [8 9 11 12]

 اما تفاوت این دو مجموعه توزیع متفاوت اطلاعات است.به همین دلیل از انحراف معیار استفاده می کنیم (sd) .انحراف معیار یک مجموعه چگونگی توزیع داده ها است.

تعریف انحراف معیار:معدل فاصله از نقطه میانگین یک مجموعه داده.

از فرمول زیر استفاده می کنیم:

 

مربع فاصله هر نقطه از میانگین مجموعه و آنها را جمع کرده و تقسیم بر n-1 می کنیم و ریشه دوم مثبت می گیریم.

علامتS  معمولا برای نشان دادن انحراف معیار یک نمونه به کار می رود.

اگر مجبور به استفاده از سراسر جامعه بودید از تقسیم برn  استفاده کنید و اگر از نمونه استفاده می کنید از تقسیم بر n  استفاده کنید.

برای دو مجموعه بالا انحراف معیار در جداول زیر محاسبه شده اند:

 

 

 

انتظار داریم مجموعه اول انحراف معیار بزرگتری داشته باشد به این خاطر که داده ها از میانگین فاصله بیشتری دارند.

فقط به عنوان یک مثال دیگر مجموعه داده های زیر میانگین و انحراف معیار 10 دارند زیرا همه اعداد یکی هستند. هیچ کدام از آن ها از میانگین منحرف نمی شوند.

 

[10 10 10 10]

 

2-1-2 واریانس:

واریانس معیار دیگری از پراکندگی مجموعه داده ها است. در واقع تقریبا با انحراف معیار برابر است. فرمول آن به صورت زیر است:

با توجه هر دو علامت و فرمول متوجه می شوید که واریانس مربع انحراف معیار است.

 S2 علامت معمولی برای واریانس یک نمونه است. هر دو این مقیاس از پراکندگی داده ها هستند. انحراف معیار مقیاس معمولی تری است. اما واریانس هم استفاده می شود.

 

2-1-3 کوواریانس:

دو مقیاس آخر که ما به آن ها توجه داریم صرفا کمی هستند. مجموعه داده ها مانند موارد زیر می تواند باشد: بلندی همه افراد در یک اتاق،نمره های آخرین امتحان و غیره.

اما با وجود این برای تعداد زیادی از مجموعه داده ها می تواند بیش از یک بعد وجود داشته باشد و هدف از تحلیل آماری این مجموعه داده ها معمولا این است: ارتباطی که بین بعد ها وجود دارد را بفهمیم.

برای مثال ممکن است مجموعه داده هایمان هر دو بلندی همه دانش آموزان یک کلاس باشد . ما میتوانیم تحلیل آماری آیا بلندی یک دانش آموز اثر بر روی نمودار دارد.

انحراف معیار و واریانس فقط بر روی یک بعد عمل می کنند. شما فقط انحراف معیار را به طور جداگانه برای هر بعد از مجموعه داده ها می توانید حساب کنید.مفید است که مقیاسی برای اندازه گیری اختلاف از میانگین نسبت به یکدیگر داشته باشیم. کوواریانس یک چنین مقداری است.

 کوواریانس همیشه بین دو بعد اندازه گیری می شود. اگر کوواریانس را بین یک بعد و خودش حساب کنید در واقع شما واریانس را حساب کرده اید. اگر شما یک سری داده سه بعدی  (X,Y,Z) داشته باشید می توانید کوورایانس را بین دو بعدX,Y  دو بعد X,Z    و دو بعدY,Z  حساب کنید. اندازه گیری کوواریانس بین X,X یا Y,Y و یا Z,Z به شما واریانس بعد های را به ترتیب می دهد.

فرمول محاسبه کوواریانس بسیار شبیه فرمول محاسبه واریانس است. فرمول محاسبه واریانس را نیز می توان مشابه این عبارت نوشت:

 

 

 

جمله درجه دوم نشان داده شده را به دو بخش بسط داده ایم زیرا این دانشی برای محاسبه کردن کوواریانس به ما می دهد.

 

این دقیقا همان فرمول واریانس است به جز آن که در دومین مجموعه از پرانتزهاY جایگزین  X شده است.

تعریف کوواریانس: برای هر قلم داده تفاوت بین ارزشX  و میانگینX  را با تفاوت بین ارزشY  ضرب می کند و تقسیم برn-1.

فرض می کنیم از یک گروه دانش آموز سوال شده است که در درس خاصی چه نمره ای دریافت کرده اند و چه تعداد ساعت آن ها در کل صرف مطالعه کرده اند. بنا بر این ما دو بعد داریم اولین بعدH  تعداد ساعت مطالعه است و دومین بعد M نمره کسب شده است.

شکل زیر به ما اطلاعات فرضی را نشان می دهد. و cov(H,M)  کوواریانس ساعت های مطالعه کردن و نمره گرفتن را محاسبه می کند.

 

 

 

 

بنا براین کوواریانس به چه چیزی را نشان می دهد؟ ارزش درست به اهمیت علامت آن (مثبت یا منفی) نیست. اگر ارزش مثبت باشد، نشان می دهد که هر دو بعد با هم افزایش می یابند، مثلا افزایش ساعت مطالعه، نمره پایانی را افزایش می دهد. اگر ارزش منفی است، اگر یک بعد افزایش یابد، بعد دیگر کاهش می یابد. اگر کوواریانس را منفی بدست آوریم پس آنچه به ما می گوید مخالف هم هستند، که با افزایش ساعت مطالعه نمره پایانی کاهش می یابد. در بعضی موارد که کوواریانس صفر می شود نشان می دهد که دو بعد مستقل از هم هستند.

نتیجه ای که با افزایش نمره به ما می گوید مثلا افزایش ساعت مطالعه می توان به آسانی با رسم یک نمودار از اطلاعات دید مانند شکل زیر:

 

از آن جا که ارزش کوورایانس را بین هر دو بعد در مجموعه اطلاعات می توان حساب کرد این تکنیک اغلب برای پیدا کردن ارتباط بین بعدها در ابعاد بزرگ مجموعه اطلاعات که تجسم آن مشکل است استفاده می شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

بخشی از مقدمه کتاب کلیات منطق الطیر به نثر روان

 

به نام خدا

 

پادشاها در من مسکین نگر                                             گر زمن بد دیدی آن شد این نگر

خالقا گر نیک و گر بد کرده ام                                              هرچه کردم با تن خود کرده ام

عفو کن دون همتیهای مرا                                                       محو کن بی حرمتیهای مرا

 

مقدمه

تنوع و غنای ادبیات ایران بسیار زیاد است و هر کدام از اندیشمندان و شعرا و عرفای ایرانی به روش و سبک خاص خود آثار گرانبهایی را برای ما به میراث گذاشتند که امروزه خواندن اصل کتابها یا درک مفاهیم آن برای همگان مقدور نمی باشد . لذا دانستن و فهمیدن مفاهیم این اثر یا بکار گیری آن در تربیت روح انسانی مستلزم درک و فهم آسان مطالب این کتاب می باشد . نگارندۀ این اثر برای اینکه جویندگان کمال و حقیقت را هرچه آسانتر در این راه همراهی کند تصمیم گرفت تا متن کامل کتاب منطق الطیر را به زبان بسیار ساده و قابل فهم برگرداند و آن را در اختیار همه ی علاقه مندان به این آثار گرانبها و ارزشمند قرار دهد . مخاطبان این اثر عام بوده و همه به اندازه نیاز خود می توانند از آن بهره گیرند .

مرجع این کتاب کلیات منطق الطیر عطار است که به کوشش جناب استاد ارجمند سید صادق گوهرین گرد آمده و تصحیح شده است و نگارنده از آن به عنوان منبع اصلی استفاده کرده و تمام ابیات آن را به روش خطی و به نثر بسیار ساده و روان فارسی برگردانده است و امیدوار می باشد که مورد توجه و عنایت خوانندگان عزیز قرار گیرد .

 مولاي متقيان علي (ع) مي فرمايد :

خدا را سپاس در حالي كه نه از رحمت او نوميدم ، نه از رحمتش بی بهره ام ، نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر برتافته ام . خداوندي كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد و دنيا سرايي است كه ناپايداري مقدر اوست . مردمش از آنجا رخت برخواهند بست هم شيرين گواراست هم سبز و خرم . خواستاران خود را زود مي يابد هركه در او بنگرد دلش را مي فريبد . پس هر توشه ی نيكو كه ميسر است برگيريد و قدم به راه سفر نهيد . در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است مخواهيد و  بيش از آنچه به شما داده است طلب مكنيد .

 و حضرت عيسي روح اله مي فرمايد :

هرآنچه والاست ، هرآنچه درست است ، هرآنچه پاك است ، هرآنچه دوست داشتنی و هر آنچه ستودنی است ، بدان بينديشيد . اگر چيزي عالی است و شايان ستايش در آن تامل كنيد .

 شرح حال عطار

ابو حامد فريدالدين محمد بن ابي بكر ابراهيم عطار نيشابوري به سال 540 در نيشابور از يك پدر و مادر مومن و زاهد پيشه به دنيا آمد . پدرش دارو فروش و مادرش زنی زاهد منش بود كه به گفته خود او بيست و چند سال آخر عمرش را فقط به عبادت و خلوت كردن با خدا گذرانده و دست از دنيا و زرق و برق آن كشيده بود .

 چو سالي بيست هست ، اكنون زيادت                                 كه نه چادر ، نه موزه داشت عادت

زدنيا فارغ و خلوت گزيده                                                               گزيده گوشه و عزلت گزيده

 وقتي عطار بزرگ شد حرفه ی پدر را پيشه خود ساخته و او نيز دارو فروش شد .

 بدارو خانه پانصد شخصي بودند                                                كه در هروز نبضم مي نمودند

 عطار فردي خوش قريحه و نازك خيال و حساس بود . او موضوعاتي را كه در اطرافش مي گذشت به خوبي مي ديد و آنها را حس مي كرد و در بعضي موارد آنها را به رشته ي شعر مي كشيد تا جايي كه دو اثر با ارزش خود يعني مصيبت نامه و الهي نامه را در حين كاركردن در دكان عطاري خود به رشته ي نظم درآورد .

 مصيبت نامه كاندوه جهانست                                                الهي نامه كاسرار عيانست

بداروخانه كردم هردو آغاز                                                 چه گويم زو درستم ، زين و آن باز

 

عطار در حدود هفتاد و چند سال عمر كرده و آثار ارزشمندي به انسانهاي روشن ضمير و پاكدل كه به نداي او گوش فرانهادند تقديم نمود . از جمله اين آثار الهي نامه ، اسرار نامه ، مصيبت نامه ، مختار نامه و منطق الطير و خسرونامه مي باشد .

منطق الطیر را باید تاج مثنوی های عطار نام نهاد که آن منظومه ای رمزی مشتمل بر 4458 بیت به بحر رمل مسدس مقصور محذوف می باشد و موضوع آن گفتگوی مرغان درباره ی پرنده ای   افسانه ای است به نام سیمرغ و مراد از پرندگان ، سالکان راه حق و مراد ازسیمرغ ، وجود حق تعالی می باشد .

سبک عطار در مورد بيان اشعار كتاب منطق الطير يا مقامات طيور ، سبک سمبوليسم مي باشد كه معمولاً در اين سبک ادبي نويسنده از زبان موجودات و چيزهايي كه در طبيعت وجود دارد براي بيان هدف و منظور خود استفاده مي كند ، اين موجودات مي تواند شامل حيوانات ، پرندگان و گياهان و يا حتي اشياء محيط زندگي طبيعي باشد .              

عطار از پرندگان براي بيان مقصود خود استفاده كرده است كه هركدام از پرندگان بيان كنندی بخشي از وجود يك انسان كسر مي باشد يعني انساني كه به نهايت تكامل نرسيده و پالايش نيافته است . انساني كه در بندی كه خود براي خود بافته و در قفسی از هواي نفس که براي خود ساخته ، گرفتار شده است اين چنين انساني در قفس جسم مادي اسير است . عطار تمام دامهایی را كه در مسير رشد معنوي انسان قرار دارد ترسيم كرده و آنرا نشان می دهد تا اينگونه انسانها را آگاه کند و به آنها هشدار دهد كه در دام آرزو ، هوس ، خود پرستي و حرص و طمع گرفتار نشوند و كساني كه انتخاب مي كنند چگونه زندگي درست و پاكي داشته باشند بتوانند سير رشد معنوي و تكاملي خود را به شايستگي هدايت كنند و به حقيقت و يگانگي و شناخت اصل وجود خود برسند تا در پرتوی نور جلال او ، به آرامش وصف نشدني دست يابند .شیخ عطار در این داستان چگونگی سفر پر رنج انسانهای حقیقت طلب را در شاهراه وصول به حق شرح می دهد.

عطار در كتاب خود هر مرغی را نشان و نماد انسانهای مختلف با عادت ها و ضعفهای گوناگون بيان مي كند كه قبل از شرح داستان به معرفی هر مرغ خواهيم پرداخت كه نشانه ی چگونه انسانی است .

هدهد : مرغی است كه چشمی بينا دارد. چون ديو وجود خود را مهار كرده است رازدار سليمان نبی است هدهد نظری گنجا دارد و جای آب را در بيابان مي داند و مرغان ديگر را راهنمايی می كند او پرهيزگار و با تقوی است مرغان تشنه را به طرف آب هدایت می كند .

موسيچه ( كبوتر سفيد ) : پرنده ای است گرفتار نفس و مغرور

طوطي : رفيق حضرت خضر كه به حيات ماندگار و جاودان و به چشمه آب حيات علاقه دارد .نمونه ای از مردمان اهل ظاهر وتقلید که به دنیای باقی وحیات جاوید اعتقاد دارند .

كبك : مال اندوز و طلا دوست ، سر در خاك می كند تا طلا پيدا كند و هوای تازه و روشنايي و نور خورشيد را از خود می گيرد تا در تاريكی زمين جواهر پيدا كند و مال اندوزی كند .

باز : پرنده ای تيز چشم و پر خشم می باشد كه هدفش كنترل ديگران است ، او جاه طلب است تا برهر چيزی مسلط باشد به همين دليل در بلنديها لانه می كند .نمونه ای از مردم اهل قلم و درباری که به علت نزدیکی به شاه همیشه بر دیگران فخر می فروشد واز موقعیت خود سوء استفاده می نماید .

دراج : نفس قدرتمندی دارد و اگر به نفسش مسلط شود به بلندی می رسد .

بلبل : پرنده ای سر به هوای عاشق پيشه كه لحن زيبا دارد و به دنبال دام انداختن ديگران است اما به غيراز گل بی وفا كسی را اسير خود نمی كند او هميشه از درد عشق می نالد ونمونه ای از مردم جمال پرست است

طاووس : پرنده ای خود پرست است و نمونه ای از مردم ظاهر بین که تکالیف مذهبی  را به امید مزد و آرزوی بهشت ورهایی از دوزخ انجام می دهد . به وجود نمايشی خود چنان دل بسته كه نمی خواهد نقصان را ببيند و مدام در پی شکار خلق است وهر لحظه به رنگی در می آید  او اگر متواضع شود به اسرار هستی دست پيدا مي كند .

قرقاول ( تذرو ) : مثل يوسف نبی زيباست ولي در چاه نفس خود گرفتار است و اگر ازچاه نفس خود بيرون بيايد مانند يوسف ، عزيز مصر می شود كه سخت خواهان دارد.

قمری : پرنده ای سرگشته ی ما ومنی است و مثل ذالنون پيامبر در شكم ماهی حبس شد.

فاخته : پرنده ای كه گرفتار دام بی وفايی است .

شاهين و كركس : در هوس مردار خواهي دنيوی هستند و در همين هوس می ميرند حيات را تجربه نمی كنند و از هردو دنيا محرومند .

همای :  پرنده ای است  که استخوان می خورد و بر سر هر کس که سایه افکند خوشبختی  و شاهی را به او می بخشد او ظرفيت پذيرش هدايای خداوندی را دارد ولی وقتی به اين امتيازات فكر می كند فرعون را به عنوان الگو و رهبر می پذيرد و نمونه ای از مردمی است که از زهد وعبادت برای کسب مال دنیا استفاده می کنند وبه دنبال جلب نظر ارباب مملکت وسیاست از راه عزلت نشینی وعبادت ظاهری می باشند تا به این طریق به دستگاه وقدرتی دست یابند .

دراج : نماينده ديو و ابليس است و ابليس از جسم او برای تجلی خود استفاده می كند .

بوتيمار : پرنده ای غمخوار و افسرده كه در كنار دريا نشسته ولی نگران تمام شدن آب است و چون توكل را نمي شناسد از لذت زندگی كردن بی بهره می ماند .نمونه ای از مردم خسیس که نعمت های زندگی را از خود ودیگران دریغ می دارند نه خود لذت   می برند ونه می توانند شاهد لذت بردن دیگران از نعمت های زندگی باشند .

بط  ( مرغابی ) : گرفتار وسواس است و ديگران را نجس و خود را پاك مي داند سخت قضاوتی است و به پرهيزكاری خود مغرور است و ديگران را می آزارد .نمونه ای از مردم عابد وزاهد که همه ی عمر گرفتار وسواس طهارت هستند .

بوف : پرنده ای كه از خوشبخت بودن و لذت بردن از زندگی اضطراب دارد به همين دليل در خرابه ها زندگی مي كند و هميشه از شور آبادانی خويش گريزان است . نمونه ای ازمردمی است که زاهد ومنزوی هستند وگنج مقصود را درخلوت و گوشه گیری و انزوا از خلق و اجتماع می جو یند .

صعوه : پرنده ای کوچک از نوع  گنجشک سر قرمز نمودارمردمی  ناتوان و درمانده كه به ناتوانی و جسم ضعيف خود متوسل  می شوند تا از بار مسئوليت شانه خالی كنند .

در واقع هركدام از اين پرندگان ويژگيهای نهفته ی انساني است و عطار سعی دارد با وجود اين پرندگان مراحل خود شناسی و تكامل انسان را به نمايش گذاشته و در راه رسيدن به خود و رهايی از مشكلات فردی را به ما بياموزد و ما را در راه رسيدن به كمال انسانی ، كه آن را در هفت مرحله ترسيم كرده است راهنمايی نمايد .

اين هفت مرحله عبارتند از :

1– طلب 2– عشق  3– معرفت  4– استغنا  5– توحيد  6 – حيرت  7 – فقر و فنا

 

                                                             تقدیم به همه ی جویندگان راه حقیقت و کمال

                                                                                          گرجیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

بخشی از مقدمه کتاب کلیات منطق الطیر به نثر روان

 

به نام خدا

 

پادشاها در من مسکین نگر                                             گر زمن بد دیدی آن شد این نگر

خالقا گر نیک و گر بد کرده ام                                              هرچه کردم با تن خود کرده ام

عفو کن دون همتیهای مرا                                                       محو کن بی حرمتیهای مرا

 

مقدمه

تنوع و غنای ادبیات ایران بسیار زیاد است و هر کدام از اندیشمندان و شعرا و عرفای ایرانی به روش و سبک خاص خود آثار گرانبهایی را برای ما به میراث گذاشتند که امروزه خواندن اصل کتابها یا درک مفاهیم آن برای همگان مقدور نمی باشد . لذا دانستن و فهمیدن مفاهیم این اثر یا بکار گیری آن در تربیت روح انسانی مستلزم درک و فهم آسان مطالب این کتاب می باشد . نگارندۀ این اثر برای اینکه جویندگان کمال و حقیقت را هرچه آسانتر در این راه همراهی کند تصمیم گرفت تا متن کامل کتاب منطق الطیر را به زبان بسیار ساده و قابل فهم برگرداند و آن را در اختیار همه ی علاقه مندان به این آثار گرانبها و ارزشمند قرار دهد . مخاطبان این اثر عام بوده و همه به اندازه نیاز خود می توانند از آن بهره گیرند .

مرجع این کتاب کلیات منطق الطیر عطار است که به کوشش جناب استاد ارجمند سید صادق گوهرین گرد آمده و تصحیح شده است و نگارنده از آن به عنوان منبع اصلی استفاده کرده و تمام ابیات آن را به روش خطی و به نثر بسیار ساده و روان فارسی برگردانده است و امیدوار می باشد که مورد توجه و عنایت خوانندگان عزیز قرار گیرد .

 مولاي متقيان علي (ع) مي فرمايد :

خدا را سپاس در حالي كه نه از رحمت او نوميدم ، نه از رحمتش بی بهره ام ، نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر برتافته ام . خداوندي كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد و دنيا سرايي است كه ناپايداري مقدر اوست . مردمش از آنجا رخت برخواهند بست هم شيرين گواراست هم سبز و خرم . خواستاران خود را زود مي يابد هركه در او بنگرد دلش را مي فريبد . پس هر توشه ی نيكو كه ميسر است برگيريد و قدم به راه سفر نهيد . در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است مخواهيد و  بيش از آنچه به شما داده است طلب مكنيد .

 و حضرت عيسي روح اله مي فرمايد :

هرآنچه والاست ، هرآنچه درست است ، هرآنچه پاك است ، هرآنچه دوست داشتنی و هر آنچه ستودنی است ، بدان بينديشيد . اگر چيزي عالی است و شايان ستايش در آن تامل كنيد .

 شرح حال عطار

ابو حامد فريدالدين محمد بن ابي بكر ابراهيم عطار نيشابوري به سال 540 در نيشابور از يك پدر و مادر مومن و زاهد پيشه به دنيا آمد . پدرش دارو فروش و مادرش زنی زاهد منش بود كه به گفته خود او بيست و چند سال آخر عمرش را فقط به عبادت و خلوت كردن با خدا گذرانده و دست از دنيا و زرق و برق آن كشيده بود .

 چو سالي بيست هست ، اكنون زيادت                                 كه نه چادر ، نه موزه داشت عادت

زدنيا فارغ و خلوت گزيده                                                               گزيده گوشه و عزلت گزيده

 وقتي عطار بزرگ شد حرفه ی پدر را پيشه خود ساخته و او نيز دارو فروش شد .

 بدارو خانه پانصد شخصي بودند                                                كه در هروز نبضم مي نمودند

 عطار فردي خوش قريحه و نازك خيال و حساس بود . او موضوعاتي را كه در اطرافش مي گذشت به خوبي مي ديد و آنها را حس مي كرد و در بعضي موارد آنها را به رشته ي شعر مي كشيد تا جايي كه دو اثر با ارزش خود يعني مصيبت نامه و الهي نامه را در حين كاركردن در دكان عطاري خود به رشته ي نظم درآورد .

 مصيبت نامه كاندوه جهانست                                                الهي نامه كاسرار عيانست

بداروخانه كردم هردو آغاز                                                 چه گويم زو درستم ، زين و آن باز

 

عطار در حدود هفتاد و چند سال عمر كرده و آثار ارزشمندي به انسانهاي روشن ضمير و پاكدل كه به نداي او گوش فرانهادند تقديم نمود . از جمله اين آثار الهي نامه ، اسرار نامه ، مصيبت نامه ، مختار نامه و منطق الطير و خسرونامه مي باشد .

منطق الطیر را باید تاج مثنوی های عطار نام نهاد که آن منظومه ای رمزی مشتمل بر 4458 بیت به بحر رمل مسدس مقصور محذوف می باشد و موضوع آن گفتگوی مرغان درباره ی پرنده ای   افسانه ای است به نام سیمرغ و مراد از پرندگان ، سالکان راه حق و مراد ازسیمرغ ، وجود حق تعالی می باشد .

سبک عطار در مورد بيان اشعار كتاب منطق الطير يا مقامات طيور ، سبک سمبوليسم مي باشد كه معمولاً در اين سبک ادبي نويسنده از زبان موجودات و چيزهايي كه در طبيعت وجود دارد براي بيان هدف و منظور خود استفاده مي كند ، اين موجودات مي تواند شامل حيوانات ، پرندگان و گياهان و يا حتي اشياء محيط زندگي طبيعي باشد .              

عطار از پرندگان براي بيان مقصود خود استفاده كرده است كه هركدام از پرندگان بيان كنندی بخشي از وجود يك انسان كسر مي باشد يعني انساني كه به نهايت تكامل نرسيده و پالايش نيافته است . انساني كه در بندی كه خود براي خود بافته و در قفسی از هواي نفس که براي خود ساخته ، گرفتار شده است اين چنين انساني در قفس جسم مادي اسير است . عطار تمام دامهایی را كه در مسير رشد معنوي انسان قرار دارد ترسيم كرده و آنرا نشان می دهد تا اينگونه انسانها را آگاه کند و به آنها هشدار دهد كه در دام آرزو ، هوس ، خود پرستي و حرص و طمع گرفتار نشوند و كساني كه انتخاب مي كنند چگونه زندگي درست و پاكي داشته باشند بتوانند سير رشد معنوي و تكاملي خود را به شايستگي هدايت كنند و به حقيقت و يگانگي و شناخت اصل وجود خود برسند تا در پرتوی نور جلال او ، به آرامش وصف نشدني دست يابند .شیخ عطار در این داستان چگونگی سفر پر رنج انسانهای حقیقت طلب را در شاهراه وصول به حق شرح می دهد.

عطار در كتاب خود هر مرغی را نشان و نماد انسانهای مختلف با عادت ها و ضعفهای گوناگون بيان مي كند كه قبل از شرح داستان به معرفی هر مرغ خواهيم پرداخت كه نشانه ی چگونه انسانی است .

هدهد : مرغی است كه چشمی بينا دارد. چون ديو وجود خود را مهار كرده است رازدار سليمان نبی است هدهد نظری گنجا دارد و جای آب را در بيابان مي داند و مرغان ديگر را راهنمايی می كند او پرهيزگار و با تقوی است مرغان تشنه را به طرف آب هدایت می كند .

موسيچه ( كبوتر سفيد ) : پرنده ای است گرفتار نفس و مغرور

طوطي : رفيق حضرت خضر كه به حيات ماندگار و جاودان و به چشمه آب حيات علاقه دارد .نمونه ای از مردمان اهل ظاهر وتقلید که به دنیای باقی وحیات جاوید اعتقاد دارند .

كبك : مال اندوز و طلا دوست ، سر در خاك می كند تا طلا پيدا كند و هوای تازه و روشنايي و نور خورشيد را از خود می گيرد تا در تاريكی زمين جواهر پيدا كند و مال اندوزی كند .

باز : پرنده ای تيز چشم و پر خشم می باشد كه هدفش كنترل ديگران است ، او جاه طلب است تا برهر چيزی مسلط باشد به همين دليل در بلنديها لانه می كند .نمونه ای از مردم اهل قلم و درباری که به علت نزدیکی به شاه همیشه بر دیگران فخر می فروشد واز موقعیت خود سوء استفاده می نماید .

دراج : نفس قدرتمندی دارد و اگر به نفسش مسلط شود به بلندی می رسد .

بلبل : پرنده ای سر به هوای عاشق پيشه كه لحن زيبا دارد و به دنبال دام انداختن ديگران است اما به غيراز گل بی وفا كسی را اسير خود نمی كند او هميشه از درد عشق می نالد ونمونه ای از مردم جمال پرست است

طاووس : پرنده ای خود پرست است و نمونه ای از مردم ظاهر بین که تکالیف مذهبی  را به امید مزد و آرزوی بهشت ورهایی از دوزخ انجام می دهد . به وجود نمايشی خود چنان دل بسته كه نمی خواهد نقصان را ببيند و مدام در پی شکار خلق است وهر لحظه به رنگی در می آید  او اگر متواضع شود به اسرار هستی دست پيدا مي كند .

قرقاول ( تذرو ) : مثل يوسف نبی زيباست ولي در چاه نفس خود گرفتار است و اگر ازچاه نفس خود بيرون بيايد مانند يوسف ، عزيز مصر می شود كه سخت خواهان دارد.

قمری : پرنده ای سرگشته ی ما ومنی است و مثل ذالنون پيامبر در شكم ماهی حبس شد.

فاخته : پرنده ای كه گرفتار دام بی وفايی است .

شاهين و كركس : در هوس مردار خواهي دنيوی هستند و در همين هوس می ميرند حيات را تجربه نمی كنند و از هردو دنيا محرومند .

همای :  پرنده ای است  که استخوان می خورد و بر سر هر کس که سایه افکند خوشبختی  و شاهی را به او می بخشد او ظرفيت پذيرش هدايای خداوندی را دارد ولی وقتی به اين امتيازات فكر می كند فرعون را به عنوان الگو و رهبر می پذيرد و نمونه ای از مردمی است که از زهد وعبادت برای کسب مال دنیا استفاده می کنند وبه دنبال جلب نظر ارباب مملکت وسیاست از راه عزلت نشینی وعبادت ظاهری می باشند تا به این طریق به دستگاه وقدرتی دست یابند .

دراج : نماينده ديو و ابليس است و ابليس از جسم او برای تجلی خود استفاده می كند .

بوتيمار : پرنده ای غمخوار و افسرده كه در كنار دريا نشسته ولی نگران تمام شدن آب است و چون توكل را نمي شناسد از لذت زندگی كردن بی بهره می ماند .نمونه ای از مردم خسیس که نعمت های زندگی را از خود ودیگران دریغ می دارند نه خود لذت   می برند ونه می توانند شاهد لذت بردن دیگران از نعمت های زندگی باشند .

بط  ( مرغابی ) : گرفتار وسواس است و ديگران را نجس و خود را پاك مي داند سخت قضاوتی است و به پرهيزكاری خود مغرور است و ديگران را می آزارد .نمونه ای از مردم عابد وزاهد که همه ی عمر گرفتار وسواس طهارت هستند .

بوف : پرنده ای كه از خوشبخت بودن و لذت بردن از زندگی اضطراب دارد به همين دليل در خرابه ها زندگی مي كند و هميشه از شور آبادانی خويش گريزان است . نمونه ای ازمردمی است که زاهد ومنزوی هستند وگنج مقصود را درخلوت و گوشه گیری و انزوا از خلق و اجتماع می جو یند .

صعوه : پرنده ای کوچک از نوع  گنجشک سر قرمز نمودارمردمی  ناتوان و درمانده كه به ناتوانی و جسم ضعيف خود متوسل  می شوند تا از بار مسئوليت شانه خالی كنند .

در واقع هركدام از اين پرندگان ويژگيهای نهفته ی انساني است و عطار سعی دارد با وجود اين پرندگان مراحل خود شناسی و تكامل انسان را به نمايش گذاشته و در راه رسيدن به خود و رهايی از مشكلات فردی را به ما بياموزد و ما را در راه رسيدن به كمال انسانی ، كه آن را در هفت مرحله ترسيم كرده است راهنمايی نمايد .

اين هفت مرحله عبارتند از :

1– طلب 2– عشق  3– معرفت  4– استغنا  5– توحيد  6 – حيرت  7 – فقر و فنا

 

                                                             تقدیم به همه ی جویندگان راه حقیقت و کمال

                                                                                          گرجیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
در حساب ابجد هر یک از حروف عربی نماینده ی عددی است که عبارتند از : ابجد ، هوز ، حطی ، کلمن ، سعفص ، قرشت ، ثخذ ، ضظغ . شماره ی هر یک از این حروف چنین است : الف = 1 ، ب = 2 ، ج = 3 ، د = 4 ، ه = 5 ، و = 6 ، ز = 7 ، ح = 8 ، ط = 9 ، ی = 10 ، ک = 20 ، ل= 30 ، م = 40 ، ن = 50 ، س = 60 ، ع = 70 ، ف = 80 ، ص = 90 ، ق = 100 ، ر = 200 ، ش = 300 ، ت = 400 ، ث = 500 ، خ = 600 ، ذ = 700 ، ض = 800 ، ظ = 900 ، غ = 1000 .

 استفاده از حروف ابجد تاریخچه ای قدیمی دارد و در روایات داریم که ائمه ی معصومین (ع) نیز با حروف ابجد آشنایی داشته اند . حساب ابجد از قرن ششم هجری وارد ادبیات ما شد و اغلب شعرا برای ساختن ماده ی تاریخی یا معما یا ... از حساب ابجد کمک می گرفتند به طوری در این کار تخصص داشتند که بدون درنگ عدد هر جمله یا کلمه ای را با حساب ابجد می گفتند . منظور از ماده ی تاریخ آن است که مجموعه ی حروف یک عبارت یا شعر و یا کلمه عبارت از تاریخ یک واقعه ی مهم مورد نظر باشد در ادبیات ما اشعار بسیاری وجود دارد که هر کدام به حساب ابجد واقعه ای را بیان می کند . حتی وقایع مهم تاریخی نیز در یک کلمه یا جمله معروفی خلاصه شده است مثل جمله ی معروف ( عدل مظفر ) مطابق با سال مشروطیت ایران یعنی 1324 هجری قمری می باشد . به صورت زیر : عدل = 70 + 4 + 3 = 104 و مظفر = 40 + 900 + 80 + 200 = 1220 بنابراین عدل مظفر 104 + 1220 = 1324 خواهد بود یکی از شاعران نیز راجع به فوت شاعر قرن هفتم سعدی گفته است : همن روح پاک شیخ سعدی به سوی قهر هت گشت قاص چو پرسیدم ز فوت او ، خرد گفت ز خاصان بود از آن تاریخ شد خاص در این جا می بینیم که کلمه ی خاص دقیقا مساوی با سال وفات سعدی یعنی 691 قمری است : خاص = 600 + 1 + 90 = 691 . شاعر دیگر نیز در مورد تاریخ بنای چهل چراغ اصفهان گفته است : چو تاریخ آن دل طلب کرد ، گفتم نهانش بکام دل شه بر آید نهانش= 50 + 5 + 1 + 30 + 300 = 386 ، بکام = 2 + 20 + 40 + 1 = 61 ، دل شد = 4 + 30 + 300 + 5 = 339 ، برآید = 2 + 200 + 1 + 10 + 4 = 217 که جمع اعداد فوق رقم سال 1005 می باشد . حسن ختام این مطلب تعدادی از نام هاست که عبارتند از : محمد = 40 + 8 + 40 + 4 = 92علی = 70+ 30 + 10 = 110حسن = 8 + 60 + 50 = 118حسین = 8 + 60 + 10 + 50 = 128


+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

بخش ۲ - حکایت گربه و موش

 
نصرالله منشی
 

آورده‌اند که بفلان شهر درختی بود، و در زیر درخت سوراخ موش، و نزدیک آن گربه ای خانه داشت؛ و صیادان آنجا بسیار آمدندی. روزی صیاد دام بنهاد. گربه در دام افتاد و بماند. و موش بطلب طعمه از سوراخ بیرون رفت. بهرجانب برای احتیاط چشم می‌انداخت و راه سره می‌کرد، ناگاه نظر برگربه افگند. چون گربه رابسته دید شاد گشت. در این میان از پس نگریست راسویی از جهت او کمین کرده بود، سوی درخت التفاتی نمود بومی قصد او داشت. بترسید و اندیشید که: اگر بازگردم راسو در من آویزم، و اگر برجای قرار گیرم بوم فرود آید، واگر پیشتر روم گربه در راهست. با خود گفت: در بلاها باز است و انواع آفت بمن محیط و راه مخوف، و با این همه دل از خود نشاید برد.

و هیچ پناهی مرا به از سایه عقل و هیچ کس دست گیرتر از سالار خرد نیست. و قوی رای بهیچ حال دهشت را بخود راه ندهد و خوف و حیرت را در حواشی دل مجال نگذارد، چه محنت اهل کیاست و حصافت تا آن حد نرسد که عقل را بپوشاند، و راحت در ضمیر ایشان هم آن محل نیابد که بطر مستولی گردد و تدبیری فروماند. و مثال باطن ایشان چون غور دریاست که قعر آن در نتوان یافت واندازه ژرفی آن نتوان شناخت، و هرچه در وی انداخته شود در وی پدید نیاید و در حوصله وی بگنجد واثر تیرگی در وی ظاهر نگردد. و مرا هیچ تدبیر موافق تر از صلح گربه نیست که در عین بلا مانده ست و بی معونت من ازان خلاص نتواند یافت، و شاید بود که سخن من بگوش خرد استماع نماید و تمییز عاقلانه در میان آرد و برصدق گفتار من وقوف یابد، وبداند که آن را باخداع و نفاق آسیبی صورت نبندد و از معرض مکر و زرق دور است، و بطمع معونت مصالحت من بپذیرد، و هردو را ببرکات راستی و یمن وفاق نجاتی حاصل آید.

پس نزدیک گربه رفت و پرسید که حال چیست؟ گفت: مقرون بابواب بلا و مشقت. موش گفت: لو لم اترک الکذب تاثما لبترکته تکرما و تذمما. هرگز هیچ شنوده ای از من جز راست؟ و من همیشه بغم تو شاد بودمی و ناکامی ترا عین شاد کامی خود شمردی، و نهمت برآنچه بمضرت پیوندد مقصور داشتمی، لکن امروز شریک توام در بلا، و خلاص خویش دران می‌پندارم که بر خلاص تو مشتمل است، بدان سبب مهربان گشته ام. و برخرد و حصافت تو پوشیده نیست که من راست می‌گویم و درین خیانت و بدسگالی نمی دانم، و نیز راسو را براثر من و بوم را بر بالای درخت می‌توان دید، و هر دو قصد من دارند و دشمنان تو، اند، وهرگاه که بتو نزدیک شدم طمع ایشان از من منقطع گشت.

لقای تو سبب راحت است در ارواح

بقای تو سبب صحت است در ابدان

اکنون مرا ایمن گردان و تاکیدی بجای آر تا بتو پیوندم،و غرض من بحصول رسد و بندهای تو همه ببرم و فرج یابی. این سخن را یاد دار و بحسن سیرت و طهارت سریرت من واثق باش، که هیچ کس از یافتن حسنات و ادراک سعادات از دو تن محروم تر نباشد: اول آنکه برکسی اعتماد نکند و بگفتار خردمندان ثقت او مستحکم نشود، دیگر آنکه دیگران از قبول روایت و تصدیق شهادت او امتناع نمایند و در آنچه گوید خردمندان را جواب نبود. و من در عهد وفای خود می‌آیم و می‌گویم:

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنم

زعشق و مهر دگر دلبران کرانه کنم

این ملاطفت بپذیر و در این کار تاخیر منمای، که عاقل در مهمات توقف و در کارها تردد جایز نشمرد، ودل ببقای من خوش کن که من بحیات تو شادم، چه رستگاری هر یک از ما ببقای دیگری متعلق است، چنان که کشتی بسعی کشتی بان بکرانه رسد و کشتی بان بدالت کشتی خلاص یابد. و صدق من بآزمایش معلوم خواهد گشت و چون آفتاب روشن شد که قول من از عمل قاصر است و کردار من بر گفتار راجح.

چون گربه سخن موش بشنود و جمال راستی بر صفحات آن بدید شاد شدو گفت: سخن تو بحق می‌ماند، و من این مصالحت می‌پذیرم، که فرمان باری عز اسمه بر آن جملتست: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها. و امید می‌دارم که هر دو جانب را بیمن آن خلاص پیدا آید و من مجازات آن بر خود واجب گردانم و همه عمر التزام شکر ومنت نمایم.

موش گفت: من چون بتو پیوستم باید که ترحیبی تمام و اجلالی بسزا رود، تا قاصدان من بمشاهده آن بر لطف حال مصافات و استحکام عقد موالات واقف شوند و خایب و خاسر بازگردند، و من با فراغت و مسرت بندهای تو ببرم. گفت: چنین کنم.

آنگه موش پیشتر آمد. گربه او را گرم بپرسید، و راسو و بوم هر دو نومید برفتند، و موش بآهستگی بندها بریدن گرفت. گربه استبطایی کرد و گفت: زود ملول شدی، و اعتقاد من در کرم عهد تو بخلاف این بود، چون برحاجت خویش پیروز آمدی مگر نیت بدل کردی و در انجاز وعد مدافعت می‌اندیشی؟ بدان که قوت عزیمت و ثبات رای هرکس در هنگام نکبت توان آزمود، زیرا که حوادث زمانه بوته وفا و محک مردان است

آتش کند هرآینه صافی عیار زر

این مماطلت باخلاق کریمان لایق نیست و باعادات بزرگان مناسبتی ندارد، و منافع مودت و فواید حریت من هرچه عاجل تر بیافتی و طمع دشمنان غالب از ذات تو منقطع گشت، و حالی بمروت آن لایق تر که مکافات آن لازم شمردی و زودتر بندهای من ببری و سوالف وحشت را فروگذاری، که این موافقت که میان ما تازه گشت سوابق مناقشت را،بحمدالله ومنه، برداشت؛ و فضیلت وفاداری و شرف حق گزاری بر خرد و رای تو پوشیده نماند، و وصمت غدر و منقصت مکر سمیتی کریه است و خدشه ای زشت، کریم جمال مناقب و آینه محاسن خویش بدان ناقص و معیوب نگرداند. وهرکرا بحریت میلی است ظاهر و باطن با دوستان پس از معاهدت برابر دارد. و نیز اگر خواهی که کعبتین کژ در میان آری هم بران اطلاع افتد و معایب آن برهرکس مستور نماند.

و هرکجا کرمی شامل و مروتی شایع است طبع اهمال حقوق نفور باشد و همت برگزارد مواجب آن مقصور. و مرد خوب سیرت نیکو سریرت بیک تودد قدم در میدان مخالصت نهد و بنای دوستی و مصادقت را باوج کیوان رساند، ونهال مردمی و مروت را پیراسته وسیراب گرداند، و اگر در ضمیر سابقه وحشتی و خشونتی بیند سبک محو کند و آن را غنیمت بزرگ و تجارتی مربح شمرد، خاصه که وثیقتی در میان آمده باشد و بسوگندان مغلظه موکد گشته.

و بباید شناخت که عقوبت غادران زود نازل گردد، و سوگند دروغ قواعد عمر و اساس زندگانی زود با خلل کند، و زبان نبوت بدین دقیقه اشارت کند که:الیمین الغعموس تدع الدیار بلافع. و آن کس که بتواضع و تضرع مقدمات آزار فرو نتواند گذاشت و در عفو و تجاوز پیش دستی و مبادرت نتواند نمود از پیرایه نیکونامی عاطل گردد و درپیش مردان سرافگنده ماند.

یاری که ببندگیت اقرار دهد

با او تو چنین کنی ! دلت بار دهد؟

موش گفت: هرکس که در وفای تو سوگند بشکند پشت و دلش بزخم حوادث زمانه شکسته باد. و بدان که دوستان د ونوع اند: اول آنکه بصدق رغبت و طول دل بموالات گرایند؛ ودوم آنکه از روی اضطرار صحبتی نمایند. و هر دو جنس از التماس منافع و احتمال مضار غافل نتوانند بود؛ اما آنکه بی مخافت بدواعی صفای عقیدت افتتاحی کند بر وی در همه احوال اعتماد باشد و بهمه وقت ازو ایمن توان زیست، و هر انبساط که نموده آید از خرد دور نیفتد، و آنکه بضرورت در پناه دوستی کسی درآید حالات میان ایشان متفاوت رود: گاه آمیختگی و مباسطت، و گاه دامن درچیدن و محانبت، و همیشه زیرک بعضی از حاجات چنین کس را در صورت تعذر فرا می‌نماید. آنگاه آن را بآهستگی به تیسیر می‌رساند، و در اثنای آن خویشتن نگاه می‌دارد، که صیانت نفس در همه احوال فرض است، تا هم بمنقبت مروت مذکور گردد و هم برتبت رای و رویت مشهور شود.

و کلی مواصلات عالمیان جز برای عاجل نفع ممکن نباشد. و من بدانچه قبول کرده ام قیام می‌نمایم و در صیانت ذات مبالغت جایز می‌شمرم. چه مخافت من از تو زیادت از آنست که از آن طایفه که باهتمام تو از قصد ایشان ایمن گشتم و قبول صلح تو برای رد حمله ایشان فرض گشت، و مجاملتی که از جهت تو در میان آمد هم برای مصلحت وقت و دفع مضرت حالی بود، که هرکاری را حیلتی است. و هرکه صلاح آن ساعته را فروگذاشت چگونه توان گفت او را در عواقب کارها نظری است؟ و من تمامی بندهای تو می‌برم و هنگام فرصت آن نگاه می‌دارم، و یک عقده را برای گرو جان خود گوش می‌دارم تا بوقتی برم که ترا از قصد من فریضه تر کاری باشد وبدان نپردازی که بمن رنجی رسانی.

و هم بر این جمله که تحریر افتاد موش بندها ببرید و یکی که عمده بود بگذاشت، و آن شب ببودند. چندان که سیمرغ سحرگاه در افق مشرقی پروازی کرد و بال نورگستر خود را براطراف عالم پوشانید صیاد از دور پدید آمد. موش گفت: وقت آنست که باقی ضمان خود بادا رسانم؛ و آن عقده ببرید. و گربه بهلاک چنان متیقن بود و بدگمانی و دهشت چنان مستولی بود که از موشش یاد نیامد، پای کشان بر سردرخت رفت، و موش در سوراخ خزید، و صیاد پای دام گسسته و نومید و خایب بازگشت.

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
داستان های دیروز با لحن امروز


داستان های دیروز با لحن امروز










روند بازنویسی ادبیات كهن به زبان ساده این روزها شتاب بیشتری گرفته است.









یك سال پیش، دفتر كودك و نوجوان مركز آفرینش های ادبی حوزه هنری تصمیم گرفت داستان هایی از شاهكارهای ادبیات فارسی را برای گروه سنی كودك بازنویسی كند.

طبق این طرح و در مرحله اول قصه های گلستان و بوستان سعدی، قابوسنامه، شاهنامه فردوسی، مثنوی معنوی، كلیله و دمنه، جوامع الحكایات، هفت اورنگ جامی، مرزبان نامه و هزار و یك شب بازنویسی می شوند.

بازنویسی و ساده نویسی برای كودكان كار تازه ای نیست، اما تسریع در این كار طی چند سال گذشته بخصوص در مورد متون كهن نشان می دهد این آثار مخاطبان بسیاری دارند. برای اثبات این نكته همین بس كه یكی از پرتیراژترین كتاب های بازار نشر در ایران و یكی از مقبول ترین آثار میان ادبیات كودك و نوجوان كه اغلب بازنویسی شده اند از آثار مثنوی مولانا بوده است.

● آشنایی كودكان با داستان های قدیمی

جعفر ابراهیمی (شاهد) خود یكی از نویسندگانی است كه از طرف دفتر كودك و نوجوان مركز آفرینش های هنری برای بازنویسی هفت اورنگ جامی انتخاب شده است. او در مورد انتخابش برای بازنویسی این اثر به «جام جم» می گوید: سال ها پیش قصه های هفت اورنگ را در كتابی ۳۰۰ صفحه ای برای نوجوانان كار كرده بودم كه شامل۳۰ قصه بود. برای همین وقتی قرار شد این كتاب ها تقسیم شود پیشنهاد شد من همان قصه های هفت اورنگ را این بار برای كودكان كار كنم.

ابراهیمی معتقد است جنبه طنزآمیز هفت اورنگ می تواند برای كودكان جالب توجه باشد. او می گوید: قصه های هفت اورنگ خیلی كوتاه و مختصر است و به پرداخت داستانی امروزی نیاز دارد، بنابراین ۱۰ داستان هفت اورنگ را برای كودكان بازنویسی كردم.

این نویسنده در مورد شیوه بازنویسی این اثر برای كودكان می گوید: سعی كردم با زبانی خیلی ساده و امروزی برای كودكان دبستانی و با پرداخت داستانی و افزودن شخصیت های فرعی و با حفظ چارچوب قصه های هفت اورنگ این كار را انجام بدهم.

به گفته این نویسنده وقتی كودكی در این دوران با چنین آثاری آشنا می شود، در زمان بزرگسالی هم به این اثر علاقه مند می ماند، بنابراین او آشنایی ابتدایی كودكان به این متون را یكی از اهداف اصلی این كار می داند و می گوید: چون ابتدای كتاب هم شرح حالی از نویسنده آورده شده است سعی كردم این بازنویسی به گونه ای باشد كه كودكان را علاقه مند كند به اصل كتاب هم رجوع كنند.

● ساده اما اصیل

حسین فتاحی كه علاوه بر بازنویسی مثنوی، كارشناس این طرح نیز محسوب می شود درباره ضرورت بازنویسی به زبان ساده قصه ها بخصوص قصه های شاهنامه می گوید: این بازنویسی ها برای كودكان زمینه آشنایی با شاهنامه و دیگر متون ارزشمند كهن را فراهم می كند.

فتاحی به اهمیت شاهنامه فردوسی اشاره می كند و می گوید: شاهنامه یكی از عظیم ترین آثار ارزشمند زبان و ادبیات فارسی در جهان است كه همه مردم ایران در جهان باید با این اثر عظیم آشنا شوند، البته خواندن شاهنامه برای كودكان و نوجوانان دشوار است، اما ما باید از ابتدا آنها را با این اثر عظیم آشنا كنیم تا در بزرگسالی متن اصلی شاهنامه را بخوانند. او معتقد است این كار در همه دنیا مرسوم است.

فتاحی می گوید: در همه دنیا آثار كلاسیك را به زبان ساده برای كودكان و نوجوانان می نویسند و ضرورت چنین كاری همواره احساس می شود. به گفته فتاحی شاهنامه، مثنوی و دیوان حافظ از ریشه های اصلی زبان فارسی هستند و هویت ما را شكل می دهند، بنابراین نباید این ریشه ها فراموش شوند.

حسین فتاحی از جمله نویسندگانی است كه بیشترین حجم نوشتن خود را به كودكان و نوجوانان اختصاص داده است. او در مورد بازنویسی ها برای كودكان و نوجوانان می گوید: بازنویسی ها با هم متفاوتند. به طور مثال همه حكایت های جوامع الحكایات برای بچه های امروز خواندنی نیست و در زندگی آنها كاربرد ندارد. یك بازنویس خوب ابتدا باید بتواند موضوع مناسب بچه های این دوره را پیدا كند و بعد نثر آن دوره را به نثر امروز برگرداند.

این نویسنده به قابل فهم شدن متن برای كودك اشاره می كند و می گوید: گاه یك حكایت كوتاه چند خطی كه پر معناست برای بچه های امروز قابل فهم نیست. در اینجا نویسنده بازنویس باید این حكایت چند خطی را با توصیفات و توضیحات مناسبش مثل توصیف شخصیت ها به یك حكایت چند صفحه ای تبدیل كند.

در مجموع انتخاب متن، برگردان زبانی، اضافه كردن شاخ و برگ ها یا حذف آنها مهم ترین كار یك بازنویس است. فتاحی برای حرف هایش مثال های فراوانی دارد، اما مثل همیشه سراغ شاهنامه می رود: فردوسی در شاهنامه برای روایت یك داستان، مقدمه چینی داشته و از مسائل مختلف صحبت می كرده كه همچون پرانتزهای یك متن هستند و در بازنویسی ها باید حذف شوند.

به همین دلیل می توان گفت گاه یك بازنویسی خوب از یك تالیف خوب دشوارتر است. چون بازنویس باید بتواند علاوه بر امانتداری و حفظ اصل اثر آن را با زبان امروز مطرح كند.

● بازنویسی ماندگار

ادبیات كهن ایران، منبع پایان ناپذیری است برای تولید محصولات فرهنگی متنوع برای همه گروه های سنی، اما چگونگی روایت نویسندگان از این منبع ماندگار هم مهم است.

مرحوم مهدی آذریزدی را شاید بتوان یكی از موفق ترین نویسنده هایی دانست كه در بازنویسی داستان های كهن برای كودكان فعالیت می كرد. بازنویسی و البته ساده نویسی او از متونی چون كلیله و دمنه، مثنوی مولوی، سندبادنامه، قابوس نامه، شیخ عطار، مرزبان نامه در قالب مجموعه كتاب هایی با عنوان «قصه های خوب، برای بچه های خوب » به گونه ای بود كه می توان آن آثار را در یك قالب و گونه ادبی مجزا بررسی كرد.

آنچه آذریزدی به رشته نگارش درآورد با پشتوانه متون كهن به قدری دارای ظرفیت است كه حتی می توان كتاب های او را در بخش هایی از كتاب های درسی رده های سنی نوجوانان گنجاند.

از سال های پیش از انقلاب تاكنون بازنویسی های او به عنوان موفق ترین نمونه در این حوزه شناخته می شود. تسلط این نویسنده بر ادبیات كهن و بزرگ ترین قالب های روایی مناسب برای بازنویسی حكایت های منظوم و منثور از جمله دلایل موفقیت آثار اوست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
داستان کلیله و دمنه، ماجرای شیر، فرمانروای قدرتمند جنگل و نزدیکان اوست. حکایت دو دوست، یکی خردمند و دوراندیش (كليله) و دیگری باهوش اما طمع کار (دمنه) است. کلیله سعی می کند تا با پندهای خود دمنه را از فریب دادن شیر منصرف کند. ولی دمنه که تشنه ی قدرت است، نصیحت های او را جدی نمی گیرد و سرانجام شیر را وادار به کشتن گاو، که بهترین دوست و مشاور اوست می نماید. مجموعه ی کلیله و دمنه از افسانه های سری هند باستان بوده که در زمان انوشیروان ساسانی به زبان فارسی دری روایت شده است. داستان های کلیله و دمنه درس زندگی و عبرت گرفتن است. موسسه ی فرهنگی هنری طاهر، 35 کتاب داستان مصور از داستان های کلیله و دمنه را با بیانی شیرین طراحی نموده است. به امید آن که گنجینه های ارزشمند ادبیات را پیش روی فرزندان سرزمین ایران بگشاید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 

اورده اند که در اطراف فلان شهر درختی بود و زیر درخت سوراخ موش و نزدیک آنگربه ای خانه داشت و صیادان آن جا بسیار آمدندی روزی صیاد دام بنهاد و گربه در دام افتاد و بماند و موش به طلب طعمه از سوراخ بیرون رفت به هر جانب برای احتیاط چشم می انداخت ناگاه نظر به گربه افکند چون گربه را بسته دیدشاد گشت در این میان از پس نگریست راسویی از جهت او کمین کرده بود سوی درخت التفاتی نمود بومی قصد او داشت بترسید و اندیشید که اگر برگردم راسو در من آویزد و اگر در جای خود بمانم بوم فرود آید و اگر پیش تر بروم گربه در پیش است باخود گفت در انواع آفت و انواع بلا باز است و هیچ پناهی مرابه از سایه عقل و هیچ دستگیر تر از سالار خرد نیست و مرا هیچ تدبیر موافق تر از صلح گربه نیست که در عین بلا مانده پس نزدیک گربه رفت و پرسید که حال چیست گربه گفت مقرون به ابواب بلا و مشقت موش گفت من همیشه به غم تو شاد بودمی وناکامی تورا عین شاد کامی خود شمردمی لکن امروز شریک توام دربلا و بدان سبب مهربان گشته ام و برخرد و فراست تو پوشیده نیست که من راست می گویم

 

 را برای گرو جان خود نگاه می دارم موش بندها ببرید و یکی که عمده بو بگذاشت و ان شب ببودند بامدادان اندک اندک پرتو خورشید نمایان گشت صیاد از دور پدید امد موش گفت وقت ان است که باقی ضمان خو درا به ادا رسانم وآن عقده ببرید وگربه پای کشان بر سر درختی رفت و موش در سوراخ خزید و صیاد نومید بازگشت

{  کلیله ودمنه نصر الله منشی با اندکی تغییر}

ونیز راسو را بر اثر من و بوم را در بالای درخت می توان دید و هردو قصد من دارند اکنون مرا ایمن گردان تا به تو بپیوندم و بند های تورا ببرم وفرج یابی این ملاطفت بپذیر که عاقل در مهمات توقف جایز نشمرد چون گربه سخن موش بشنود شاد گشت و گفت سخن تو به حق می ماند ومن میپذیرم وامید ان دارم که هر دو به یمن ان خلاص پیدا اید آن گاه موش پیش تر امد و گربه او را گرم بپرسید وراسو و بوم هردو نومید برفتند وموش به آهستگی بندها بریدن گرفت گربه گفت زود ملول شدی وچون بر حاجت خویش پیروز امدی مگر نیت بدل کردی و باید شناخت که سوگند دروغ عمر و اساس زندگی را زود با خلل کند موش گفت

 

هرکس در وفای عهد توسوگند بشکند

 

پشت و دلش به زخم حوادث شکسته باد

 

ومن به آن چه قبول کرده ام قیام می نمایم من تمام بند های تو میبرم ویک عقده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  | 
تاریخ ساسانیان از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد پرش به: ناوبری, جستجو چیرگی شاپور یکم بر والریان(پادشاه روم) و فلیپ عرب، و زانو زدن والریان برابر شاه ایران
در طی چهار قرن، دولت ساسانی یکی از دو دولت بزرگ جهان متمدن آن روز (در آسیای غربی) بوده‌است که مرزهای آن در مشرق، تا دره رود سند و پیشاورو در شمال شرقی، گاهی تا کاشغر کشیده شده بود. در شمال غربی، تا کوههای قفقاز و دربند در ساحل دریای خزر و گاهی هم، تا دریای سیاه می‌رسید و در مغرب، رود فرات به طور کلی مرز این دولت با حکومت روم و جانشین آن یعنی روم شرقی با بیزانس بود. البته گاهی این مرز خیلی فراتر از رود فرات می‌رفت و گاهی هم به این سوی فرات منتهی می‌شد، ولی صرف نظر از کششها و فشردگیها می‌توان رود فرات را مرزی طبیعی میان دو دولت بیزانس و ساسانی دانست. تورج دریایی، استاد رشته ایرانشناسی در دانشگاه کالیفرنیا در ارواین، و نویسنده کتاب "ایران ساسانی: ظهور و سقوط یک امپراتوری" به زبان انگلیسی، می گوید که میراث ساسانیان برای ایران بسیار بزرگتر از شکست در برابر اعراب است.[۱][۲] میراث مهمی که ساسانیان برای ایران به جا گذاشتند، به گفته او، شکل گیری مفهوم ایران به عنوان یک فرهنگ و ملت است.[۳][۴] یکی از عناصر مهم شکل گیری این مفهوم پیدایش خداینامه در زمان ساسانیان است. این همان کتابی است که شاهنامه از آن سرچشمه گرفته است.آقای دریایی می گوید: "اهمیت دیگر ساسانیان این است که در زمان خسرو انوشیروان در همان قرن سوم، تاریخ ملی ایران به نام خداینامه تدوین می شود. و آن تاریخ و یادی است از گذشته، آنچه که ایرانیان بودند، از کجا آمدند، چگونه جهان آغاز شد، تا زمان فروپاشی شاهنشاهی ساسانی."[۵][۶] محتویات ۱ روابط با بیزانس۲ ساسان۳ اردشیر یکم۴ شاپور یکم۵ شاپور دوم۶ پس از شاپور دوم۷ جستارهای دیگر۸ پیوند به بیرون۹ منابع روابط با بیزانس [ویرایش] دولت بیزانس که در مشرق متصرفات خود با دولتی نیرومند مانند دولت ساسانی سروکار داشت و آن را قوی‌ترین خصم خود می‌دانست، گرفتاری‌های زیادی هم در مغرب و هم در شمال متصرفات خود به خصوص در اروپا داشت. این گرفتاری‌ها مانع می‌شد که دولت بیزانس همه توجه خود را مصروف مرزهای شرقی خود کند و به همین سبب، دولت ساسانی مانند دولت اشکانی توانسته بود پایتخت خود را تیسفون در کنار دجله قرار دهد و از نزدیکی پایتخت به مرزهای دشمن بیمی نداشته باشد. دولت ساسانی هم در مشرق و شمال مرزهای خود، گرفتاری‌های زیادی داشت که گاهی به مرحله خطرناک و تهدیدکننده‌ای می‌رسید. بدین‌گونه سیاست خارجی دولت ساسانی در سرتاسر این جهان قرن، در «روابط با شرق و غرب» خلاصه می‌شد. اما دولت ساسانی در این مدت خود را به حد کافی نیرومند نشان داد و توانست مملکت ایران را از آسیب‌های مخرب و خطرناک نگه‌دارد و در داخل مملکت برای مردم ایران زندگی مرفه قرین با امنیت تامین کند. این حکومت، فرهنگی در زمینه سیاست و مملکت‌داری و اخلاق و روابط سالم اجتماعی و هنر به وجود آورد که پس از انقراض و اضمحلال سیاسی، اثر خود را در نسل‌های بعدی و فرهنگی اقوام مجاور، به طور بارزی نشان‌داد. با اینکه دشمنان شناخته شده دولت ساسانی، دولت متمدن بیزانس و دولت‌های نیمه‌متمدن شمال و مشرق کشور بودند، سقوط این دولت نه از سوی این دشمنان بلکه از جانبی بود که هرگز انتظار آن نمی‌رفت و آن دولتی بود که جنبه نظامی آن از اقوام بیابان‌گرد بود. دولت اسلامی که در اوایل قرن هفتم میلادی در مدینه تشکیل شده بود، دولت قدرتمندی بود که تسلط آن بر ممالک مجاور، مانند تسلط اقوام بادیه‌نشین و صحرانورد دیگر موقتی نبود، زادگاه دولت ساسانی ایالت پارس بود. چنان‌که معلوم است در دولت پارتی یا اشکانی در ایالات و ولایات مختلف ایران، حکومت‌های محلی نیمه‌مستقلی بودند که از لحاظ سیاست خارجی تابع دولت مرکزی بودند که دولت سلطنتی بود و در راس آن شاهنشاه قرار داشت. در ایالت پارس نیز چنین حالتی وجود داشت. از این پادشاهان مانند اردشیر، دارا و منوچهر (در صورت‌های قدیمی آن) روی آن نوشته شده و نشان می‌دهد که یاد پادشاهان هخامنشی و اساطیری در میان حکام محلی زنده بوده‌است. وجود بناهای عظیم تخت جمشید و بناهای دیگر در زنده‌بودن خاطرات گذشته در میان فرمانروایان پارس به طور قطع موثر بوده‌است. بر روی سکه‌های قدیمی‌تر، عنوان این پادشاهان به خط آرامی فرترکه است. بر این سکه‌ها نقش پادشاه نشسته بر تخت یا ایستاده در برابر آتشگاه با درفشی که به احتمال همان درفش کاویان است دیده‌می‌شود. بنابر تاریخ طبری (که منقول از خدای‌نامه است) در اواخر حکومت اشکانیان، در ایالت پارس حکام متعددی بوده‌اند و در ناحیه استخر حکومت در دست خاندان بازرنگی بوده‌است. در این زمان که مقارن ظهور اردشیر بوده، مردی به نام گزهر (گوچثر، گوی‌چهر) از این خاندان حکومت داشته‌است. ساسان [ویرایش] ساسان که نام خاندان ساسانی از اوست، به گفته طبری، صاحب (نگهدار) آتشکده استخر بوده‌است که به نام آتشکده ناهید یا آناهید معروف بود. در کتیبه سه‌زبانه کعبه زرتشت که به دستور شاپور اول–پادشاه ساسانی– نقش شده‌است، ساسان عنوان «خدا» دارد که به معنای «خدای آفریننده جهان» نیست، بلکه عنوان سلطنتی باید باشد (مانند اعلیحضرت. رجوع شود به «میراث ایران»، فرای، ص۲۰۸ و نیز کلماتی چون خانه خدا و کدخدا و در مقیاس بالاتر یعنی کشور خدا = پادشاه). شاپور در این کتیبه خود را نیز «خدا» ولی پرستنده مزدا خوانده که دلیل کافی بر این است که مقصود از «خدا» معنای مصطلح امروزی آن نبوده‌است. شاپور پدرش اردشیر را نیز خدا و پرستنده «مزدا» و شاهنشاه ایرانیان معرفی کرده، درحالی‌که خود را «شاهنشاه ایرانیان و جز ایرانیان» خوانده و جد خود بابک را فقط شاه نامیده‌است. این به آن معنی است که بابک فقط یک حاکم یا شاه محلی بوده و حکومت اردشیر از سرزمین واقعی ایرانیان تجاوز نکرده بوده‌است. همچنین فقط شاپور در این کتیبه نذورات و قربانی‌هایی برای ارواح خاندان و خویشان سلطنتی دستور داده، از ساسان نام برده ولی او را «شاه» نخوانده. می‌توان از این نکته چنین استنباط کرد که آنچه در کارنامه اردشیر بابکان و در شاهنامه فردوسی آمده (درباره اینکه ساسان پدر واقعی اردشیر بوده‌است) به حقیقت نزدیکتر است. در این دو روایت که قسمت بیشتر آن افسانه است، ساسان از نسل شاهان کیان معرفی شده که پس از آوارگی و دربه‌دری پدرانش، از هند به ایران آمده و چوپان بابک پادشاه پارس شده و بابک پس از دیدن خوابی، دختر خود را به ساسان داده و اردشیر از این ازدواج به وجود آمده و بابک او را پسر خود خوانده‌است. به همین سبب شاپور در کتیبه خود صورت رسمی را که اردشیر پسر بابک بوده آورده، اما از ساسان به عنوان جد بزرگ خود یاد نکرده‌است. البته بودن ساسان از نسل کیانیان و آوارگی اجداد ساسان و چوپان بودن او افسانه است.[۷] اردشیر یکم [ویرایش] اردشیر بابکان «اردشیر یکم» { ۲۲۶ تا ۲۴۰ میلادی} در زمان پادشاهی اردوان پنجم، به پادشاهی گوچیهر رسید. او مایل بود شاه کلّ ایران باشد بنابراین شورش کرد و اردوان را به سختی شکست داد و اشک بیست و نهم در صحنه نبرد کشته شد «۲۲۴ میلادی». بدین ترتیب سلطنت ایران در کف اردشـیر بابکان قرار گرفت. اردشیر بابکان به تلافی شکست‌هایی که اشکانیان در اواخر حکومت‌شان از رومیان می‌خوردند به روم لشکر کشید (در این زمان تراژان امپراتور روم بود) او رومیان را شکست داد و نصیبین، حران و ارمنستان را تصرف کرد. به طور کلّی کارهای اردشیر در زیر خلاصه می‌شود: تقسیم مردم به طبقات مختلف و تعیین حداقل معیشت و امکاناتاحیای سپاه جاویدان مانند هخامنشیانتوجّه ویژه به امنیت عمومی توسط مامورانی که از مرکز به نقاط مختلف فرستاده می‌شدندتصرف هند تا پنجاب بابک نیز بنابر روایت طبری، منصب روحانی ریاست آتشکده آناهید را دارا بود و از زنش که رودک یا روتک نام داشت، اردشیر به‌وجود آمد. البته بابک پسر دیگری هم به نام شاپور داشته که ظاهراً بزرگتر از اردشیر بوده‌است. گزهر یا گوچثر، پادشاه بازرنگی، غلامی اخته به نام «تیرا» داشت که «ارگبذ» شهر دارابگرد بود. (ارگبذ به معنی کوتوال یا صاحب و دارنده قلعه می‌باشد). بابک که هنوز شاه یا حاکم نبود و فقط نگهدار آتشکده استخر بود، از گزهر خواست که تیرا فرزند او (اردشیر) را تربیت کند تا بتواند پس از او ارگبذ دارابگرد گردد. اردشیر پس از تیرا ارگبذ دارابگرد شد ولی به آن اکتفا نکرد و حکومت خود را به تدریج به شهرهای مجاور بسط داد و سرانجام برخود گزهر عاصی شد و از پدرش بابک خواست تا او گزهر را بکشد. بابک پس از تحقق خواست اردشیر، از اردوان، شاهنشاه اشکانی نیز خواست که مقام گزهر و خاندان بازرنگی را به او دهد. اردوان با این کار موافقت نکرد، ولی بابک به این مخالفت وقعی ننهاد. زیرا سلطنت اشکانی در حال ضعف بود و برای شاهنشاهی آن، دو مدعی یکی به نام بلاش و دیگری به نام اردوان وجود داشت. در سالنامه سریانی اربل آمده‌است که بلاش (چهارم) پادشاه اشکانی با پارسیان جنگید و پارسیان چندین‌بار شکست خوردند تا آنکه آنان با مردم ماد و پادشاهان آدیابنه و کرکوک متحد شدند و سرانجام دولت پارت را برانداختند. از این گفته برمی‌آید که بابک در آغاز مخالفت با اشکانیان، از ایشان شکست خورده بود. پس از مرگ بابک، شاپور (پسر بزرگتر او) به حکومت رسید ولی در اثر حادثه‌ای کشته‌شد و اردشیر حکومت پارس را به‌دست آورد ومخالفان خود را در پارس یکی پس از دیگری مغلوب کرد و بعد از آن به کرمان حمله برد و پادشاه آن را که بلاش نام داشت دستگیر نمود. پس از آن، یکی از پسران خود را که اردشیر نام داشت حاکم کرمان کرد و سپس بر سواحل خلیج فارس مسلط شد. اردوان شاهنشاه اشکانی، پس از شنیدن اعمال خودسرانه اردشیر، نامه تهدیدآمیزی به او نوشت و پادشاه اهواز را مامور کرد که او را دستگیر کند. پادشاه اهواز در محل اردشیر خره(از نواحی پارس) از ابر سام (فرستاده اردشیر) شکست خورد. اردشیر به اصفهان حمله کرد و پادشاه آن را که شاذشاپور نام داشت اسیر کرد. پس از آن بر خوزستان و میسان (واقع در جنوب عراق و مصب دجله و فرات) دست یافت. میسان با میشان یا مسنه و خاراکنه، از دیرباز برای خود دولتی مستقل داشت که البته از شاهنشاه اشکانی اطاعت می‌کرد. تاریخ تصرف میسان یا مسنه، در سال ۲۲۳ مسیحی بوده‌است. جنگ سرنوشت‌ساز میان اردوان و اردشیر در صحرای «هرمزدجان» یا «هرمزدگان» روی‌داد که موقعیت آن معلوم نیست ولی آن را در خوزستان دانسته‌اند. «ویدن گرن» خاورشناس سوئدی آن را در گلپایگان امروزی می‌داند. پسر اردشیر – شاپور- در جنگ با اردوان شجاعت زیادی از خود نشان‌داد و داد بنداذ کاتب یا وزیر اردوان را به دست خود کشت. پس از شکست قطعی اردوان، ارمنستان و بین‌النهرین و ماد بزرگ با آذربایجان به دست اردشیر افتاد. اردشیر بر تیسفون پایتخت دولت اشکانی در ساحل دجله دست یافت و آن‌را پایتخت خود قرار داد. در ساحل غربی دجله، از دیر باز شهر سلوکیه وجود داشت که در سال ۳۱۲ پیش از میلاد به وسیله «سلوکوس نیکاتور» بنا شده بود و از مراکز فرهنگی و بازرگانی مشرق زمین بود. این شهر در سال ۱۶۴م. از سوی رومیان ویران گردید و به همان حال بود تا آنکه اردشیر پس از فتح تیسفون آن را از نو بازساخت و نام آن را «وه اردشیر» یا «به اردشیر» گذاشت. همان که آن را به عربی «بهرسیر» می‌خواندند و از جمله هفت شهر پایتخت ساسانیان گردید که به سریانی «ماحوزی» و به عربی «مداین» خوانده می‌شد. تصرف ارمنستان به دست اردشیر به آسانی صورت نگرفته‌است و بعضی می‌گویند: تصویری که از اردشیر و شاپور در سر راه سلماس به ارومیه بر سنگ کنده شده به یادبود فتح ارمنستان به دست اردشیر بوده‌است. شاید بتوانیم این نقش را از زمان شاپور اول بدانیم نه اردشیر، زیرا فتح نهایی ارمنستان به دست اردشیر نبوده و در زمان شاپور اتفاق افتاده‌است. چنان‌که گفتیم شاپور پدر خود (اردشبر) را در کتیبه کعبه زرتشت، «شاهنشاه ایرانیان» و خود را «شاهنشاه ایرانیان و جز ایرانیان» خوانده‌است. چنانکه قبلاً هم اشاره شد، شاهنشاهی اردشیر بنا بر محاسبه نلد که ۲۶ سپتامبر سال ۲۲۶ م. بوده‌است و این، همان سالی است که در آن اردشیر به سلطنت رسیده و مطابق است با سال ۵۳۸ سلوکی. شاید این سال، شکست اردوان و یا سال فتح تیسفون و پایتخت شدن آن باشد. بعضی تاریخ شکست اردوان را بنابر محاسباتی که کرده ۲۸ آوریل ۲۲۴ م. گفته‌اند و در این صورت سال ۲۲۶ م. باید سال تصرف تیسفون باشد که شاهنشاهی اردشیر در آن روز مسجل شده‌است. اردشیر پس از فتح ولایات غربی، متوجه مشرق ایران شد و سیستان و گرگان و ابرشهر (نیشابور) و خوارزم و مرو و بلخ را گرفت و به پارس بازگشت. در آنجا پادشاهان کوشان و طواران و مکران رسولانی نزد او فرستادند و اظهار انقیاد کردند. این می‌رساند که اردشیر به این نواحی نرفته‌است و چون اشکانیان را برانداخته بود، ممالک و ایالات نیمه‌مستقل تابع یا باجگزار اشکانیان، سلطنت تازه را به رسمیت شناخته‌اند. اردشیر در اواخر سلطنت خود شاپور را در حکومت شرکت داد. و این از سکه‌هایی که نیم‌تنه هر دو تن بر آنها نقش بسته‌است معلوم می‌شود. در تاریخ طبری به پیروی از خدای‌نامه قیام اردشیر بر اشکانیان را به سبب باز گرداندن قدرت شاهان کیانی (هخامنشی) که به دست اسکندر مقدونی برافتاده‌بود و زنده‌کردن شکوه و جلال گذشته ایرانیان ذکر کرده‌است. در این‌که اردشیر از پارس، زادگاه اصلی هخامنشیان برخاسته بود و اینکه بناهای عظیم دوران شاهان ایران پیش از اسکندر همواره در چشم پارسیان بوده‌است شکی وجود ندارد. همچنین هیچ تردیدی نیست در اینکه اشکانیان را به سبب طرف‌داری از فرهنگ یونانی که یادگار حمله اسکندر بود در پارس منفور می‌داشتند و این از اقدامات بعدی اردشیر در تقویت آیین زرتشتی و جاه‌طلبی‌های او در بازگرداندن سرزمین‌های شاهان هخامنشی معلوم می‌شود. از همین رو اردشیر پس از استوار ساختن موقعیت خود شروع به دست‌اندازی به متصرفات روم شرقی در سوریه کرد و در سال ۲۳۰ م. نصیبین را گشود. رومیان در سال ۲۳۲ م. به ارمنستان و بین‌النهرین حمله کردند و الکساند سوروس سپاه اردشیر را شکست داد اما کشته شدن او در سال ۲۳۵ م. دولت روم را دچار آشفتگی کرد و اردشیر از این وضع استفاده نمود و در سال ۲۳۸ م. نصیبین و حران را از رومیان گرفت. ظاهرا در اواخر سلطنت اردشیر بود که شهر «هتره» یا «الحضر»(شهر مهمی در تکریت عراق)، پس از مقاومت سختی به دست ایرانیان افتاد. بعضی، فتح الحضر را به دست شاپور اول و آن را نتیجه خیانت دختر ضیزن (پادشاه الحضر) می‌دانند که عاشق شاپور شده بود. این قصه افسانه‌ای ساختگی است ولی حقیقتی در آن هست وآن اینکه شهر الحضر قلعه مستحکمی بوده و تصرف آن به آسانی صورت نگرفته‌است. اردشیر اول پس از ۱۴ سال و ده ماه سلطنت از جهان رفت و پسرش شاپور اول به جای او بر تخت نشست (در سالی که آغاز آن سپتامبر سال ۲۴۱ م. مطابق با ۵۳۸ سلوکی بود). اردشیر هم سرداری بزرگ و جنگجو و فاتح بود و هم پادشاهی با کفایت و سازنده و مدبر. او مملکت پهناور ایران را تحت اداره مرکزی واحدی درآورد و شهرهای زیادی را بنا و یا بازسازی کرد و به نام خود نامید. وی در تامین آسایش و رفاه و نظم مملکت کوشید و آیین زرتشتی را قدرت تازه‌ای بخشید. همچنین از آنجا که اجداد و شاید خود او روحانیت داد و این معنی در استوار داشتن موقعیت او و شاهان بعدی ساسانی نقش مهمی داشت و موجب ثبات و پایداری آن گردید. اردشیر یک حکومت ملی بر پایه فرهنگ ایرانی بنا نهاد و جلو نفوذ فرهنگ یونانی را که از زمان سلوکیان و اشکانیان به تدریج در ایران راه یافته بود گرفت. به‌همین سبب در تاریخ ایران باستان یک چهره درخشان و استثنایی است و دوام حکومت ساسانی در چهار قرن، به طور حتم نتیجه سیاست اصیل و خردمندانه اوست. او شهرهای «اردشیر خره» و «رام اردشیر» و «ریوارد شیر» را در ایالت پارس بنا نهاد و شهر «کرخا» را در «مسنا» (میسان) بازسازی کرد و آن را «استرآباد اردشیر» نام نهاد. همچنین در آن منطقه «وهشت‌آباد اردشیر» را ساخت که بعدها در قرن اول هجری، شهر «بصره» درجای آن ساخته شد. از شهرهای دیگری که به او نسبت می‌دهند «هرمزداردشیر» در خوزستان است که بعدها «هرمشیر» خوانده می‌شد و در «بحرین» (در قسمت ساحل شرقی عربستان) «پسا اردشیر» است که «خط» نامیده می‌شد و در شمال عراق «نودارشیر» یا «حزه» است. دژ ساسانی دربند در داغستان امروزی (جنوب روسیه امروزی) فتوحات بزرگ در بیرون از مرزهای ایران در زمان شاپور اول ساسانی روی داد . شاپور کارهای شاهانه خود را در کتیبه سه زبانه «کعبه زرتشت» در نقش رستم جاودانی ساخته‌است. او پس از آنکه پدرش (اردشیر) را از نژاد خدایگان و شاهنشاه ایران خوانده، خود را نیز پرستنده مزدا و شاهنشاه ایرانیان و غیر ایرانیان نامیده و ممالکی را که زیر تصرف او بوده چنین بر شمرده: «ایالات پارس، پارت، خوزستان (سوزیانا)، دشت میسان (مسنه)، آسورستان (عراق)، آدیابنه (حدیب، نوت خشترکان یا نوداردشیر = موصل)، عربستان (بیت عربایه، نصیبین و نواحی مجاور آن)، آذربایجان (آتروپاتنه)، ارمنستان، گرجستان، ماخلونیا (لازیکا)، بلاسگان (دشت مغان) تا قفقاز و دشت آلبانی (اران) و تمام سلسله جبال البرز، ماد، هورکانیا (گرگان)، مرگیانه (ناحیه مرو)، آریه (هرات)، و ممالک ماورای آن کرمانیا (کرمان)، سکستان (سیستان)، تورن (طواران)، مکران، پارادنه (بلوچستان)، سند و ممالک کوشان تا مقابل پشکیبور (پیشاور) و تا مرزهای کاشغر، سغدیانه و تاشکند و آن سوی دیگر دریا (در جنوب) عمان. شاپور می‌گوید :«ما امراء وحکام همه این بلاد متعدد را با جگزار و مطیع خود ساختیم». شاپور یکم [ویرایش] شاپور یکم (۲۴۰ تا ۲۷۲ میلادی) پسر اردشیر بابکان در آغاز سلطنت با طغیان حران و ارمنستان مواجه شد. او به راحتی شورش ارمنستان را خواباند امّا مردم حران چنان مقاومتی از خود نشان‌دادند که سرکوب آن غیر ممکن می‌نمود. سرانجام با خیانت شاهزادهٔ حران دروازه باز و شاپور همه از جمله شاهزاده را می‌کشد. او پس از فتح حران شهرهای کرمان، خوزستان، عمان، مکران، غرب، خراسان و توران را فتح کرد. شاپور پس از فتوحات خود متوجّه روم شد و نبردی با آن دولت کرد. در نبرد اوّل پس از تصرّف انطاکیه و نصیبین از گردین شکست خورد و نصیبین از دست او رفت. گردین توسّط سردارانش کشته شد و پس از او فیلیپ عرب به پادشاهی رسید. او مصالحه‌ای با ایران امضا کرد که در آن بین‌النهرین و ارمنستان به ایران بازگردانده شود. شاپور مانند جنگ اوّل خود از فرات گذشت و نواحی اطراف آن را تصرّف کرد و وقتی نیروهای رومی به نزدیکی اردوهای ساسانی رسیدند آنان را در چنان تنگنایی قرار داد که «والرین» امپراتور روم و بسیاری از سپاهیانش اسیر شدند. او از اسیران جنگی برای ساختن پل شوش استفاده کرد و پس از شکست رومیان شهرهای آسیای صغیر، کاپادوکیه را کاملاٌ فتح و از پلمیر شکست خورد. وی به سال ۲۷۲ میلادی درگذشت. شاپور فتوحات خود را در جنگ با رومیان شرح می‌دهد و می‌گوید: پس از آنکه ما در حکومت خود مستقر شدیم، «گوردیان قیصر» سپاهی از گوت‌ها و ژرمن‌ها ترتیب داد و به آسورستان (عراق) حمله کرد. در مسیخه واقع در آسورستان، نبرد سختی درگرفت و قیصر گوردیان کشته شد و ما سپاه روم را نابود کردیم. رومیان، فیلیپ را به قیصری برداشتند و او بر سر آشتی آمد و پانصدهزار دینار تاوان جنگی پرداخت. مسیخه را (که در آن پیروز شده بودیم) «پیروز شاپور» نام کردیم (همان انبار دوره اسلامی) . قیصر روم بازگری کرد و به ارمنستان زیان وارد ساخت، ما هم به متصرفات او حمله بردیم و در «باربلیسوس» (شهر بالس) شصت هزار سرباز رومی را شکست دادیم و سوریه را به باد غارت دادیم و این شهرها را از رومیان گرفتیم: آناثا (عانه)، برث هاروپان (قربه)، برثا اسپورک (حلبیه)، سورا، باربلیسوس، هیراپولیس (منبج)، حلب، قنسرین، افامیه، رفنیه، زوگما، اوریما، گینداروس، ارمناز، قابوسیه، انطاکیه، خوروس، سلوقیه، اسکندرون، اصلاحیه، سنجار، حما، رستن، زکویر، دولوک، صالحیه، بصری، مرعش (گرمانیکیا)، تل بطنان، خز و از کاپادوکیه: ستله و دومان و ارتانگیل و کلکیت و سوئیدا و فراآتا، که جمعاً سی و هفت شهر با دشت‌های آن می‌شود. طی جنگ‌های سوم با روم، هنگامی که ما به «حران و رها» حمله ور شده بودیم، قیصر «والریان» روی به ما آورد. او از شهرهای اروپا و آسیا سپاهی جمع‌کرد که در حدود هفتاد هزار تن می‌شد. در آن سوی حران و رها جنگ بزرگی روی داد که در آن ما قیصر والریان را به دست خود اسیر و عده‌ای از سران سپاه و سناتورها و افسران و صاحب‌منصبان را در بند کردیم و آنان را به ایالت پارس بردیم. پس از آن سوریه و کیلیکیه و کاپادوکیه را ویران کردیم و سوزاندیم. در این جنگ شهرهای سمیساط، اسکندرون، کاتابولون، ایاس، مصیصه، مالون، آدانا، طرسوس، ایچل، عین زربه، نیکوپولیس، انامور، زلینون و سلفکه، توانا، قیصریه، ارگلی، سیواس، قرمان و قونیه را به تصرف درآوردیم." (بسیاری از شهرها که نامهای امروزیشان مشکوک بود، از قلم انداخته شد). پس از شاپور اول، هرمزد اول (۱۴ سپتامبر ۲۷۲ م.) و بهرام اول (۱۴ سپتامبر ۲۷۳ م.) و بهرام دوم (۱۳ سپتامبر ۲۷۶م.) و بهرام سوم معروف به سکانشاه (پادشاه سیستان) (نهم سپتامبر ۲۹۳ م.) به ترتیب بر تخت نشستند. هرمزد اول و بهرام اول هر دو پسران شاپوراول بودند و بهرام دوم پسر بهرام اول بود. در زمان بهرام دوم، «کاروس» قیصر روم به ایران حمله کرد و تا تیسفون پیش رفت. ولی پس از مرگ قیصر، رومیان عقب نشستند و در سال ۲۸۳ م. بنابر معاهده‌ای ارمنستان و قسمتی از بین‌النهرین را از ایران گرفتند. در زمان بهرام دوم، هرمزد (برادرش) که حاکم خراسان و لقب کوشانشاه داشت بر برادر عاصی شد. بهرام دوم این شورش را فرونشاند و پسر خود، بهرام (بهرام سوم) را با عنوان سکانشاه حاکم شرق ایران کرد. در زمان بهرام اول در سال ۲۷۶ م. مانی موسس معروف آیین مانوی پس از محاکمه کشته شد. پوست او را کندند و با کاه پر کردند و از یکی از دروازه‌های شهر گندی شاپور که از بناهای شاپور اول بود بیاویختند. این دروازه به نام دروازه مانی معروف شد. بهرام سوم بیش از چهار ماه سلطنت نکرد و عموی پدر او نرسی پسر شاپور اول بر تخت نشست (در سال ۲۹۳ م). نرسی در جنگ با گالریوس (که از سوی دیو کلسین قیصر روم شده بود) شکست خورد و بنابر پیمان سال ۲۹۸م. پنج ناحیه از ارمنستان کوچک را به رومیان واگذار کرد. تیرداد پادشاه ارمنستان و گرجستان شد و به تبعیت دولت روم در آمد. این معاهده چهل سال طول کشید تا آنکه شاپور دوم (آغاز سال سلطنت او پنجم سپتامبر سال ۳۰۹ م.) این معاهده را بر هم زد و اراضی ازدست‌رفته را بازپس گرفت. از نرسی کتیبه‌ای دو زبانه در «پایقلی» یا «پایکولی» واقع در خاک عراق به جای مانده‌است. در این کتیبه فهرستی از بزرگان که نرسی را در برابر بهرام سوم حمایت کرده و خود از شاهان تابع دولت ساسانی بوده‌اند آمده‌است که از جمله آنان: کوشانشاه و خوارزمشاه است که می‌رساند دولت ساسانی در مشرق و شمال شرقی ایران، حکومت و اقتدار خود را حفظ کرده بود. شاپور دوم [ویرایش] پس از نرسی، پسرش – هرمزد دوم – در سالی که آغاز آن هفتم سپتامبر سال ۳۰۲ م. بود بر تخت نشست . او را پادشاهی نیرومند و عادل وصف کرده‌اند . هرمزد، پس از هفت سال و پنج ماه سلطنت در گذشت . بزرگان ایران، فرزند او را که هنوز در شکم مادر بود و حدس می‌زدند که پسر خواهد بود به سلطنت برداشتند . او پس تولد، به نام شاپور خوانده شد و در تاریخ به " شاپور دوم " معروف گردید. شاپور چشم به جهان نگشوده پادشاه بود و چون ۱۶ ساله شد زمام کشور را به دست گرفت. برخی از مورّخان به او لقب کبیر را داده‌اند. اگر انوشیروان در این سلسله نبود مسلّماٌ او نقطهٔ اوج قدرت ساسانیان بود. شاپور در ابتدا از قدرت درباریان کاست {که از زمان کودکی او اختیارات بسیاری داشتند} و از مرزهای عرب نشین دفاع کرد. تصرّف بحرین، در زمان او اتّفاق افتاد. ظاهراً شاپور در طی جنگ با اعراب کتف هایشان را سوراخ می‌کرد از این رو او را «ذوالاکتاف» می‌خواندند. با مرگ قسطنطین و تیرداد امپراتوران روم و ارمنستان در سال‌های ۳۳۷ و ۳۱۴ میلادی شاپور بر سر ارمنستان با روم جنگید. بدین ترتیب ارمنستان دوباره دست ایران افتاد. پس از این کار او اعراب و بت پرستان «آن‌ها از کشور ارمنستان بودند» را تحریک به حمله به روم کرد، آن‌ها موقّتاً شکست خوردند. شاپور به روم حمله و نصیبین را محاصره کرد ولی از عهده شان بر نیامد با این حال سپاه روم را در دشت شکست داده بود و در این زمان با ارمنستان پیمان دوستی بست {۳۴۱میلادی}. شاپور در سال ۳۴۲ میلادی بر بین النهرین حمله برد و در سنجار کنونی با سپاه کنستانتینوس رو در رو شد. رومیان در این نبرد شکستی فاحش یافته و قتل عام شدند. به او در زمانی که پیروزی بر نصیبین را نزدیک می‌دید خبر رسید که کوشانیان کوچک و هیاطله خیون‌ها بر مرزهای شرقی حمله بردند او مدّت ۷ سال با آنان جنگید تا توانست بر آنان پیروز شود {۳۵۰-۳۵۷} در ایام کودکی او قبایل عرب به ایران حمله و تا درون مملکت ایران نفوذ کردند. شاپور شایستگی خود را در همان زمان نوجوانی نشان داد و پس از آنکه خود قدرت را به دست گرفت، نخستین کاری که انجام داد بیرون راندن عربها از ایران بود . در جنگهای نخستین با رومیان، پیروز شد. شورش قبایل " خیونی " و " سکا " را در مشرق ایران خاموش کرد و آنان را مطیع خود ساخت . پس از آن، نامه تندی به قیصر روم نوشت و در آن خود را شاه شاهان و برادر آفتاب و ماه، و از اجداد خود نیرومندتر خواند .همچنین، از قیصر خواست تا زمینهایی را که رومیان به غدر از اجداد او گرفته بودند باز پس دهد و اگر امپراتور جواب مساعدی ندهد، سپاهیان ایران پس از زمستان با قوای نظامی خود به روم حمله خواهند کرد . " کنستانس " در نامه أی که در پاسخ شاپور نوشت، خود را فاتح خشکی و دریا و پیروز در همه وقت خواند و در خواستهای شاپور را رد کرد . همچنین، او را به در خواستهای ناسنجیده و بیرون از حد ملامت کرد . شاپور، جنگ با رومیان را آغاز کرد و در سال ۳۵۹ م. شهر " آمد " را پس از مقاومت سخت رومیان – گرفت . ژولین، امپراتور روم، به مقابله شاپور شتافت و در حمله هرمزد (برادر شاپور) را که به روم پناه برده بود با ارشاک سوم شاه ارمنستان به همراه خود داشت. سپاه روم تا تیسفون پیش رفتند . ژولین امپراتور روم که به سبب بازگشتش از مسیحیت به " مرند " معروف است، در جنگ زخمی و کشته شد . " یوویان " جانشین او ناگزیر شد با شاپور صلح کند وبسیاری از اراضی را که از نرسی گرفته بودند، باز پس دهد . شهرهای سنجار و نصیبین به تصرف ایرانیان در آمد و شاپور، ارمنستان را نیز به دست آورد . در این میان، گوت‌ها به بالکان حمله ور شدند و رومیان ناچار گردیدند که در مهاهده صلحی، قسمت اعظم ارمنستان را به ایران واگذار کنند. شاپور، مانند دیوکلسین امپراتور روم که استحکاماتی در سوریه و شمال عراق در برابر رومیان و عربها بنا کرد که به " خندق شاپور " معروف شد . در قفقاز نیز شاپور دست به ساختن استحکاماتی در برابر قبایل وحشی شمال زد و می‌گویند سد در بند (باب الابواب) را ابتدا شاپور آغاز کرده‌است . در زمان شاپور، تعقیب و آزار و رعایای غیرزرتشتی و مخصوصا" مسیحیان و مانویان و یهودیان به شدت دنبال گردید. آذرباد پسر ماراب سپند موبد بزرگ زرتشتیان در زمان شاپور دوم بود و دین زرتشتی در زمان او قدرت و نفوذ بیشتری یافت. پس از شاپور دوم [ویرایش] پس از مرگ شاپور دوم، اردشیر دوم به سلطنت رسید که نسبت او از لحاظ اینکه برادر یا پسر شاپور بوده‌است، محل تردید است. جلوس او در ۱۹ اوت سال ۳۷۹ م. بود. حکومت او چهار سال طول کشید و چون او با بزرگان و نجبای دوران سرسازگاری نداشت از کار برکنار شد. پس از او شاپور سوم از سال ۳۸۳ تا ۳۸۸ م. حکومت کرد و گویا در اثر حادثه‌ای کشته شد. پس از وی بهرام چهارم که پیش از سلطنتش به کرمانشاه معروف بود در سال ۳۸۸ م. به سلطنت رسید و حکومت او یازده سال دوام یافت. در زمان شاپور سوم یا بهرام چهارم، ایران گرفتار جنگهایی در شرق کشور بود. پادشاه کوشان که در بلخ استقرار داشت احتمالاً با خاندان اشکانی حاکم بر ارمنستان خویشاوند بود. پس از بهرام چهارم، یزدگرد اول معروف به بزهکار در سال ۳۹۹ م. بر تخت نشست و بیست و یک سال حکومت کرد. بزهکار خواندن او به دلیل خشونت او با بزرگان و ملایمت او با رعایای مسیحی بوده‌است. به طور کلی او با پیروان ادیان دیگر رفتاری خوب داشت. می‌گویند او با دختری یهودی به نام «شوش دخت» که دختر راس الجالوت یهودیان بود ازدواج کرده بود. در زمان او مسیحیان در سلوکیه تیسفون مجمعی از اساقفه تشکیل دادند که به اختلافات میان خودشان پایان دهند، اما مسیحیان از حسن رفتار او سوءاستفاده کردند و به بعضی از آتشکده‌ها آسیب رساندند و این موجب شد که یزدگرد آنان را تنبیه کند. در این زمان ارکادیوس امپراتور روم از او درخواست نمود که قیمومت پسرش تئودوزیوس دوم را بر عهده گیرد . یزدگرد این درخواست را پذیرفت و شخصی اخته را به نام آنتیوخوس بیزانسی فرستاد تا پس از مرگ ارکادیوس، قیمومت تئو دوزیوس را برعهده گیرد. پس از مرگ یزدگرد اول، پسرش بهرام پنجم معروف به «گور» که در حیره تحت سرپرستی پادشاه لخمی تربیت شده بود و به ایران آمد و حکومت را از دست خسرونامی که از سوی بزرگان به سلطنت رسیده بود گرفت (سال ۴۲۰ م.). بهرام را به شکاردوستی و عیش طلبی و معاشقه با زنان وصف کرده‌اند و داستانهایی از او دراین باره بر جای مانده‌است. او لولیان را از هند آورد تا با آواز و موسیقی خود مردم ایران را سرگرم کنند. در زمان او تعقیب و شکنجه مسیحیان از نو شروع شد و بسیاری از این ایشان به خاک روم پناه بردند. با دخالت امپراتور و کشمکش مختصری که روی داد، بهرام پذیرفت که فراریان مسیحی به ایران بازگردند و با ایشان خوش رفتاری شود و درعوض، زرتشتیان ایرانی نیز در خاک روم در عبادت خود آزاد باشند. همچنین امپراتور روم مبلغی را برای حفظ گذرگاههای قفقاز از حمله هونها به ایران بپردازد. این مبلغ که هر ساله به ایران پرداخته می‌شد، در ایران به معنی باج تلقی می‌گردید. بهرام در جتگ با اقوام شرقی و شمالی موفق بود. این اقوام که ظاهراً «خیونی‌ها» بودند، در کتابهای مورخان ایرانی به «ترک» معروف شده‌اند . سکه‌هایی به نام بهرام پنجم در بخارا به دست آمده‌است که دلیل نفوذ ایران در ماوراءالنهر می‌باشد. در زمان بهرام پنجم مجمعی از اساقفه در ایران تشکیل شد و استقلال مسیحیان ایران را از کلیسای بیزانس اعلام کرد. مرگ بهرام را در اثر شکار و فرورفتن او را در باتلاقی دانسته‌اند. پس از بهرام پنجم، پسرش یزدگرد دوم در ۴۳۸ م. به سلطنت رسید و حکومت او حدود ۱۸ سال ادامه پیدا کرد. دوران سلطنت او به جنگ با اقوام شرقی که کوشانیان و به عبارت بهتر، هفتالین یا هپطالیان یا هپطالان یا هیاطله که به جای کوشانیان در شرق و شمال ایران مستقر شده بودند، گذشت . یزدگرد مدتی مقر خود را در نیشابور خراسان قرار داد تا امنیت شرق ایران را تامین کند. پس از آن به تعقیب مسیحیان در ارمنستان و غرب ایران پرداخت. پس از یزدگرد دوم، پسر بزرگتر او هرمز سوم بر تخت نشست. ولی برادرش پیروز به کمک هیاطله، سلطنت ساسانی را به دست گرفت (سال ۴۵۷ م.). پیروز شورش آلبانی‌ها را در شمال قفقاز خوابانید و بزرگان ارمنی را که در بند پدرش بودند آزاد کرد. در زمان او خشکسالی سختی در سرتاسر ایران روی داد. پیروز در جنگ با همسایگان شرقی خود، هیاطله شکست خورد . هیاطله را هونهای سفید نامیده و آنان را دارای تمدن و فرهنگ بهتری دانسته‌اند. هیاطله از کانسو واقع در خاک چین به سوی مغرب حرکت کرده و به تخارستان هجوم برده بودند و چنان‌که گفته شد، پیروز در جنگ با ایشان شکست خورد و به اسارت ایشان درآمد. پیروز وعده داد که مبلغی برای آزادی خود بپردازد و پسرش کواذ (قباد) را به گروگان بدهد و از مرز تعیین شده تجاوز نکند. کواذ، دو سال به حالت گروگان نزد هیاطله ماند تا آنکه مبلغ جریمه از سوی پیروز پرداخته شد. پیروز این شکست را نتوانست تحمل کند و با سپاهی به کشور هیاطله حمله برد ولی شکست سختی خورد و کشته شد. دخترش به اسارت هیاطله در آمد و آنان تا مرورود و هرات را به تصرف خود درآوردند. پس از کشته‌شدن پیروز، برادرش بلاش بر تخت نشست (۴۸۴م.) و او با هیاطله آشتی کرد و باجی سنگین به‌ایشان پرداخت. همچنین به ارمنیان امتیازات زیادی داد و دستور برچیده شدن آتشکده‌های زرتشتی را در خاک ارمنستان صادر کرد. در زمان او شاخه نسطوری از کیش مسیحی مورد قبول بیشتر مسیحیان ایران واقع شد. بلاش در سال ۴۸۸م. معزول گردید و قباد بر تخت نشست. سلطنت قباد مصادف با انقلابی اجتماعی و سیاسی در ایران شد. مصلحی به نام «مزدک» به عدالت اجتماعی و تقسیم ثروت و املاک میان مردم تبلیغ کرد و قباد، خواه از راه میل واقعی به عدالت تبلیغی و خواه از روی مصالح سیاسی و کوتا کردن نفوذ بزرگان و اشراف، از او طرفداری کرد . این امر بر بزرگان و روحانیان زرتشتی گران آمد و به دستیاری گشنسب‌داد کنارنگ او را از سلطنت معزول کردند و برادرش جاماسپ (زاماسپ) را به جای او نشاندند. قباد به زندان افکنده شد. اما به دستیاری یکی از بزرگان به نام سیاوش، از زندان گریخت و نزد هیاطله رفت . پادشاه هیاطله مقدم او را گرامی داشت و سپاهی را مامور ساخت که با او به ایران بروند و او را به سلطنت برگردانند. جاماسپ تسلیم شد و قباد دوباره برتخت نشست. رومیان که از گرفتاری‌های داخلی قباد آگاه بودند از دادن مبلغ سالیانه برای حفظ معابر قفقاز خودداری کردند. قباد در جنگ با رومیان مهارت و قدرت خود را ثابت کرد و شهر تئودوزیوپولیس یا ارزروم را از رومیان گرفت و بلیزاریوس، سردار معروف رومی را شکست داد و شهر آمد را تصرف کرد. ولی جنگ با رومیان همسشه به نفع قباد نبود و سرانجام به صلح انجامید. قباد یکی از پسرانش را به نام خسرو یکم-که بعد لقب انوشیروان یافت- ولیعهد و جانشین خود کرد . خسرو جوان به کمک بزرگان و روحانیان، مزدک و پیروان او را کشت و آشفتگی‌های اجتماعی ناشی از انقلاب مزدکیان را جبران کرد. خسرو اول انوشیروان از بزرگترین پادشاهان تاریخ ایران است و او را به سبب اصلاحات داخلی و به خصوص اصلاحات مالیاتی، لقب عادل یا دادگر داده‌اند. خسرو انوشیروان که در سال ۵۳۰ م. بر تخت نشسته بود، پس از اصلاحاتی در سپاه و ساختار نظامی ایران، در سال ۵۴۰ م. به خاک روم حمله برد و تا انطاکیه پیش رفت و آن شهر را به تصرف در آورد و به باد غارت داد. در بازگشت و در نزدیک تیسفون شهری ساخت که اسیران رومی را در آن جای داد و آن را «وه انتیوخ خسرو» نامید (شهر خسرو که بهتر از انطاکیه‌است.) ایرانیان آن را رومگان نامیدند. امپراتور بیزانس ناچار طالب صلح شد و متعهد گردید که مبلغ گزافی به خسرو بپردازد. خسرو در بازگشت از شهرهایی که از رومیان گرفته بود، مبالغ زیادی دریافت کرد که سبب شد امپراتور از مصالحه چشم بپوشد. خسرو به متصرفات رومیان در کنار دریای سیاه حمله برد و شهرهای «لازیکا» و «پترا» را به تصرف درآورد. حملات بلیزاریوس، سردار قیصر به نصیبین بی نتیجه ماند. پس از صلح‌ها و نبردهایی چند، سرانجام در سال ۵۶۱ م. صلحی پنجاه ساله میان ایران و روم منعقد شد و خسرو لازیکا را به رومیان بازپس‌داد. در مقابل، رومیان نیز متعهد شدند که سالانه مبلغی طلا به ایران بپردازند. در شرق و شمال شرق، خسرو با خاقان ترک، که خود را به سرزمین هیاطله رسانده بود متحد گردید و این دو هیاطله را از میان برداشتند. از آن تاریخ به بعد، ترکان با ایرانیان همسایه شدند و ظاهراً «جیحون» مرز میان ایران و ترکان گردید. سیاست خسرو در جنوب عربستان نیز به پیروزی منجر شد و دولت بیزانس به دستیاری حبشیان که به مذهب مسیحی مونوفیزیتی (یعقوبی) درآمده بودند، می‌خواستند بر راه بازرگانی دریایی و خشکی میان اروپا و هند مسلط شوند و دست ایرانیان را به کلی از دریای هند کوتاه کنند. در جریان حوادث، ابرهه نامی که از حبشیان بود و بر یمن مسلط شده بود، در حادثه حمله به حجاز و مکه کشته شد. این واقعه که در میان مورخان اسلامی به واقعه فیل و سال وقوع آن به «عام الفیل» معروف است، در قرآن مجید نیز مذکور است (سوره ۱۰۵) و ظاهراً تولد پیامبر مسلمانان در همین سال، یعنی حدود سال ۵۷۰ م. مسیحی اتفاق افتاد. در سال ۵۷۲ م. خسرو اول به در خواست کمک سیف بن ذی یزن، یکی از نجیب زادگان عربستان جنوبی پاسخ داد و یک نیروی دریایی یه فرماندهی «وهرزدیلمی» برای بیرون راندن حبشیان از یمن فرستاد. أین نیرو موفق شد که حبشیان را شکست دهد و بدین ترتیب عربستان جنوبی زیر نفوذ دولت ایران قرار گرفت. بر سر ارمنستان هم جنگهایی میان ایران و روم درگرفت که نتیجه نهایی آن، پیروزی خسرو بود. او پس از ۴۸ سال سلطنت، در سال ۵۷۹ م. درگذشت. اگر چه وسعت تصرفات او به پای تصرفات زمان شاپور اول و شاپور دوم (جز در مدتی کوتاه) نرسید، ولی دوران سلطنت او دوران شکوه و اقتدار سیاسی و نظامی برای ایران بود. همچنین از لحاظ فرهنگی نیز زمان او درخشان‌ترین دوران حکومت ساسانیان بوده‌است. پس از او پسرش هرمز چهارم برتخت نشست. او اگر چه پادشاهی عادل بود اما در سیاست ناتوان بود و به همین سبب، سردار نامدار خود معروف به بهرام چوبین را که در جنگهای متعدد در شرق و غرب فاتح شده بود، بر اثر شکستی از کار بر کنار کرد. البته این امر خود موجب عصیان این سردار بزرگ گردید. درباریان و روحانیان نیز از هرمز دل خوشی نداشتند و همه این امور سبب گرفتاری و مرگ او گردید. پس از او، پسرش خسرو دوم معروف به «خسرو پرویز» به سلطنت رسید. لازم به ذکر است که این سلطنت گرچه درخشندگیهای چندی داشت، اما مایه ضعف و علت اصلی سقوط دولت ساسانی نیز بود. بهرام چوبین مصمم شد که به تیسفون برود و خسرو را از سلطنت بردارد. پس از حوادث چند، خسرو به موریقیوس امپراتور بیزانس پناه برد و در ازای پس دادن بعضی از شهرها از او یاری خواست. موریقیوس او را با سپاهی یاری کرد و خسرو توانست با این سپاه، بهرام را شکست دهد. بهرام نزد خاقان ترک گریخت و در آنجا به تحریک خسرو، پس از مدتی کشته شد. بسطام، دایی خسرو نیز که در گرفتاری هرمز و پدر خسرو دست داشت سر به شورش نهاد و در ری اعلام استقلال کرد. همچنین به نام خود سکه زد ولی پس از ده سال مقاومت به دست یکی از هیاطله کشته شد. در بیزانس، موریقیوس امپراتور که به خسرو یاری داده بود بر اثر شورش کشته شد و فوکاس نامی، خود را امپراتور خواند. در این جریان، خسرو بهانه خوبی برای باز پس گرفتن اراضی از دست رفته به دست آورد و به ارمنستان و شام و فلسطین حمله برد. سرداران او به نام «شاهین» و «شهربراز» شکستهای پی در پی به رومیان واردآوردند و دمشق و بیت المقدس و مصر، به دست ایرانیان افتاد. در این میان، در روم مرد با کفایتی به نام هراکلیوس (هر قل) زمان امور را به دست گرفت و پس از اصطلاحات مهمی درامور نظامی کشور، روی به ایران آورد. در این حمله، ایالات از دست رفته را بازپس گرفت و دستگرد –محل اقامت خسرو- و نیز شهرهای آذربایجان را به باد غارت داد. سرانجام، بزرگان ایران بر خسرو شوریدند و او را به زندان انداختند و به دستیاری پسرش شیرویه، او را کشتند (سال ۶۲۷م.) این شکست‌های پی‌درپی و نیز شکست ننگین سپاهیان خسرو در ذوقار از قبایل عرب، بنیه نظامی و اقتصادی کشور را به تحلیل برد و ایران از فرد شایسته‌ای که بتواند زمان عبور را به دست گیرد محروم ماند. در این میان دین اسلام به‌رهبری محمد در سرتاسر عربستان گسترش یافت و قبایل عرب تحت رهبری دینی و سیاسی اسلام متحد شدند. پس از مرگ محمد این عربهای مسلمان به ایران و روم حمله بردند و سرتاسر شامات و سوریه و فلسطین و مصر را از دست رومیان گرفتند. همچنین در جریان جنگ قادسیه (در سال ۶۳۶م.) شکست قطعی بر سپاه یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی (جلوس در سال ۶۳۲ م.) وارد آوردند. با مرگ یزدگرد سوم (در سال ۶۵۱ م. یا ۶۵۳ م.) در مرو، حکومت مقتدر و شکوهمند دولت ساسانی نیز به پایان رسید. دولت ایران در زمان ساسانیان از نظر نظامی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به جایگاهی رسید که در تاریخ این ملت، نظیر آن دیده نمی‌شود. وسعت متصرفات هخامنشیان بسیار بیشتر از ساسانیان بود ولی در برابر یونانیان (که ملتی کوچک و با سرزمینی نه چندان بزرگ بودند) نتوانست قدرت استواری نشان دهد و سرانجام مغلوب آنان شد. دولت اشکانی هم از لحاظ انسجام داخلی، آن قدرت لازم حکومتی را نداشت. ساسانیان در مدت چهارصد سال توانستند در غرب با دولتی که از لحاظ تشکیلات نظامی مقتدرترین کشورهای آن عصر بود بجنگند و بارها آن دولت را شکست دهند. این حکومت در مشرق و شمال در برابر اقوام بیابان‌گرد مقتدر سخت مقاومت کرد و مملکت را از غارت‌ها و تاخت و تازهای ایشان نجات داد. از لحاظ داخلی نیز، تشکیلاتی منسجم با پایه‌های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی نیرومند به وجود آورد. دانش طب و نجوم در زمان ایشان در ایران پیشرفت‌های کلی کرد و موسیقی مقام والایی یافت. هنرهای دیگر نیز کم و بیش پیشرفت‌هایی داشتند. جستارهای دیگر [ویرایش] فهرست شاهان ساسانیفهرست شاهان ایران پیوند به بیرون [ویرایش] ↑ BBC ‮فارسی‬ - ‮ايران‬ - ‮میراث ساسانیان: ایرانشهر یا شکست در برابر اعراب؟‬↑ شاهنامه - ساسانیان↑ ایران ساسانی، تورج دریایی↑ BBC ‮فارسی‬ - ‮ايران‬ - ‮میراث ساسانیان: ایرانشهر یا شکست در برابر اعراب؟‬↑ شاهنامه - ساسانیان↑ BBC ‮فارسی‬ - ‮ايران‬ - ‮میراث ساسانیان: ایرانشهر یا شکست در برابر اعراب؟‬↑ *ساسانیان ساسانیانفروپاشی ساسانیان و ورود اسلام به ایرانساسانیانتاریخ ساسانیانداستان استیلای تازیانداستان ایران - سقوط نهاوند منابع [ویرایش] دانشنامه ایرانیکا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی  |