welcom
savadkooh aبا مرگ یزدگرد سوم (در سال ۶۵۱ م. یا ۶۵۳ م.) در مرو ، حکومت مقتدر و شکوهمند دولت ساسانی نیز به پایان رسید . دولت ایران در زمان ساسانیان از نظر نظامی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به جایگاهی رسید که در تاریخ این ملت ، نظیر آن دیده نمی شود. وسعت متصرفات هخامنشیان ، بسیار بیشتر از ساسانیان بود ولی در برابر یونانیان (که ملتی کوچک و با سرزمینی نه چندان بزرگ بودند) نتوانست قدرت استواری نشان دهد و سرانجام ، مغلوب آنان شد. دولت اشکانی هم از لحاظ انسجام داخلی ، آن قدرت لازم حکومتی را نداشت . ساسانیان ، در مدت چهارصد سال توانستند در غرب با دولتی که از لحاظ تشکیلات نظامی مقتدرترین کشورهای آن عصر بود ، بجنگند و بارها آن دولت را شکست دهند . این حکومت ، در مشرق و شمال در برابر اقوام بیابان گرد مقتدر سخت مقاومت کرد و مملکت را از غارتها و تاخت و تازهای ایشان ، نجات داد . از لحاظ داخلی نیز ، تسکیلاتی منسجم با پایه های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی نیرومند به وجود آورد . دانش طب و نجوم در زمان ایشان در ایران پیشرفتهای کلی کرد و موسیقی مقام والایی یافت . هنرهای دیگر نیز ، کم و بیش پیشرفتهایی داشتند . به هر حال دولت ساسانی از پدیده های مهم دنیای قدیم است که همه مورخان به اهمیت آن روز به روز بیشتر آگـاهـی پـیـدا می کـنـند.
منبع :
http://www.parsianforum.com/showthread.php/112821-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86در زمان های گذشته، بسیاری از نوجوانان و جوانان معمولا اوقاتی از شبانه روز خود را در مزارع، کارگاه یا کارخانه مشغول به کار بودند و از طریق کارفرمایان و همکاران خود اطلاعاتی به دست می آوردند و پاسخ برخی پرسش های خصوصی خود را می یافتند. امروزه به دلیل تغییر شرایط زندگی و نیز به دلیل کمبود وقت و مشغله کاری والدین، بیشتر پدرومادرها نمی توانند به پرسش های نوجوانان خود پاسخ دهند.
دکتر محسن فراهانی فرمهینی، روان شناس تربیتی کودکان درباره آداب تربیت جنسی کودکان در این باره توضیح می دهد :آقای دکتر! به نظر شما اصلا چرا باید درباره موضوعاتی این قدر سخت و حساس با بچه ها حرف زد؟ چرا اجازه ندهیم وقتی خودشان بزرگ شدند و ازدواج کردند، با این مسایل مواجه شوند؟ شاید اگر بلافاصله بعد از وارد شدن بچه ها، از دنیای کودکی به دنیایی که مسایل جنسی در آن معنی دارد، یعنی دوران بلوغ و بعد از آن، فرد ازدواج می کرد و امکان این را پیدا می کرد که غرایزش را به نحو صحیح و مشروع برآورده کند، می توانستیم صبر کنیم و آموزش را از همان زمان شروع کنیم اما در شرایط فعلی، بین بلوغ و ازدواج فرد فاصله طولانی، گاه حتی تا 20 سال، وجود دارد. در این فاصله هم این فرد در برابر انواع و اقسام تحریک کننده ها قرار دارد. تلویزیون، ماهواره و اینترنت، از ویژگی های عصری است که در آن زندگی می کنیم و به نظر می رسد باید آگاهی و تربیت جنسی را از طریق صحیح به فرزندان منتقل کنیم. تهاجم فرهنگی را هم باید در نظر گرفت. بعضی رسانه ها با نشانه گرفتن یکی از دل مشغولی های نوجوانان وارد می شوند و اطلاعات زیادی در اختیار آنها قرار می دهند که ممکن است باعث انحراف جنسی آنها شود. به همین علت هدایت جنسی، طبق آموزه های اسلام، موضوع مهمی است. اگر راهنمایی های لازم از سوی پدر و مادر انجام نشود، ممکن است فرزند ما در دام کسانی بیفتد که اطلاعات غلط و بی حد و حصر در اختیارش قرار می دهند و دچار انحراف جنسی شود.
پس شما معتقدید که باید آموزش مسایل جنسی را از کودکی شروع کرد. خب، چه سنی برای شروع مناسب تر است؟ آموزش در تمام مراحل سنی باید صورت بگیرد. به سن خاصی نمی شود اشاره کرد. از دوران پیش از دبستان، دبستان، دوران بلوغ، جوانی، میانسالی و حتی سالمندی این آموزش ها لازم است. البته شکل آن در هر دوره متفاوت است.
یعنی با کودک پیش دبستانی هم می شود درباره مسایل جنسی صحبت کرد؟ بله، ولی با در نظر گرفتن درک و فهم کودک در این سن و همین طور ویژگی های روحی اش. باید توجه داشته باشیم که در این سن آنها نیاز دارند چه مسایلی بیاموزند. به طور کلی شکل گیری هویت جنسی و اینکه فرد دختر و پسر بودن خودش را قبول کند، در این سن اتفاق می افتد. دوم اینکه در این سن باید حواس مان باشد که از بیداری زودرس جنسی کودک پیشگیری کنیم.در سنین دیگر، چه طور؟ سه تا چهار سالگی به بعد، سن سوال کردن است و یک طیف سوالات بچه ها همین سوالات جنسی است. البته این سوالات جنسی ناشی از کنجاوی، جلب توجه و وقت گذراندن است. در این سن بچه ها اصرار دارند بدن شان را محرمانه نگه دارند و از لخت بودن احساس شرم می کنند. لازم است پدر و مادر این حالت را تقویت کنند که فرزندشان در سنین بالاتر به «بی پروایی جنسی» کشیده نشود. سن 5 تا 6 سالگی سنی است که هورمون های جنسی خیلی کم ترشح می شوند. در این سن به سوالات بچه ها باید کوتاه اما صحیح، پاسخ داده شود. در سن 7 سالگی، پسرها نسبت به دخترها ابراز علاقه می کنند اما این علاقه صرفا جنبه دوستی دارد نه جنسی و نباید نگران باشید؛ اگر چه بازهم ارتباط شان باید کنترل شده باشد.در زمان بلوغ باید راجع به مسایل جنسی و بهداشت بلوغ بی پرده تر صحبت کرد. درست است؟ در این سن آموزش باید چه طور باشد؟این، سوال خیلی از خانواده هاست. آنها احساس می کنند وقتی فرزندشان بالغ می شود، خودشان بیشتر دستپاچه می شوند. نمی دانند چه طور درباره این مسایل باید سرصحبت را باز کنند. آموزش زود رس و شتاب زده مسایل جنسی به کودکان می تواند به اندازه آموزش های با تاخیر و پنهان سازی، آسیب زا باشد. آموزش های جنسی باید به تدریج، زمان بندی شده، متعادل و متناسب با ویژگی های سنی و با لحاظ حرمت و احترام و همچنین پرهیز از افراط و تفریط داده شود.ارایه تربیت جنسی دو شکل دارد. یک شکل مستقیم که مستقیما اطلاعات جنسی را در اختیار بچه ها قرار می دهیم، به ویژه مسایلی که در ارتباط با وظایف شرعی زمان بلوغ است. گاهی وقت ها این آموزش ها شکل غیرمستقیم دارد که ممکن است مناسب تر هم باشد.
گاهی اوقات بچه ها سوال هایی می پرسند که ما غافلگیر می شویم. نمی دانیم چه طور باید جواب بدهیم. گاهی این سوالات را نشنیده می گیریم. شما این را قبول دارید؟ اگر نه، بفرمایید که به عنوان یک پدر یا مادر، به این سوالات چه طور باید پاسخ بدهیم؟ در پاسخ به سوالات جنسی کودکان قبل از بلوغ باید یک سری مسایل مورد توجه قرار بگیرد: اول اینکه وقتی با این سوال مواجه شدیم، باید به خودمان مسلط باشیم و از نگرانی و شرم دچار لکنت نشویم.
دوم اینکه باید شنونده خوبی باشیم و اجازه بدهیم کودک سوال اش را کامل بپرسد. موقع جواب دادن هم نباید جواب های ما با شوخی و مسخرگی همراه باشد و نباید دروغ گفته شود.مثلا بعضی پدر و مادرها به فرزندشان می گویند ما تو را خریدیم! این اطلاعات غلط باعث می شود بچه ها وقتی کمی بزرگ تر شدند، به پدر و مادرشان بی اعتماد شوند.پس پاسخ ها باید درست باشد و بر مبنای خرافه ها نباشد. آموزش باید تدریجی باشد. لازم نیست همه اطلاعات را یک جا در اختیار کودک قرار دهند و باید از شرح و بسط بی مورد پرهیز کنند. همان طور که اشاره شد آموزش باید متناسب با سن و درک کودک و به زبان ساده و قابل فهم باشد. در سنین دبستان و پیش از دبستان پاسخ ها اگر غیرمستقیم باشد، بهتر است. در ضمن اگر سوالی را اشتباه پاسخ دادیم، باید به اشتباه مان اقرار کنیم و اطلاعات درست را در اختیار آنها قرار دهیم.
خیلی از والدین هستند که نه این اطلاعات را دارند و نه از این شیوه ها خبر دارند. از کجا باید چیزهایی شبیه به اینها را یاد بگیرند؟ مساله فقط کمبود اطلاعات و دانش پدر و مادرها در این باره نیست. دریک تحقیق که چند سال قبل انجام دادیم، از پدر و مادرها پرسیدیم که چرا شما آموزش های جنسی به فرزندتان نمی دهید، پاسخ ها متفاوت بود. عده ای می گفتند حیا مانع می شود. گروه دیگری می گفتند ما می خواهیم این اطلاعات را بدهیم اما خودمان هم نمی دانیم چه طور این کار را انجام بدهیم. گروه دیگر هم از پیامدهای منفی این اطلاعات هراس داشتند. پس موانع این عدم آموزش، فراوان است. اما اگر مساله کمبود آموزش باشد، این اطلاعات باید از طریق رسانه های جمعی، انجمن اولیا و مربیان، کارگاه های آموزشی که در دیگر کشورها تحت عنوان آموزش های شهروندی سازمان های غیردولتی این کار را انجام می دهند اما باید درست گفته شود و حساسیت ایجاد نشود.
والدینی هم هستند که این اطلاعات را ندارند و می گویند ما که از این شیوه ها بلد نیستیم؛ بچه خودش بزرگ می شود و کم کم چشم و گوش اش باز می شود! این چه اشکالی دارد؟ اگر آموزش های لازم در سن مناسب به فرزندان داده نشود، ممکن است آنها در سن بالا از منابع دیگر این اطلاعات را به شکل نادرست و بی حد و حصر به دست بیاورند. در یک تحقیق که انجام داده ایم از نوجوانان اول دبیرستان پرسیدیم اطلاعات جنسی را از کجا به دست می آورید. در پاسخ 44 درصد دوستان، 20 درصد کتاب، 13 درصد والدین، 11 درصد معلم ها و 9 درصد رسانه های مختلف مانند ماهواره و اینترنت را منبع کسب اطلاعات جنسی معرفی کردند.
خب، این چه اشکالی دارد؟ این آمارها نشان می دهد والدین، مدارس و معلم ها نتوانسته اند نقش خود را به خوبی انجام دهند. فراموش نکنید که کسب اطلاع از دوستان، به ویژه اگر این دوستان اختلاف سنی داشته باشند، خیلی خطرناک و نامناسب است.ممکن است با تجربه کردن علایم بلوغ که اطلاعی از آن ندارند، دچار سردرگمی و افسردگی شوند، حتی در موارد کمی این حالت به خودکشی منجر شده است.نتیجه یک تحقیق هم نشان داده 36 درصد دختران و 11 درصد پسران از وقوع بلوغ شان شوکه شده و به شدت دچار سردرگمی می شوند.
بعضی خانواده ها تصور می کنند آموزش مسایل جنسی به فرزندان باعث می شود آنها به اصطلاح، چشم و گوش شان باز شود یا اینکه اگر پدر و مادر درباره این مسایل با فرزندان شان حرف بزنند، حرمت بین آنها شکسته می شود. نظر شما چیست؟ من هم موافق ام که موضوع، موضوع بسیار حساس و ظریفی است اما معتقدم اگر در ارایه آموزش های جنسی به فرزندان عفت کلام را رعایت کرده و حرمت ها را حفظ کنیم و اطلاعات را به شکل غیرمستقیم ارایه دهیم، این مشکل پیش نمی آید.در بحث آموزش های جنسی رعایت عفت و حیا خیلی مهم است. میزانی از شرم و حیا لازم است اما نباید مانع از این شود که ما اطلاع جنسی به فرزندان مان ندهیم. باید توجه داشت در طرح مسایل جنسی از به کارگیری کلمات سبک و زشت پرهیز کنیم. زیاده گویی نکنیم و به حواشی نپردازیم. ضمن اینکه باید توجه داشته باشیم که فرزندان ما بیشتر از اعمال ما می آموزند تا از گفتار.
منظورتان چیست؟ببینید؛ مراقبت والدین در رابطه با تربیت جنسی دو بعد دارد، یکی در رابطه با خودشان و دیگری در رابطه با فرزندان، مراقبت های والدین در مورد اعمال خودشان این است که در مناسبات جنسی شان نهایت دقت را داشته باشند و دور از چشم فرزندان باشد. در متون دینی ما آمده که از شش سالگی اتاق خواب کودک را جدا کنند. همچنین بچه ها را عادت دهند که وقتی وارد اتاق آنها می شوند، در بزنند. مراقب شوخی هایشان باشند. شوخی ها ممکن است خیلی از اطلاعات را به شکل غیرمستقیم به فرزندان بدهد.اما مراقبت های والدین در رفتار با فرزندان، شامل موارد زیادی می شود. از جمله شستشو و تطهیر در سنین پیش از دبستان که باید مراقب باشند تحریک صورت نگیرد.
در آموزه های دینی ما آمده که وظیفه استحمام پسر بعد از سه سالگی به عهده پدر است. پوشش و لباس مناسب هم برای بچه ها مهم است. لباس های تحریک کننده، چسبان و تنگ برای بچه ها مناسب نیست. در بازی ها محدوده سنی رعایت شود و بچه ها با افراد غیرهم جنسی که با آنها تفاوت سنی مشهود دارند، بازی نکنند والدین باید در روابط و معاشرت ها، نوازش ها و در ایجاد عادات صحیح در بچه ها دقت داشته باشند. اینها ریزه کاری هایی است که والدین باید در رفتار خود با بچه ها به آن دقت کنند چون آموزش در بطن همین رفتارها اتفاق می افتد.این طور که می گویید وظایف پدر و مادرها در این حوزه، خیلی زیاد می شود. البته سخت است ولی به هر حال وظیفه است. بعضی پدر و مادرها در تغذیه و سلامت فرزندشان خیلی دقت می کنند اما تصور می کنند آموزش های جنسی وظیفه آنها نیست. توجیه آنها هم این است که موضوع سخت و حساسی است اما از والدین که بگذریم، تربیت جنسی در درجه بعد وظیفه مدرسه، نظام آموزشی و جامعه هم هست.
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
از کتاب تاریخ بیهقی (متعلق به سدهٔ پنجم هجری) نسخههای خطی فراوانی در ایران، هندوستان، افغانستان، پاکستان، ترکیه و کشورهای اروپایی وجود دارد. اما در میان این نسخههای فراوان حتی یک نسخهٔ معتبر و بسیار قدیمی که قابل اعتماد و استناد باشد وجود ندارد.
محتویات |
در میان نسخههای تاریخ بیهقی، نسخههای معدودی -از روی شواهد و قرائن- متعلق به سدههای نهم یا دهم هجری است ولی بیشتر نسخهها متعلق به سالهای بعد از هزار یا هزار و صد هجری (به ویژه سده سیزدهم) است. مشخص است که این فاصلهٔ زمانی و عدم تخصص و گاهی تعهد کاتبان و ناسخان باعث تغییر بسیاری از مطالب کتاب تاریخ بیهقی در این نسخهها گشته است.
این فراوانی نسخهها در سدههای اخیر (بهویژه سدههای ۱۲ و ۱۳ هجری) به دلیل پیدایش جنبش «بازگشت ادبی» پس از سقوط صفویه است که ادبدوستان علاقه و شوری بسیار نسبت به آثار کهن فارسی در سدههای نخستین هجری پیدا کردند و در پی خواندن و تقلید از آثار پیشینیان افتادند. این نهضت ادبی باعث شد که کتابهای کهن فارسی از جمله تاریخ بیهقی مورد توجه قرارگیرند و نسخههای فراوانی از روی آنها کتابت شوند.
در سدههای مذکور هنوز علم تصحیح کتاب و علوم مربوط به زبان و نگارش فارسی وجود نداشت و دانشگاه یا مرکز علمی برای تدریس زبان فارسی و علوم و قواعد مربوط به آن به وجود نیامده بود. قهراً روشهای تصحیح و پژوهش و نقد و علوم تاریخ در دسترس ناسخان و ادیبان آن روزگار نبود و فقط اطلاعات خودیافته و دقت آنان در امر کتابت نسخهها مثمرثمر بوده است.
از طرف دیگر کسانی که خواهان این نسخهها بودهاند بیشتر میخواستهاند که نسخهای خوشخط داشته باشند و صحّت و اعتبار نسخه برایشان اهمیت چندانی نداشته است. به همین خاطر است که بیشتر نسخه بسیار خوشخط و گاهی مزین و مذهب بوده است ولی در عین حال پر از غلط.
زبان تاریخ بیهقی که متعلق به سده پنجم هجری و عصر غزنویان است برای ایرانیان دورهٔ مغول و بهویژه سدههای بعدی، نامأنوس و کهنه بوده است و بهویژه ناسخان کمسواد در فهم بسیاری از واژگان و جملات کتاب دچار مشکل بودهاند و بالطبع آن مطالب نامفهوم را به تشخیص خود مینوشتهاند و یا برخی کلمهها را به زبان روزگار خود بازمیگرداندهاند.
بهویژه که بسیاری از لغات تاریخی و جغرافیایی که برای خواننده یا کاتب ناآشنا بوده است و مبهم بودن خط نیز مزید بر علت شده و کاتب را در نوشتن نامهای درست دچار مشکل کرده است. درنتیجه کاتب یا آن چیزی را که در نظرش درست بوده مینوشته است یا از قصد آن را به همان صورت مبهم کتابت مینموده است.
حتی امروزه نیز کسانی که با ادبیات کهن فارسی آشنایی کافی نداشته باشند از خواندن تاریخ بیهقی یا کتب قدیمی لذت نخواهند برد و کهنگی زبان برای آنها دلچسب نخواهد بود چنانکه برای دوستداران زبان و ادبیات فارسی دلانگیز و نشاطآور است.
دربارهٔ گروهبندی و ارتباط نسخههای تاریخ بیهقی به روشنی و بااطمینان نمیتوان سخن گفت چراکه در نسخهها ذکری از یکی یا همهٔ مواردی چون محل نوشتن نسخهها، نام ناسخان یا تاریخ کتابت آنها نیامده است. در این میان نسخههایی نیز وجود دارند که توسط دو یا چند تن نوشته شدهاند. ناچار برای شناختن این نسخهها باید به قرائن خارجی همچون نوع کاغذ، شیوه خط و مهرها و دسنویسهای پشت کتاب -اگر باشد- متوسل شد و به طور احتمالی حدسهایی زد.
علیاکبر فیاض -مصحح کتاب تاریخ بیهقی- نسخههای خطی تاریخ بیهقی را به دو دستهٔ ایرانی و هندی تقسیمبندی کرده است که بعدها مورد پذیرش دیگران نیز واقع شده است.
منظور از نسخههای هندی، نسخههایی از تاریخ بیهقی است که از ایران به هند رفته است و در آنجا کتابت شده است. اهمیت نسخههای هندی از آن روست که این نسخهها شاید اصیلتر از نسخههای ایرانی باشند چراکه کاتبان هندی به دلیل عدم تسلط بر زبان فارسی به خود اجازه دخل و تصرف در مطالب نسخهها را نمیدادهاند ولی ناسخان ایرانی که زبان فارسی را نیکو میدانستهاند خود زا محق میدانستهاند که در برخی از مطالب دست ببرند و تغییراتی ایجاد کنند.
از ویژگیهای مشترک نسخههای تاریخ بیهقی، اشتباه و ناخوانا بودن عبارتهای عربی است. مثل اینکه در میان ناسخان تاریخ بیهقی حتی یک عربیدان ولو کممایه وجود نداشته است.
دربارهٔ نامهای خاص و جغرافیایی و بهویژه نامهای ترکی، نسخهها دچار غلطها و اختلافهای بسیاری هستند. جدا از اینکه هر نسخه این نامها را به گونهای نوشته است برخی نسخهها از قصد نامها را به صورت مبهم نوشتهاند چون خود ناسخان شکل درست واژه را نمیدانستهاند. مثلاً یک واژه به صورتهای «یارقتغمش، راقتغمش، اریاقتغمش، اریاق و ...» آمده است. در برخی از موارد میتوان شکل درست کلمه را از کتابهای دیگر پیدا کرد مثلاً نام «آسیغتگین» که در نسخههای تاریخ بیهقی اسفتگین و ... آمده است.
نوع رسمالخط نسخههای تاریخ بیهقی یکی دیگر از ابهام و مشکل در تصحیح این کتاب است. مثلاً یک کاتب سعی دارد که در زیر یا بالای یک کلمه تکنقطه یک حرف «موحده» را با دو نقطه یک «مثناة» جمع کند و به صورت سهنقطه بگذارد؛ با این کار شبههٔ وجود یک حرف سهنقطهای به وجود میآید. برای مثال یک قلعهٔ معروف که معلوم نیست کوهتیز یا کوهشیر یا کوهژ است.
همچنین بیشتر نسخهها دونقطه را به طور متصل نوشتهاند که مانند یک نقطه است. گاهی نیز یک کلمه را بدون نقطه نوشتهاند که گویا به خاطر ابهام آن کلمه در پیش ناسخ بوده است. و همچنین مواردی دیگر.
نکتهای مهم دربارهٔ نسخههای خطی تاریخ بیهقی آن است که ناسخان تصرفات و دستکاریهایی در این نسخهها داشتهاند. این موضوع بیشتر در نسخههای متأخر ایرانی به چشم میخورد. این دستکاریها یا به علت نفهمیدن جمله یا کلمه از سوی کاتب بوده یا اینکه کاتب عبارتی را به تشخیص خود بهتر یا امروزیتر کرده است.
نوع دیگر دستکاری آن است که عباراتی را که روزی شخصی برای خود در حاشیهٔ صفحه یا میان سطور نوشته است به اشتباه جزئی از متن اصلی منظور داشتهاند.
از دستکاریهای نسخههای جدید باید به نوسازی زبان تاریخ بیهقی اشاره کرد چنانکه زبان قدیمی آن را به زبان روزگار خود بازگرداندهاند. برای مثال به تغییرات زیر میتوان اشاره کرد:
ددیگر: ودیگر
همگنان: همگان
نبشتن: نوشتن
افتیدن: افتادن
دشمنایگی: دشمنانگی
| تاریخ بیهقی جلد: 14 شماره مقاله:5700 |
تاریخِ بِیْهَقی، کتابی به فارسی در تاریخ غزنویان از ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی (د 470ق/1077م). بیهقی خود این اثر را به سادگی «تاریخ» خوانده، و در عباراتی چون «میخواهم که دادِ این تاریخ به تمامی بدهم» (ص 11)، «پس از آنکه این تاریخ آغاز کرده بودم به هفت سال» (ص 86)، «در تاریخی که میکنم، سخنی نرانم کهآن بهتعصبی و تزیّدی کشد» (ص 221-222) و «اگر کاغذها و نسختهای من همه به قصد ناچیز نکرده بودندی، این تاریخ از لونی دیگر آمدی» (ص 381)، این عنوان را به کار برده است. اما مورخانی که از آن یاد یا نقل و اقتباس کردهاند، به صورتهایی گوناگون به آن اشاره نمودهاند، ازجمله: تاریخ آل محمود (بیهقی، علی، 20)، تاریخ ناصری (همو، 175؛ قزوینی،1/296؛ منهاج، 1/225؛ نیز نک : صفدی، 3/20)، کتاب یمینی (حمدالله، 391)، مجلدات (همانجا)، مجلدات ابوالفضل (فرشته،1/22)، تاریخ آل سبکتگین(حاجیخلیفه، 1/282؛ نیز نک : نفیسی، درپیرامون...،1/5، 17، 20، 85، 173، 332،2/1014؛قزوینی، همانجا).
تاریخ بیهق، اثر ابوالحسنعلی بیهقی کهنترین کتابی است که در شرح احوال ابوالفضل بیهقی از آثار او یاد کرده است. در این کتاب دربارۀ تاریخ او آمده است: «تاریخ ناصری از اول ایام سبکتگین تا اول ایام سلطان ابراهیم (451-492ق/ 1059-1099م) روز به روز را تاریخ ایشان بیان کرده است و آن همانا 30 مجلد منصف زیادت باشد؛ از آن مجلدی چند در کتابخانۀ سرخس دیدم و مجلدی چند در کتابخانۀ مهد عراق ]دختر ملکشاه و همسر سلطان مسعود بن ابراهیم (سل 492- 508 یا 509ق) [و
مجلدی چند دردست هر کسی و تمام ندیدم» (نک : بیهقی، علی، همانجا) و پیداست که مراد از «ناصری» که تاریخ را به او منسوب کرده، ابومنصور ناصرالدین سبکتگین است.
قول ابوالحسن علی بیهقی دربارۀ آغاز و انجام مجلدات (نک : ص20، 175)، محلتأمل است. همچنیناست قول سعیدنفیسی مُشعر براینکهدرمجلداتحوادث104سال(از366ق،آغازسلطنت سبکتگین تا470ق،سال وفات بیهقی) ثبت شده بوده، و39 سال(412-451ق) آن را مؤلف، خود شاهد وقایع بوده، و مابقی (366-412ق و 451-470ق) را از ثقات معاصر خود شنیده، یا از منابعی اخذ و تعلیق کرده است، چنانکه در جای جای تاریخ بیهقی به این مسموعات و مُشافهات و منقولات اشاره رفته است (نک : نفیسی، تاریخ...، 1/64-65). نفیسی خود در جای دیگر از این قول عدول کرده، و مجلدات را حاوی حوادث 42 سال (409-451ق/ 1018- 1059م) دانسته است (نک : EI2, I/1131).
از نوشتۀ خود ابوالفضل بیهقی (ص 342) برمیآید که وی ابتدا برای بخشی از تاریخ خود که به دوران پیش از ورود او به دستگاه غزنوی مربوط میشده، مطالبی از تاریخ استاد محمود وراق نقلکردهاست که چون فرزندان او اظهار نارضایی کردهاند، منصرف شده، و دنبالۀ کار آن مورخ را ــ که تا 409ق آمده، و «قلم را بداشته» ــ خود گرفته است. بنابراین، مجلدات بیهقی میبایست از حوادث سال 409ق آغاز شده باشد. دربارۀ پایان مجلدات، همان قول علی بیهقی(همانجا) (اول ایام سلطان ابراهیم) درستتر به نظر میرسد؛ چون خود ابوالفضل بیهقی در یک جا تصریح کرده است که «من تاریخی میکنم 50 سال را که بر چندین هزار ورق میافتد» (ص250)؛ و احتمالاً عدد50 را، بنابر مرسوم برای گرد کردن آورده، و مقصود او همان چهل و اندی سال است.
از مجلدات آنچه به صورت مدوّن برجای مانده، قسمتی از مجلد 5 تا قسمتی از مجلد 10 است که آغاز و انجام هر مجلد نیز معلوم نیست. مجلدات شامل حوادث ایام سلطنت مسعود (421-432ق/1030-1041م) است و سعید نفیسی به همین اعتبار، آن را به نام تاریخ مسعودی به چاپ رسانده که متعاقباً به تاریخ بیهقی (عنوان انتخابی فیاض و غنی) شهرت یافته است. در این کتاب، وقایع سال آخر سلطنت و حیات مسعود (432ق) پس از سفر او به هند نیامده است، اما از نوشتۀ خود بیهقی (ص 900) برمیآید که رفتن مسعود به هندوستان تا خاتمۀ کارش در مجلد دهم شرح داده شده بوده است.
بیهقی نگارش تاریخ خاندان سبکتگین را، چنانکه از گفتۀ خود او (نک : ص 86) برمیآید، در 448ق، یعنی در ایام سلطنت فرخزاد آغاز کرد، متجاوز از 20 سال (تا پایان عمر) به آن مشغول بود و در 451ق، اندکی پس از وفات سلطان فرخزاد، نگارش آخرین بخش اثر مدون موجود را به انجام رساند. او به هنگام درگذشتِ فرخزاد، نگارش تاریخ را به حوادث سال 424ق رسانیده بود (ص 480) و میتوان حدس زد که ایام فراغت را میگذراند. بیهقی در خلال کار، هر وقت حادثهای رخ میداد، قلم نگاه میداشت و از آن حادثه خبر میداد. در پرتو همین اخبار است که زمان برخی از مراحل نگارش تاریخ او معلوم میگردد (برای شرح و تفصیل این مراحل، نک : ارندس، 21-27). بیهقی از فرخزاد و جانشینش، ابراهیم، با ستایش یاد میکند. دربارۀ اولی مینویسد: «دردی بزرگ رسید به دلِ خاص و عام از کشته شدنِ او به جوانی و چندان آثار ستوده و سیرتهای پسندیده و عدلی ظاهر که به اقطار عالم رسیده است»(ص 483)؛ و دربارۀ دومی میآورد: «چشم بد دور که نوشیروانی دیگر است» (ص 484).
از آنچه در مجلدات گم شدۀ تاریخ آل سبکتگین، مربوط به سلطنت جانشینان مسعود بوده، اثرچندانی برجاینمانده است، تنها خود مؤلف بهآناشارههایی چند دارد، ازجمله مینویسد:«بازنمایم در روزگار امیر مودود که حال خوارزم و شاه ملک چون شد تا آنگاه که شاه ملک بر هوای دولت محمودی به دست سلجوقیان افتاد و گذشته شد و زنان و فرزندان ایشان همه به دست یاغی افتادند که همه نوادر است و عجایب» (ص 944)؛ «پس از این، شرح دهم چون به روزگار امیر مودود رَسَم» (ص 131)؛ «چندانی بمانم که کارنامۀ این خاندان برانم و روزگار همایون این پادشاه ]ابراهیم[ که سالهای بسیار بزیاد» (ص 497). آن مجلدی چند نیز که علی بیهقی(ص 20) در کتابخانههای سرخس و مدرسۀ خاتون مهد عراق در نیشابور و «در دست هر کسی» دیده است، معلوم نیست که مربوط به چه دوره یا دورههایی از سلطنت غزنویان بوده است. ابوالفضلبیهقی خودازمجلداتِ پیشاز تاریخ مسعودی، در چندجا یاد کرده است، ازجمله: «چند واقعه بود، همه بیاوردهام در این تاریخ به جای خویش، در تاریخ سالهای امیرمحمود» (ص 130)؛ «وی ]بوسهل زوزنی[ را به غزنین آوردند در روزگار سلطان محمود و به قلعت بازداشتند، چنانکه بازنمودهام در تاریخ یمینی»(ص27)؛ «آن باد امیرمحمود بود در سر او ]حاجب غازی[ نهاده که شغل مردی چون ارسلان جاذب را بدو داد که آن کار را از او شایستهتر کس ندید، چنانکه این حدیث در تاریخ یمینی بیاوردهام» (ص 169). از این مجلدات مورخان نیز یاد و نقل کردهاند.
این پارههای گمشدۀ منقول در متون را سعید نفیسی در اثر دو جلـدی خود ــ در پیرامـونتاریخ بیهقـی ــ گـرد آورده، و به اعتبار مآخذِ آنها به 4 قسمت تقسیم کرده است: 1. تاریخ ناصری، در سلطنت سبکتگین. 2. تاریخیمینی، در سلطنت محمود. 3. بخشهای آخر کتاب پس از تاریخ مسعودی. 4. مقامات بونصر مشکان. نفیسی در هر قسمت مورخان و مؤلفانی را که از اثر بیهقی پارههایی نقل کردهاند، با موضوع این پارهها مشخص میسازد. وی در قسمت اول از اینان نام میبرد: محمد عوفی مؤلف جوامع الحکایات و لوامع الروایات، قاضی منهاج سراج صاحب طبقات ناصری، شبانکارهای مؤلف مجمع الانساب و خواجه نظامالملک مؤلف سیاستنامه (1/10-35). در قسمت دوم باز از شبانکارهای یاد میکند و مینویسد که ماجرای جانشینی پس از مرگسبکتگین و نزاع پسراناو ــ اسماعیل ومحمود ــ را بیذکر منبع از تاریخ یمینیِ بیهقی در مجمع الانساب نقلکرده است و میافزاید کهآنچه وی درسلطنتمسعود آورده، از تاریخ مسعـودی ــ که در دست است ــ برگرفته شده است (1/36)؛ درقسمتسوم، باز از عوفی نام میبرد که در شرح ماجرای تومان در عهد عبدالرشید از تاریخ بیهقی استفاده کرده است (1/85-94). در قسمت چهارم، سعید نفیسی اظهار نظر میکند که «ابوالفضل بیهقی را کتاب دیگری بوده است که آن را مقامات یا مقامات محمودی نام گذاشته بود و در میان مورخان دیگر به نام مقامات ابونصر مشکان معروف است» (1/94) و آثاری را ذکر میکند که از این کتاب مطالبی نقل کردهاند و اظهار میدارد که نسخۀ آن قطعاً تا سدۀ9ق/15م که سیفالدین حاجی بن نظام عقیلی آثار الوزراء را تألیف کرده، در میان بوده است؛ از متون مقدم بر آثارالوزراء، این آثار را یاد میکند که از بیهقی نقل کرده، یا بهره جستهاند: جوامع الحکایاتِ عوفی، نسائمالاسحارمن لطائمالاخبارِ ناصرالدین منشیکرمانی،مجمل فصیحیِخوافی،تاریخگزیدۀحمدالله مستوفی، و آداب الحرب والشجاعۀ فخرالدین مبارکشاه. وی همچنین از تواریخ سدههای 10-11ق/16-17م نیز، طبقات اکبریِ نظامالدین احمد، منتخبالتواریخِ عبدالقادر بدائونیوتاریخِ محمدقاسم فرشته را خوشهچین اثر بیهقی قلمداد میکند (1/95 بب ).
مورخانی که از بیهقی بهرهگرفتهاند، گاهی عین متن، و گاهی خلاصه و مضمون آن را نقل کردهاند که تمیز دادنِ آنها آسان نیست. تنها سبک و شیوۀبیان بیهقی و ریزهکاریهای او در روایت حوادث درمواردی نمودار است وگواهی میدهد که همان شخص اوست که سخن میگوید، یا دیگری؟
اما دربارۀ اثری که به نامهای مقامات، مقامات محمودی و مقامات ابونصر مشکان از آن یاد شده است، باید گفت که خود بیهقی نیز در چند جا به آن اشاره دارد؛ ازجمله در حوادث سال 423ق مینویسد: «نسخت سوگندنامه و آن مواضعه ]مواضعۀ خواجه احمدبن حسن میمندی،وزیر محمود[ بیاوردهام در مقامات محمودی که کردهام، کتاب مقامات در اینجا تکرار نکردم که سخت دراز شدی»(ص 188). از این عبارت برمیآید که مقامات اثری مستقل از خود ابوالفضل بیهقی بوده است. همچنین است در حوادث سال 431ق که مینویسد: «آثار و احوالش ]بونصر مشکان[ آن است که در مقامات ]نسخه بدل: مقامات محمودی[ و در این تاریخ بیامد» (ص 794). بیهقی در جای دیگر «مقامات امیرمسعود» را در این عبارت به کار میبرد: «این چند نکت از مقامات امیرمسعود، رضیالله عنه، که از وی ]خواجه بوسعد عبدالغفار فاخربن شریف[ شنودم، اینجا نبشتم تا شناخته آید» (ص 132). آنگاه ذیل عنوان «المقامة فی معنى ولایةالعهد بالامیر شهابالدوله مسعود و ماجرى من احواله»، آنچه در این باب از منبع شفاهیِ خود شنیده، به شرح نوشته است (نک : ص 132-167). از اینشاهد میتوان نتیجهگرفت که مقامات محمودی نیز حاوی «مقامه»ها یا «مجلس»هایی بوده که وی از ابونصر مشکان شنیده، و به تحریر درآورده بوده است و در عین آنکه به این اعتبار اثری مستقل شمرده میشده، به تاریخ منضم گردیده است. احتمالاً این کتاب در مجلدات نیز عنوان مستقلی داشته است و مورخان به همین نام از آن یاد و نقل میکردهاند، از آن جمله این مورخاناند: عقیلی در آثارالوزراء که به صراحت بیهقی را مصنف مقامات ابونصر مشکان معرفی میکند (ص 8)؛ فصیح خوافی در مجمل فصیحی (2/143) که در ذکر وزارت حسنک مطالبی از مقامات عمید ابونصر نقل کرده، میگوید: آن را «عمید ابوالفضل بیهقی تصنیف کرد». همچنین فرشته در تاریخ خود که «مقامات ابونصر مشکان و مجلدات ابوالفضل» را شاهد گردآمدن انبوه علما و فضلا و شعرا در درگاه محمود میآورد (1/22).
علاوهبر سعیدنفیسی،شماریازمحققان ــ ازجمله اقبال آشتیانی (نک : مجموعه...،65)ومحمدناظم(ص 1) ــ مقامات را اثریمستقل از تاریخ آل سبکتگین پنداشتهاند، اما یوسفی تصریح کرده که مقامات محمودی بخشی از تاریخ بیهقی بوده است، نه اثری جداگانه (نک : ایرانیکا، III/890). آنچه مسلم است، این است که این نوشتـه ــ خواه اثری مستقل شمرده شود، خواه غیرمستقـل ــ حاوی شنیدههای بیهقی از استادش بوده که چه بسا جداگانه به رشتۀ تحریر درآمده، سپس به مجلدات منضم شده است.
بیهقیدرتألیف مجلدات،هم ازمنابعمکتوب و هم از مسموعات خود بهره جسته است. خود او مینویسد: «اخبار گذشته را دو قسم گویند که آن را سدیگر نشناسند: یا از کسی بباید شنید و یا از کتابی بباید خواند؛ و شرط آن است که گوینده باید که ثقه و راستگوی باشد و نیز خرد گواهی دهد که آن خبر درست است... و کتاب همچنان است که هرچه خوانده آید از اخبار که خرد آن را رد نکند، شنونده آن را باور دارد و خردمندان آن را بشنوند و فراستانند» (ص 904، 905). وی از منابع مکتوب به ندرت به اسم و رسم نام برده، و بیشتر به اجمال یاد کرده است، مثلاً در عباراتی چون «در اخبار خلفا خواندهام»، «چنانکه در تواریخپیداست»؛اما درمسموعات، راوی یا گزارشگر را معرفی کرده، برثقهبودنِ اوتأکید میورزد و حتى تاریخِ روایت و گزارش را نیز ذکر میکند.
منابع مکتوبی که بیهقی از آنها نام برده، انگشت شمار است؛ ازجملۀ این منابع ترجمۀ خداینامه از ابنمقفع است که با عبارت «در اخبار ملوک عجم خواندم ترجمۀ ابن مقفع» (ص 125) به آن اشاره میکند و در جای دیگر با عبارت «]خوارزم[ همیشه حضرت ]= دارالملک، پایتخت[ بوده است علی حده ملوک نامدار را چنانکه در کتاب سیر ملوک عجم مثبت است» (ص 902).
منبع بیهقی در نگارش «باب خوارزم» ابوریحان بیرونی بوده است. خود او مینویسد: «]در[ این اخبار خوارزم چنان صواب دیدم که بر سرِ تاریخ مأمونیان شوم، چنانکه از استاد ابوریحان تعلیق داشتم» (ص 906)؛ سپس در آغازِ «حکایت خوارزمشاه ابوالعباس» تصریح میکند: «چنین نبشت بوریحان در مشاهیر خوارزم...» (ص 907) که ارندس (ص 28- 29) تلویحاً آن را با کتاب المسامرة فی اخبار خوارزم ــ که یاقوت در معجم الادباء اثر ابوریحان معرفی کرده است (17/185) ــ مطابقت میدهد؛ به این سبب که یاقوت، مانند بیهقی، سخنان بیرونی را در باب احترام فراوانی که ابوالعباس مأمون به وی داشته، تقریباً حرف بهحرف نقل کرده است. ارندس دربارۀ زبان این کتاب دو احتمال مطرح میسازد: یکی آنکه به زبان عربی بوده، و بیهقی آن را به فارسی برگردانده است؛ دیگر آنکه به فارسی بوده، اما بیهقی به شیـوۀ خود، تحـریری دیگـر از آن پدیـد آورده است. نفیسـی ــ بدونذکر دلیل یا قرینهای ــ اظهار میکند کهابوریحان آن را به فارسی نوشته است (نک : EI2, I/ 1131)؛ اما اقبال آشتیانی دربارۀ زبان کتاب به صراحت اظهار نظر نکرده، و تنها آورده است که «قسمت آخر تاریخ بیهقی عمدتاً نقل از کتاب المسامره تألیف ابوریحان بیرونی است» («تاریخ...»، 30). با اینهمه، عنوان کتاب در معجم الادباء عربی بودن آن را محتمل مینماید.
منبع مکتوب دیگر بیهقی اثر استاد محمود وراق است که ذکر آن گذشت. بیهقی در حوادث سال 422ق، در وصف سیلی که ویرانی بسیار در غزنین به بار آورد، از او یاد میکند و مینویسد: «این حالها، استاد محمود وراق سخت نیکو شرح داده است درتاریخیکهکردهاست درسنۀ خمسین و اربعمائه»(ص342). او میافزاید: «تا ده پانزده تألیف نادرِ وی در هر بابی دیدم» (همانجا).
نوعدیگری ازمنابع مکتوب بیهقی نسخههای اسناد و مدارکی بوده است که بیشترآنها را ــ بهتعبیرخوداو ــ بهقصد ناچیزکردند (ص 381)، با این همه، در تاریخ بیهقی نمونههایی چند از آنها نقل شده است. این نکته را در این باب باید متذکر شد که بیهقی کتابها، بهویژهتاریخهای بسیاری را بهدقت مطالعهکرده، و از آنها بهره برگرفته بوده است؛ چنانکه خودمینویسد: «منکه بوالفضلم، کتاب بسیار فرو نگریستهام، خاصه اخبار و از آن التقاطها کرده» (ص 243).
از منابع شفاهیِ بیهقی در جاهای مختلف تاریخ نام برده شده است، از آن جملهاند: استاد عبدالرحمان قوّال (ص 86)، خواجه بوسعد عبدالغفار (ص 130)، شریف ابوالمظفر هاشمی، ملقب به علوی (ص 253)، عبدالملک مستوفی که بیهقی او را چنین وصف میکند: «این آزادمرد مردی دبیر است و مقبول القول و به کار آمده، در استیفا آیتی» (ص 256)، بومنصور مستوفی که بیهقی دربارۀ او مینویسد: «ثقه و امین بود که موی در کار او نتوانستی خزید و نَفْسی بزرگ و راییروشن داشت»(ص530)، و ثعالبی و ابوریحان. از این شواهدبرمیآید که بیهقی دست کم تا چهسالی مشغولگردآوری موادبراینگارش تاریخ خودبوده است، چون درهمهجا ذکر میکندکه درچهتاریخی با این اشخاص دیدار داشته، و از آنان سماع کرده است.
بیهقی گاهی مطالبی از ثقات میشنیده است که مربوط به سالهایی بوده که حوادث آنها را پیشتر نوشته بوده است. در این موارد، به تعبیر خودش، بر تقویم آن سال تعلیق میکرده است (ص 290).
به هر حال، آنچه بیهقی را ماندگارساخته، تاریخ اوست. خود او مینویسد: «اما غرض من آن است که تاریخ پایهای بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم، چنانکه ذکر آن تا آخر روزگار باقی ماند» (ص 112) که یادآور سخن فردوسی است؛ ولی چنانکه زریاب مینویسد، بیهقی انگیزۀ درونی و عشق باطنی به تاریخ و تجسس و ضبط حوادث تاریخی داشته، و از همان روزگار جوانی که در دیوان رسائل شاگرد ابونصر مشکان بوده، حوادث را به تقویم خود تعلیق میکرده، و نسخههای اسناد و مکاتبات دیوانی را برای ثبت در تاریخی که قصد داشته بنویسد، نگاه میداشته است (ص 761).
بیهقی از روش تاریخنگاری معمول عصر خود، یعنی اکتفا به ثبت سادۀ وقایع دور شده است. او این شیوه را چنین وصف میکند: «در تواریخ چنان میخوانند که فلان پادشاه فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد و فلان روز صلح کردند و این آن را، یا او این را بزد و بر این بگذشتند، اما من آنچه واجب است، بهجای آرم» (ص 451). یا در جای دیگر مینویسد: «در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست که احوال را آسانتر گرفتهاند و شمهای بیش یاد نکردهاند، اما من چون این کار پیش گرفتم، میخواهم که دادِ این تاریخ به تمامی بدهم و گِردِ زوایا و خبایا برگردم تا هیچچیز از احوال پوشیده نماند» (ص 11). او به صحت و دقتِ آنچه گزارش یا نقل میکند، سخت پایبند است، چنانکه مینویسد: «من که این تاریخ پیش گرفتهام، التزام این قدر بکردهام تا آنچه نویسم یا از معاینۀ من است یا از سماع درست
از مردی ثقه»(ص905). البته اینروش برای متن تاریخ است، اما آنجا که برای مقایسه یا رفع ملال و یا عبرت و پند به استطراد مطالبی میآورد، چندان سختگیر نیست (نک : زریاب، 765).
بیهقی انگیزهها و عللحوادث را شرح میدهد و در عین حال، معتقد به مشیت الاهی است (نک : همو، 770). او «گزارشگر روایت خاصی از حقیقت» است، نه «گزارشگر حقیقت». تاریخ بیهقی بیشتر تجربهای تاریخی است و نوعی روایت شخصیتی تاریخی که همۀ محدودیتهای ملازم او به گزارش او از حقیقت انتقال یافته است. پستنها بهقیداحتیاط میتوانروش او درتاریخنگاری را روشی علمی شمرد (نک : میلانی، 712-715).
برای تاریخنگاری بیهقی6 ویژگیبرشمردهاند: امانت تاریخی، توجه به جزئیات، شخصیتپردازی، برخورد فلسفی و انسانی، توانمندی راوی به عنوان قصهگو، سبک زنده و پرنشاط (نک : همو، 720).
مآخذ: ارندس، ا. ک.، «تاریخ مسعودی و مؤلف آن»، ترجمۀ اسدالله حبیب، آریانا، کابل، 1354ش، س 33، شم 4؛ اقبال آشتیانی، عباس، «تاریخ بیهقی»، ارمغان، تهران، 1311ش، س 13، شم 1؛ همو، مجموعۀ مقالات، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1350ش؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش علی اکبر فیاض، مشهد،1350ش؛ بیهقی، علی، تاریخ بیهق، بهکوشش احمد بهمنیار، تهران،1317ش؛ حاجی خلیفه، کشف؛ حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، بهکوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1360ش؛ زریاب، عباس، «تاریخنگاری بیهقی»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی مشهد، مشهد،1350ش، س7، شم 4؛ صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، بهکوشش ددرینگ، ویسبادن، 1394ق/1974م؛ عقیلی، حاجیبن نظام، آثارالوزراء، به کوشش جلالالدین محدث ارموی، تهران، 1337ش؛ فرشته، محمدقاسم، تاریخ، بمبئی، 1247ق؛ فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، 1339-1341ش؛قزوینی،محمد، تعلیقاتبر لباب الالباب عوفی، لیدن،1906م؛ منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، کابل، 1342ش؛ میلانی،عباس،«تاریخ در تاریخ بیهقی»، ایرانشناسی،1372ش، س5، شم 4؛ نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی، تهران،1344ش؛ همو، در پیرامون تاریخ بیهقی، تهران، 1352ش؛ یاقوت، ادبا؛ نیز:
EI2; Iranica; Nāԭim, M., The Life and Times of Sultān Maħmūd of Ghazna, New Delhi, 1971.
احمد سمیعی
تهیه کننده:یدالله صحنه
چكيده :
دراين مقاله سعي شده است به خلاصه ونمونه هايي از برجستگي هاي هنر ي به كاررفته درتاريخ بيهقي پرداخته شود.برجستگي هاي هنري يا هنرهاي برجسته درتاريخ بيهقي بسيار وسيع است وبا وجود منابع بسيار پراكنده ازاين موضوع دراين مقاله به حدّاقل قناعت شده است.درحدّ توان به كمك منابع ودرك ودريافت شخصي به مواردي ازبرجستگي هاي هنري تاريخ بيهقي از جمله :برجستگي هاي زباني وادبي، ويژگي شعر گونه بودن ،ويژگي داستان گونه بودن ، هنر دربيان توصيفات صحنه ها و خلاصه، آن چه كه باهنرورزي تمام باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطبانش شودوبتواند با آنها ارتباط وپيوند معنوي برقرار كند، به صورت مختصربيان شده است.در تاريخ بيهقي عوامل زيادي روي خواننده تأثير گذار هستند كه جزءبزرگ ترين هنرهاي بيهقي است وهمين خصوصيات باعث شده تا اين كتاب اززيباترين وجذاب ترين نثرزبان فارسي محسوب شود.
كليدواژه ها:
صورخيال، توصيف ، هنرنويسندگي ، احساس وعاطفه
مقدمه
درتعريف هنر مي توان گفت: هنر، انتقال عواطف و احساسات هنرمند به انسان است. هنرمندان چیرهدست، قادر بودهاند در آثارشان، عواطف و تجربیات خود را به صورتی آشکار کنند که باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطب شود و با ایجاد عواطف مشترک با مخاطبان، ارتباط و پیوندی معنوی برقرار کنند. هنرمندان، با خلق آثار بدیع، آنچه را که افراد عادی از درک آن عاجز بودهاند، برای همگان، قابل فهم کردهاند. عکاسی، نقّاشی، مجسّمهسازی، آهنگسازی، فیلمسازی، تئاتر، معماری، طرّاحی، کاریکاتور و...، امروزه دیگر از بخشهای ثابت و جذّاب زندگی جوامع انسانی شمرده میشوند.تولستوی میگوید: هنر، یک فعّالیت انسانی است و مقصدش انتقال عالیترین و بهترین احساساتی است که انسانها بدانها دست یافتهاند».( آشنایی با نقد ادبی، ص25)
زمانی در دنیای غرب، بحث جنجالبرانگیز آیا زیبایی، جزء ذات هنر است یا خیر؟»، مطرح شد. عدّهای معتقد بودند که اساساً هنر، تجربه زیباشناختی بشر از جهان است و برخی دیگر، بر این باور بودند که هنر، تجربهای از زیباییها و زشتیهای جهان است. امّا باید در نظر داشت اگر هنر، تنها وسیلهای برای کسب لذّت و نشان دادن زیبایی باشد، بسیاری از آثار هنری ارزشمند ـکه به عنوان نمونه، فقر و تبعیض یا جنگ و مرگ و آوارگی را به تصویر میکشندـ، از دایره هنر، خارج خواهند شد.گروهی دیگر از پیروان اخلاق، هنر را وسیلهای برای ارتقای کمالات بشر و کسب فضیلت و معنویت والای انسانی دانستهاند. به گفته لئو تولستوی: هنر، صرفاً تولید آثار دلپذیر نیست. مهمتر از همه، لذّت نیست؛ بلکه وسیله ارتباط انسانهاست برای دوام حیات بشر و برای سیر به سوی سعادت فرد و جامعه انسانی. پس ضروری و لازم است؛ زیرا افراد بشر را با برانگیختن احساساتی یکسان، به یکدیگر پیوند میدهد». هنرمند، با ذهن پویای خویش، آثاری تازه میآفریند تا دریچهای از دنیایی متفاوت را در مقابل چشم بینندگان بگشاید. هر جامعهای میتواند از طریق بهرهگیری از هنر خوب و سالم، با وجود تفاوتهای زبانی و فرهنگی، با همه مردم دنیا و در همه زمانها، ارتباط و پیوند برقرار کند و با زبان هنر ـ که زبان مشترک و قابل فهم همگان استـ، به زندگی در جهان هستیـ که جلوهای از ذات حق استـ، معنا و مفهومی عمیق ببخشد.(معنی هنر1358،ص ۴ )
بي گمان براي ابراز يك پديده هنري استعداد هنري لازم است كه بتواند با جولان قلم درميدان نويسندگي ويژگي هاي برجسته اي را پديد آورد.بيهقي نيز ازجمله كساني بود كه آثارش داراي برجستگي هاي هنري بوده واثراورا ازديگر آثار جدا مي نمايد. آنچه اورابه مقام رفيع دبيري دردستگاه رسانده شخصيت وارجمندي وقلم تواناي او درپيشگاه بزرگان بوده است كه اينهمه مورد لطف ومرحمت آنها بوده واورا نوازش مي كنند ولايق انتصاب درشغل دبيري مي دانند.دراين قسمت به اهميت شغل دبيري مي پردازم كه بي گمان براي رسيدن به آن ارزشي هنري لازم بوده است.
هنردبيري بيهقی
سبك نگارش وروش نويسندگي وهنرمندي هاي بيهقي در اين خصوص يكي از ويژگي هاي كتاب اوست شغل دبيري درروزگار اوازجمله پيشه هاي ارجمندي بود كه به قول فردوسي مرد افكنده از او به مقام بلند مي رسيد. وگنج بي اندازه مي يافت فردوسي ارزش ها وشرايط دبيري راچنين باز مي نمايد.
دبيري بياموز فرزند را چوهستي بود خويش وپيوندرا
دبيري رساند جوان را به تخت شودناسزا زو سزاوار بخت
دبيري است از پيشه ها ارجمند وزو مرد افكنده گردد بلند
چوبا آلت ورأي باشد دبير نشيند بر پادشاه ناگزير
تن خويش را گربداردبه رنج بيابد بي اندازه از شاه گنج
بلاغت چو با خط فراز آيدش به اندازه معني فراز آيدش
زلفظ آن گزيند كه كوتاه تر به خط آن نمايد كه دلخواه تر
خردمند بايد كه باشد دبير همان بردبار وسخن ياد گير
با توجه به بيان فردوسي وشرايطي كه او براي دبيري برمي شمارد، بي شك كسي بدون شايستگي ودارا بودن امتيازات خاص اين هنر بدان مقام رفيع نمي رسد وشايد ازمعدود مشاغلي بود كه بدون داشتن صلاحيت ولياقت هاي علمي دست يافتن بدان ميسر نبود چه رسد به اين كه كسي به مقام والاي رياست ديوان انشا برسد وكتابي درآداب ورسوم نگارش وكتابت بنويسد.(بي سبب نبود كه عنصرالمعالي كيكاووس يك باب ازكتاب خود را به"آداب وآيين دبيري" اختصاص داده است.ونظامي عروضي درقرن ششم دبير را مانند شاعر ومنجم وطبيب ازخواص پادشاه مي شمرد. (،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، ،ص18)
درتوصيف جزئيات مربوط به قهرمانان داستان وخلق وخوي ورفتار وكردار وحتي چهره و شكل ظاهري واندام وسروصورت ولباس آنان جنبه هاي گوناگون تاريخ او را چنان جذاب جلوه مي دهد كه گاه خواننده تاريخي بودن اثر اورا از ياد مي برد وخود را دردنياي يك كتاب رمان بسيار گيرا وزنده احساس مي كند كه همواره اشتياق پيدا مي كند آن را با ولع خاصي بخواند وبه پايان رساند. اطناب هاي دلچسب وبجا به اقتضاي موقع وگاه ايجازهاي مناسب زمان دركتاب او سبب مي گردد تا نه تنها ملال انگيز نگردد ويا خللي به معني وارد نياورد بلكه بيان اورا نيز بسيار گيرا تر وبليغ تر كند .شادروان دكتر فياض در مقدمه تاريخ بيهقي مي نويسد براي نوشتن تاريخ تنها داشتن مواد كافي نيست .هنري هم لازم است كه ازاين مواد استفاده كند ؛يعني انشايي كه بتواند گذشته محو شده را پيش چشم آيندگان مجسم ومحسوس سازد. هنر بيهقي اينجاست. درنوشته هاي قديم كم تر كتابي است كه بتواند با كهنگي زبان اينقدر براي خوانندگان خود جذبه داشته باشد.وهر خواننده اي به شرط آشنايي با زبان آن را با ولع واشتياق وبدون كسالت وملال بخواند. هنر بيهقي اوج بلاغت طبيعي فارسي وبهترين نمونه هنر انشايي پيشينيان است كه زيبايي را درسادگي مي جسته وارتماس با طبيعت زباني مانند طبيعت گرم وزنده وساده وبا شكوه داشته اند . دركتاب بيهقي نمونه هاي مختلفي ازانشا هست وقصه هايي دارد كه ازحيث بلاغت سند لايق زبان فارسي محسوب مي شود كلام بيهقي طنيني خاص دارد.آهنگين وگوش نواز وساده وطبيعي وآبشارگونه .او بهترين وتراش خورده ترين واژه ها را برمي گزيند ونيز با بهترين تأليف مي آرايد وتعهد او دربه كار گرفتن اين دو روش يعني انتخاب بهترين كلمات وتأليف بهتري بافت ها سبب مي گردد تا موسيقي كلام او آهنگي موزون يابد وتحركي ويژه خود داشته باشد.اگر نثر اورا باديگرمورخان بسنجيم سخن اورا به تعبير امروز شسته ورفته وبدوراز كلمات زائد ويا مترادفات غير ضروري وگاه بي معني وملال افزا مي يابيم واين رسايي سخن وبلاغت او درگفتار وحسن تعبير وايجاز كم نظير از ارزش هاي بارز سبك نگارش كتاب محسوب مي گردد.
پيوستگي ميان مطالب وپيوند دادن ميان آن ها از ويژگي هاي بارز ديگر هنر نويسندگي بيهقي است .واو با مهارتي خاص چنان مطالب متنوع وگوناگون كتاب را به هم مي پيوندد كه احساس يكپارچه بودن وبه اصطلاح وحدت موضوع همواره محفوظ مي ماند(همان ص19)
ارزش هنري
ازامتيازات برجسته اين كتاب جذابيت وگيرايي آن است شايد درميان تواريخ قديم نتوانيم كتابي بيابيم كه هرچه مي خوانيم برحرص وولع ما براي بيشترخواندن بيفزايد. تاريخ بيهقي از اين ديدگاه به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه مي ماند كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. غم نامه محاكمه جنگ وزير وپيش درآمدها وپيامدهاي آن همراه با ذكر دقيق وبايد گفت نقّاشي صحنه هاي اين رويداد تلخ تاريخ چنان با ژرف نگري وگيرايي خاص بيان گرديده كه اين واقعه را به صورت يك رمان دلكش مجسم ميسازد وهيچ خواننده اي نيست كه پس از آن كه به خواندن آغاز كردن بتواند از بقيه آن بگذرد ونخواند وتاريخ بيهقي ازاين
قبيل صحنه هاي زنده وگيرا وشكوهمند بسيار دارد .
توصيف وضع زندگي درباري وبازگويي آنچه دردرون مي گذشته ونيز اوضاع اجتماعي آن روزگار از ارزش هاي ديگر اين كتاب تاريخي است وبه راستي حكم آيينه اي را دارد كه آنچه براي نويسنده مشهود بوده عينا در آن انعكاس يافته است در داستا ن" خيشخانه هرات " بيهقي خوشگذراني ها وعياشي هاي روزگار جواني مسعود غرنوي را بسيار رندانه وزيبا مي نماياند. از شراب خواري هاي او كه البته پنهان از پدرمي خورد تا مطرباني كه برايش مي نواختند وپوشيده از ريحان خادم فرود سراي خلوت ها مي كرد ومطربان مي داشت.مرد وزن كه ايشان را ازراه هاي نبهره نزديك وي بردندي وحتي ازنوع عكس هايي كه دروديواراتاق خوابش را با آن ها مي آراسته وزمان خواب وبيداري وتمام زندگي خصوصي او وتفتيش هاي پنهاني پدر دراين گونه مسائل سخن مي گويد امّا بسيار رندانه وزيركانه به شرح اين ماجراها مي پردازد تا مبادا كه گرفتاري اي برايش پيش آيد واو را ازنوشتن بازدارد. مثلا درهمين داستان خيشخانه هرات قبل از پرداختن به اين عياشي ها مقدمه را چنين آغاز مي كند كه ازبيداري وحزم احتياط اين پادشاه محتشم يكي آن است كه به روزگارجواني كه به هرات مي بود ....همه اسرار وپنهان كاري هاي مسعود را رندانه باز مي نماياند اما به ظاهر چنين وانمود مي سازد كه به راستي ازبيداري وحزم واحتياط مسعود سخن به ميان مي آورد.(همان ص14)
متن
برجستگي هاي هنر ي بيهقي بسيار گسترده وبي شمار است ؛امّاباتوجه به ويژگي هاي كه درباره هنر درقسمت مقدمه ذكر شد عواملي كه درتاريخ بيهقي روي خواننده داراي تأثير بيشتري بوده به شرح زير ذكر مي شود.البته ناگفته نماند كه هريك از عوامل برجسته در اين مقاله به طوركلي ذكر شده اند ومي توان براي هركدام جايگاه ويژه اي بازكرد ودرباره آنها قلم فرسايي كرد.
ويژگيهاي زباني
ويژگيهايي در تاريخ بيهقي وجوددارد كه اين متن را نسبت به ساير متون كهن برتري ميدهد. بعضي از اين ويژگيها دلايل زباني و يا ادبي دارند.زبان و ادب در اين نوشتار، مترادف فرض نشدهاند. به نظر نگارنده هر گاه كلمات براي برقراري ارتباط استفاده شوند، ما در حوزه زبان قرار داريم امّا آنجايي كه كلمات در خدمت خلق زيبايي و تأثيرگذاري به مخاطب باشند، قدم به دنياي ادبيات گذاشتهايم، بديهي است در چنين حالتي هم ارتباط وجود دارد اما تنها هدف، نيست. ناگزير بيهقي بايد خلاقتر باشد و به طبع سليم خود بيشتر اعتماد كند و زبان و سبك خود را، خود بسازد. شايد اگر نويسندهاي ديگر بود، اثري خسته كننده از آب در ميآمد اما اين دبير پير آن قدر تجربه و اعتماد به نفس دارد كه از هر عاملي در جهت غناي زبان اثر خود بهره بجويد.
يكي ازبرجسته ترين ويژگي هاي اين كتاب ،خصوصيت زباني وامتيازات اين متن است درباب واژه ها،عبارات وتركيب هاي موجود. ازجمله:
ساخت فعل ها وتكرار شناسه ها كه به موسيقي وضرباهنگ متناسب با متن مي انجامد:"هرروز حاجب علي برنشستي وبه صحرا آمدي وبايستادي....واگرازجانب خبري تازه گشتي بازگفتي واگرجانبي را خللي بودي به نامه وسوار دريافتندي - استفاده از واژه هاوتركيبات خاص-مثل صفت "نيست همتا" به معني بي نظير "شادمانگي" يا تعبير" به مويي"( شعورقلم،ص40)
- جمله هاي معترضه ي طولاني - ايجاز- جدايي صفت از موصوف- موسيقي كلام: " نامه آور برجاي بمانده واجابت مي بود ونمي بود بدو... (همان.ص44)
آفرينش واژه ها و ترکيبات بديع -استفاده ي طبيعي و غير متکلفانه از لغات و جمع مکسر و گاهي هم عبارات عربي- حذف افعال و حتي گاهي قسمتي از يک عبارات به قرينه، بنا به اقتضاي بلاغت کلام -زيبايي و خوش آهنگي کلام . سخن مادر حسنك وقتي خبر مرگ فرزند را ميشنود: "بزرگا مردا كه اين پسرم بود".( تاريخ بيهقي ،ص236)
مصوتهاي بلندي كه در اين جمله پشتسرهم آمدهاند، هر خوانندهاي را وا ميدارد كه هم ناله با مادر حسنك - و شايد بيهقي - آه بكشد!
ويژگي هاي ادبي
بعضي ازخصوصياتي كه نثر تاريخ بيهقي را شاعرانه نموده ويژگي هاي ادبي(صورخيال) اوست كه عبارتند از: كاربرد جناس ،تشبيهات ،استعاره ها – تمثيلات، کنايات زيبا ،موسيقي كلام ،انتخاب واژه هاوعباراتي كه
"وباقي تاريخ چون خواهد گذشت كه نيز نام نونصر نبشته نيايد دراين تأليف قلم را لختي بروي بگريانم وازنظم ونثر بزرگان كه چنين مردم وچنين مصيبت را آمده است بازنمايم تا تشفّي اي باشد مرا وخوانندگان را "(همان ص929)كه درمرگ استادش ،بونصر مشكان بيان داشته است. يا درجاي ديگري اززبان يكي از رعايابعد از بازداشت اميرمحمد درقلعه كوهتيز ،بي پناهي وبي قراري طرفداران اورا با تشبيهي بديع وبكر توصيف كرده است:( شعورقلم ،ص47)
"چون لشكر از تگيناباد سوي هرات رفتند،من وماننده من كه خدمتكاران امير محمد بوديم ،ماهي اي از آب بيفتاده ودر خشكي مانده وغارت شده وبينوا گشته ودل نمي داد كه از پاي قلعه كوهتيز زاستر شويمي..." درمثال جناس:گردش اقدار وحكم اوراست درراندن منحت ومحنت ونمودن انواع كامكاري (ص3 تاريخ بيهقي )"بارانكي خردخرد مي باريد،چنان كه زمين ترگونه مي كرد..." عبارت مشهودي است كه به شعرمي زند.موسيقي آن،انتخاب واژه ها وشيوه بيان به شعر نزديك است.
"مطربان را هم صلت نفرمود كه دراين روزگارآن زرپاش سستي گرفته بود وكم باريدي..."
تشبيه در آثار بيهقي بيشتر از هر آرايه ديگري مورد توجه قرار گرفته است. گاهي درتوصيف اشخاص علاوه بر ايجاز ازتشبيه استفاده مي كند.اوبراي توصيف چالاكي وبي رحمي وتندي اسكندر،اورا به رعد وبرق وصاعقه مانند نموده ودرآرامش پس ازخشم وبي رحمي برابر بهار وتابستان مانند كرده كه هرچه قدر هم ببارد،آفتاب وخورشيد را به دنبال دارد وحق مطلب را با يك تشبيه ساده درخصوص روحيه وشخصيت اسكندر بيان كرده است."پس اسكندر مردي بوده است با طول وعرض وبانگ وبرق وصاعقه ،چنانكه دربهار وتابستان ابر باشد كه به پادشاهان روي زمين گذاشته است وبباريده وباز شده و...." وبوسهل زوزني كمان قصد وعصبيت بزه كرد.( همان. ص54)
تسجيع در اين دوره حداقل در كتب تاريخ بلاي جان نثر شده است اما از آرايههاي لفظي نمونههاي قابل توجهي از واجآرايي يا دقيقتر "صدا معنايي، يافت ميشود. مثلاً محمود در خشم ميگويد: "بدين خليفه خرف شده ببايد نبشت..." كه تكرار صداي "خ" عصبانيت را القا ميكند.
هنرديگربيهقي كه زبان اورا پرمايه كرده وقدرت تعبير آن را به حدّاعلا رسانده است تسط اوست برتركيبات وتعبيراتي كه درعين ايجاز ،معني ومفهوم وسيعي رادربردارد؛ازاين قبيل است:"آب برآسمان انداختن" كنايه از مخالفت واعتراض كردن "آفتاب تا سايه نگذاشتن"كنايه ازمهلت ندادن "ازكسي صورت نگاشتن" ونيز صورت كردن "كنياه از به ضد كسي گزارش دادن "تيربرنشانه زدن"به معني كاري را درست ومطابق مطلوب انجام دادن "روز راسوختن"بمعني درنگ كردن ووقت گذراندن "سنگ به سبو زدن "كنايه ازدل به دريا زدن "ميان دل را نمودن" به معني حقيقت احوال را گفتن وصميميت نشان دادن "خاك ونمك بيختن "كنايه از صورت سازي كردن (يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 8
نقاشي وتصويرگري عواطف وصحنه هابااستفاده ازتوصيفات زيبا
بيهقي نويسنده اي است چيره دست كه عنان قلم را دراختيار داشته وبه اقتضاي حال آن را به گردش درآورده است آن جا كه سخن محتاج اطناب است به منظره سازي وهمه عناصر اصلي وفرعي موضوع پرداخته وتصويري تمام از آن به دست داده است نيز در عين كمال ايجاز در توصيف حق مطلب را ادا كرده است .وهردو حالت نمودار موقع شناسي وتوانايي اوست درنويسندگي (،يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 814 ) .
در اين موارد مانند نقاشي كه با چند خط مختصر طرحي كلي ولي روشن از موضوع مي كشد. بيهقي نيز با به كار بردن جمله اي كوتاه ما را دربرابر واقع هاي قرار مي دهد. مثلا حادثه امير مسعود كه نزديك بود در رود هيرمند غرق شود.چنين خلاصه شده است.امير از آن جهان آمده به خيمه فرود آمد وجامه بگردانيد .
بيهقي در توصيف وقايع مانند نويسنده اي باريك بين وهنر مند فضاي هر داستان را تصوير كرده است وچهره ها ،لباس ها ،سلاح ها فقامت وديدار اشخاص وهمه ي صحنه ها را پيش چشم ما مي آورد.اززيبا ترين آنها صحنه بردار كردن حسنك وزير است .با توصيف همه جزئيات از وضع مردم تماشا گر كه به درد مي گريستند.قرآن خوانان ،پيكان كه دوراوايستانيده بودند كه از بغداد آمدند وقرآن خوانا قرآن مي خوانند.حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش ،وي دست اندر زيركردوازار بند استواركرد وپايچه هاي ازار ببست وجبّه وپيراهن بكشيد ودورانداخت.با دستار وبرهنه باازار بايستاد ودست ها را درهم زده "( تاريخ بيهقي، ص 234 )
ودرتوصيف بدن حسنك مي گويد:"تني چون سيم سپيد وروي چون صدهزار نگار "ونيز در توصيف اشهد خواندن حسنك مي نويسدكه"واولب مي جنبانيد وچيزي مي خواند"واحوال حسنك وآوردن او وخروش هيجان مردم وزار زار گريستن نيشابوريان و"مشتي رند كه آنها را سيم دادند كه سنگ زنند ومرد خود مرده بود وجلادش رسن به گلو افكنده وخبه كرده" (همان ،ص235)
بااندك تأمّل درمتن فوق بديهي است موضوعي كه بيش از هر مطلب ديگر درانسان ايجاد همدردي وشفقت مي كند اعدام حسنك است .بيهقي آن واقعه را با شيوه هميشگي خود توصيف كرده همانطوري كه بيان شد او رنگ لباس وهمچنين بدن حسنك وازبين رفتن پاهاي خشك شده اش را وصف مي كند حتي به وصف احساسات هواداران جنگ درميان جمعيت مي پردازد ونيز عدم اجراي دستور سنگسار از سوي حاضران واين بخش اينچنين به اتمام مي رساند كه افسران مسعود مردم را تهديد به مرگ كردند.تا آنها قيام نكنند .درچنين مواردي است كه بيهقي قدرت خويش را در نقّاشي عواطف وصحنه ها با استادي كامل به كار مي گيرد چنان كه درخلع سلاح وعريان نمودن شخصي كه دستگير شده است نيز چنين مي كند كه عاطفه خواننده را بر مي انگيزاند واحساس آنها را همراه خويش مي كشد.وآنها را به هيجان در مي آورد.
نكته قابل توجه اين است كه توصيف تصاوير وجزئيات اغلب واقعي ونفساني ترسيم شده اند وجنبه بصري آنها قوي است همان طور كه حسّ بينايي برساير حواس ارجح است برخي تصاوير ترسيمي بدين قرار است "لشكر چون كوه آهن،خار درموزه اش افتاد"،"آبي برآتش آمد،مرگ خار زندگاني است" توصيف جزئيات نيز به نقاشي مي ماند"احمد دست دردست زد"از اين گذشته بيهقي به توصيف براي بيان جزئيات دقيق وجان كلام استفاده كرده است طوري كه تمام صحنه وحالات وروحيات درنظر بيننده مجسم مي گردد.(زمانه زندگي وكارنامه بيهقي،ص 105)
بيهقي دنبال شكار لحظه هاست ودرهرجاكه فرصتي مي يابدمانند يك عكاس ماهرشكارش كرده ودرنهايت زيبايي وبه تمام وكمال وبدون كم وكاستي توصيفش مي كند.عكس را آنقدرزيبا مي كشد كه خواننده اين زيبايي را حس كرده ودرذهن خود مجسم كند. دقت بیهقی در بیان جزییات و توصیف وقایع تا به حدی بوده كه احساس می شود هر كس به جز بیهقی در آن صحنه ها حاضر بود؛ نمی توانست آنها را-بدان گونه كه او دیده و بیان كرده- به تصویر درآورد. نكته قابل توجه اینكه بیهقی در برخی از رویدادها خود شاهد ماجرا نبوده و آنها را از زبان افراد ثقه نقل می كند اما این وقایع در فضای كلی تاریخ هیچ تفاوتی با آنچه او به چشم خود دیده؛ ندارد و این بیانگر هنرمندی بی نظیر بیهقی است.
شكل داستاني
نثر بيهقي را نثر مرسل عالي دانسته اند که هم براي تاريخ نويسي مناسب است هم براي داستان نويسي . از يک سو نثر فخيم و جدي است و از سوي ديگر به زبان عاميانه و محاوره اي نزديک شده است . زبان قصه هاي قديم بيشتر به گزارش شبيه است تا داستان . نثر بيهقي ويژگي هاي داستاني دارد و هنري تر از قصه هاي قديم است .آهنگ و روال محاوره اي نثر بيهقي ، چيزي از ويژگي هاي نثر محاوره اي امروز کم ندارد و هيچ گاه نمي توان آن را با نثر مقاله اي و گزارشي و علمي يکسان پنداشت . لحن کلام عامل مهمي در معرفي شخصيت هاست . چگونگي لحن و يکدستي نثر در تاريخ بيهقي از ويژگي هاي مثبت آن است با توجه به زمان تاليف آن مايه ء شگفتي است .جريان هاي ادبي مدتي بعد از ظهور ، به سقوط مي رسند ولي بعضي از آثار مي توانند بر اين کهنگي غلبه کنند .بي پيرايگي يکي از مهم ترين عوامل شکوهمندي داستان است . نحوهء ترکيب در تاريخ بيهقي به نوعي است که خواننده واقعي بودن اثر را حس مي کند . خواننده با راوي همراه است وبا او دچار احساسات متفاوت مي شود .( مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد ، ص 57- ص 72)
بیهقی با هر یك از افراد تاریخی همانند یك تیپ یا شخصیت داستانی (كاراكتر) برخورد می كند؛ بنابراین فریفته ی فضل و دانش و احتشام خانوادگی افراد نمی گردد؛ و در جای دیگر می نشاند": وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.» هم چنین دشمنان مردم را ـ كه بو سهل نیز یكی از آنها است ـ به خوبی كالبد شكافی روانی می كند. نكته ی برجسته ی دیگر ـ كه تاریخ بیهقی را شاخص می كند ـ داشتن زاویه ی دید اول شخص است. معمولاً در كتاب های تاریخ از آن جا كه چیزی جز گزارش نیست ـ زاویه ی دید فوری وجود ندارد و نویسنده صرفاً راوی گزارش است كه هیچ گونه تشریح و تحلیل جانبی ندارد و به بیان دیگر یك بعدی و تك ساختی است. زاویه ی دید اول شخص در تاریخ بیهقی بدین معناست كه بیهقی خود در متن حوادث بوده است ـ تا آن جا كه خودش یكی از شخصیت هایی است كه واقعه از زبان او و با احساس و چشم او به مخاطب منتقل می شود.خوش بختانه تاریخ بیهقی ازخود سانسوری و یا ضد مردمی، پاك و مبراست. سبب آن است كه بیهقی تنها گزارشگری ساده و كاتبی درباری نیست تا حوادث را آن طور كه می خواهند، بنویسد و خلعت و نعمت بیابد، بلكه او متفكری جامعه شناس و ادیبی متعهد است كه در جای جای كتابش نشانه های این تعهد و انسان دوستی به چشم می خورد. او آن بخش از اخبار گذشته ها را می آورد كه در آن حركتی مردمی یا عبرتی سودمند دیده می شود. او به نوعی (نه چندان روشن) به فلسفه ی تاریخ ایمان دارد و تاریخ را ـ اگر درست نوشته شود ـ عامل اساسی در تبیین تمدن و سرنوشت بشر می شناسد. او می گوید: «غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خوانندگان را از من فایده ای به حاصل آید و مگر كسی را ازین به كار آید.» (تاریخ بیهقی، ص ۲۲۶ )تاريخ بيهقي شباهت زياد به رمان دارد.دراين ميان بررسي رمان در تاريخ بيهقي كاري است شگفت انگيز ، يكي از موجباتي كه كتاب تاريخ بيهقي را خواندني و مطبوع كرده است لطف داستان پردازي است . اين كه خواننده هنگام مطالعه مجذوب آن مي شود و مي خواهد موضوع را يكسره دنبال كند تا به پايان رساند.
تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان ، داراي شگردهاي خاص و پيچيده ي داستان نويسي است اما نمي توان گفت هدفش كاملا رمان است . در تاريخ بيهقي اشخاص داستان فراوانند و از طبقات گوناگون شاه ، شاهزاده ، وزير . نديم ، نيك انديشان ، بد كرداران وبسياري ديگر را در اين كتاب مي توان ديد كه هر كس بسته به تاثير و اهميتش جلوه گر است ورفتاري دارد در خور منش و مقام خويش نه تنها مردان بلكه زنان نيز الته به ندرت در قصه داراي نقشي بارزند وچشم گير است . اما قهرمانان اصلي كه بيهقي چنان كه خود بارها دركتابش عنوان مي كند قصد دارد طرحي نو وگونه اي ديگر از تاريخ نويسي ارائه دهد وحتي سعي مي كنداين همه جزء نگري اش را هم توجيه كند و البته همين شكستن سنت مختار است كه كتاب او را بوي دگر داده و حضور روح بيهقي ، اديب مورخ ، دبير و البتّه ناصح را در همه جا شهادت مي دهد .اشاره شد كه تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان داراي شگردهاي خاص و پيچيده داستان نويسي است در تعريف رمان اين چنين آمده است :« داستاني است كه بر اساس تقليدي نزديك به واقعيت از آدمي و عادات و حالات بشري نوشته شده باشد و به نحوي از انحاء شالوده ي جامعه را خود تصوير و منعكس كند.»( قصه داستان كوتاه ورمان ، ص41)
شاید برخی نظریه پردازان را در باب بیهقی بتوان صادق انگاشت آن جا كه می گویند: «جامعه شناسی رمان باید كاری كند كه تاریخ جامعه نه در ادبیات آن، بلكه از طریق ادبیات خوانده شود.» (ادبیات داستانی ، ص ۸)
به بیان دیگر تاریخ بیهقی، همان رمان مورد نظر است كه تاریخ جامعه ی ایران را در عصر غزنویان، بیان می كند.غم نامه ی (تراژدی) حسنك وزیر، همانند یك اثر شگفت انگیز ادبی در تاریخ بیهقی به تصویر كشیده شده است: چون حسنك را از بُست به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض، چاكر خویش سپرد و رسید بدو از انواع استخفاف آن چه رسید؛ كه چون باز جستی نبود كار و حال او را، انتقام ها، تشفی ها رفت...» (تاریخ بیهقی، ص ۲۲۷)
روزنامه نگاری
تاریخ بیهقی به نوعی می تواند با روزنامه نگاری(ژورنالیسم) شباهت پیدا كند. در روزگار ما در بسیاری سرزمین های عقب نگه داشته شده،متأسّفانه مفهوم ژورنالیسم، به معنای روزنامه نگاری منهای تحلیل و كالبد شكافی واقع گرایانه ی حوادث است. اگر روزگاری نشریه ای پیدا شود كه به تفسیر واقع گرایانه اقدام كند، به عنوان ایجاد تنش در جامعه، از انتشارش جلوگیری می كنند؛ زیرا تحلیل حوادث، به سر نخ های اصلی و عوامل پشت پرده، منتهی می گردد و از عناصر مردم فریب، پرده بر می گیرد و سران و سلاطین را رسوا می كند.
"وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.»(تاريخ بيهقي ص ۲۲۷)
"این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤكد شده...و با آن شرارت دل سوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاكری خشم گرفتی و آن چاكر را لت زدی و فرو گرفتی، این مرد از كرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب كردی و المی بزرگ بدین چاكر رسانیدی" (تاريخ بيهقي، 226ص)
پس می توان گفت كه بیهقی در معنای دقیق كلمه یك روزنامه نگار (ژورنالیست) و تحلیل گر سیاسی ـ اجتماعی است كه از فلسفه ی خاص پیروی می كند. او معتقد است كه آن چه باعث فجایع تاریخی می شود، دل بستن به حطام دنیا و دنیا پرستی است. سرانجام دنیا پرستان نیز دربدری و باختن بازی است. پس تاریخ بیهقی بدین معنا، گزارش صرف و ارائه ی اخبار خام نیست. . او موضع خود را در برابر هر حادثه ای مشخص می كند تا خواننده بداند كه نویسنده با حوادث هم سویی دارد یا مخالف آن است.
حكايت آماده براي تنظيم نمايشي
بعضي حكاياتِ آمده در تاريخ بيهقي به گونهاي پرداخته شدهاند كه با مختصر تصرفي در عبارتهايشان ميتوان آنها را در قالب طرح يك نمايش راديويي يا فيلم تلويزيوني و سينمايي قرار داد: «چون بار بگسست و هركس به جاي خويش بازگشتند عبدالله طاهر، حاجب بزرگ، وزير را با خود يار گرفت. در باب فضل ربيع عنايت كردند تا حضرت خلافت بر وي به سر رضا آمد و فرمود تا او را هم در سرايي كه اعيان نشستندي جاي معين كردند و اميدوار تهنيت و اصطناع.» (تاريخ بيهقي، ص 28)
با اين فرض كه عبدالله طاهر و حسن سهل برادر فضلبن سهل در صحنههاي قبل، تمهيد پايمردي و بركشيدن فضل ربيع كردهاند، ميتوان بدين ترتيب صحنهاي از يك نمايش را ترتيب داد: پس از گسستن بار، درباريان كه در حال رفتناند، عبدالله طاهر به اشارهاي حسن را نگه ميدارد. پيش ميروند به دلجويي در باب فضل. با استفاده از ذهنيتي كه كل حكايت از خليفه در باب فضل به دست ميدهد، ميتوان چند جمله براي ايجاد رفق و رأفت در خليفه نسبت به فضل ربيع به عبارت مذكور افزود، و آنگاه، تسليم خليفه را در برابر الحاح آن دو به تصوير كشيد. گويي بيهقي خود كار خويش را از حيث نمايشي صحنهبندي كرده است. چند سطر پيشتر در اصل تاريخ بيهقي، صحنهاي تصوير شده كه زمينه را براي تصوير صحنه مذكور فراهم كرده: «چون اميرالمؤمنين بار دارد، هركس از اعيان چون وزير و اصحاب مناصب و اركان دولت و حجّاب و سپاهسالاران و وضيع و شريف به محلّ و مرتبه خويش پيش رفتند و بايستادند و بنشستند و بياراميدند.» ( همان; ص 27) در پرداخت اين صحنه نيز ميتوانستهايم بارگاهي را نشان دهيم به اميري كه به عبارت «باردهيد»، بار ميدهد. در نماي بعد، اعيان نشان داده ميشوند كه هركدام از وزير و اصحاب مناصب تا اركان دولت و حجّاب وقتي ميرسند، ميدانند كجا بروند، و بعد بايستند يا بنشينند يا اجازه دارند كه علاوه بر نشستن، بر مخدّهها تكيه زنند. پارهاي عبارات، با قرار گرفتن نقل قولهاي مستقيم در آنها، يك گام به فضاي نمايشي نزديكتر شدهاند: «عبدالله طاهر كه حاجب بزرگ بود پيش اميرالمؤمنين مأمون رفت و عرضه داشت كه «بنده، فضل ربيع، به حكم فرمان آمده است. بر آن جمله كه فرمان بود او را در سراي بيروني جاي كردهام و به پايگاه نازل بداشته. در پيش آوردن فرمان چيست؟» اميرالمؤمنين، لحظهاي انديشيد و حلم و كرم و سيرت حميدة او وي را برآن داشت تا مثال داد كه او را پيش آرند.» كه تصرّف بدينگونه ممكن خواهد بود: عبدالله از صف حاجبان دربار جدا ميشود و پيش ميآيد. به احترام روبهروي خليفه ميايستد و عين قول خود را ميگويد. امير لحظهاي به تفكر و تأمّل درنگ ميكند. ميتوان اين درنگ را با عبارتي كه خليفه با خود ميگويد همراهي كرد: «ردكردن پايمردي دو محترم دربار دور از خرد است» و بعد امرِ امير بيايد كه: «بياورندش!»بيهقي تمام اجزاي يك كار نمايشي را فراهم آورده است. كافي است كه هر عبارت در جاي خود با پرداخت كاملكنندة نمايشي قرارگيرد. پس از امر امير، شتاب و شعف عبدالله طاهر باعث ميشود تا از مجلسِ بار خليفه به سرعت بيرون آيد و فضل را از ملاطفت خليفه خبر كند. هم، دل او را محكم گرداند كه مرتبة او در صف هم معين شده و اگر مراقبت باشد، بازهم جاي لطف و رتبه ستاندن هست: «در حال، عبدالله طاهر از پيش خليفه بيرون آمد و اين تشريف كه خليفه فرمود، بدو رسانيد و او را اندازه پيدا كرد و اميدوار ديگر تربيتها گردانيد.» (همان; ص 28)
عبارت بعد، به روشني دستور عمل دوربين و بازيگر را بيان ميكند: «او بدان زنده گشت و بدان موضع كه عبدالله طاهر معين كرد بياراميد تا عبدالله طاهر از خدمت حضرت خلافت بپرداخت و وقت بازگشتن شد. از دار خلافت برنشست تا به سراي خويش رود.» عبارات بيان صحنه و حركت، با همان توالي كه بايد بيايند، آمدهاند. در داستان فرستادن لشكر براي گرفتن غازي، يك صحنه با همه جزئيات بازگو شده. كافي است چند نسخه از كار در اختيار كارگردان براي هماهنگ كردن بازيگران اصلي و سياهي لشكر و بازيگران براي ايفاي نقششان باشد: «عبدوس دررسيد و جنگ بنشاند و ملامت كرد لشكر را كه: شمايان را فرمان نبود جنگ كردن; جنگ چرا كرديد؟ برابر وي ببايستي ايستاد، تا فرماني ديگر رسيدي. گفتند: جنگ به ضرورت كرديم كه خواست از آب بگذرد و چون ممكن نشد، قصد گريز كرد بر جانب آموي. ناچارش بازداشتيم كه از ملامت سلطان بترسيديم. اكنون چون تو رسيدي، دست از جنگ بكشيديم تا فرمان چيست! عبدوس نزديك غازي رفت. و او بر بالايي بود ايستاده و غمي شده. گفت: اي سپاهسالار! كدام ديو تو را از راه ببرد تا خويشتن را دشمن كام كردي؟ از پافتاده، بگريست و گفت: قضا چنين بود و بترسانيدند. گفت: دل مشغول مدار كه در توان يافت. و امان و انگشتري نزديك وي فرستاد و پيغام بداد و سوگندان امير ياد كرد. غازي از اسب به زمين آمد و زمين بوسه داد و لشكر غلامانش ايستاده از دو جانب. عبدوس دل او گرم كرد و غازي، سلاح از خود جدا كرد و پيلي با مهد دررسيد. غازي را در مهد نشاندند و غلامانش و قومش را دل گرم كردند. عبدوس پسر غازي را همچنان تير درنشانده به دست سواران مسرع بفرستاد و هرچه رفته بود پيغام داد. و نيم شب پسر به درگاه رسيد و امير چون آن بديد و پيغام عبدوس بشنيد بياراميد.» (همان، ص 280)
نتيجه
دركتاب بزرگ وبسيارمهم تاريخ بيهقي سه عنصراساسي هنر ؛يعني عاطفه،تخيل وانديشه به خوبي رعايت شده ودركنار هم اثري ماندگار را به وجود آورده اند وآن را جزو آثار گران قدر ادب فارسی نموده اند که خواندنش، شوری مضاعف به دوستداران آن می دهد؛ برحرص وولع آنها مي افزايد تا بيشتر بخوانند وكمتر خسته شوند. درواقع در جذابيت وگيرايي کاملا بی نظیر است .اين اثر از اين نظر به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه شبيه است كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. خواندن اين اثر بزرگ حسّ هرخواننده اي را بر مي انگيزد وبا خود همراه وهم عقيده مي سازد وتا انتهاي داستان به همراه خود مي كشد.علت اين همه كشش والتذاذ،بيان واقعيت ها بوده است .اومانند آيينه اي تمام خوبي ها وزشتي ها را يك يك بيان داشته است ؛گاهي خواننده با خواندن داستاني مثل حسنك وزير به گريه مي افتد وگاهي با بيان شيرين آن سراي پاي وجودش سرشارازتعجب مي شود كه اين ، خود هنري بزرگ محسوب مي شود. اين اثردر گذر ايام همچنان مورد عنايت اهل فضل و هنر قرار گرفته است وآنها را واداشته درباره اين كتاب قلم فرسايي كنند.
منابع ومآخذ
1- خطيب رهبر ،خليل ،تاريخ بيهقي،انتشارات مهتاب تهران،1386
2- رید ، هربرت ، مترجم: نجف دریا بندری، معنی هنر، تهران: کتابهای جیبی، 1358
3- زرّینکوب، عبد الحسین، آشنایی با نقد ادبی، ، انتشارات تهران سخن، 1374
4- زرفا ، میش ، ادبیات داستانی، ترجمه نسرین پروینی، نشر فروغی
5- صادقي ،جمال ،قصه داستان كوتاه ورمان ، ، تهران ،1366
6- كاكاوند،رشيد، شعورقلم، انتشارات تهران : ققنوس، 1388
7- مصطفوي سبزواري، رضا ،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، 1375
8- مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد،ش مسلسل 124- 125، چاپ 1378
9- والدمن، مريلين،زمانه،زندگي وكارنامه بيهقي،مترجم:اتحاديه،منصوره،چاپ اول،1375
10-يوسفي ،غلامحسين ،يادنامه ابوالفضل بيهقي ،مجموعه مقالات، دانشگاه مشهد
تهیه کننده:یدالله صحنه
چكيده :
دراين مقاله سعي شده است به خلاصه ونمونه هايي از برجستگي هاي هنر ي به كاررفته درتاريخ بيهقي پرداخته شود.برجستگي هاي هنري يا هنرهاي برجسته درتاريخ بيهقي بسيار وسيع است وبا وجود منابع بسيار پراكنده ازاين موضوع دراين مقاله به حدّاقل قناعت شده است.درحدّ توان به كمك منابع ودرك ودريافت شخصي به مواردي ازبرجستگي هاي هنري تاريخ بيهقي از جمله :برجستگي هاي زباني وادبي، ويژگي شعر گونه بودن ،ويژگي داستان گونه بودن ، هنر دربيان توصيفات صحنه ها و خلاصه، آن چه كه باهنرورزي تمام باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطبانش شودوبتواند با آنها ارتباط وپيوند معنوي برقرار كند، به صورت مختصربيان شده است.در تاريخ بيهقي عوامل زيادي روي خواننده تأثير گذار هستند كه جزءبزرگ ترين هنرهاي بيهقي است وهمين خصوصيات باعث شده تا اين كتاب اززيباترين وجذاب ترين نثرزبان فارسي محسوب شود.
كليدواژه ها:
صورخيال، توصيف ، هنرنويسندگي ، احساس وعاطفه
مقدمه
درتعريف هنر مي توان گفت: هنر، انتقال عواطف و احساسات هنرمند به انسان است. هنرمندان چیرهدست، قادر بودهاند در آثارشان، عواطف و تجربیات خود را به صورتی آشکار کنند که باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطب شود و با ایجاد عواطف مشترک با مخاطبان، ارتباط و پیوندی معنوی برقرار کنند. هنرمندان، با خلق آثار بدیع، آنچه را که افراد عادی از درک آن عاجز بودهاند، برای همگان، قابل فهم کردهاند. عکاسی، نقّاشی، مجسّمهسازی، آهنگسازی، فیلمسازی، تئاتر، معماری، طرّاحی، کاریکاتور و...، امروزه دیگر از بخشهای ثابت و جذّاب زندگی جوامع انسانی شمرده میشوند.تولستوی میگوید: هنر، یک فعّالیت انسانی است و مقصدش انتقال عالیترین و بهترین احساساتی است که انسانها بدانها دست یافتهاند».( آشنایی با نقد ادبی، ص25)
زمانی در دنیای غرب، بحث جنجالبرانگیز آیا زیبایی، جزء ذات هنر است یا خیر؟»، مطرح شد. عدّهای معتقد بودند که اساساً هنر، تجربه زیباشناختی بشر از جهان است و برخی دیگر، بر این باور بودند که هنر، تجربهای از زیباییها و زشتیهای جهان است. امّا باید در نظر داشت اگر هنر، تنها وسیلهای برای کسب لذّت و نشان دادن زیبایی باشد، بسیاری از آثار هنری ارزشمند ـکه به عنوان نمونه، فقر و تبعیض یا جنگ و مرگ و آوارگی را به تصویر میکشندـ، از دایره هنر، خارج خواهند شد.گروهی دیگر از پیروان اخلاق، هنر را وسیلهای برای ارتقای کمالات بشر و کسب فضیلت و معنویت والای انسانی دانستهاند. به گفته لئو تولستوی: هنر، صرفاً تولید آثار دلپذیر نیست. مهمتر از همه، لذّت نیست؛ بلکه وسیله ارتباط انسانهاست برای دوام حیات بشر و برای سیر به سوی سعادت فرد و جامعه انسانی. پس ضروری و لازم است؛ زیرا افراد بشر را با برانگیختن احساساتی یکسان، به یکدیگر پیوند میدهد». هنرمند، با ذهن پویای خویش، آثاری تازه میآفریند تا دریچهای از دنیایی متفاوت را در مقابل چشم بینندگان بگشاید. هر جامعهای میتواند از طریق بهرهگیری از هنر خوب و سالم، با وجود تفاوتهای زبانی و فرهنگی، با همه مردم دنیا و در همه زمانها، ارتباط و پیوند برقرار کند و با زبان هنر ـ که زبان مشترک و قابل فهم همگان استـ، به زندگی در جهان هستیـ که جلوهای از ذات حق استـ، معنا و مفهومی عمیق ببخشد.(معنی هنر1358،ص ۴ )
بي گمان براي ابراز يك پديده هنري استعداد هنري لازم است كه بتواند با جولان قلم درميدان نويسندگي ويژگي هاي برجسته اي را پديد آورد.بيهقي نيز ازجمله كساني بود كه آثارش داراي برجستگي هاي هنري بوده واثراورا ازديگر آثار جدا مي نمايد. آنچه اورابه مقام رفيع دبيري دردستگاه رسانده شخصيت وارجمندي وقلم تواناي او درپيشگاه بزرگان بوده است كه اينهمه مورد لطف ومرحمت آنها بوده واورا نوازش مي كنند ولايق انتصاب درشغل دبيري مي دانند.دراين قسمت به اهميت شغل دبيري مي پردازم كه بي گمان براي رسيدن به آن ارزشي هنري لازم بوده است.
هنردبيري بيهقی
سبك نگارش وروش نويسندگي وهنرمندي هاي بيهقي در اين خصوص يكي از ويژگي هاي كتاب اوست شغل دبيري درروزگار اوازجمله پيشه هاي ارجمندي بود كه به قول فردوسي مرد افكنده از او به مقام بلند مي رسيد. وگنج بي اندازه مي يافت فردوسي ارزش ها وشرايط دبيري راچنين باز مي نمايد.
دبيري بياموز فرزند را چوهستي بود خويش وپيوندرا
دبيري رساند جوان را به تخت شودناسزا زو سزاوار بخت
دبيري است از پيشه ها ارجمند وزو مرد افكنده گردد بلند
چوبا آلت ورأي باشد دبير نشيند بر پادشاه ناگزير
تن خويش را گربداردبه رنج بيابد بي اندازه از شاه گنج
بلاغت چو با خط فراز آيدش به اندازه معني فراز آيدش
زلفظ آن گزيند كه كوتاه تر به خط آن نمايد كه دلخواه تر
خردمند بايد كه باشد دبير همان بردبار وسخن ياد گير
با توجه به بيان فردوسي وشرايطي كه او براي دبيري برمي شمارد، بي شك كسي بدون شايستگي ودارا بودن امتيازات خاص اين هنر بدان مقام رفيع نمي رسد وشايد ازمعدود مشاغلي بود كه بدون داشتن صلاحيت ولياقت هاي علمي دست يافتن بدان ميسر نبود چه رسد به اين كه كسي به مقام والاي رياست ديوان انشا برسد وكتابي درآداب ورسوم نگارش وكتابت بنويسد.(بي سبب نبود كه عنصرالمعالي كيكاووس يك باب ازكتاب خود را به"آداب وآيين دبيري" اختصاص داده است.ونظامي عروضي درقرن ششم دبير را مانند شاعر ومنجم وطبيب ازخواص پادشاه مي شمرد. (،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، ،ص18)
درتوصيف جزئيات مربوط به قهرمانان داستان وخلق وخوي ورفتار وكردار وحتي چهره و شكل ظاهري واندام وسروصورت ولباس آنان جنبه هاي گوناگون تاريخ او را چنان جذاب جلوه مي دهد كه گاه خواننده تاريخي بودن اثر اورا از ياد مي برد وخود را دردنياي يك كتاب رمان بسيار گيرا وزنده احساس مي كند كه همواره اشتياق پيدا مي كند آن را با ولع خاصي بخواند وبه پايان رساند. اطناب هاي دلچسب وبجا به اقتضاي موقع وگاه ايجازهاي مناسب زمان دركتاب او سبب مي گردد تا نه تنها ملال انگيز نگردد ويا خللي به معني وارد نياورد بلكه بيان اورا نيز بسيار گيرا تر وبليغ تر كند .شادروان دكتر فياض در مقدمه تاريخ بيهقي مي نويسد براي نوشتن تاريخ تنها داشتن مواد كافي نيست .هنري هم لازم است كه ازاين مواد استفاده كند ؛يعني انشايي كه بتواند گذشته محو شده را پيش چشم آيندگان مجسم ومحسوس سازد. هنر بيهقي اينجاست. درنوشته هاي قديم كم تر كتابي است كه بتواند با كهنگي زبان اينقدر براي خوانندگان خود جذبه داشته باشد.وهر خواننده اي به شرط آشنايي با زبان آن را با ولع واشتياق وبدون كسالت وملال بخواند. هنر بيهقي اوج بلاغت طبيعي فارسي وبهترين نمونه هنر انشايي پيشينيان است كه زيبايي را درسادگي مي جسته وارتماس با طبيعت زباني مانند طبيعت گرم وزنده وساده وبا شكوه داشته اند . دركتاب بيهقي نمونه هاي مختلفي ازانشا هست وقصه هايي دارد كه ازحيث بلاغت سند لايق زبان فارسي محسوب مي شود كلام بيهقي طنيني خاص دارد.آهنگين وگوش نواز وساده وطبيعي وآبشارگونه .او بهترين وتراش خورده ترين واژه ها را برمي گزيند ونيز با بهترين تأليف مي آرايد وتعهد او دربه كار گرفتن اين دو روش يعني انتخاب بهترين كلمات وتأليف بهتري بافت ها سبب مي گردد تا موسيقي كلام او آهنگي موزون يابد وتحركي ويژه خود داشته باشد.اگر نثر اورا باديگرمورخان بسنجيم سخن اورا به تعبير امروز شسته ورفته وبدوراز كلمات زائد ويا مترادفات غير ضروري وگاه بي معني وملال افزا مي يابيم واين رسايي سخن وبلاغت او درگفتار وحسن تعبير وايجاز كم نظير از ارزش هاي بارز سبك نگارش كتاب محسوب مي گردد.
پيوستگي ميان مطالب وپيوند دادن ميان آن ها از ويژگي هاي بارز ديگر هنر نويسندگي بيهقي است .واو با مهارتي خاص چنان مطالب متنوع وگوناگون كتاب را به هم مي پيوندد كه احساس يكپارچه بودن وبه اصطلاح وحدت موضوع همواره محفوظ مي ماند(همان ص19)
ارزش هنري
ازامتيازات برجسته اين كتاب جذابيت وگيرايي آن است شايد درميان تواريخ قديم نتوانيم كتابي بيابيم كه هرچه مي خوانيم برحرص وولع ما براي بيشترخواندن بيفزايد. تاريخ بيهقي از اين ديدگاه به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه مي ماند كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. غم نامه محاكمه جنگ وزير وپيش درآمدها وپيامدهاي آن همراه با ذكر دقيق وبايد گفت نقّاشي صحنه هاي اين رويداد تلخ تاريخ چنان با ژرف نگري وگيرايي خاص بيان گرديده كه اين واقعه را به صورت يك رمان دلكش مجسم ميسازد وهيچ خواننده اي نيست كه پس از آن كه به خواندن آغاز كردن بتواند از بقيه آن بگذرد ونخواند وتاريخ بيهقي ازاين
قبيل صحنه هاي زنده وگيرا وشكوهمند بسيار دارد .
توصيف وضع زندگي درباري وبازگويي آنچه دردرون مي گذشته ونيز اوضاع اجتماعي آن روزگار از ارزش هاي ديگر اين كتاب تاريخي است وبه راستي حكم آيينه اي را دارد كه آنچه براي نويسنده مشهود بوده عينا در آن انعكاس يافته است در داستا ن" خيشخانه هرات " بيهقي خوشگذراني ها وعياشي هاي روزگار جواني مسعود غرنوي را بسيار رندانه وزيبا مي نماياند. از شراب خواري هاي او كه البته پنهان از پدرمي خورد تا مطرباني كه برايش مي نواختند وپوشيده از ريحان خادم فرود سراي خلوت ها مي كرد ومطربان مي داشت.مرد وزن كه ايشان را ازراه هاي نبهره نزديك وي بردندي وحتي ازنوع عكس هايي كه دروديواراتاق خوابش را با آن ها مي آراسته وزمان خواب وبيداري وتمام زندگي خصوصي او وتفتيش هاي پنهاني پدر دراين گونه مسائل سخن مي گويد امّا بسيار رندانه وزيركانه به شرح اين ماجراها مي پردازد تا مبادا كه گرفتاري اي برايش پيش آيد واو را ازنوشتن بازدارد. مثلا درهمين داستان خيشخانه هرات قبل از پرداختن به اين عياشي ها مقدمه را چنين آغاز مي كند كه ازبيداري وحزم احتياط اين پادشاه محتشم يكي آن است كه به روزگارجواني كه به هرات مي بود ....همه اسرار وپنهان كاري هاي مسعود را رندانه باز مي نماياند اما به ظاهر چنين وانمود مي سازد كه به راستي ازبيداري وحزم واحتياط مسعود سخن به ميان مي آورد.(همان ص14)
متن
برجستگي هاي هنر ي بيهقي بسيار گسترده وبي شمار است ؛امّاباتوجه به ويژگي هاي كه درباره هنر درقسمت مقدمه ذكر شد عواملي كه درتاريخ بيهقي روي خواننده داراي تأثير بيشتري بوده به شرح زير ذكر مي شود.البته ناگفته نماند كه هريك از عوامل برجسته در اين مقاله به طوركلي ذكر شده اند ومي توان براي هركدام جايگاه ويژه اي بازكرد ودرباره آنها قلم فرسايي كرد.
ويژگيهاي زباني
ويژگيهايي در تاريخ بيهقي وجوددارد كه اين متن را نسبت به ساير متون كهن برتري ميدهد. بعضي از اين ويژگيها دلايل زباني و يا ادبي دارند.زبان و ادب در اين نوشتار، مترادف فرض نشدهاند. به نظر نگارنده هر گاه كلمات براي برقراري ارتباط استفاده شوند، ما در حوزه زبان قرار داريم امّا آنجايي كه كلمات در خدمت خلق زيبايي و تأثيرگذاري به مخاطب باشند، قدم به دنياي ادبيات گذاشتهايم، بديهي است در چنين حالتي هم ارتباط وجود دارد اما تنها هدف، نيست. ناگزير بيهقي بايد خلاقتر باشد و به طبع سليم خود بيشتر اعتماد كند و زبان و سبك خود را، خود بسازد. شايد اگر نويسندهاي ديگر بود، اثري خسته كننده از آب در ميآمد اما اين دبير پير آن قدر تجربه و اعتماد به نفس دارد كه از هر عاملي در جهت غناي زبان اثر خود بهره بجويد.
يكي ازبرجسته ترين ويژگي هاي اين كتاب ،خصوصيت زباني وامتيازات اين متن است درباب واژه ها،عبارات وتركيب هاي موجود. ازجمله:
ساخت فعل ها وتكرار شناسه ها كه به موسيقي وضرباهنگ متناسب با متن مي انجامد:"هرروز حاجب علي برنشستي وبه صحرا آمدي وبايستادي....واگرازجانب خبري تازه گشتي بازگفتي واگرجانبي را خللي بودي به نامه وسوار دريافتندي - استفاده از واژه هاوتركيبات خاص-مثل صفت "نيست همتا" به معني بي نظير "شادمانگي" يا تعبير" به مويي"( شعورقلم،ص40)
- جمله هاي معترضه ي طولاني - ايجاز- جدايي صفت از موصوف- موسيقي كلام: " نامه آور برجاي بمانده واجابت مي بود ونمي بود بدو... (همان.ص44)
آفرينش واژه ها و ترکيبات بديع -استفاده ي طبيعي و غير متکلفانه از لغات و جمع مکسر و گاهي هم عبارات عربي- حذف افعال و حتي گاهي قسمتي از يک عبارات به قرينه، بنا به اقتضاي بلاغت کلام -زيبايي و خوش آهنگي کلام . سخن مادر حسنك وقتي خبر مرگ فرزند را ميشنود: "بزرگا مردا كه اين پسرم بود".( تاريخ بيهقي ،ص236)
مصوتهاي بلندي كه در اين جمله پشتسرهم آمدهاند، هر خوانندهاي را وا ميدارد كه هم ناله با مادر حسنك - و شايد بيهقي - آه بكشد!
ويژگي هاي ادبي
بعضي ازخصوصياتي كه نثر تاريخ بيهقي را شاعرانه نموده ويژگي هاي ادبي(صورخيال) اوست كه عبارتند از: كاربرد جناس ،تشبيهات ،استعاره ها – تمثيلات، کنايات زيبا ،موسيقي كلام ،انتخاب واژه هاوعباراتي كه
"وباقي تاريخ چون خواهد گذشت كه نيز نام نونصر نبشته نيايد دراين تأليف قلم را لختي بروي بگريانم وازنظم ونثر بزرگان كه چنين مردم وچنين مصيبت را آمده است بازنمايم تا تشفّي اي باشد مرا وخوانندگان را "(همان ص929)كه درمرگ استادش ،بونصر مشكان بيان داشته است. يا درجاي ديگري اززبان يكي از رعايابعد از بازداشت اميرمحمد درقلعه كوهتيز ،بي پناهي وبي قراري طرفداران اورا با تشبيهي بديع وبكر توصيف كرده است:( شعورقلم ،ص47)
"چون لشكر از تگيناباد سوي هرات رفتند،من وماننده من كه خدمتكاران امير محمد بوديم ،ماهي اي از آب بيفتاده ودر خشكي مانده وغارت شده وبينوا گشته ودل نمي داد كه از پاي قلعه كوهتيز زاستر شويمي..." درمثال جناس:گردش اقدار وحكم اوراست درراندن منحت ومحنت ونمودن انواع كامكاري (ص3 تاريخ بيهقي )"بارانكي خردخرد مي باريد،چنان كه زمين ترگونه مي كرد..." عبارت مشهودي است كه به شعرمي زند.موسيقي آن،انتخاب واژه ها وشيوه بيان به شعر نزديك است.
"مطربان را هم صلت نفرمود كه دراين روزگارآن زرپاش سستي گرفته بود وكم باريدي..."
تشبيه در آثار بيهقي بيشتر از هر آرايه ديگري مورد توجه قرار گرفته است. گاهي درتوصيف اشخاص علاوه بر ايجاز ازتشبيه استفاده مي كند.اوبراي توصيف چالاكي وبي رحمي وتندي اسكندر،اورا به رعد وبرق وصاعقه مانند نموده ودرآرامش پس ازخشم وبي رحمي برابر بهار وتابستان مانند كرده كه هرچه قدر هم ببارد،آفتاب وخورشيد را به دنبال دارد وحق مطلب را با يك تشبيه ساده درخصوص روحيه وشخصيت اسكندر بيان كرده است."پس اسكندر مردي بوده است با طول وعرض وبانگ وبرق وصاعقه ،چنانكه دربهار وتابستان ابر باشد كه به پادشاهان روي زمين گذاشته است وبباريده وباز شده و...." وبوسهل زوزني كمان قصد وعصبيت بزه كرد.( همان. ص54)
تسجيع در اين دوره حداقل در كتب تاريخ بلاي جان نثر شده است اما از آرايههاي لفظي نمونههاي قابل توجهي از واجآرايي يا دقيقتر "صدا معنايي، يافت ميشود. مثلاً محمود در خشم ميگويد: "بدين خليفه خرف شده ببايد نبشت..." كه تكرار صداي "خ" عصبانيت را القا ميكند.
هنرديگربيهقي كه زبان اورا پرمايه كرده وقدرت تعبير آن را به حدّاعلا رسانده است تسط اوست برتركيبات وتعبيراتي كه درعين ايجاز ،معني ومفهوم وسيعي رادربردارد؛ازاين قبيل است:"آب برآسمان انداختن" كنايه از مخالفت واعتراض كردن "آفتاب تا سايه نگذاشتن"كنايه ازمهلت ندادن "ازكسي صورت نگاشتن" ونيز صورت كردن "كنياه از به ضد كسي گزارش دادن "تيربرنشانه زدن"به معني كاري را درست ومطابق مطلوب انجام دادن "روز راسوختن"بمعني درنگ كردن ووقت گذراندن "سنگ به سبو زدن "كنايه ازدل به دريا زدن "ميان دل را نمودن" به معني حقيقت احوال را گفتن وصميميت نشان دادن "خاك ونمك بيختن "كنايه از صورت سازي كردن (يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 8
نقاشي وتصويرگري عواطف وصحنه هابااستفاده ازتوصيفات زيبا
بيهقي نويسنده اي است چيره دست كه عنان قلم را دراختيار داشته وبه اقتضاي حال آن را به گردش درآورده است آن جا كه سخن محتاج اطناب است به منظره سازي وهمه عناصر اصلي وفرعي موضوع پرداخته وتصويري تمام از آن به دست داده است نيز در عين كمال ايجاز در توصيف حق مطلب را ادا كرده است .وهردو حالت نمودار موقع شناسي وتوانايي اوست درنويسندگي (،يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 814 ) .
در اين موارد مانند نقاشي كه با چند خط مختصر طرحي كلي ولي روشن از موضوع مي كشد. بيهقي نيز با به كار بردن جمله اي كوتاه ما را دربرابر واقع هاي قرار مي دهد. مثلا حادثه امير مسعود كه نزديك بود در رود هيرمند غرق شود.چنين خلاصه شده است.امير از آن جهان آمده به خيمه فرود آمد وجامه بگردانيد .
بيهقي در توصيف وقايع مانند نويسنده اي باريك بين وهنر مند فضاي هر داستان را تصوير كرده است وچهره ها ،لباس ها ،سلاح ها فقامت وديدار اشخاص وهمه ي صحنه ها را پيش چشم ما مي آورد.اززيبا ترين آنها صحنه بردار كردن حسنك وزير است .با توصيف همه جزئيات از وضع مردم تماشا گر كه به درد مي گريستند.قرآن خوانان ،پيكان كه دوراوايستانيده بودند كه از بغداد آمدند وقرآن خوانا قرآن مي خوانند.حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش ،وي دست اندر زيركردوازار بند استواركرد وپايچه هاي ازار ببست وجبّه وپيراهن بكشيد ودورانداخت.با دستار وبرهنه باازار بايستاد ودست ها را درهم زده "( تاريخ بيهقي، ص 234 )
ودرتوصيف بدن حسنك مي گويد:"تني چون سيم سپيد وروي چون صدهزار نگار "ونيز در توصيف اشهد خواندن حسنك مي نويسدكه"واولب مي جنبانيد وچيزي مي خواند"واحوال حسنك وآوردن او وخروش هيجان مردم وزار زار گريستن نيشابوريان و"مشتي رند كه آنها را سيم دادند كه سنگ زنند ومرد خود مرده بود وجلادش رسن به گلو افكنده وخبه كرده" (همان ،ص235)
بااندك تأمّل درمتن فوق بديهي است موضوعي كه بيش از هر مطلب ديگر درانسان ايجاد همدردي وشفقت مي كند اعدام حسنك است .بيهقي آن واقعه را با شيوه هميشگي خود توصيف كرده همانطوري كه بيان شد او رنگ لباس وهمچنين بدن حسنك وازبين رفتن پاهاي خشك شده اش را وصف مي كند حتي به وصف احساسات هواداران جنگ درميان جمعيت مي پردازد ونيز عدم اجراي دستور سنگسار از سوي حاضران واين بخش اينچنين به اتمام مي رساند كه افسران مسعود مردم را تهديد به مرگ كردند.تا آنها قيام نكنند .درچنين مواردي است كه بيهقي قدرت خويش را در نقّاشي عواطف وصحنه ها با استادي كامل به كار مي گيرد چنان كه درخلع سلاح وعريان نمودن شخصي كه دستگير شده است نيز چنين مي كند كه عاطفه خواننده را بر مي انگيزاند واحساس آنها را همراه خويش مي كشد.وآنها را به هيجان در مي آورد.
نكته قابل توجه اين است كه توصيف تصاوير وجزئيات اغلب واقعي ونفساني ترسيم شده اند وجنبه بصري آنها قوي است همان طور كه حسّ بينايي برساير حواس ارجح است برخي تصاوير ترسيمي بدين قرار است "لشكر چون كوه آهن،خار درموزه اش افتاد"،"آبي برآتش آمد،مرگ خار زندگاني است" توصيف جزئيات نيز به نقاشي مي ماند"احمد دست دردست زد"از اين گذشته بيهقي به توصيف براي بيان جزئيات دقيق وجان كلام استفاده كرده است طوري كه تمام صحنه وحالات وروحيات درنظر بيننده مجسم مي گردد.(زمانه زندگي وكارنامه بيهقي،ص 105)
بيهقي دنبال شكار لحظه هاست ودرهرجاكه فرصتي مي يابدمانند يك عكاس ماهرشكارش كرده ودرنهايت زيبايي وبه تمام وكمال وبدون كم وكاستي توصيفش مي كند.عكس را آنقدرزيبا مي كشد كه خواننده اين زيبايي را حس كرده ودرذهن خود مجسم كند. دقت بیهقی در بیان جزییات و توصیف وقایع تا به حدی بوده كه احساس می شود هر كس به جز بیهقی در آن صحنه ها حاضر بود؛ نمی توانست آنها را-بدان گونه كه او دیده و بیان كرده- به تصویر درآورد. نكته قابل توجه اینكه بیهقی در برخی از رویدادها خود شاهد ماجرا نبوده و آنها را از زبان افراد ثقه نقل می كند اما این وقایع در فضای كلی تاریخ هیچ تفاوتی با آنچه او به چشم خود دیده؛ ندارد و این بیانگر هنرمندی بی نظیر بیهقی است.
شكل داستاني
نثر بيهقي را نثر مرسل عالي دانسته اند که هم براي تاريخ نويسي مناسب است هم براي داستان نويسي . از يک سو نثر فخيم و جدي است و از سوي ديگر به زبان عاميانه و محاوره اي نزديک شده است . زبان قصه هاي قديم بيشتر به گزارش شبيه است تا داستان . نثر بيهقي ويژگي هاي داستاني دارد و هنري تر از قصه هاي قديم است .آهنگ و روال محاوره اي نثر بيهقي ، چيزي از ويژگي هاي نثر محاوره اي امروز کم ندارد و هيچ گاه نمي توان آن را با نثر مقاله اي و گزارشي و علمي يکسان پنداشت . لحن کلام عامل مهمي در معرفي شخصيت هاست . چگونگي لحن و يکدستي نثر در تاريخ بيهقي از ويژگي هاي مثبت آن است با توجه به زمان تاليف آن مايه ء شگفتي است .جريان هاي ادبي مدتي بعد از ظهور ، به سقوط مي رسند ولي بعضي از آثار مي توانند بر اين کهنگي غلبه کنند .بي پيرايگي يکي از مهم ترين عوامل شکوهمندي داستان است . نحوهء ترکيب در تاريخ بيهقي به نوعي است که خواننده واقعي بودن اثر را حس مي کند . خواننده با راوي همراه است وبا او دچار احساسات متفاوت مي شود .( مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد ، ص 57- ص 72)
بیهقی با هر یك از افراد تاریخی همانند یك تیپ یا شخصیت داستانی (كاراكتر) برخورد می كند؛ بنابراین فریفته ی فضل و دانش و احتشام خانوادگی افراد نمی گردد؛ و در جای دیگر می نشاند": وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.» هم چنین دشمنان مردم را ـ كه بو سهل نیز یكی از آنها است ـ به خوبی كالبد شكافی روانی می كند. نكته ی برجسته ی دیگر ـ كه تاریخ بیهقی را شاخص می كند ـ داشتن زاویه ی دید اول شخص است. معمولاً در كتاب های تاریخ از آن جا كه چیزی جز گزارش نیست ـ زاویه ی دید فوری وجود ندارد و نویسنده صرفاً راوی گزارش است كه هیچ گونه تشریح و تحلیل جانبی ندارد و به بیان دیگر یك بعدی و تك ساختی است. زاویه ی دید اول شخص در تاریخ بیهقی بدین معناست كه بیهقی خود در متن حوادث بوده است ـ تا آن جا كه خودش یكی از شخصیت هایی است كه واقعه از زبان او و با احساس و چشم او به مخاطب منتقل می شود.خوش بختانه تاریخ بیهقی ازخود سانسوری و یا ضد مردمی، پاك و مبراست. سبب آن است كه بیهقی تنها گزارشگری ساده و كاتبی درباری نیست تا حوادث را آن طور كه می خواهند، بنویسد و خلعت و نعمت بیابد، بلكه او متفكری جامعه شناس و ادیبی متعهد است كه در جای جای كتابش نشانه های این تعهد و انسان دوستی به چشم می خورد. او آن بخش از اخبار گذشته ها را می آورد كه در آن حركتی مردمی یا عبرتی سودمند دیده می شود. او به نوعی (نه چندان روشن) به فلسفه ی تاریخ ایمان دارد و تاریخ را ـ اگر درست نوشته شود ـ عامل اساسی در تبیین تمدن و سرنوشت بشر می شناسد. او می گوید: «غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خوانندگان را از من فایده ای به حاصل آید و مگر كسی را ازین به كار آید.» (تاریخ بیهقی، ص ۲۲۶ )تاريخ بيهقي شباهت زياد به رمان دارد.دراين ميان بررسي رمان در تاريخ بيهقي كاري است شگفت انگيز ، يكي از موجباتي كه كتاب تاريخ بيهقي را خواندني و مطبوع كرده است لطف داستان پردازي است . اين كه خواننده هنگام مطالعه مجذوب آن مي شود و مي خواهد موضوع را يكسره دنبال كند تا به پايان رساند.
تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان ، داراي شگردهاي خاص و پيچيده ي داستان نويسي است اما نمي توان گفت هدفش كاملا رمان است . در تاريخ بيهقي اشخاص داستان فراوانند و از طبقات گوناگون شاه ، شاهزاده ، وزير . نديم ، نيك انديشان ، بد كرداران وبسياري ديگر را در اين كتاب مي توان ديد كه هر كس بسته به تاثير و اهميتش جلوه گر است ورفتاري دارد در خور منش و مقام خويش نه تنها مردان بلكه زنان نيز الته به ندرت در قصه داراي نقشي بارزند وچشم گير است . اما قهرمانان اصلي كه بيهقي چنان كه خود بارها دركتابش عنوان مي كند قصد دارد طرحي نو وگونه اي ديگر از تاريخ نويسي ارائه دهد وحتي سعي مي كنداين همه جزء نگري اش را هم توجيه كند و البته همين شكستن سنت مختار است كه كتاب او را بوي دگر داده و حضور روح بيهقي ، اديب مورخ ، دبير و البتّه ناصح را در همه جا شهادت مي دهد .اشاره شد كه تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان داراي شگردهاي خاص و پيچيده داستان نويسي است در تعريف رمان اين چنين آمده است :« داستاني است كه بر اساس تقليدي نزديك به واقعيت از آدمي و عادات و حالات بشري نوشته شده باشد و به نحوي از انحاء شالوده ي جامعه را خود تصوير و منعكس كند.»( قصه داستان كوتاه ورمان ، ص41)
شاید برخی نظریه پردازان را در باب بیهقی بتوان صادق انگاشت آن جا كه می گویند: «جامعه شناسی رمان باید كاری كند كه تاریخ جامعه نه در ادبیات آن، بلكه از طریق ادبیات خوانده شود.» (ادبیات داستانی ، ص ۸)
به بیان دیگر تاریخ بیهقی، همان رمان مورد نظر است كه تاریخ جامعه ی ایران را در عصر غزنویان، بیان می كند.غم نامه ی (تراژدی) حسنك وزیر، همانند یك اثر شگفت انگیز ادبی در تاریخ بیهقی به تصویر كشیده شده است: چون حسنك را از بُست به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض، چاكر خویش سپرد و رسید بدو از انواع استخفاف آن چه رسید؛ كه چون باز جستی نبود كار و حال او را، انتقام ها، تشفی ها رفت...» (تاریخ بیهقی، ص ۲۲۷)
روزنامه نگاری
تاریخ بیهقی به نوعی می تواند با روزنامه نگاری(ژورنالیسم) شباهت پیدا كند. در روزگار ما در بسیاری سرزمین های عقب نگه داشته شده،متأسّفانه مفهوم ژورنالیسم، به معنای روزنامه نگاری منهای تحلیل و كالبد شكافی واقع گرایانه ی حوادث است. اگر روزگاری نشریه ای پیدا شود كه به تفسیر واقع گرایانه اقدام كند، به عنوان ایجاد تنش در جامعه، از انتشارش جلوگیری می كنند؛ زیرا تحلیل حوادث، به سر نخ های اصلی و عوامل پشت پرده، منتهی می گردد و از عناصر مردم فریب، پرده بر می گیرد و سران و سلاطین را رسوا می كند.
"وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.»(تاريخ بيهقي ص ۲۲۷)
"این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤكد شده...و با آن شرارت دل سوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاكری خشم گرفتی و آن چاكر را لت زدی و فرو گرفتی، این مرد از كرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب كردی و المی بزرگ بدین چاكر رسانیدی" (تاريخ بيهقي، 226ص)
پس می توان گفت كه بیهقی در معنای دقیق كلمه یك روزنامه نگار (ژورنالیست) و تحلیل گر سیاسی ـ اجتماعی است كه از فلسفه ی خاص پیروی می كند. او معتقد است كه آن چه باعث فجایع تاریخی می شود، دل بستن به حطام دنیا و دنیا پرستی است. سرانجام دنیا پرستان نیز دربدری و باختن بازی است. پس تاریخ بیهقی بدین معنا، گزارش صرف و ارائه ی اخبار خام نیست. . او موضع خود را در برابر هر حادثه ای مشخص می كند تا خواننده بداند كه نویسنده با حوادث هم سویی دارد یا مخالف آن است.
حكايت آماده براي تنظيم نمايشي
بعضي حكاياتِ آمده در تاريخ بيهقي به گونهاي پرداخته شدهاند كه با مختصر تصرفي در عبارتهايشان ميتوان آنها را در قالب طرح يك نمايش راديويي يا فيلم تلويزيوني و سينمايي قرار داد: «چون بار بگسست و هركس به جاي خويش بازگشتند عبدالله طاهر، حاجب بزرگ، وزير را با خود يار گرفت. در باب فضل ربيع عنايت كردند تا حضرت خلافت بر وي به سر رضا آمد و فرمود تا او را هم در سرايي كه اعيان نشستندي جاي معين كردند و اميدوار تهنيت و اصطناع.» (تاريخ بيهقي، ص 28)
با اين فرض كه عبدالله طاهر و حسن سهل برادر فضلبن سهل در صحنههاي قبل، تمهيد پايمردي و بركشيدن فضل ربيع كردهاند، ميتوان بدين ترتيب صحنهاي از يك نمايش را ترتيب داد: پس از گسستن بار، درباريان كه در حال رفتناند، عبدالله طاهر به اشارهاي حسن را نگه ميدارد. پيش ميروند به دلجويي در باب فضل. با استفاده از ذهنيتي كه كل حكايت از خليفه در باب فضل به دست ميدهد، ميتوان چند جمله براي ايجاد رفق و رأفت در خليفه نسبت به فضل ربيع به عبارت مذكور افزود، و آنگاه، تسليم خليفه را در برابر الحاح آن دو به تصوير كشيد. گويي بيهقي خود كار خويش را از حيث نمايشي صحنهبندي كرده است. چند سطر پيشتر در اصل تاريخ بيهقي، صحنهاي تصوير شده كه زمينه را براي تصوير صحنه مذكور فراهم كرده: «چون اميرالمؤمنين بار دارد، هركس از اعيان چون وزير و اصحاب مناصب و اركان دولت و حجّاب و سپاهسالاران و وضيع و شريف به محلّ و مرتبه خويش پيش رفتند و بايستادند و بنشستند و بياراميدند.» ( همان; ص 27) در پرداخت اين صحنه نيز ميتوانستهايم بارگاهي را نشان دهيم به اميري كه به عبارت «باردهيد»، بار ميدهد. در نماي بعد، اعيان نشان داده ميشوند كه هركدام از وزير و اصحاب مناصب تا اركان دولت و حجّاب وقتي ميرسند، ميدانند كجا بروند، و بعد بايستند يا بنشينند يا اجازه دارند كه علاوه بر نشستن، بر مخدّهها تكيه زنند. پارهاي عبارات، با قرار گرفتن نقل قولهاي مستقيم در آنها، يك گام به فضاي نمايشي نزديكتر شدهاند: «عبدالله طاهر كه حاجب بزرگ بود پيش اميرالمؤمنين مأمون رفت و عرضه داشت كه «بنده، فضل ربيع، به حكم فرمان آمده است. بر آن جمله كه فرمان بود او را در سراي بيروني جاي كردهام و به پايگاه نازل بداشته. در پيش آوردن فرمان چيست؟» اميرالمؤمنين، لحظهاي انديشيد و حلم و كرم و سيرت حميدة او وي را برآن داشت تا مثال داد كه او را پيش آرند.» كه تصرّف بدينگونه ممكن خواهد بود: عبدالله از صف حاجبان دربار جدا ميشود و پيش ميآيد. به احترام روبهروي خليفه ميايستد و عين قول خود را ميگويد. امير لحظهاي به تفكر و تأمّل درنگ ميكند. ميتوان اين درنگ را با عبارتي كه خليفه با خود ميگويد همراهي كرد: «ردكردن پايمردي دو محترم دربار دور از خرد است» و بعد امرِ امير بيايد كه: «بياورندش!»بيهقي تمام اجزاي يك كار نمايشي را فراهم آورده است. كافي است كه هر عبارت در جاي خود با پرداخت كاملكنندة نمايشي قرارگيرد. پس از امر امير، شتاب و شعف عبدالله طاهر باعث ميشود تا از مجلسِ بار خليفه به سرعت بيرون آيد و فضل را از ملاطفت خليفه خبر كند. هم، دل او را محكم گرداند كه مرتبة او در صف هم معين شده و اگر مراقبت باشد، بازهم جاي لطف و رتبه ستاندن هست: «در حال، عبدالله طاهر از پيش خليفه بيرون آمد و اين تشريف كه خليفه فرمود، بدو رسانيد و او را اندازه پيدا كرد و اميدوار ديگر تربيتها گردانيد.» (همان; ص 28)
عبارت بعد، به روشني دستور عمل دوربين و بازيگر را بيان ميكند: «او بدان زنده گشت و بدان موضع كه عبدالله طاهر معين كرد بياراميد تا عبدالله طاهر از خدمت حضرت خلافت بپرداخت و وقت بازگشتن شد. از دار خلافت برنشست تا به سراي خويش رود.» عبارات بيان صحنه و حركت، با همان توالي كه بايد بيايند، آمدهاند. در داستان فرستادن لشكر براي گرفتن غازي، يك صحنه با همه جزئيات بازگو شده. كافي است چند نسخه از كار در اختيار كارگردان براي هماهنگ كردن بازيگران اصلي و سياهي لشكر و بازيگران براي ايفاي نقششان باشد: «عبدوس دررسيد و جنگ بنشاند و ملامت كرد لشكر را كه: شمايان را فرمان نبود جنگ كردن; جنگ چرا كرديد؟ برابر وي ببايستي ايستاد، تا فرماني ديگر رسيدي. گفتند: جنگ به ضرورت كرديم كه خواست از آب بگذرد و چون ممكن نشد، قصد گريز كرد بر جانب آموي. ناچارش بازداشتيم كه از ملامت سلطان بترسيديم. اكنون چون تو رسيدي، دست از جنگ بكشيديم تا فرمان چيست! عبدوس نزديك غازي رفت. و او بر بالايي بود ايستاده و غمي شده. گفت: اي سپاهسالار! كدام ديو تو را از راه ببرد تا خويشتن را دشمن كام كردي؟ از پافتاده، بگريست و گفت: قضا چنين بود و بترسانيدند. گفت: دل مشغول مدار كه در توان يافت. و امان و انگشتري نزديك وي فرستاد و پيغام بداد و سوگندان امير ياد كرد. غازي از اسب به زمين آمد و زمين بوسه داد و لشكر غلامانش ايستاده از دو جانب. عبدوس دل او گرم كرد و غازي، سلاح از خود جدا كرد و پيلي با مهد دررسيد. غازي را در مهد نشاندند و غلامانش و قومش را دل گرم كردند. عبدوس پسر غازي را همچنان تير درنشانده به دست سواران مسرع بفرستاد و هرچه رفته بود پيغام داد. و نيم شب پسر به درگاه رسيد و امير چون آن بديد و پيغام عبدوس بشنيد بياراميد.» (همان، ص 280)
نتيجه
دركتاب بزرگ وبسيارمهم تاريخ بيهقي سه عنصراساسي هنر ؛يعني عاطفه،تخيل وانديشه به خوبي رعايت شده ودركنار هم اثري ماندگار را به وجود آورده اند وآن را جزو آثار گران قدر ادب فارسی نموده اند که خواندنش، شوری مضاعف به دوستداران آن می دهد؛ برحرص وولع آنها مي افزايد تا بيشتر بخوانند وكمتر خسته شوند. درواقع در جذابيت وگيرايي کاملا بی نظیر است .اين اثر از اين نظر به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه شبيه است كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. خواندن اين اثر بزرگ حسّ هرخواننده اي را بر مي انگيزد وبا خود همراه وهم عقيده مي سازد وتا انتهاي داستان به همراه خود مي كشد.علت اين همه كشش والتذاذ،بيان واقعيت ها بوده است .اومانند آيينه اي تمام خوبي ها وزشتي ها را يك يك بيان داشته است ؛گاهي خواننده با خواندن داستاني مثل حسنك وزير به گريه مي افتد وگاهي با بيان شيرين آن سراي پاي وجودش سرشارازتعجب مي شود كه اين ، خود هنري بزرگ محسوب مي شود. اين اثردر گذر ايام همچنان مورد عنايت اهل فضل و هنر قرار گرفته است وآنها را واداشته درباره اين كتاب قلم فرسايي كنند.
منابع ومآخذ
1- خطيب رهبر ،خليل ،تاريخ بيهقي،انتشارات مهتاب تهران،1386
2- رید ، هربرت ، مترجم: نجف دریا بندری، معنی هنر، تهران: کتابهای جیبی، 1358
3- زرّینکوب، عبد الحسین، آشنایی با نقد ادبی، ، انتشارات تهران سخن، 1374
4- زرفا ، میش ، ادبیات داستانی، ترجمه نسرین پروینی، نشر فروغی
5- صادقي ،جمال ،قصه داستان كوتاه ورمان ، ، تهران ،1366
6- كاكاوند،رشيد، شعورقلم، انتشارات تهران : ققنوس، 1388
7- مصطفوي سبزواري، رضا ،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، 1375
8- مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد،ش مسلسل 124- 125، چاپ 1378
9- والدمن، مريلين،زمانه،زندگي وكارنامه بيهقي،مترجم:اتحاديه،منصوره،چاپ اول،1375
10-يوسفي ،غلامحسين ،يادنامه ابوالفضل بيهقي ،مجموعه مقالات، دانشگاه مشهد
تهیه کننده:یدالله صحنه
چكيده :
دراين مقاله سعي شده است به خلاصه ونمونه هايي از برجستگي هاي هنر ي به كاررفته درتاريخ بيهقي پرداخته شود.برجستگي هاي هنري يا هنرهاي برجسته درتاريخ بيهقي بسيار وسيع است وبا وجود منابع بسيار پراكنده ازاين موضوع دراين مقاله به حدّاقل قناعت شده است.درحدّ توان به كمك منابع ودرك ودريافت شخصي به مواردي ازبرجستگي هاي هنري تاريخ بيهقي از جمله :برجستگي هاي زباني وادبي، ويژگي شعر گونه بودن ،ويژگي داستان گونه بودن ، هنر دربيان توصيفات صحنه ها و خلاصه، آن چه كه باهنرورزي تمام باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطبانش شودوبتواند با آنها ارتباط وپيوند معنوي برقرار كند، به صورت مختصربيان شده است.در تاريخ بيهقي عوامل زيادي روي خواننده تأثير گذار هستند كه جزءبزرگ ترين هنرهاي بيهقي است وهمين خصوصيات باعث شده تا اين كتاب اززيباترين وجذاب ترين نثرزبان فارسي محسوب شود.
كليدواژه ها:
صورخيال، توصيف ، هنرنويسندگي ، احساس وعاطفه
مقدمه
درتعريف هنر مي توان گفت: هنر، انتقال عواطف و احساسات هنرمند به انسان است. هنرمندان چیرهدست، قادر بودهاند در آثارشان، عواطف و تجربیات خود را به صورتی آشکار کنند که باعث برانگیخته شدن احساسات مخاطب شود و با ایجاد عواطف مشترک با مخاطبان، ارتباط و پیوندی معنوی برقرار کنند. هنرمندان، با خلق آثار بدیع، آنچه را که افراد عادی از درک آن عاجز بودهاند، برای همگان، قابل فهم کردهاند. عکاسی، نقّاشی، مجسّمهسازی، آهنگسازی، فیلمسازی، تئاتر، معماری، طرّاحی، کاریکاتور و...، امروزه دیگر از بخشهای ثابت و جذّاب زندگی جوامع انسانی شمرده میشوند.تولستوی میگوید: هنر، یک فعّالیت انسانی است و مقصدش انتقال عالیترین و بهترین احساساتی است که انسانها بدانها دست یافتهاند».( آشنایی با نقد ادبی، ص25)
زمانی در دنیای غرب، بحث جنجالبرانگیز آیا زیبایی، جزء ذات هنر است یا خیر؟»، مطرح شد. عدّهای معتقد بودند که اساساً هنر، تجربه زیباشناختی بشر از جهان است و برخی دیگر، بر این باور بودند که هنر، تجربهای از زیباییها و زشتیهای جهان است. امّا باید در نظر داشت اگر هنر، تنها وسیلهای برای کسب لذّت و نشان دادن زیبایی باشد، بسیاری از آثار هنری ارزشمند ـکه به عنوان نمونه، فقر و تبعیض یا جنگ و مرگ و آوارگی را به تصویر میکشندـ، از دایره هنر، خارج خواهند شد.گروهی دیگر از پیروان اخلاق، هنر را وسیلهای برای ارتقای کمالات بشر و کسب فضیلت و معنویت والای انسانی دانستهاند. به گفته لئو تولستوی: هنر، صرفاً تولید آثار دلپذیر نیست. مهمتر از همه، لذّت نیست؛ بلکه وسیله ارتباط انسانهاست برای دوام حیات بشر و برای سیر به سوی سعادت فرد و جامعه انسانی. پس ضروری و لازم است؛ زیرا افراد بشر را با برانگیختن احساساتی یکسان، به یکدیگر پیوند میدهد». هنرمند، با ذهن پویای خویش، آثاری تازه میآفریند تا دریچهای از دنیایی متفاوت را در مقابل چشم بینندگان بگشاید. هر جامعهای میتواند از طریق بهرهگیری از هنر خوب و سالم، با وجود تفاوتهای زبانی و فرهنگی، با همه مردم دنیا و در همه زمانها، ارتباط و پیوند برقرار کند و با زبان هنر ـ که زبان مشترک و قابل فهم همگان استـ، به زندگی در جهان هستیـ که جلوهای از ذات حق استـ، معنا و مفهومی عمیق ببخشد.(معنی هنر1358،ص ۴ )
بي گمان براي ابراز يك پديده هنري استعداد هنري لازم است كه بتواند با جولان قلم درميدان نويسندگي ويژگي هاي برجسته اي را پديد آورد.بيهقي نيز ازجمله كساني بود كه آثارش داراي برجستگي هاي هنري بوده واثراورا ازديگر آثار جدا مي نمايد. آنچه اورابه مقام رفيع دبيري دردستگاه رسانده شخصيت وارجمندي وقلم تواناي او درپيشگاه بزرگان بوده است كه اينهمه مورد لطف ومرحمت آنها بوده واورا نوازش مي كنند ولايق انتصاب درشغل دبيري مي دانند.دراين قسمت به اهميت شغل دبيري مي پردازم كه بي گمان براي رسيدن به آن ارزشي هنري لازم بوده است.
هنردبيري بيهقی
سبك نگارش وروش نويسندگي وهنرمندي هاي بيهقي در اين خصوص يكي از ويژگي هاي كتاب اوست شغل دبيري درروزگار اوازجمله پيشه هاي ارجمندي بود كه به قول فردوسي مرد افكنده از او به مقام بلند مي رسيد. وگنج بي اندازه مي يافت فردوسي ارزش ها وشرايط دبيري راچنين باز مي نمايد.
دبيري بياموز فرزند را چوهستي بود خويش وپيوندرا
دبيري رساند جوان را به تخت شودناسزا زو سزاوار بخت
دبيري است از پيشه ها ارجمند وزو مرد افكنده گردد بلند
چوبا آلت ورأي باشد دبير نشيند بر پادشاه ناگزير
تن خويش را گربداردبه رنج بيابد بي اندازه از شاه گنج
بلاغت چو با خط فراز آيدش به اندازه معني فراز آيدش
زلفظ آن گزيند كه كوتاه تر به خط آن نمايد كه دلخواه تر
خردمند بايد كه باشد دبير همان بردبار وسخن ياد گير
با توجه به بيان فردوسي وشرايطي كه او براي دبيري برمي شمارد، بي شك كسي بدون شايستگي ودارا بودن امتيازات خاص اين هنر بدان مقام رفيع نمي رسد وشايد ازمعدود مشاغلي بود كه بدون داشتن صلاحيت ولياقت هاي علمي دست يافتن بدان ميسر نبود چه رسد به اين كه كسي به مقام والاي رياست ديوان انشا برسد وكتابي درآداب ورسوم نگارش وكتابت بنويسد.(بي سبب نبود كه عنصرالمعالي كيكاووس يك باب ازكتاب خود را به"آداب وآيين دبيري" اختصاص داده است.ونظامي عروضي درقرن ششم دبير را مانند شاعر ومنجم وطبيب ازخواص پادشاه مي شمرد. (،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، ،ص18)
درتوصيف جزئيات مربوط به قهرمانان داستان وخلق وخوي ورفتار وكردار وحتي چهره و شكل ظاهري واندام وسروصورت ولباس آنان جنبه هاي گوناگون تاريخ او را چنان جذاب جلوه مي دهد كه گاه خواننده تاريخي بودن اثر اورا از ياد مي برد وخود را دردنياي يك كتاب رمان بسيار گيرا وزنده احساس مي كند كه همواره اشتياق پيدا مي كند آن را با ولع خاصي بخواند وبه پايان رساند. اطناب هاي دلچسب وبجا به اقتضاي موقع وگاه ايجازهاي مناسب زمان دركتاب او سبب مي گردد تا نه تنها ملال انگيز نگردد ويا خللي به معني وارد نياورد بلكه بيان اورا نيز بسيار گيرا تر وبليغ تر كند .شادروان دكتر فياض در مقدمه تاريخ بيهقي مي نويسد براي نوشتن تاريخ تنها داشتن مواد كافي نيست .هنري هم لازم است كه ازاين مواد استفاده كند ؛يعني انشايي كه بتواند گذشته محو شده را پيش چشم آيندگان مجسم ومحسوس سازد. هنر بيهقي اينجاست. درنوشته هاي قديم كم تر كتابي است كه بتواند با كهنگي زبان اينقدر براي خوانندگان خود جذبه داشته باشد.وهر خواننده اي به شرط آشنايي با زبان آن را با ولع واشتياق وبدون كسالت وملال بخواند. هنر بيهقي اوج بلاغت طبيعي فارسي وبهترين نمونه هنر انشايي پيشينيان است كه زيبايي را درسادگي مي جسته وارتماس با طبيعت زباني مانند طبيعت گرم وزنده وساده وبا شكوه داشته اند . دركتاب بيهقي نمونه هاي مختلفي ازانشا هست وقصه هايي دارد كه ازحيث بلاغت سند لايق زبان فارسي محسوب مي شود كلام بيهقي طنيني خاص دارد.آهنگين وگوش نواز وساده وطبيعي وآبشارگونه .او بهترين وتراش خورده ترين واژه ها را برمي گزيند ونيز با بهترين تأليف مي آرايد وتعهد او دربه كار گرفتن اين دو روش يعني انتخاب بهترين كلمات وتأليف بهتري بافت ها سبب مي گردد تا موسيقي كلام او آهنگي موزون يابد وتحركي ويژه خود داشته باشد.اگر نثر اورا باديگرمورخان بسنجيم سخن اورا به تعبير امروز شسته ورفته وبدوراز كلمات زائد ويا مترادفات غير ضروري وگاه بي معني وملال افزا مي يابيم واين رسايي سخن وبلاغت او درگفتار وحسن تعبير وايجاز كم نظير از ارزش هاي بارز سبك نگارش كتاب محسوب مي گردد.
پيوستگي ميان مطالب وپيوند دادن ميان آن ها از ويژگي هاي بارز ديگر هنر نويسندگي بيهقي است .واو با مهارتي خاص چنان مطالب متنوع وگوناگون كتاب را به هم مي پيوندد كه احساس يكپارچه بودن وبه اصطلاح وحدت موضوع همواره محفوظ مي ماند(همان ص19)
ارزش هنري
ازامتيازات برجسته اين كتاب جذابيت وگيرايي آن است شايد درميان تواريخ قديم نتوانيم كتابي بيابيم كه هرچه مي خوانيم برحرص وولع ما براي بيشترخواندن بيفزايد. تاريخ بيهقي از اين ديدگاه به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه مي ماند كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. غم نامه محاكمه جنگ وزير وپيش درآمدها وپيامدهاي آن همراه با ذكر دقيق وبايد گفت نقّاشي صحنه هاي اين رويداد تلخ تاريخ چنان با ژرف نگري وگيرايي خاص بيان گرديده كه اين واقعه را به صورت يك رمان دلكش مجسم ميسازد وهيچ خواننده اي نيست كه پس از آن كه به خواندن آغاز كردن بتواند از بقيه آن بگذرد ونخواند وتاريخ بيهقي ازاين
قبيل صحنه هاي زنده وگيرا وشكوهمند بسيار دارد .
توصيف وضع زندگي درباري وبازگويي آنچه دردرون مي گذشته ونيز اوضاع اجتماعي آن روزگار از ارزش هاي ديگر اين كتاب تاريخي است وبه راستي حكم آيينه اي را دارد كه آنچه براي نويسنده مشهود بوده عينا در آن انعكاس يافته است در داستا ن" خيشخانه هرات " بيهقي خوشگذراني ها وعياشي هاي روزگار جواني مسعود غرنوي را بسيار رندانه وزيبا مي نماياند. از شراب خواري هاي او كه البته پنهان از پدرمي خورد تا مطرباني كه برايش مي نواختند وپوشيده از ريحان خادم فرود سراي خلوت ها مي كرد ومطربان مي داشت.مرد وزن كه ايشان را ازراه هاي نبهره نزديك وي بردندي وحتي ازنوع عكس هايي كه دروديواراتاق خوابش را با آن ها مي آراسته وزمان خواب وبيداري وتمام زندگي خصوصي او وتفتيش هاي پنهاني پدر دراين گونه مسائل سخن مي گويد امّا بسيار رندانه وزيركانه به شرح اين ماجراها مي پردازد تا مبادا كه گرفتاري اي برايش پيش آيد واو را ازنوشتن بازدارد. مثلا درهمين داستان خيشخانه هرات قبل از پرداختن به اين عياشي ها مقدمه را چنين آغاز مي كند كه ازبيداري وحزم احتياط اين پادشاه محتشم يكي آن است كه به روزگارجواني كه به هرات مي بود ....همه اسرار وپنهان كاري هاي مسعود را رندانه باز مي نماياند اما به ظاهر چنين وانمود مي سازد كه به راستي ازبيداري وحزم واحتياط مسعود سخن به ميان مي آورد.(همان ص14)
متن
برجستگي هاي هنر ي بيهقي بسيار گسترده وبي شمار است ؛امّاباتوجه به ويژگي هاي كه درباره هنر درقسمت مقدمه ذكر شد عواملي كه درتاريخ بيهقي روي خواننده داراي تأثير بيشتري بوده به شرح زير ذكر مي شود.البته ناگفته نماند كه هريك از عوامل برجسته در اين مقاله به طوركلي ذكر شده اند ومي توان براي هركدام جايگاه ويژه اي بازكرد ودرباره آنها قلم فرسايي كرد.
ويژگيهاي زباني
ويژگيهايي در تاريخ بيهقي وجوددارد كه اين متن را نسبت به ساير متون كهن برتري ميدهد. بعضي از اين ويژگيها دلايل زباني و يا ادبي دارند.زبان و ادب در اين نوشتار، مترادف فرض نشدهاند. به نظر نگارنده هر گاه كلمات براي برقراري ارتباط استفاده شوند، ما در حوزه زبان قرار داريم امّا آنجايي كه كلمات در خدمت خلق زيبايي و تأثيرگذاري به مخاطب باشند، قدم به دنياي ادبيات گذاشتهايم، بديهي است در چنين حالتي هم ارتباط وجود دارد اما تنها هدف، نيست. ناگزير بيهقي بايد خلاقتر باشد و به طبع سليم خود بيشتر اعتماد كند و زبان و سبك خود را، خود بسازد. شايد اگر نويسندهاي ديگر بود، اثري خسته كننده از آب در ميآمد اما اين دبير پير آن قدر تجربه و اعتماد به نفس دارد كه از هر عاملي در جهت غناي زبان اثر خود بهره بجويد.
يكي ازبرجسته ترين ويژگي هاي اين كتاب ،خصوصيت زباني وامتيازات اين متن است درباب واژه ها،عبارات وتركيب هاي موجود. ازجمله:
ساخت فعل ها وتكرار شناسه ها كه به موسيقي وضرباهنگ متناسب با متن مي انجامد:"هرروز حاجب علي برنشستي وبه صحرا آمدي وبايستادي....واگرازجانب خبري تازه گشتي بازگفتي واگرجانبي را خللي بودي به نامه وسوار دريافتندي - استفاده از واژه هاوتركيبات خاص-مثل صفت "نيست همتا" به معني بي نظير "شادمانگي" يا تعبير" به مويي"( شعورقلم،ص40)
- جمله هاي معترضه ي طولاني - ايجاز- جدايي صفت از موصوف- موسيقي كلام: " نامه آور برجاي بمانده واجابت مي بود ونمي بود بدو... (همان.ص44)
آفرينش واژه ها و ترکيبات بديع -استفاده ي طبيعي و غير متکلفانه از لغات و جمع مکسر و گاهي هم عبارات عربي- حذف افعال و حتي گاهي قسمتي از يک عبارات به قرينه، بنا به اقتضاي بلاغت کلام -زيبايي و خوش آهنگي کلام . سخن مادر حسنك وقتي خبر مرگ فرزند را ميشنود: "بزرگا مردا كه اين پسرم بود".( تاريخ بيهقي ،ص236)
مصوتهاي بلندي كه در اين جمله پشتسرهم آمدهاند، هر خوانندهاي را وا ميدارد كه هم ناله با مادر حسنك - و شايد بيهقي - آه بكشد!
ويژگي هاي ادبي
بعضي ازخصوصياتي كه نثر تاريخ بيهقي را شاعرانه نموده ويژگي هاي ادبي(صورخيال) اوست كه عبارتند از: كاربرد جناس ،تشبيهات ،استعاره ها – تمثيلات، کنايات زيبا ،موسيقي كلام ،انتخاب واژه هاوعباراتي كه
"وباقي تاريخ چون خواهد گذشت كه نيز نام نونصر نبشته نيايد دراين تأليف قلم را لختي بروي بگريانم وازنظم ونثر بزرگان كه چنين مردم وچنين مصيبت را آمده است بازنمايم تا تشفّي اي باشد مرا وخوانندگان را "(همان ص929)كه درمرگ استادش ،بونصر مشكان بيان داشته است. يا درجاي ديگري اززبان يكي از رعايابعد از بازداشت اميرمحمد درقلعه كوهتيز ،بي پناهي وبي قراري طرفداران اورا با تشبيهي بديع وبكر توصيف كرده است:( شعورقلم ،ص47)
"چون لشكر از تگيناباد سوي هرات رفتند،من وماننده من كه خدمتكاران امير محمد بوديم ،ماهي اي از آب بيفتاده ودر خشكي مانده وغارت شده وبينوا گشته ودل نمي داد كه از پاي قلعه كوهتيز زاستر شويمي..." درمثال جناس:گردش اقدار وحكم اوراست درراندن منحت ومحنت ونمودن انواع كامكاري (ص3 تاريخ بيهقي )"بارانكي خردخرد مي باريد،چنان كه زمين ترگونه مي كرد..." عبارت مشهودي است كه به شعرمي زند.موسيقي آن،انتخاب واژه ها وشيوه بيان به شعر نزديك است.
"مطربان را هم صلت نفرمود كه دراين روزگارآن زرپاش سستي گرفته بود وكم باريدي..."
تشبيه در آثار بيهقي بيشتر از هر آرايه ديگري مورد توجه قرار گرفته است. گاهي درتوصيف اشخاص علاوه بر ايجاز ازتشبيه استفاده مي كند.اوبراي توصيف چالاكي وبي رحمي وتندي اسكندر،اورا به رعد وبرق وصاعقه مانند نموده ودرآرامش پس ازخشم وبي رحمي برابر بهار وتابستان مانند كرده كه هرچه قدر هم ببارد،آفتاب وخورشيد را به دنبال دارد وحق مطلب را با يك تشبيه ساده درخصوص روحيه وشخصيت اسكندر بيان كرده است."پس اسكندر مردي بوده است با طول وعرض وبانگ وبرق وصاعقه ،چنانكه دربهار وتابستان ابر باشد كه به پادشاهان روي زمين گذاشته است وبباريده وباز شده و...." وبوسهل زوزني كمان قصد وعصبيت بزه كرد.( همان. ص54)
تسجيع در اين دوره حداقل در كتب تاريخ بلاي جان نثر شده است اما از آرايههاي لفظي نمونههاي قابل توجهي از واجآرايي يا دقيقتر "صدا معنايي، يافت ميشود. مثلاً محمود در خشم ميگويد: "بدين خليفه خرف شده ببايد نبشت..." كه تكرار صداي "خ" عصبانيت را القا ميكند.
هنرديگربيهقي كه زبان اورا پرمايه كرده وقدرت تعبير آن را به حدّاعلا رسانده است تسط اوست برتركيبات وتعبيراتي كه درعين ايجاز ،معني ومفهوم وسيعي رادربردارد؛ازاين قبيل است:"آب برآسمان انداختن" كنايه از مخالفت واعتراض كردن "آفتاب تا سايه نگذاشتن"كنايه ازمهلت ندادن "ازكسي صورت نگاشتن" ونيز صورت كردن "كنياه از به ضد كسي گزارش دادن "تيربرنشانه زدن"به معني كاري را درست ومطابق مطلوب انجام دادن "روز راسوختن"بمعني درنگ كردن ووقت گذراندن "سنگ به سبو زدن "كنايه ازدل به دريا زدن "ميان دل را نمودن" به معني حقيقت احوال را گفتن وصميميت نشان دادن "خاك ونمك بيختن "كنايه از صورت سازي كردن (يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 8
نقاشي وتصويرگري عواطف وصحنه هابااستفاده ازتوصيفات زيبا
بيهقي نويسنده اي است چيره دست كه عنان قلم را دراختيار داشته وبه اقتضاي حال آن را به گردش درآورده است آن جا كه سخن محتاج اطناب است به منظره سازي وهمه عناصر اصلي وفرعي موضوع پرداخته وتصويري تمام از آن به دست داده است نيز در عين كمال ايجاز در توصيف حق مطلب را ادا كرده است .وهردو حالت نمودار موقع شناسي وتوانايي اوست درنويسندگي (،يادنامه ابوالفضل بيهقي ، ص 814 ) .
در اين موارد مانند نقاشي كه با چند خط مختصر طرحي كلي ولي روشن از موضوع مي كشد. بيهقي نيز با به كار بردن جمله اي كوتاه ما را دربرابر واقع هاي قرار مي دهد. مثلا حادثه امير مسعود كه نزديك بود در رود هيرمند غرق شود.چنين خلاصه شده است.امير از آن جهان آمده به خيمه فرود آمد وجامه بگردانيد .
بيهقي در توصيف وقايع مانند نويسنده اي باريك بين وهنر مند فضاي هر داستان را تصوير كرده است وچهره ها ،لباس ها ،سلاح ها فقامت وديدار اشخاص وهمه ي صحنه ها را پيش چشم ما مي آورد.اززيبا ترين آنها صحنه بردار كردن حسنك وزير است .با توصيف همه جزئيات از وضع مردم تماشا گر كه به درد مي گريستند.قرآن خوانان ،پيكان كه دوراوايستانيده بودند كه از بغداد آمدند وقرآن خوانا قرآن مي خوانند.حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش ،وي دست اندر زيركردوازار بند استواركرد وپايچه هاي ازار ببست وجبّه وپيراهن بكشيد ودورانداخت.با دستار وبرهنه باازار بايستاد ودست ها را درهم زده "( تاريخ بيهقي، ص 234 )
ودرتوصيف بدن حسنك مي گويد:"تني چون سيم سپيد وروي چون صدهزار نگار "ونيز در توصيف اشهد خواندن حسنك مي نويسدكه"واولب مي جنبانيد وچيزي مي خواند"واحوال حسنك وآوردن او وخروش هيجان مردم وزار زار گريستن نيشابوريان و"مشتي رند كه آنها را سيم دادند كه سنگ زنند ومرد خود مرده بود وجلادش رسن به گلو افكنده وخبه كرده" (همان ،ص235)
بااندك تأمّل درمتن فوق بديهي است موضوعي كه بيش از هر مطلب ديگر درانسان ايجاد همدردي وشفقت مي كند اعدام حسنك است .بيهقي آن واقعه را با شيوه هميشگي خود توصيف كرده همانطوري كه بيان شد او رنگ لباس وهمچنين بدن حسنك وازبين رفتن پاهاي خشك شده اش را وصف مي كند حتي به وصف احساسات هواداران جنگ درميان جمعيت مي پردازد ونيز عدم اجراي دستور سنگسار از سوي حاضران واين بخش اينچنين به اتمام مي رساند كه افسران مسعود مردم را تهديد به مرگ كردند.تا آنها قيام نكنند .درچنين مواردي است كه بيهقي قدرت خويش را در نقّاشي عواطف وصحنه ها با استادي كامل به كار مي گيرد چنان كه درخلع سلاح وعريان نمودن شخصي كه دستگير شده است نيز چنين مي كند كه عاطفه خواننده را بر مي انگيزاند واحساس آنها را همراه خويش مي كشد.وآنها را به هيجان در مي آورد.
نكته قابل توجه اين است كه توصيف تصاوير وجزئيات اغلب واقعي ونفساني ترسيم شده اند وجنبه بصري آنها قوي است همان طور كه حسّ بينايي برساير حواس ارجح است برخي تصاوير ترسيمي بدين قرار است "لشكر چون كوه آهن،خار درموزه اش افتاد"،"آبي برآتش آمد،مرگ خار زندگاني است" توصيف جزئيات نيز به نقاشي مي ماند"احمد دست دردست زد"از اين گذشته بيهقي به توصيف براي بيان جزئيات دقيق وجان كلام استفاده كرده است طوري كه تمام صحنه وحالات وروحيات درنظر بيننده مجسم مي گردد.(زمانه زندگي وكارنامه بيهقي،ص 105)
بيهقي دنبال شكار لحظه هاست ودرهرجاكه فرصتي مي يابدمانند يك عكاس ماهرشكارش كرده ودرنهايت زيبايي وبه تمام وكمال وبدون كم وكاستي توصيفش مي كند.عكس را آنقدرزيبا مي كشد كه خواننده اين زيبايي را حس كرده ودرذهن خود مجسم كند. دقت بیهقی در بیان جزییات و توصیف وقایع تا به حدی بوده كه احساس می شود هر كس به جز بیهقی در آن صحنه ها حاضر بود؛ نمی توانست آنها را-بدان گونه كه او دیده و بیان كرده- به تصویر درآورد. نكته قابل توجه اینكه بیهقی در برخی از رویدادها خود شاهد ماجرا نبوده و آنها را از زبان افراد ثقه نقل می كند اما این وقایع در فضای كلی تاریخ هیچ تفاوتی با آنچه او به چشم خود دیده؛ ندارد و این بیانگر هنرمندی بی نظیر بیهقی است.
شكل داستاني
نثر بيهقي را نثر مرسل عالي دانسته اند که هم براي تاريخ نويسي مناسب است هم براي داستان نويسي . از يک سو نثر فخيم و جدي است و از سوي ديگر به زبان عاميانه و محاوره اي نزديک شده است . زبان قصه هاي قديم بيشتر به گزارش شبيه است تا داستان . نثر بيهقي ويژگي هاي داستاني دارد و هنري تر از قصه هاي قديم است .آهنگ و روال محاوره اي نثر بيهقي ، چيزي از ويژگي هاي نثر محاوره اي امروز کم ندارد و هيچ گاه نمي توان آن را با نثر مقاله اي و گزارشي و علمي يکسان پنداشت . لحن کلام عامل مهمي در معرفي شخصيت هاست . چگونگي لحن و يکدستي نثر در تاريخ بيهقي از ويژگي هاي مثبت آن است با توجه به زمان تاليف آن مايه ء شگفتي است .جريان هاي ادبي مدتي بعد از ظهور ، به سقوط مي رسند ولي بعضي از آثار مي توانند بر اين کهنگي غلبه کنند .بي پيرايگي يکي از مهم ترين عوامل شکوهمندي داستان است . نحوهء ترکيب در تاريخ بيهقي به نوعي است که خواننده واقعي بودن اثر را حس مي کند . خواننده با راوي همراه است وبا او دچار احساسات متفاوت مي شود .( مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد ، ص 57- ص 72)
بیهقی با هر یك از افراد تاریخی همانند یك تیپ یا شخصیت داستانی (كاراكتر) برخورد می كند؛ بنابراین فریفته ی فضل و دانش و احتشام خانوادگی افراد نمی گردد؛ و در جای دیگر می نشاند": وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.» هم چنین دشمنان مردم را ـ كه بو سهل نیز یكی از آنها است ـ به خوبی كالبد شكافی روانی می كند. نكته ی برجسته ی دیگر ـ كه تاریخ بیهقی را شاخص می كند ـ داشتن زاویه ی دید اول شخص است. معمولاً در كتاب های تاریخ از آن جا كه چیزی جز گزارش نیست ـ زاویه ی دید فوری وجود ندارد و نویسنده صرفاً راوی گزارش است كه هیچ گونه تشریح و تحلیل جانبی ندارد و به بیان دیگر یك بعدی و تك ساختی است. زاویه ی دید اول شخص در تاریخ بیهقی بدین معناست كه بیهقی خود در متن حوادث بوده است ـ تا آن جا كه خودش یكی از شخصیت هایی است كه واقعه از زبان او و با احساس و چشم او به مخاطب منتقل می شود.خوش بختانه تاریخ بیهقی ازخود سانسوری و یا ضد مردمی، پاك و مبراست. سبب آن است كه بیهقی تنها گزارشگری ساده و كاتبی درباری نیست تا حوادث را آن طور كه می خواهند، بنویسد و خلعت و نعمت بیابد، بلكه او متفكری جامعه شناس و ادیبی متعهد است كه در جای جای كتابش نشانه های این تعهد و انسان دوستی به چشم می خورد. او آن بخش از اخبار گذشته ها را می آورد كه در آن حركتی مردمی یا عبرتی سودمند دیده می شود. او به نوعی (نه چندان روشن) به فلسفه ی تاریخ ایمان دارد و تاریخ را ـ اگر درست نوشته شود ـ عامل اساسی در تبیین تمدن و سرنوشت بشر می شناسد. او می گوید: «غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خوانندگان را از من فایده ای به حاصل آید و مگر كسی را ازین به كار آید.» (تاریخ بیهقی، ص ۲۲۶ )تاريخ بيهقي شباهت زياد به رمان دارد.دراين ميان بررسي رمان در تاريخ بيهقي كاري است شگفت انگيز ، يكي از موجباتي كه كتاب تاريخ بيهقي را خواندني و مطبوع كرده است لطف داستان پردازي است . اين كه خواننده هنگام مطالعه مجذوب آن مي شود و مي خواهد موضوع را يكسره دنبال كند تا به پايان رساند.
تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان ، داراي شگردهاي خاص و پيچيده ي داستان نويسي است اما نمي توان گفت هدفش كاملا رمان است . در تاريخ بيهقي اشخاص داستان فراوانند و از طبقات گوناگون شاه ، شاهزاده ، وزير . نديم ، نيك انديشان ، بد كرداران وبسياري ديگر را در اين كتاب مي توان ديد كه هر كس بسته به تاثير و اهميتش جلوه گر است ورفتاري دارد در خور منش و مقام خويش نه تنها مردان بلكه زنان نيز الته به ندرت در قصه داراي نقشي بارزند وچشم گير است . اما قهرمانان اصلي كه بيهقي چنان كه خود بارها دركتابش عنوان مي كند قصد دارد طرحي نو وگونه اي ديگر از تاريخ نويسي ارائه دهد وحتي سعي مي كنداين همه جزء نگري اش را هم توجيه كند و البته همين شكستن سنت مختار است كه كتاب او را بوي دگر داده و حضور روح بيهقي ، اديب مورخ ، دبير و البتّه ناصح را در همه جا شهادت مي دهد .اشاره شد كه تاريخ بيهقي صرفا تاريخ نيست بلكه مانند يك رمان داراي شگردهاي خاص و پيچيده داستان نويسي است در تعريف رمان اين چنين آمده است :« داستاني است كه بر اساس تقليدي نزديك به واقعيت از آدمي و عادات و حالات بشري نوشته شده باشد و به نحوي از انحاء شالوده ي جامعه را خود تصوير و منعكس كند.»( قصه داستان كوتاه ورمان ، ص41)
شاید برخی نظریه پردازان را در باب بیهقی بتوان صادق انگاشت آن جا كه می گویند: «جامعه شناسی رمان باید كاری كند كه تاریخ جامعه نه در ادبیات آن، بلكه از طریق ادبیات خوانده شود.» (ادبیات داستانی ، ص ۸)
به بیان دیگر تاریخ بیهقی، همان رمان مورد نظر است كه تاریخ جامعه ی ایران را در عصر غزنویان، بیان می كند.غم نامه ی (تراژدی) حسنك وزیر، همانند یك اثر شگفت انگیز ادبی در تاریخ بیهقی به تصویر كشیده شده است: چون حسنك را از بُست به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض، چاكر خویش سپرد و رسید بدو از انواع استخفاف آن چه رسید؛ كه چون باز جستی نبود كار و حال او را، انتقام ها، تشفی ها رفت...» (تاریخ بیهقی، ص ۲۲۷)
روزنامه نگاری
تاریخ بیهقی به نوعی می تواند با روزنامه نگاری(ژورنالیسم) شباهت پیدا كند. در روزگار ما در بسیاری سرزمین های عقب نگه داشته شده،متأسّفانه مفهوم ژورنالیسم، به معنای روزنامه نگاری منهای تحلیل و كالبد شكافی واقع گرایانه ی حوادث است. اگر روزگاری نشریه ای پیدا شود كه به تفسیر واقع گرایانه اقدام كند، به عنوان ایجاد تنش در جامعه، از انتشارش جلوگیری می كنند؛ زیرا تحلیل حوادث، به سر نخ های اصلی و عوامل پشت پرده، منتهی می گردد و از عناصر مردم فریب، پرده بر می گیرد و سران و سلاطین را رسوا می كند.
"وبوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنك یك قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند.»(تاريخ بيهقي ص ۲۲۷)
"این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤكد شده...و با آن شرارت دل سوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاكری خشم گرفتی و آن چاكر را لت زدی و فرو گرفتی، این مرد از كرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب كردی و المی بزرگ بدین چاكر رسانیدی" (تاريخ بيهقي، 226ص)
پس می توان گفت كه بیهقی در معنای دقیق كلمه یك روزنامه نگار (ژورنالیست) و تحلیل گر سیاسی ـ اجتماعی است كه از فلسفه ی خاص پیروی می كند. او معتقد است كه آن چه باعث فجایع تاریخی می شود، دل بستن به حطام دنیا و دنیا پرستی است. سرانجام دنیا پرستان نیز دربدری و باختن بازی است. پس تاریخ بیهقی بدین معنا، گزارش صرف و ارائه ی اخبار خام نیست. . او موضع خود را در برابر هر حادثه ای مشخص می كند تا خواننده بداند كه نویسنده با حوادث هم سویی دارد یا مخالف آن است.
حكايت آماده براي تنظيم نمايشي
بعضي حكاياتِ آمده در تاريخ بيهقي به گونهاي پرداخته شدهاند كه با مختصر تصرفي در عبارتهايشان ميتوان آنها را در قالب طرح يك نمايش راديويي يا فيلم تلويزيوني و سينمايي قرار داد: «چون بار بگسست و هركس به جاي خويش بازگشتند عبدالله طاهر، حاجب بزرگ، وزير را با خود يار گرفت. در باب فضل ربيع عنايت كردند تا حضرت خلافت بر وي به سر رضا آمد و فرمود تا او را هم در سرايي كه اعيان نشستندي جاي معين كردند و اميدوار تهنيت و اصطناع.» (تاريخ بيهقي، ص 28)
با اين فرض كه عبدالله طاهر و حسن سهل برادر فضلبن سهل در صحنههاي قبل، تمهيد پايمردي و بركشيدن فضل ربيع كردهاند، ميتوان بدين ترتيب صحنهاي از يك نمايش را ترتيب داد: پس از گسستن بار، درباريان كه در حال رفتناند، عبدالله طاهر به اشارهاي حسن را نگه ميدارد. پيش ميروند به دلجويي در باب فضل. با استفاده از ذهنيتي كه كل حكايت از خليفه در باب فضل به دست ميدهد، ميتوان چند جمله براي ايجاد رفق و رأفت در خليفه نسبت به فضل ربيع به عبارت مذكور افزود، و آنگاه، تسليم خليفه را در برابر الحاح آن دو به تصوير كشيد. گويي بيهقي خود كار خويش را از حيث نمايشي صحنهبندي كرده است. چند سطر پيشتر در اصل تاريخ بيهقي، صحنهاي تصوير شده كه زمينه را براي تصوير صحنه مذكور فراهم كرده: «چون اميرالمؤمنين بار دارد، هركس از اعيان چون وزير و اصحاب مناصب و اركان دولت و حجّاب و سپاهسالاران و وضيع و شريف به محلّ و مرتبه خويش پيش رفتند و بايستادند و بنشستند و بياراميدند.» ( همان; ص 27) در پرداخت اين صحنه نيز ميتوانستهايم بارگاهي را نشان دهيم به اميري كه به عبارت «باردهيد»، بار ميدهد. در نماي بعد، اعيان نشان داده ميشوند كه هركدام از وزير و اصحاب مناصب تا اركان دولت و حجّاب وقتي ميرسند، ميدانند كجا بروند، و بعد بايستند يا بنشينند يا اجازه دارند كه علاوه بر نشستن، بر مخدّهها تكيه زنند. پارهاي عبارات، با قرار گرفتن نقل قولهاي مستقيم در آنها، يك گام به فضاي نمايشي نزديكتر شدهاند: «عبدالله طاهر كه حاجب بزرگ بود پيش اميرالمؤمنين مأمون رفت و عرضه داشت كه «بنده، فضل ربيع، به حكم فرمان آمده است. بر آن جمله كه فرمان بود او را در سراي بيروني جاي كردهام و به پايگاه نازل بداشته. در پيش آوردن فرمان چيست؟» اميرالمؤمنين، لحظهاي انديشيد و حلم و كرم و سيرت حميدة او وي را برآن داشت تا مثال داد كه او را پيش آرند.» كه تصرّف بدينگونه ممكن خواهد بود: عبدالله از صف حاجبان دربار جدا ميشود و پيش ميآيد. به احترام روبهروي خليفه ميايستد و عين قول خود را ميگويد. امير لحظهاي به تفكر و تأمّل درنگ ميكند. ميتوان اين درنگ را با عبارتي كه خليفه با خود ميگويد همراهي كرد: «ردكردن پايمردي دو محترم دربار دور از خرد است» و بعد امرِ امير بيايد كه: «بياورندش!»بيهقي تمام اجزاي يك كار نمايشي را فراهم آورده است. كافي است كه هر عبارت در جاي خود با پرداخت كاملكنندة نمايشي قرارگيرد. پس از امر امير، شتاب و شعف عبدالله طاهر باعث ميشود تا از مجلسِ بار خليفه به سرعت بيرون آيد و فضل را از ملاطفت خليفه خبر كند. هم، دل او را محكم گرداند كه مرتبة او در صف هم معين شده و اگر مراقبت باشد، بازهم جاي لطف و رتبه ستاندن هست: «در حال، عبدالله طاهر از پيش خليفه بيرون آمد و اين تشريف كه خليفه فرمود، بدو رسانيد و او را اندازه پيدا كرد و اميدوار ديگر تربيتها گردانيد.» (همان; ص 28)
عبارت بعد، به روشني دستور عمل دوربين و بازيگر را بيان ميكند: «او بدان زنده گشت و بدان موضع كه عبدالله طاهر معين كرد بياراميد تا عبدالله طاهر از خدمت حضرت خلافت بپرداخت و وقت بازگشتن شد. از دار خلافت برنشست تا به سراي خويش رود.» عبارات بيان صحنه و حركت، با همان توالي كه بايد بيايند، آمدهاند. در داستان فرستادن لشكر براي گرفتن غازي، يك صحنه با همه جزئيات بازگو شده. كافي است چند نسخه از كار در اختيار كارگردان براي هماهنگ كردن بازيگران اصلي و سياهي لشكر و بازيگران براي ايفاي نقششان باشد: «عبدوس دررسيد و جنگ بنشاند و ملامت كرد لشكر را كه: شمايان را فرمان نبود جنگ كردن; جنگ چرا كرديد؟ برابر وي ببايستي ايستاد، تا فرماني ديگر رسيدي. گفتند: جنگ به ضرورت كرديم كه خواست از آب بگذرد و چون ممكن نشد، قصد گريز كرد بر جانب آموي. ناچارش بازداشتيم كه از ملامت سلطان بترسيديم. اكنون چون تو رسيدي، دست از جنگ بكشيديم تا فرمان چيست! عبدوس نزديك غازي رفت. و او بر بالايي بود ايستاده و غمي شده. گفت: اي سپاهسالار! كدام ديو تو را از راه ببرد تا خويشتن را دشمن كام كردي؟ از پافتاده، بگريست و گفت: قضا چنين بود و بترسانيدند. گفت: دل مشغول مدار كه در توان يافت. و امان و انگشتري نزديك وي فرستاد و پيغام بداد و سوگندان امير ياد كرد. غازي از اسب به زمين آمد و زمين بوسه داد و لشكر غلامانش ايستاده از دو جانب. عبدوس دل او گرم كرد و غازي، سلاح از خود جدا كرد و پيلي با مهد دررسيد. غازي را در مهد نشاندند و غلامانش و قومش را دل گرم كردند. عبدوس پسر غازي را همچنان تير درنشانده به دست سواران مسرع بفرستاد و هرچه رفته بود پيغام داد. و نيم شب پسر به درگاه رسيد و امير چون آن بديد و پيغام عبدوس بشنيد بياراميد.» (همان، ص 280)
نتيجه
دركتاب بزرگ وبسيارمهم تاريخ بيهقي سه عنصراساسي هنر ؛يعني عاطفه،تخيل وانديشه به خوبي رعايت شده ودركنار هم اثري ماندگار را به وجود آورده اند وآن را جزو آثار گران قدر ادب فارسی نموده اند که خواندنش، شوری مضاعف به دوستداران آن می دهد؛ برحرص وولع آنها مي افزايد تا بيشتر بخوانند وكمتر خسته شوند. درواقع در جذابيت وگيرايي کاملا بی نظیر است .اين اثر از اين نظر به جويباري زيبا وپردرخت وانبوه شبيه است كه رونده هرچه مي رود خسته نمي گردد وباز هم مي خواهد برود وبيشتر ببيند وافزون تر لذت ببيرد. خواندن اين اثر بزرگ حسّ هرخواننده اي را بر مي انگيزد وبا خود همراه وهم عقيده مي سازد وتا انتهاي داستان به همراه خود مي كشد.علت اين همه كشش والتذاذ،بيان واقعيت ها بوده است .اومانند آيينه اي تمام خوبي ها وزشتي ها را يك يك بيان داشته است ؛گاهي خواننده با خواندن داستاني مثل حسنك وزير به گريه مي افتد وگاهي با بيان شيرين آن سراي پاي وجودش سرشارازتعجب مي شود كه اين ، خود هنري بزرگ محسوب مي شود. اين اثردر گذر ايام همچنان مورد عنايت اهل فضل و هنر قرار گرفته است وآنها را واداشته درباره اين كتاب قلم فرسايي كنند.
منابع ومآخذ
1- خطيب رهبر ،خليل ،تاريخ بيهقي،انتشارات مهتاب تهران،1386
2- رید ، هربرت ، مترجم: نجف دریا بندری، معنی هنر، تهران: کتابهای جیبی، 1358
3- زرّینکوب، عبد الحسین، آشنایی با نقد ادبی، ، انتشارات تهران سخن، 1374
4- زرفا ، میش ، ادبیات داستانی، ترجمه نسرین پروینی، نشر فروغی
5- صادقي ،جمال ،قصه داستان كوتاه ورمان ، ، تهران ،1366
6- كاكاوند،رشيد، شعورقلم، انتشارات تهران : ققنوس، 1388
7- مصطفوي سبزواري، رضا ،تاريخ بيهقي،ازسري انتشارات آزمايشي متون درسي دانشگاه پيام نور، 1375
8- مجله دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد،ش مسلسل 124- 125، چاپ 1378
9- والدمن، مريلين،زمانه،زندگي وكارنامه بيهقي،مترجم:اتحاديه،منصوره،چاپ اول،1375
10-يوسفي ،غلامحسين ،يادنامه ابوالفضل بيهقي ،مجموعه مقالات، دانشگاه مشهد
برگرفته از فر ایران
دکترتورج دریایی
ساسانیان حدود 500 سال پس از هخامنشیان ـ بزرگترین امپراتوری [شاهنشاهی] جهان در عصر خود ـ بر سراسر سرزمین ایران، حکومت میکردند اما در متون بر جای مانده از ساسانیان، هیچ یادآوری دقیق و واضحی از هخامنشیان به ثبت نرسیده است. در حالی که در متون تاریخی کلاسیک کشورهایی که در زمان هخامنشیان در پهنهی این بزرگترین امپراتوری ]شاهنشاهی[ جهان، قرار گرفته بودند، اطلاعات بسیاری دربارهی امپراتوری]شاهنشاهی[ گسترده هخامنشیان وجود دارد. مصریان، یهودیان و یونانیان تحت تاثیر هخامنشیان قرار گرفتند و در متون و کتیبههای خود از آنان یاد کردهاند و سوال این است که چرا ساسانیان در آثار خود یادی از هخامنشیان نکردهاند؟
ساسانیان در سده سوم میلادی، از ایالات پارس برخاستند. یعنی همان ایالتی که هخامنشیان، 500 سال پیش از آنان، از آن جا برخاسته بودند.
مورخان باستانی غرب در آثار خود نوشتند که ساسانیان تلاش کردند تا عظمت امپراتوری ]شاهنشاهی[ هخامنشیان را دوباره احیا کنند. هخامنشیان و ساسانیان وجوه اشتراک بسیار دیگری نیز دارند که شاید نشانگر این نکته باشند که ساسانیان تحت تاثیر سیاستهای پیشین امپراتوری ]شاهنشاهی[ هخامنشی بودهاند. اما در زمان ساسانیان، هیچ اثر نوشتاری ثبت نشده است که نشان دهد، آنان پادشاهان 500 سال پیش از خود را به یاد دارند.
با مطالعه آثار نوشتاری بر جای مانده از پادشاهان هخامنشی، این پرسش در ذهن باستانشناسان و استادان تاریخ باستان مطرح شد که آیا ممکن است چنین شاهنشاهی عظیمی ]هخامنشی) که تا قرنها پس از خود بر حکومتهای سرزمینهای همسایه تاثیر عمیق بر جای گذاشت، از یاد هموطنان پارسی خود رفته باشد؟
آنان این سوال را مطرح کردند که چگونه ممکن است که ایرانیان هخامنشی سنگنوشتههایی را که برای ما در تختجمشید (کاخ بزرگ هخامنشی) و یا مجموعهای از نقش برجستههای پایین گورهای هخامنشی مانند نقش رستم و ... بر جای گذاشته باشند. اما ایرانیان ساسانی از این دوره تاریخی، بیاطلاعاتی باشند؟
دکتر تورج دریایی، معتقد است که ساسانیان آگاهانه و به دلیل، احتمالا سیاسی یا دینی، از هخامنشیان در آثار خود یاد نکردهاند.
یار شاطر، کتنهوفن و رولف نخستین کسانی بودند که این نکته را طرح کردند که ساسانیان به دلیل عدم حافظه تاریخی، هخامنشیان را به یاد نمیآورند، نه به دلایل سیاسی یا دینی.
این سه تن در مقالههایشان این بحث را مطرح کردند که نباید الزاما فرض کرد که ساسانیان، باید هخامنشیان را به یاد داشته باشند. این سه تن یاد آور شدند که تنها منابع کلاسیک غربی و غیر ایرانی هستند که نوشتهاند، ساسانیان از وجود هخامنشیان آگاهی داشتند و حتی در سیاستهای خود، روش آنان را اتخاذ میکردند. اما آنها را آگاهانه از حافظ مکتوب حذف کردهاند و سیاستهای سکوت و نادیده انگاشتن را در ارتباط با هخانشیان پیشه کردند.
یار شاطر در مقاله خود که در سال 1371 در رم به چاپ رسید، تاکید میکند که اگر منابع ساسانی درباره هخامنشیان سکوت کردهاند، به این دلیل بوده است که سلسله قبل از ساسانیان، هخامنشیان نبودند و اشکانیان بودهاند. اگر ساسانیان باید از گذشتگان در متون ساسانی یادآوریای میکردند، این گذشتگان هخامنشیان نبوده بلکه اشکانیان بودهاند که ساسانیان، آنها را بر کنار کرده و سلسلهی ساسانیان را بنا نهادند.
اما دکتر «تورج دریایی» دلایلی را ذکر میکند تا نشان دهد، ساسانیان حافظه تاریخی داشتهاند و هخامنشیان را به یاد میاورند. اما سیاست آنان دربارهی امپراتوری ]شاهنشاهی[ عظیم هخامنشی، مبتنی بر سکوت و نادیده انگاشتن بود. او برای اثبات نظریه خود، چند دلیل را طرح میکند.
یکم ـ سنت تاریخ نویسی ساسانی : ساسانیان در سنت تاریخ نویسی، بخشهایی از تاریخ گذشته را مسکوت گذاشتهاند، از جمله هخامنشیان را. آنان به ندرت از پادشاهان هخامنشی یاد کردهاند. در تاریخ نویسی ساسانی، در روایت زرتشتی، کیومرث آغازگر تاریخ انسان است و پس از او پیشبدان و کیانیان روی کار میآیند. در زمان آخرین پادشاه کیانی، یعنی ویشتاسب، زرتشت ظاهر میشود و اندیشههای دینی خود را اشاعه میدهد.
تاریخ ساسانی از «دارای دارایان» نام میبرد که ظاهرا داریوش سوم، پادشاه هخامنشی است. یعنی این اولین اشاره به نام یکی از پادشاهان هخامنشی در تاریخ نویسی ساسانی است.
در نوشتههای دیگر فارسی میانه، نام اردشیر دیگر غیر از اردشیر بابکان آورده شده است. این اردشیر ظاهرا اردشیر دوم پادشاه هخامنشی است. اردشیر دوم کسی است که پرستش آناهیتا را در شاهنشاهی ایران، رواج داد. این پرستش تا زمان ساسانیان نیز ادامه داشت.
بدین سان، ساسانیان از دو یا سه پادشاه هخامنشی در آثار خود یاد کردهاند که تا حدودی به این معنی است که ساسانیان، هخامنشیان را به یاد داشتهاند.
دوم ـ سنت شفاهی: در زمان هخامنشیان و پس از اشکانیان، سنت شفاهی و سینه به سینه، رواج بسیار داشته است. شفاهی بودن بخشی از تاریخ ایران، این تاریخ را آسیبپذیر کرده است. در منابع آمده است که خنیاگران اشکانی، قصه پادشاهان اشکانی و هخامنشی را به صورت شعر در کوچه و برزنها میخواندند. این سنت تا زمان ساسانیان رواج داشته است. به این ترتیب یعنی بخشی از تاریخ هخامنشیان، به صورت نقل قول شفاهی، در اذهان مردم تا روزگار ساسانی باقی ماده بود.
سوم – منابع غیر دینی ساسانی و غیر ساسانی: در منابعی چون منابع یهودی یا متونی چون متن پهلوی «شهرستان ایرانشهر» از چندین شاه و شاهزاده ایرانی یاد شده است که با شاهزادهگان یهودی ازدواج کردهاند. یعنی در این منابع آمده است که ایرانیان با یهودیان زمان خود، ارتباط خوبی داشتهاند. مثلا مادر بهرام گور، دختر «رسکالوت» پادشاه یهود، شیشین دخت بوده است. این امر به طور غیر مستقیم نشان میدهد که ساسانیان از هخامنشیان آگاهی داشتهاند، زیرا یهودیان در منابع مکتوب خود بسیار از هخامنشیان یاد کردهاند.
چهارم ـ تبدیل تاریخ نگاری واقعی به تاریخ نویسی مذهبی: به دلیل قدرت پیشوایان مذهبی زرتشتی، اسلاف ساسانیان که زرتشتی مذهب بودند به کیانیان که درزمان آخرین پادشاهی آنان زرتشت ظهور میکند. باز میگردد نه به هخامنشیان که زرتشتی نبودند. در حقیقت کتاب آسمانی اوستا (از سخنرانی دکتر تورج دریایی در دفتر نشر تاریخ ایران)، هیچ خاطرهای از هخامنشیان ندارد. نمونههای این تاثیر مستقیم مذهب در حقایق تاریخی ساسانی در جاهای دیگر نیز دیده میشود. به این ترتیب، خاطرات ساسانیان از گذشته، زرتشتی گرفته میشود و رسما یاد و خاطره هخامنشیان، انکار میگردد.
برای آگاهی کامل از این موضوع، مراجعه فرمایید: تاریخ تمدن و فرهنگ ایران کهن ـ دکتر هوشنگ طالع ـ انتشارات سمرقند ـ چاپ نخست ـ تهران 1384ـ گفتار هفتم
کتابخوانهای حرفهای برای مطالعهشان قاعده و قانون و طبقهبندی دارند. هر خوراکی را به ذهنشان نمیدهند. خوراکهای خوب را از دسترنج آشپزهای خوب گلچین و با شیوهٔ خاصی روحشان را تغذیه میکنند. ذائقهشان را خوب میشناسند. به هر چیزی ناخنک نمیزنند. گاهی هم ترجیح میدهند دو طعم را با هم بیامیزند و لذتی خاص راتجربه کنند…
به مطالعهٔ تاریخ علاقهمندید؟ یک کتاب تاریخی عالی! آن را بردارید و چند صفحه تورق کنید، قول میدهم زمین نمیگذاریدش. باید بالاخره ته و توی این ماجرای تاریخی را در آورْد. اما این تاریخ کمی خاص است. دقیقتر بگویم: تاریخ صرف نیست. یک طعم دیگر هم دارد: طعمی بسیار عالی و دوستداشتنی! چه طعمی؟ ادبیات: این روح زندهٔ نامیرا.
این تاریخ با تاریخهای دیگر متفاوت است: دلنشینتر است چون آمیخته با ادبیات است. جنبهٔ ادبی آن با جنبهٔ تاریخیاش برابری میکند و حتی بیشتر نمایان است. این تاریخ را دبیری کارآزموده و فاضل به رشتهٔ تحریر کشیده است؛ دبیری گماشتهٔ کار دیوانی و البته در نثر و شیوهٔ نوشتار بیهمتا: جناب ابوالفضل بیهقی، دبیر دیوان سلطان مسعود غزنوی.
او فقط در قید تاریخنگاری نبوده بلکه با مشاهدات خودش و راویان دیگر و ثبت جزئیات صحنهها و گفتگوهای افراد، رمانی مستند و خواندنی به دست داده است؛ اثری گرانبها که از حوزهٔ تاریخ پا را فراتر نهاده و در حوزهٔ ادبیات و رمان وارد شده است.
بخشی از متن کتاب:
کافّهی مردمِ بغداد و قاف تا قافِ جهان نامهها نبشتند
زندگانی خداوند دراز باد در دولت و بزرگی، تا وارثِ اَعمار باشد!
و خالی کردند. و حاجبِ بزرگ و سالارِ غلامان و عارِض و صاحبِ دیوانِ رسالت را بخواندند. و حاضر آمدند. و امیر آنچه فرمودنی بود در بابِ رسول و نامه و لشکر و مرتبهداران و غلامانِ سرایی، همگان را مثال داد. و بازگشتند.
دوهزار با کلاه دوشاخ و کمرهای گرانِ دهمَعالیق بودند و با هر غلامی عمودی سیمین و دوهزار با کلاهِ چهارپَر بودند و کیش و کمر و شمشیر و شَغا و نیم لِنگ بر میان بسته و هر غلامی کمانی و سه چوبه تیر بر دست و همگان با قَباهای دیبای شوشتری بودند.
و آوازِ بوق و دُهُل و کاسهپیل بخاست، گفتی روزِ قیامت است.
ایزد عَزَّ ذکرُه جای خلیفهی گذشته فردوس کناد
امیر به این ترتیب به مسجدِ جامع آمد، سخت آهسته، چنان که بهجُز مِقرَعه و بَردابَردِ مرتبهداران هیچ آواز دیگر شنوده نیامد.
و هرچه رفته بود، بونصر با امیر بگفت و سخت خوشش آمد.
و سالار بَگتُغدی را خط نبود، بونصر از جهتِ وی نبشت.
ده پاره جامه
و امیر مسعود در این باب آیتی بود.***
از کتاب ارزشمند بیهقی چاپها و تصحیحات مختلفی در بازار کتاب وجود دارد. اما اغلب این چاپها برای محققان و دانشجویان و افراد درگیر با ادبیات یا تاریخ سودمند است و جانب خوانندگان عام در آنها رعایت نشده است. در حقیقت این اثر ادبی- تاریخی را همه باید بخوانند نه فقط قشری خاص آن هم در موضعی خاص؛ زیرا اگر اینطور باشد، چنین آثاری همیشه در عزلت و انزوا خواهند بود.
در اینجا از رخ یکی از چاپهای خوب تاریخ بیهقی که مورد استفادهٔ عامهٔ خوانندگان باشد، پرده برمیگیریم: ویرایش آقای جعفر مدرس صادقی از تاریخ بیهقی. این کتاب، یکی از آثار بازخوانی شده از مجموعهٔ بازخوانی متون کهن نشر مرکز است. این ویرایش بسیار عالمانه و از روی نسخهٔ مصحَح مرحوم فیاض تهیه شده و ملاحظات خاص تصحیح را که گویی نزدیک شدن به آنها تابوست، در نظر نداشته است. آنچه در این ویرایش، بسیار به آن دقت شده، خوانندهٔ عام است و احترام به او.
سخن از ویرایش به میان آمد؛ نه این که گمان رود ویراستار محترم، در قلم و بیان نویسندهٔ چیرهدست آن دخل و تصرف کرده است. این کتاب به دست آقای مدرس صادقی به راستی پیراسته و پذیرفتنی شده و نثر اصیل کتاب به همان سبک اصلی و نگاشته شدهٔ بیهقی باقی است. حوادث تاریخی که به قلم و روایت بیهقی و گاه پراکنده بیان شده، همه به ترتیب تاریخِ روی دادن تنظیم شدهاند.
برخی آیات و روایات، قصههای تاریخی، اشعار، تمثیلها و… که در متن اصلی وجود دارد و برای خوانندهٔ عام خسته کننده و بیفایده است از این کتاب حذف شده و البته به شرح رمانگونهٔ تاریخ نه تنها آسیبی وارد نمیکند بلکه آن را خواندنی و جذابتر جلوه میدهد. در پایان کتاب واژهنامهای بسیار سودمند و مختصر تنظیم شده است تا هرجا خواننده در دستانداز افتاد، او را یاری دهد.
در کل، این اثر تاریخی تبدیل به رمان تاریخی «سرگذشت امیری خودکامه و لاابالی» یعنی مسعود غزنوی از ابتدای طفولیت تا پایان سلطنتش تبدیل شده و برای دو طیف از خوانندگان بسیار دلنشین است:
۱) تاریخخوانان حرفهای، ۲) رمانخوانان حرفهای.
نقل تعریف از این کتاب، نقل «حلوای تن تنانی» است و حتماً باید آن را بچشی تا بدانی!
بیــــشتر بخوانـیــــد:
- تاریخ بیهقی برای خوانندگان امروز (۱)
- تاریخ بیهقی برای خوانندگان امروز (۲)
- بازنویسی داستانی از بیهقی: سیل بزرگ
- بازنویسی داستانی از بیهقی: جوان دلاور
- بازنویسی داستانی از بیهقی: غلام بیارزش، پادشاه بزرگ
| شنــــاسنامهٔ کتـاب | |
| ناشر: | نشر مرکز |
| نویسنده: | ابوالفضل بیهقی |
| مصحح: | جعفر مدرس صادقی |
| گروه مخاطبان: | تاریخ- رمان خوانان بزرگسال |
| نویسنده: | ابوالفضل بیهقی دبیر |
| نام کتاب: | تاریخ بیهقی |
| شمارگان: | ۱۰۰۰ نسخه |
| نوبت چاپ: | سوم، ۱۳۸۵ |
| تعداد صفحات: | ۶۶۰ صفحه |
| قیمت: | ۹۸۰۰ تومان |
| شابک: | ۷-۳۴۰-۳۰۵-۹۶۴ |
سکینه عباسی
تاریخ بیهقی از جمله تک آفرینشهای ادبی و تاریخی زبان فارسی است که به رغم اهمیتش مورد بررسی جدید جامع علمی ـ ادبی قرار نگرفته و تعهد نویسنده به امر واقع و حقیقت پژوهی وی و همراه با اندیشه جزء گرایانه و استقرائی، اثرش را به شاهکاری تاریخی بدل کرده است. جنبه دیگر این اثر، نو اندیشی ادبی آن است که با وجود سودای پرهیز از تعصب، تحریف و دروغ پردازی نویسنده، از جنبه نوشتاری آن نکاسته است.این مجموعه، در برگیرنده سلسله وقایع معین تاریخی همراه با جزئیات است که جنبه روایی اثر را به بافتی داستانی بدل ساخته و علت این امر، پیش از هر چیز ماهیت زبان نویسنده در استفاده از سه ابزار مهم روایی (Narrative) گفتگو و توصیف نظری و نشان دادن است. بیهقی به عنوان نویسندهای واقعگرا (مورخ)، گاهی برای تفهیم بیشتر موضوع یا تشریح اهداف آرمانگرایانه خود، به بیان جزئیات از طریق حکایتی تمثیلی یا واقعی میپردازد. از این رو، چهارچوب روایی اثر او، بیشتر چند ساختاری و ساختار در ساختار (Frame story) میشود که ترکیبی از روایت اصلی تاریخی و روایتهای خردتر (حکایت تمثیلی) و در واقع، همان الگوی داستانپردازی شرقی است (یاری، منوچهر؛ 1374؛ ص 21) که بیهقی در ترسیم حوادث تاریخی عصرش از آن بهره برده است.
در این مجال، ماهیت زبان نویسنده در داستانپردازی، بر اساس داستان معترضه «افشین و ابودلف» مورد بررسی قرار میگیرد تا ارزش هنر نوشتاری او نشان داده شود.
عناصر داستانی
درونمایه اصلی این داستان «دروغ مصلحتآمیز» است که سبب نجات بی گناهی از اعدام میشود. این خرده روایت، در تأیید داستان کلان یا اصلی «ابوبکر حصیری» و رهایی او و پسرش از مجازات سلطان مسعود غزنوی و خواجه احمد حسن میمندی وزیر با میانجیگری «بونصر مشکان» روایت شده است که حول نحوه برخورد با بزرگان میچرخد. (بیهقی، ابوالفضل؛ 1373؛ صص 226-216)شروع داستان، بافتی سوررئالیستی دارد: محرک اصلی داستان یک احساس اضطراب و ترس درونی بین دو شخصیت است که اولی قهرمان و دومی از اشخاص درجه دوم داستان به شمار میآید. (تله پاتی)
شخص محوری داستان، پس از برخورد و کشمکش با نیروهای متضاد به نقطه فاجعه (رها کردن بی گناه) میرسد تا داستان به فرود طبیعی خود برسد.
برای روشنتر شدن بحث، خلاصه داستان ذکر میشود:
قهرمان داستان، فردی به نام «احمد بنابیداود»، وزیر «معتصم»، خلیفه عباسی است. وی بهدنبال یک بیتابی شبانه، سراسیمه به درگاه خلیفه میرود تا سبب را جویا شود. امیر نیز که به حالت او (اضطراب) دچار است، سخت در انتظار او به سر میبرد. پس از پرس و جو، روشن میشود که خلیفه، ابودلف (سردار عرب) را به افشین (سردار ایرانی خود) سپرده است. علت این امر، درخواست فرد اخیر از خلیفه برای انتقام ستاندن از وی است و سبب اجابت از سوی خلیفه، از بین بردن شورش «بابک خرمدین» توسط افشین است.
احمد وزیر، جوانمردانه خلیفه را از این فرمان منع میکند، خلیفه که دست خود را از بازگرداندن شرایط کوتاه میبیند، دست به دامان وزیر میشود و از او میخواهد به هر تدبیری مانع از ریختن خون بودلف شود. او سراسیمه به خانه افشین میرود تا با خواهش، او را از کشتن بی گناه باز دارد. علیرغم خواهش و تمنا و خواری کشیدن فراوان و وعدهها و نصیحتها، موفق به راضی کردن او نمیشود. و در آخر با طرح دروغی مصلحتی، مبنی بر اینکه فرمان خلیفه است که خون ناحق بودلف ریخته نشود، افشین را منصرف میکند و خود روانه درگاه خلیفه میشود.
در ادامه، افشین با خشم به درگاه میرود تا علت فرمان را جویا شود. خلیفه غافلگیر شده، با رضایت قلبی، دروغ وزیر را تصدیق میکند و او دست خالی از درگاه خارج میشود. زمانی که خلیفه سبب این پیغام ناگزارده را از وزیر جویا میشود، او در پاسخ میگوید: «یا امیرالمؤمنین، خون مسلمانی ریختن نپسندیدم و مرا مزد باشد و ایزد تعالی بدین دروغم نگیرد.» (همان، ص226)
داستان، حول محورهایی چون نابرابری ریشهدار عرب و عجم، خونریزی ناحق، بی ارادگی خلفای عباسی (در بعد تاریخی) جدال آزادیخواهی و زیادهطلبی، دروغ مصلحتآمیز و ... میچرخد.
داستان در زمان گذشته روایی، به صیغه ماضی، آغاز و در همان زمان پایان مییابد. علت این امر، نقل آن، توسط بیهقی با دو واسطه «اسماعیل بنشهاب» و «احمد بنابیداود» قهرمان راوی است. به عبارتی دیگر بیهقی داستان را از زبان قهرمان داستان روایت میکند.
زبان داستان چنان احساسی از عملی با واسطه میآفریند که ذهن را مسحور میکند. حرکتهای فیزیکی قهرمان ـ راوی در برابر نیروی منفی داستان که متضمن خشونت و جاه طلبی مهار نشدنی شخصیت منفی آن است، پرسشها، اعتراضها و تغییر لحنهای حیرتانگیز قهرمانان که متن را تا پایان، نفوذناپذیر مینماید، سبب کشاندن مخاطب به درون این زور آزمایی است.
در پیرنگ داستان، چینش موقعیتهای مرتبط داستان در کنار یکدیگر و نحوه تمرکز یافتن خواننده روی موقعیتهای ایجاد شده (Situation) قابل توجه است، چرا که سبب ساخته شدن یک کل میشود تا در ذهن او با هم متحد و تبدیل به یک عمل واحد شود. اولین پرسشی که در صحنه های آغازین پیش میآید این است که «چه پیش آمده است؟» همان چیزی که دغدغه شخص محوری نیز هست و سپس به دیگر شخص داستان (خلیفه)، که خود از عوامل ایجاد حادثه است، سرایت میکند. از آشکار شدن موضوع (سپرده شدن «بودلف» به «افشین» برای انتقام ستاندن) بحث مهم دیگری پیش میآید که پرسش از «سرنوشت» شخص مهم بازی «بودلف» است. این حادثه با کنشهای متوالی راوی که همراه با هیجان ترس و اضطراب است، به داستان سرعت و پویایی (Dynamic) میبخشد.
در این داستان، اشخاص فرعیتر، عمدتاً در خدمت هدایت توجه مخاطب به مهمترین یا پر معناترین جنبه ها در شخصیت اصلیتر نیستند، هر کدام از آنها به موقعیت خودشان تعلق دارند که مانند موقعیت سه شخص اصلی (راوی، افشین و ابودلف) توجه ما را به سمت پرسشهای پی در پی جلب می کنند، همچون خلیفه که اهرم اصلی کنش راوی در جلوگیری از حادثه اعدام بودلف است.
حرکت کلی داستان (Movement) از جزء به کل است. معرفی و توصیف قهرمانان، به جز مواردی که از قول اشخاص دیگر مانند خلیفه انجام میشود (معرفی افشین و بودلف در صحنه دوم داستان) بیشتر از راه کنش مستقیم خود آنهاست.
کاربرد جملات کوتاه در متن، خصوصاً از همان آغاز، سبب خلق فضای پر اضطراب داستان و حفظ این هیجان تا پایان آن که فرودی طبیعی است، شده و پرسشهای قهرمان ـ راوی به این فضا قوت بخشیده است.
بافت این متن روایی، بیشتر به یکی از انواع نمایشنامه (Dram)شبیه است که در آن سناریو بر اساس یک داستان یا یک ماجرای از پیش تعیین شده، توسط یک گوینده یا یک نویسنده، تنظیم شود و منظور از بحث درام در تاریخ بیهقی همین نوع است که حالتی روایی نیز دارد. (مکی، ابراهیم؛ 1366؛ صص33-32)
در این درام گونه، دو نوع توصیف بیرونی اشخاص و وقایع و توصیف درونی قهرمانان بهکار رفته است. راوی ـ قهرمان، بیشتر نقاط حساس داستان را نقل میکند. از این نظر، بافت متن به بافت داستان پهلو میزند تا درام. چرا که در نوع اخیر، توصیف اعمال و وقایع، بایستی از طریق کنش مستقیم اشخاص و عناصر باشد، نه توصیف کنشها توسط راوی. از سویی دیگر این داستان فاقد زمینه سازی و مقدمه است، چنان که علت اصلی حادثه ـ کینه توزی افشین به بودلف ـ در آغاز آن نیامده است و تا پایان نامعلوم میماند. آنچه تحتعنوان انگیزه این کار بیان شده، از زبان یکی از اشخاص داستان (خلیفه) است، بیآنکه زمینهای برای آن در متن وجود داشته باشد. به بیانی دیگر داستان از میانه روایت شده است (Inmedias res)1. علت امر نیز تلخیص و پرهیز از اطناب است. آنچه گاهی متن را تا آستانه درام پیش میبرد، مقوله استفاده از ابزار زبانی راوی (روایت) و قهرمانان (گفتگو) و تنظیم صحنهها و توالی آنها و حفظ پرسشها تا پایان آن است.
کلام و زبان دراماتیک
در مجموع، حدود دوازده صحنه متوالی و مجزا در این داستان درامگونه وجود دارد که به ترتیب:1. صحنه بی قراری احمد (راوی) در خانه.
2. درخواست از خدمتكاران جهت زین کردن اسب و گفتگو با غلام خاص و حرکت به سوی درگاه خلیفه.
3. ورود به درگاه و بار خواستن از حاجب خاص و گفتگوها.
4. دیدار با خلیفه و آگاهی از حادثه پیش آمده و رایزنی با او، جهت چاره جویی و حرکت به سوی خانه افشین.
5. در خواست ورود به منزل افشین و رویارویی با حاجبان او.
6. رویارویی با افشین (تنه اصلی متن) و حرکت به سوی درگاه.
7. ورود به درگاه و بار خواستن.
8 . دیدار با خلیفه و بیان حوادث پیش آمده.
9. ورود افشین به دربار و سوال و جواب با خلیفه و اعتراض به حکم او و بازگشتن.
10. باز خواست خلیفه جهت پیغام ناگفته گزاردن و پاسخ او.
11. رفتن حاجب به خانه افشین جهت باز گرداندن ابودلف.
12. سپاسگزاری بودلف از احمد (پایان داستان).
بیقراری مورد نظر راوی در همان سطور اولیه متن ـ که در صحنه اول بیشتر دیده میشود ـ به یاری جملات کوتاه فعل دار متوالی القا میشود. این حس از طریق کندی گذر زمان و لحظات نشان داده میشود.
بیهقی بهسادگی میتوانست کندی گذر زمان را با چند جمله گزارشی روایت کند، در حالی که به یاری جملات کوتاه فعل دار، تمام مدتی را که لازم است تا احمد وزیر (قهرمان) به درگاه خلیفه برسد، جزء به جزء روایت میکند. ذکر اتفاقات ریز بیشمار در این پاره متن و این لحظه کوتاه و نیز شرح و بسط آن به این اصل کمک میکند. نمایش این لحظات کند و اضطرابانگیز، پیش شرط خلق آن فضا و حس مورد نظر نویسنده است. همچنین صحنه کاملا عینی توصیف شده و «نشان دادن» و «کنش عینی» و مستقیم قهرمان، امتیاز هنری دیگر این بخش است.
ـ «یک شب... بیدار شدم و هر چند حیلت کردم خوابم نیامد و غم و ضجرتی سخت بزرگ بر من دست یافت که آن را سبب هیچ ندانستم. با خود گفتم: چه خواهد بود؟ آواز دادم غلامی که به من نزدیک بود... نام وی سلامه، گفتم: بگوی تا اسب را زین کنند. گفت: ای خداوند نیمشب است، فردا نوبت تو نیست و... خلیفه بار نخواهد داد...، خاموش شدم که دانستم راست میگوید، اما دلم گواهی میداد که گفتی کاری افتاده است. برخاستم و آواز دادم به خدمتکاران... به گرمابه رفتم و دست و روی بشستم... بیامدم و جامه در پوشیدم و خری که زین کرده بودند بر نشستم و براندم و البته ندانستم که کجا میروم...» (بیهقی، ابوالفضل؛ 1373؛ ص225)
شرح و توضیح جزء به جزء کنشهای قهرمان، تنها انتظار را القا میکند و از سوی دیگر، ناآرامی او را که درواقع، ناآرامی مورد نظر نویسنده است. مهمترین نکته در این میان، فراوانی تعداد افعال است. این فعلها در ظاهر، پرسشی را که در ذهن قهرمان و به تبع آن، در ذهن خواننده شکل گرفت پاسخ نمیدهند و بر اضطراب او نیز میافزایند؛ و این اولین هنر نوشتاری بیهقی در این متن است.
در صحنه رویارویی احمد با خلیفه، سرعت متن رو به تندی میرود و این سرعت تا پایان داستان حفظ میشود. در این راستا از حرف ربط «و» به ندرت استفاده شده تا ضرباهنگ آن جملات تند باشد:
«حاجب نوبتی... گفت: درآی. در رفتم، معتصم را دیدم. سخت اندیشمند و تنها و به هیچ شغل مشغول نه. سلام کردم، جواب داد. گفت: یا اباعبدالله چرا دیر آمدی؟ که دیری است که ترا چشم میداشتم... گفتم: یا امیرالمؤمنین! من سخت پگاه آمدهام و پنداشتم که خداوند به فراغتی مشغول است. و به گمان بودم از بار یافتن و نایافتن. گفت: خبر نداری که چه افتاده است؟ گفتم: ندارم. گفت: انالله و اناالیه راجعون. بنشین تا بشنوی.» (همان؛ ص226)
در این صحنه نویسنده از زبان یکی از قهرمانان (خلیفه)، با بازگشتی به گذشته (Flash back) حوادث پیش آمده را بیان و دو شخص محوری داستان (افشین و بودلف) را معرفی میکند.
نکته جالب دیگر در این داستان، استفاده از جملات کوتاه فعل دار متوالی است که این بار تاثیر عکس داده است. به این معنا که مبین تندی گذر زمان است. خصوصاً که «عملی» که سبب رهایی محکوم شود، نتیجه نمیدهد: به این معنا که تغییری در وضعیت او رخ نمیدهد، درست مثل اینکه هیچ کاری انجام نشده است. در این راستا، نویسنده با شرح و بسط جزئیات کنشی قهرمانان، استفاده از خودگوییهای راوی (جملات معترضه روایی)، استفاده فراوان از حرف «و»، چنان صحنه رویارویی احمد با افشین را کشدار و طولانی روایت میکند که گویی خیلی بیش از اینها طول کشیده است. تنها با چنین شیوه روایتی است که نویسنده میتواند استخفاف حقیقی افشین را در صحنهای رقتبار ترسیم نماید و بر اهمیتش تاکید کند و آن را در ذهن خواننده پا بر جا سازد:
ـ «چون چشم افشین بر من افتاد سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگها از گردنش برخاست... صبر کردم و حدیثی در پیوستم تا او را بدان مشغول کنم، از پی آنکه نباید سیاف را گوید: شمشیر بران. البته سوی من ننگریست. فرا ایستادم. از طرزی دیگر سخن در پیوستم ستودن عجم را... و عجم را بر عرب شرف نهادم... از بهر بودلف را تا خون وی ریخته نشود. و سخن نشنید. گفتم: یا امیر... من از بهر قاسم عیسی را آمدم تا بار خدایی کنی و او را به من بخشی... به خشم و استخفاف گفت: نبخشیدم و نبخشم که او را امیرالمؤمنین به من داده است... بار دیگر کتفش بوسه دادم. اجابت نکرد و باز به دستش آمدم و بوسه بدادم، بدید که آهنگ زانو دارم که تا ببوسم...» (بیهقی، ابوالفضل؛ 1373؛ ص224)
بحث دیگر، کاربرد مکالمات (Dialogue) مستقیم شخصیتهای داستان است که سبب گسترش پیرنگ داستان شده است. این مکالمات، صرفنظر از خودگویی راوی، از یک شخصیت شروع میشود و با گفتگوی شخصیت دیگری قطع میشود. این رویه نیز، سبب نزدیکی فضای داستان به بافت نمایشنامه شده است:
«چون افشین .... بشنید، گفت: این پیغام خداوند به حقیقت می گزاری؟ گفتم: آری، هرگز شنودهای که فرمانهای او را برگردانیدهام؟ و آواز دادم قوم خویش را ... مردی سی و چهل اندر آمدند مزکی و معدل از هر دستی. ایشان را گفتم: گواه باشید که من پیغام امیرالمؤمنین معتصم میگزارم ...... پس گفتم: ای قاسم! تندرستی؟ گفت: هستم. گفتم: هیچ جراحت داری؟ گفت: بندارم. کسهای خود را نیز گفتم: گواه باشید که تندرست است، سلامت است. گفتند: گواهیم ...» (همان؛ ص223)
ذکر قیدهای حالت مکالمه شخصیتها با عباراتی نظیر «به لطف»، «به چشم»، «با تلطف»، «به شورای» و ... نیز به اجرای ذهنی آنها کمک میکند.
خودگویی راوی (مکالمه (حدیث) با نفس) که حدود سیزده بار آورده شده است، نکته قابل توجه دیگری است که ضمن ارائه اطلاعات لازم در مورد صحنه ها و اشخاص و توصیف روایی او، بهگونهای سبب کند شدن روند حرکت داستان می شود. (شهریاری، خسرو؛ 1365؛ ص34) در نمونه زیر اعتقاد راوی درباره «عجم» در حدیث نفس او آمده است:
ـ «از طرزی دیگر سخن پیوستم ستودن عجم را که این مردک از ایشان بود ـ و از زمین اسروشنه بود ـ و عجم را شرف بر عرب نهادم هر چند دانستم که آن بزهی بزرگ است و لکن از بهر بودلف تا خون وی ریخته نشود.» (بیهقی، ابوالفضل؛ 1373؛ ص226)
همچنین نثر و نحوه بیان این مکالمات به اقتضای عصر قهرمانان (گویندگان آنها) نیز قابل توجه است. «از آنجا که هدف کلام دراماتیک، گفتن برای به اجرا درآمدن است و نیز از آنجا که ماهیت این نوع کلام، زبان اشخاص است که خود حرف می زنند، دارای ویژگی و بافتی است که در زندگی روزمره به کار میرفته است.» (داوسن، س. و.؛ 1377؛ ص43)
از این رو، اجزاء این گفتارها، اجزاء کلام عادی عصر نویسنده است، آن هم از نوع درباریاش. بحث نهایی که اصولاً به تکنیک درام مربوط میشود و متن حاضر دارنده این مشخصه است، «کشش» است؛ که از طریق پیش آمدن سؤال در هر صحنه و یافتن پاسخی برای آن در صحنه بعد، ایجاد شده است. (همان؛ ص100) به همین دلیل تمام صحنههای این داستان دارای «اوج» و «فرود» است. این شیوه بیشتر به یک صدای درونی کنترل شونده (جیکنز، ویلیام؛ 1364؛ ص93) در متن میماند که موتیووار (Motive) تکرار می شود و به بار احساسی داستان میافزاید:
ـ چه پیش آمده است؟ (پرسش درونی راوی)
ـ آیا بودلف به قتل رسیده است؟
ـ آیا تدابیر احمد وزیر پس از مشورت با خلیفه سودمند خواهد بود؟
ـ چه عاملی سبب بازداشتن افشین از کشتن بودلف میشود؟
ـ عکس العمل خلیفه نسبت به دروغ احمد وزیر چیست؟
ـ عکس العمل خلیفه در برابر اعتراض افشین چیست؟
ـ پاسخ خلیفه چه خواهد بود؟
ـ احمد وزیر چه توجیهی برای دروغش خواهد داشت؟
این نکته (پرسشدار بودن هر مرحله یا هر صحنه) از عوامل نفوذناپذیری متن نیز هست و سبب تحکیم عامل کشش متن و کشاندن خواننده تا پایان آن است؛ که بیشتر ناشی از لحن راوی است و «طعن دراماتیک» خوانده میشود. (داوسن، س. و.؛ 1377؛ ص29)
پایان سخن اینکه: عوامل یاد شده بیش از آنکه از تخیل نویسنده نشئت بگیرد، ناشی از تهمیداتی است که نویسنده در جهت مؤثرتر کردن آن به کار برده است. ضمن اینکه به نظر نگارنده، تمام بخشهای تاریخ بیهقی به شیوه حاضر قابل بررسی است.
فهرست مآخذ:
1. تاریخ بیهقی؛ بیهقی، ابوالفضل؛ به کوشش خلیل خطیب رهبر؛ ج یکم؛ تهران، مهتاب؛ 1373.2. ادبیات فیلم؛ جیکنز، ویلیام؛ ترجمه محمدعلی احمدیان و شهلا حکیمیان؛ تهران؛ سروش؛ 1364.
3. درام؛ داوسن، س. و، ترجمة فیروزه مهاجر؛ تهران؛ مرکز؛ 1377.
4. ده جستار داستان نویسی؛ سناپور، حسین؛ تهران؛ نشر چشمه؛ 1378.
5. کتاب نمایش؛ شهریاری، خسرو؛ تهران؛ نشر امیر کبیر؛ 1365.
6. شناخت عوامل نمایش؛ مکی، ابراهیم؛ تهران؛ سروش؛ 1366.
7. واژه نامه هنر داستان نویسی؛ میرصادقی، جمال و میمنت؛ تهران؛ کتاب مهناز؛ 1377.
8. ساختار درام ایرانی (فصلنامه نقد سینما شماره 5)؛ یاری، منوچهر؛ تابستان 74.
پینوشت:
1. این اصطلاح و تمام معادلهای لاتین موجود در متن، برگرفته از کتاب واژه نامه هنر داستان نویسی (جمال و میمنت میر صادقی) است.منبع:
ادبیات داستانی
نام «ساسانیان» از «ساسان» گرفته شده، که اردشیر از نوادگان اوست و داریوش سوم هخامنشی (دارایِ دارایان) را از نیاکان او دانسته اند[۳]. نخست کارنامه اردشیر بابکان[۴] به این نسبت گواهی داده و بازهم به نوشته شاهنامه، ساسان پدر اردشیر، چوپانی بود از بازماندگان دارا که در فارس می زیست[۵]. اردشیر در دستگاه بابک که موبد آتشکده آناهیتا، همچنین شهردار و مرزبان پارس بود، پرورش یافت[۶]، ولی درباره نسبت او با بابک اختلاف وجود دارد[۶]. او به گواهی بسیاری از تاریخی نویسان، مردی نیرومند و دلیر بود که سرانجام بر اردوان پنجم اشکانی در دشت هرمزگان پیروز شده و تسخیر سرزمینی که خود به آن ایران میگفت را آغاز کرد[۶].
ساسانیان رفتهرفته توانمندتر شده، هویت فرهنگی، نظامی و مذهبی ایرانشهر را نزدیک به چهارصد سال گسترش داده و مرزها را تا سالهای پایانی برپاییشان، به گستره امپراتوری هخامنشی نزدیکتر کردند، هرچند که با گذشت زمان، دستگاه مذهبی در کار کشورداری و دربار نفوذ بسیار نمود و نبردهای چندین ساله با رومیان نیز، کشور را فرسودند. پرده پایانی شاهنشاهیِ ایرانشهرِ ساسانی، در پایان دوره خسرو پرویز (به پهلوی: ابرویز) با پیروزی سپاه ایران در نبرد اورشلیم (در شاهنامه: گنگ دژ هودخ[۷]) فرو افتاد. پیروزی در این نبرد ۲۱ روزه به فرماندهی شهربراز سردار خسرو، و با یاری جنگ افزارهای سنگین و دژکوب و منجنیق[۸]، همراه شد با فرستادن چلیپای ترسایان (صلیب اصلی مسیح)[۹] از اورشلیم به پایتخت ایران[۸]. اما این رویداد خشم رومیان مسیحی را به دلیل بیاحترامی به چلیپای مسیح برانگیخت؛ نبردهایی به شکست و پَس نشینی سپاه ایران انجامید و سرانجام خسروپرویز، شاه نیرومند و با ارادهای که با وجود اشتباهها و معایبش، در دوران پادشاهی خود جلوی زیادهخواهی بزرگان را گرفته بود[۱۰]، با خشم بزرگان بخاطر شکستها، به ظاهر با مکر و دسیسه از سوی برخی سپاهیان، و با همکاری پسرش شیرویه (قباد دوم) کشته شد[۱۰].
با مرگ خسرو، و در پی آن مرگ شک برانگیز قباد (که بسیاری از برادران خود را کشت)، در زمانی کمتر از شش ماه، چرخهای مرگبار از کینه توزی، جاه طلبی و خونخواهی آغاز شد و به فروپاشی دستگاه ساسانی انجامید. بسیاری از بزرگان و ارتشیان کشته شده تا آنجا که در نبود مردان خاندان شاهی، پوران دختر خسرو پرویز و پس از او، آزرمیدخت، خواهر پوراندخت را به شاهی برگزیدند[۱۰]. با گزینشهای پیدرپی و برگزیدن بیش از ده شاهنشاه در مدت چهار سال[۱۰]، یزدگرد سوم از سوی بزرگان استخر برگزیده شد ولی چون نسبتی نزدیک با شاه نداشت[۱۱][۱۰] محبوبیتی نیافت. سرانجام لشکر خلیفه عمرابن الخطاب آگاه از ناتوانی مرزبانان، رفته رفته به کشور نفوذ کرد[۱۱]. بازمانده سپاه ایران در نبرد جسر (یا نبرد پل) پیروز شده، ولی دو نبرد سرنوشت سازِ قادسیه و جنگ نهاوند با پیروزی اعراب پایان یافتند. پایتخت ایران، شهر تیسفون (به عربی مدائن) در ۶۳۷ میلادی به دست اعراب افتاد، یزدگرد سوم با سرنوشتی نامعلوم گریخت و اثری از او نماند؛ به گمان برخی تاریخ نگاران، آسیابانی از مرو او را بخاطر جامه زربفتاش کشت. با مرگ یزدگرد به سال ۶۵۱ میلادی، شاهنشاهی ساسانی پایان یافت، هرچند که بازماندگان خاندان شاهی در ایران، یا گریختگان به چین، از جمله پیروز پسر یزدگرد؛ برای استقلال دوباره ایرانشهر از خلافت عمر بسیار کوشیدند.

هنگامی که دمشق، ادسا، حلب، و حتی اورشلیم به تلافی ماراتن و سالامیس و پلاتیه، زیر سم اسبان سپاه ایران لگد مال میشد، وسرزمین اهرام که در زمان داریوش دوم از تابعیت ایران خارج شده بود، به نام خسرو پرویز، شاه شاهان، به قلمرو ایرانشهر ضمیمه می شد، هنگامی که نعمان بن منذر که خسرو، تاج پادشاهی اعراب را بر سرش گذارده بود به اتهام روی گردانی از شاه به زیر پای پیلان افکنده می شد و آن زمان که فرستاده محمد با جواب مغرورانه خسرو پرویز مبنی بر عدم پذیرش آیین جدید به شبه جزیره باز گشت، به ذهن احدی خطور نمی کرد که زمانی نه چندان دور ورق بر خواهد گشت و خسرو، شاه بزرگ ایران، در گوشه زندان در نهایت ذلت به دست شیرویه، فرزند خودش به قتل خواهد برسد و پس از آن به سرعت برق و باد بساط 400 ساله دودمان ساسانی برچیده شود.
با مرگ خسرو پرویز، فرزندش شیرویه به قدرت رسید اما نه حکومت او و نه پادشاه دیگری که پس از او در مدت 4 سال به تخت کسری نشستند، دوام نداشت. اوضاع نابسامان دربار ساسانی، کش و مکش های خاندان سلطنت ایران و فساد اخلاقی اشراف ساسانی، تاثیر بسیار بدی در اوضاع اجتماعی سیاسی و اقتصادی ایران داشت و روز به روز به ضعیف شدن پیکره امپراطوری ساسانی می انجامید.
با تصرف تیسفون عملا سلسله ساسانی فرو پاشید اما ضربه نهایی و انقراض قطعی این امپراطوری با قتل یزدگرد سوم در مرو به دست یک آسیابان محلی محقق شد
روحانیون زردشتی که از ابتدای تاسیس امپراطوری ساسانی به دست اردشیر، در سمت متولیان مذهبی جامعه، روحیات مردم را در اختیار گرفته بودند، با سوء استفاده های فراوان از مقام و موقعیت خود به شدت مردم را تحت فشار قرار داده بودند. اواخر عهد ساسانى، آیین زردشتى كاملا حقیقت خود را از دست داده بود و اصول عقاید آن را بیشتر خرافات و افسانهها تشكیل مىداده كه نمونه بارزى از ضعف عقلى و انحطاط فكرى دین زردشت بود. در این دوره حقایق این دین جاى خود را به یك مشت شعار پوچ و بیهودهاى داده بود كه موبدان پیوسته براى تقویت جایگاه خویش به تشریفات آن مىافزودند، افسانههاى ساده و خرافات دور از عقل به اندازهاى در آن راه یافته بود كه حتى خود مؤبدان را هم كه معمولا آخرین كسانى هستند كه به سستى این خرافات پى مىبرند، نگران مىساخت. بالاخره، فسادى كه در جامعه روحانیت زردشتى پدید آمده بود و خرافات و افسانههاى دور از عقل و خرد كه در آیین زردشتى راه یافته بود، سبب تشتت و اختلاف در عقاید و آراى ملت ایران شدند؛ با بروز این اختلافات و شیوع مذاهب گوناگون روح شك و تردید در بین طبقه روشنفكر ریشه دوانید، از ایشان نیز رفته رفته به دیگران سرایت نمود، در نتیجه توده مردم، ایمان قطعى و اعتقاد كاملى كه قبلا به دین داشتند، به كلى از دست دادند.

بروز شورش هایی از قبیل قیام مانی و مزدک، که ماهیت دینی داشت و در صدد اصلاح دین تحریف شده زردشت و ارائه دینی جدید مناسب با مقتضیات زمان و نیاز مردم بود، نشان دهنده این واقعیت است که ایرانیان به دنبال ایجاد تغییراتی در نظام فکری و دینی جاری خود بودند.
در نظام طبقاتی حاکم در ایران، پس از پادشاه و هفت خاندان سلطنتی، به ترتیب روحانیون، جنگجویان، کشاورزان و نهایتا مردم عادی قرار می گرفتند. در این نظام امکانات دولت به ترتیب اولویت بین اقشار طبقات مختلف تقسیم می شد؛ بدین سان، مردم عادی که در طبقه آخر قرار را تشکیل می دادند، از کمترین امکانات برخور دار بودند. حتی حق آموختن و خواندن و نوشتن نداشتند.
طغیان دجله و شکسته شدن سدی که بر این رودخانه بسته شده بود بخش اعظم مزارع و زمین های زراعی منطقه سواد را که از حاصلخیز ترین مناطق ایران بود و سهم زیادی در تامین اقتصادی آن نواحی داشت، از بین برده بود. از دیگر سو بیشتر زمین های زمین های زراعی در اختیار شاه یا یکی از خاندان های سلطنتی به خصوص خاندان قارن بود که اینان برای کشت در زمین های کشاورزی از مردم عادی استفاده می کردند در این اوضاع نابسامان، کشاورزان مجبور بودند چند برابر کار کنند تا بتوانند محصول مورد نظر ارباب را کشت کنند و از این جهت به شدت از سوی صاحب زمین آزار می دیدند. شیوع طاعون و وضع بد بهداشتی نیز مردم را به شدت تحت فشار قرار داده و موجب نارضایتی مردم شده بود. ضمن این که این وضع به شدت مردم را از نظر اقتصادی در مضیقه قرار داده بود به حدی که توان پرداخت مالیات های مقرر را نداشتند. این در حالی بود که مودیان مالیاتی نیز برای تامین نیازهای مالی دولت، مردم را برای اخذ مالیات بیشتر تحت فشار قرار داده بودند.
در چنین اوضاع نابسامانی، رومیان از مرزهای غربی و هیاطله و اقوام بیابانگرد آسیایی از شرق و صحرا نشینان عرب از جنوب، فرصت را برای ضربه زدن به پیکره فرتوت ابر قدرتی که تا چند سال پیش خواب راحت را از چشمان آنها ربوده بود، مناسب دیدند و با حملات گاه و بیگاه خود، هر روز بخشی از سرزمین ایران را از آن جدا می کردند.
روح بلندو آزاده ایرانیانی که سال ها بود در تصرف موبدان زردشتی مجال پرواز نیافته بود با شنیدن ندای برادری و برابری دین محمدی، پنجره های عقل و دل را گشودند و به امید پرواز در فضای آزادی و برابری به دین اسلام گرویدند
در همین ایام یزدگرد سوم، وارث اردشیر بابکان، بر اریکه قدرت تکیه زد. به هنگام جلوس وی به سلطنت با فراغت لشکریان اسلام از شام، آنها راهی ایران شدند. یزدگرد پیشنهاد خلیفه دوم مبنی بر اسلام آوردن یا پرداخت جزیه را نپذیرفت و بدین سان جنگ های ایران و اعراب آغاز شد. اگرچه یزدگرد تمام تلاش خود را برای ایستادگی در مقابل سپاه مسلمانان انجام داد اما در نهایت ناکام ماند و اعراب طی سه جنگ جسر، قادسیه و نهاوند، موفق شدند راه ورود به ایران را برای خود باز کنند و تیسفون پایتخت ایران را به تصرف در آورند.
تمام مواردی که قبلا اشاره شد، در انحطاط سلسله ساسانی نقش موثر داشتند اما حمله اعراب علت سقوط به شمار می رود. شاید مهم ترین دلیل شکست سپاه چند صد هزار نفری، منظم و سازماندهی شده ساسانیان با چنان تجهیزاتی که در جهان آن روز زبانزد بود در مقابل لشگر ساده و بی برگ و بار اعراب، خستگی مفرط سپاه ایران به علت جنگ های مکرر با روم و اقوام شرقی و البته بی انگیزگی آنها در مقابل انگیزه بالا و روحیه جهاد و البته رویای دست یابی به گنجینه های پر زرق و برق ساسانیان، در نزد اعراب بود. از این نکته نیز نباید غافل شد که همین تجهیزات زیاد و سنگینی سپاهیان ایرانی قدرت حرکت و مانور و عکس العمل سریع در برابر اعرابی که تنها شمشیری به دست داشتند؛ را از آنها می گرفت.
با تصرف تیسفون عملا سلسله ساسانی فرو پاشید اما ضربه نهایی و انقراض قطعی این امپراطوری با قتل یزدگرد سوم در مرو به دست یک آسیابان محلی محقق شد. با مرگ آخرین پادشاه ساسانی، دودمان سلسله های باستانی ایران برچیده شد و دوران ایران باستان جای خود را به ایران اسلامی با مختصات و ویژگی های متفاوت داد.
روح بلندو آزاده ایرانیانی که سال ها بود در تصرف موبدان زردشتی مجال پرواز نیافته بود با شنیدن ندای برادری و برابری دین محمدی، پنجره های عقل و دل را گشودند و به امید پرواز در فضای آزادی و برابری به دین اسلام گرویدند.
زهرا محمدی
گروه جامعه و سیاست
منابع:ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمه رشید یاسمی
آیین زردشت در عهد ساسانیان، داوود الهامی
اسبات تحول تاریخ و علل انقراض ساسانیان و غلبه مسلمانان بر ایران، عباس خلیلی
|
ساسانيان كه بودند؟ | |||||
|
|
در28 آوريل سال 224 ميلادي اردشير يكم توانست اردوان پنجم آخرين شاه اشكاني را در دشت هرمزگان شكست دهد و شاهنشاهي ساساني را بنياد گذاردوشروع به تسخير سرزميني كرد كه خود آنرا ايران ميناميد. در سلسله ساساني دين و حكومت تكيه گاه يكديگر بودند و آنان در تمام قلمرو سياسي خود دست به تبليغ مذهب زدند. شاهنشاهي ساساني مانند اسلاف خود يعني پارتها جنگهاي بسياري با روميها داشتند و گاه پيروز و گاه مغلوب ميشدند.طبقات اجتماعي ، دين، سپاه و جنگهاي غرب ايران ،اهميت فرهنگي ايران ،يادگارهاي معماري ،ظهور ماني و مزدك ،سنتهاي درباري و برادركشي شاهان متاخر از خصوصيات بازر اين دوره است .يزدگرد سوم آخرين شاه ساساني در سال 651 ميلادي پس از اينكه كشور خود را در جنگ به عربها ميبازد،كشته ميشود و يكبار ديگر ايران پس از اسكندر مقدوني به دست مهاجماني غير ايراني مي افتدو تا دوره صفويه حكومت ملي مستقلي با قابليت تسلط بركل ايران به خود نميبيند. در عين حال اسلام نيز با .اعراب به ايران آورده ميشود و تحولي در زندگي مردم پديد مي آورد |
| |||
|
| |||||
:آثار معماري مهم |
*سنگ نگاره هاي ساساني* |
*تاج شاهان ساساني* |
*معماري ساساني* |
*شاهان ساساني* | |
*سپاه دوره ساساني* |
*هنر در زمان ساسانيان * |
آتشکده های ایران |
*كتب منسوب به ساسانيان* | ||
دين و باورهاي مردمي
| |||||
هنر ساسانيان |
| ||||
|
| |||||
| |||||
سلسله ساسانبان:
این سسلسله چهار صد سال بر سرزمین اهورایی پارس حکومت کرد و با یورش اعراب منقرض شد . بنیانگذاران حكومت دینی خاندان ساسانی از پارس برخاسته خود را وارث هخامنشیان و از نسل آنها میداشتند. آنان بنا به نام جد خویش ساسان به افتخار نام سلسله خویش را ساسانی نهادند. ساسان ریاست معبد آناهیتای شعر استخر را بر عهده داشت. بابك پسر ساسان بر شهر خیر در كنار دریاچه بختگان فرمانروایی می كرد. و پس از درگذشت پدر عهده دار مقام وی گردید. سپس با چیره شدن بر چند تن از شاهان پارس موفق به سلطه بر كل پارس گردید. ارتخشیر یا اردشیر پسر بابك پس از مرگ پدر و برادر خویش بر امور دست یافت. و در صدد برآمد تا قدرت خویش را بر اطراف پارس نیز انتشار دهد، اردشیر در جریان پیشروی های خود در دشت هرمزگان با اردوان پادشاه اشكانی رو در رو شد و در نهایت بر وی پیروز گردید. و اردوان در این جنگ جان خود را از دست داد و با مرگ وی امپراطوری اشكانی كه از مدتها پیش به انحطاط گراییده بود منقرض گشت. بدین صورت سلسله ساسانی كه بوسیله اردشیر در پارس بناشد و جای دودمان اشكان را كه در پارت بوجود آمده بود گرفت. و حكومتی را كه اسكندر مقدونی از پارسی ها گرفته بود. ارتخشیر به آنها بازگرداند. سلسله جدید اگر هم بر خلاف ادعای خویش با خاندان شاهان هخامنشی رشته پیوندی نداشت، ولی مثل آنها به پارس منسوب بود، و مثل آنها سازمان متمركز و استواری كه با نظام ملوك الطوایفی بعد از اسكندر تفاوت بسیار داشت بوجود آورد. حكومتی كه بوسیله دودمان ساسانی بر پا شد بر دو پایه دین و مركزیت استوار بود. آنان بر خلاف اشكانیان وحدت سراسر كشور را تامین كردند، دولتی تشكیل دادند كه قدرت كشور را در خود متمركز ساخته با اقتدار تمام بر همه مناطق كشور نظارت داشت. ساسانیان، عظمت و شكوه عصر هخامنشی را تجدید كردند، در دوره قدرت این سلسله عظمت و اقتدارشان و حیثیت سیاسی ایران تا آنجا اوج یافت كه عملا دنیای متمدن آن روز را به دو قطب قدرت یعنی ایران و روم تقسیم نمود. و این مساله خود سبب آغاز فصل جدیدی از ارتباط بین این دو امپراطوری بزرگ گردید.
اردشیر بابكان
همان گونه كه در ابتدا اشاره رفت، اردشیر یا ارتخشیر پسر بابك بود، نیای وی ساسان از موبدان پارسی بود كه ریاست معبد آناهیتای شهر استخر پارس را بر عهده داشت، كه پس از وی پسرش بابك عهده دار این مقام گردید، بابك با دختر امیر منطقه ای كه در آن صاحب منصب بود. ازدواج كرد و بزودی صاحب مقام وی گردید و بدین ترتیب علاوه بر قدرت دینی و مذهبی قدرت حكومتی و سیاسی نیز پیدا كرد. بابك مقام ارگنبدی یا ریاست دژ منطقه دارابگرد را با كسب اجازه از حاكم پارس به اردشیر واگذار نمود. پس از گذشت اندك زمانی اردشیر در اندیشه فتح پارس و به دست آوردن حكومت آن منطقه وسیع و مهم به كمك پدر شروع به تجهیز نیرو و لشكركشی نمود. در ابتدا موفق به شكست دادن شاهان محلی و سپس شكست حاكم پارس گردید. بدین ترتیب بابك كه در این فتوحات حضور داشت. به فرمانروای پارس نایل آمد. چندی بعد وفات یافت و پسر بزرگش شاپور بجای وی به سلطنت نشست كه حكومت او نیز بدلیل فوت ناگهانی وی به اردشیر واگذار شد.
اردشیر پس از تسلط كامل بر پارس حملات خود را به نواحی اطراف آغاز نمود و چون اهداف بالاتری را در ذهن خود می پروراند به سرعت موفق به فتح نواحی وسیعی گردید تا اینكه در جریان یكی از این فتوحات در جنگی كه در ناحیه هرمزدگان واقع در خوزستان صورت گرفت با اردوان پنجم - بیست و نهمین شاه اشكانی - مواجه شد و پس از شكست دادن و كشتن وی و تعداد زیادی از نیروهایش، شهر تیسفون پایتخت اشكانیان را فتح و سلسله قدرتمند ساسانی را بنیان گذارد،پس از اعلان انقراض پارتیان و قدرت یابی اردشیر شورش در برخی نواحی گرگان و ارمنستان آغاز گردید كه اردشیر با آرام كردن تمام این مناطق و فتح آنها كه سالها به طول انجامید، استحكام دولت تازه تاسیس خود را تضمین نمود. وی كه پس از گذشت مدت چهل سال از آغاز اعلام طغیان بر علیه فرمانروای پارس تا این ایام احساس خستگی می نمود به كناره گیری از امور سیاسی و كسب آرامش تمایل پیدا كرد و بدین صورت از سلطنت كناره گرفت و پسرش شاپور را كه شاهزاده ای لایق و با تدبیر بود را به جای خویش بر تخت سلطنت نشاند و تاج شاهی را با دست خویش بر سر پسرش نهاد و خود روزهای آخر را به آرامش گذرانید.
اردشیر شاهنشاهی با تدبیر و آبادگر بود،اوست كه می گوید ملك حاصل نگردد مگر به لشكر، لشكر فراهم نشود مگر به زر، زر به دست نیاید مگر به كشاورزی ، و آبادی و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد).
اردشیر، با پیروزی بر اشكانیان دولت جدیدی را در ایران بوجود آورد كه آیین تازه، قانون تازه و طرز اداره تازه ای را به همراه داشت. پیوند دولت با دین اكثریت پیروان آیین زرتشت را كه در آن ایام در پارس و ماد و حتی در قسمتی از نواحی شرقی جمعیت بسیاری را تشكیل می داد به خاندان او علاقمند كرد، از همان ابتدا كه اعلام سلطنت نمود مقام موبدان موبدی را در پارس تعیین نمود و پیرمردی را كه تسنر نام داشت و معلم وی بود، مشاور و مبلغ خویش ساخت،و مشاور حاجب خود را نیز از بین هیربدان انتخاب نمود. بدین گونه سلطنت خود را از همان آغاز با حمایت و ارشاد كسانی كه اهل دین و دانش بودند مربوط ساخت.
شاپور اول ، گسترتن
شاپور كه به هنگام جلوس چهل ساله بود، تا وقتی اردشیر حیات داشت به احترام وی به طور رسمی تاجگذاری نكرد. وی در آغاز سلطنت با طغیان شهر حران و ارمنستان مواجه شد، پس از چندی بر این طغیان ها فایق آمد و تا نواحی شرقی پیشرفت. سپس به هند لشكر كشید و تا پنجاب پیشروی كرد. آن گاه متوجه رومیان شد و نخستین جنگ با روم شكل گرفت. شاپور طی دو دوره جنگ موفق به شكست رومیان گردید و حتی در نبردی با روم علاوه بر شكست آنها امپراطور والرین كه خود در جنگ شركت داشت را اسیر نمود كه به دستور شاپور،خاطره این پیروزی را در چند نقش برجسته جاودانه ساختند.
تبدیل قلمرو سلطنت پارس كه اردشیر بانی آن بود به یك امپراطوری وسیع كه دامنه آن را از بین النهرین تا ماورای النهر و از سغد و گرجستان تا سند و پیشاور رسانده بود، یك تفاوت چشمگیری بین او الزام كرد: گرایش به تسامح نسبی در عقاید. از نظر شاپور بدون این تسامح حكومت كردن بر ایران كه تبدیل به امپراطوری وسیع و ابرقدرتی شده بود - غیر ممكن نمی نمود. در واقع او با تدبیر، با در پیش گرفتن این سیاست تمركز و وحدت سراسر قلمرو خویش را تضمین نمود. البته خود او،مثل پدر ظاهرا همچنان در آیین مزد اسنان ثابت و راسخ باقی ماند اما در معامله با پیروان ادیان دیگر، آن گونه كه موبدان انتظار داشتند و سیاست پدر ایجاب می نمود سختگیری نشان نداد. قلمرو او در بابل و ماد شامل عده ای قابل ملاحظه از قوم یهود،در گرجستان و ارمنستان شامل تعدادی فزاینده از قوم مسیحی، در كوشان و باختر شامل عده ای بودایی، و در سرزمین های سند و كابل شامل پیروان آیین هندو بود و او البته نمی توانست با سعی در تحمیل آیین مزدلسنان همه ا»ها را با حكومت خود دایم در حال خصومت باطنی نگهدارد. وی همچنین با اعمال آزادی مذهبی نسبی از تعقیب و آزار پیروان ادیان دیگر خصوصا مسیحیان كه به دلیل هم كیش بودنشان با رومیان مورد خشم و نفرت قرار گرفته بودند،خودداری نمود. پیرو همین سیاست با اندیشه ایجاد ارتباط و نزدیكی بیشتر بین ادیان مختلف به منظور دستیابی به اتحاد و تمركز در كشور و به دنبال آن ایجاد آرامش و از بین رفتن نا آرامیها و نا امنی ها كه به موجب اختلافات دینی و مذهبی ایجاد شده بود. از آیین التقاطی مانی استقابل نمود. هر چند كه در پیش گرفتن این سیاست موجبات خشم و نگرانی موبدان را فراهم آورد. عصر شاپور در عین حال دوران سازندگی نیز بود وی برای سازندگی كشور و آبادانی آن از مهارت و هنر همه اقوام و اتباع و هم چنین اسیران رومی نیز استفاده نمود.
در فاصله مرگ شاپور اول و پادشاهی شاپور دوم چند تن دیگر به حكومت رسیدند ولی هیچیك توانایی این دو را نداشتند. قدرت گیری بیش از حد نجبا و موبدان بدلیل ضعف پادشاهان و مداخله آنان در امور كشور، كشمكش آنان برای دستیابی به قدرت حمله روم در همین اثنای به ایران و پیروزیهای پراكنده آنان اوضاع ایران را در وضعیتی نامطلوب قرار داده بود.
شاپور دوم - احیای عظمت
شاپور دوم،سومین پادشاه قدرتمند ساسانی بود. كه توانست به اوضاع كشور سرو سامان دهد. فوری ترین و ضروری ترین اقدام وی تنبیه اعرابی بود كه با تاخت و تازشان قسمتی از سواحل خلیج فارس و نواحی مجاور بابل و حیره را دچار ناامنی كرده بود. وی در تنبیه و مجازات آنان تا آن اندازه قساوت به خرج داد كه سبب شد لقب ذواالاكتاف برای همیشه بر وی بماند. این پادشاه جوان در آغاز كار پس از حمله به اعراب و تا رو مار كردنشان عده ای از آنان را به اسارت در آورده و برای عبرت سایر رهزنان شانه های اسیران را سوراخ كرده و از سوراخ شانه هایشان طناب گذرانید و آنها را با خواری به بندگی و بیگاری گرفت. كه باعث شد حتی ایرانیان نیز در نتیجه این عمل او را (هوبه سبنا) یا سوراخ كننده شانه ها بنامند، انعكاس این اقدامات شاپور دوم در دربار ترس و احتیاط نجبا و موبدان را به همراه داشت. و بتدریج دست آنها را از كارها كوتاه كرده و به شاپور فرصت داد تا زمینه را برای تامین تفوق و برتری خویش بر آنان كه هنوز به او به چشم جوانی بی تجربه می نگریستند آماده سازد.
شاپور با محدود ساختن قدرت بزرگان و تسلط كامل بر اوضاع خود را برای مقابله با رومیها آماده كرد،و در جنگی سخت آنان را شكست داد وی همچنین موفق به شكست تركان شمال شرقی شد. از دیگر اقدامات شاپور دوم سختگیری نسبت به عیسویان بود در این زمان، دین مسیحی در روم رسمی شده بود. در نتیجه مسیحیان ایران مورد سوء ظن شاپور قرار گرفت. او آنها را به چشم طرفداران روم می نگریست در نتیجه با اقداماتی مانند گرفت مالیات های سنگین، جلوگیری از تبلیغ مسیحیت، آزار و اذیت آنان ،تعطیل كردن چندین كلیسا و حتی توقیف اموال كلیساها سعی در محدود كردن آنها داشت. شاپور دوم مرزهای ایران را به دوران شاپور اول رساند، خاطره فرمانروای پرشكوه و طولانیش او را در ردیف شاپور اول یك بنیانگذار و یك احیا كننده دولت نشان داد، روح تازه ای كه او در كالبد سلسله ساسانی دمید تا مدتها همچنان نگهدارنده سلطنتی بود كه خسرو اول انوشیروان پس از سالها آنرا احیاء نمود.
خسرو انوشیروان
پس از مرگ شاپور دوم وضعیت كشور بدلیل روی كار آمدن پادشاهانی ضعیف و نالایق آمیزه ای بود از قدرت گرفتن مجدد بزرگان، شورش و ناامنی در مرزهای خارجی كه در شرق هیاطله یا هپتالها كه سرانجام با كوشش فیروز شاه ساسانی بیرون رانده شدند و در غرب هم كه شكل همیشگی روم. كه در زمان قباد مشكلات اقتصادی قحطی و خشكسالی به آنها علاوه گردید. و ظهور مزدك و معرفی و تبلیغ آیین جدید وی و اندیشه هایش بمنظور حل مشكلات و معضلات اقتصادی و اجتماعی كه با استقبال قباد به منظور رهایی جامعه از این مشكلات صورت گرفت. علیرغم اینكه ظاهرا به طور مقطعی موثر بنظر می رسید. ولی پس از مدتی خشم موبدان و بزرگان را برانگیخت و خود معضلی تازه برای حكومت قباد گردید. آنچانكه بدلیل موضع گیری آنها بر علیه مزدك و قباد، شاه ساسانی از سلطنت خلع گردید و هر چند پس از چندی شاه مخلوع مجددا به منصب خود بازگشت ولی مشكلات و مصایب همچنان بر جای خود باقی بود. بنا به وصیت قباد كه سومین پسرش خسرو انوشیروان را واجد همه خصال شایسته پادشاهان میدانست پس از وی به سلطنت رسید.
خسرو انوشیروان - سمبل قدرت و عدالت
خسرو انوشیروان به اعتبار كشورگشایی،سیاست، تدبیر و اصلاحاتی كه در امور لشكری،اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی بانجام رسانیده است، بزرگترین شاهنشاه ساسانی بشمار می رود. چنانچه او به قدرت نمی رسید. یقینا عمر این سلسله با وجود مصایبی كه گریبانگر آن شده بود، چندی بیش دوام نمی یافت. تدابیر وی همراه با ویژگی های بارز شخصیتی او،سبب درخشش نام وی در تاریخ ایران گردیده است. تعدیل مالیات ها و اصلاحات نظام ارتش، پیشرفت علم و ادبیات بدلیل توجه ویژه وی به دانشمندان و تشویق آنان، تسامح فكری و مذهبی او هر چند بعضی اقدامات وی در اوایل سلطنتش در قبال برخی پیروان ادیان و مذاهب برای ایجاد آرامش صورت گرفت - و وسعت نظر در مورد عقاید و اندیشه ها محبوبیت وی را نزد آحاد مختلف جامعه صد چندان نمود.
خسرو انوشیروان با شكست هپتالها در شرق ورومیان در غرب و صلح پنجاه ساله ای كه با امضای قرارداد صلح انجام گرفت آرامش و رفاه را برای ایرانیان به ارمغان آورد.
خسرو پرویز - افول قدرت
خسرو پرویز آخرین پادشاه معروف ایران باستان است. پس از خسرو اول،حكومت مركزی دوباره دچار ضعف شد،دوران سی وهشت ساله سلطنت خسرو بیشتر یادآور تجمل پرستی ها، عشرت طلبی ها و بی قید و بندیهای یك پادشاه ضعیف النفس است. تا یك شاه مقتدر ساسانی. استبداد،غرور و تكبر وی همراه با بی توجهی و بی تفاوتی نسبت به مردمانی كه چشم امید به توجه و كاردانی شهریارشان دوخته بودند. و فاصله طبقاتی كه روز به روز مردمان را بیش از آنكه آزار اقتصادی دهد، روحشان را می پژمرد و بارزترین بی خردی او در زمینه جنگ با روم به منظور گرفتن تقاص خون خانواده همسرش كه خانواده حكومتگر روم بودند. و بطور جمعی قتل عام شده بودند،صلح با روم را پایان داد و پای ناامنی و جنگ و خونریزی را دوباره به ایران باز نمود.
رفتار عناد آمیز وی با سفیر پیامبر اسلام موجب بدنامی بیش از پیش وی گردید. وسرانجام وی در جنگ با روم بدرفتاری با اطرافیان سبب شكل گیری توطئه هایی بر علیه وی شد تا جاییكه با آنهمه جلال و شوكت روانه زندان گردید و چند روز بعد در زندان كشته شد. از آن پس پادشاهان بعدی هم كه به سلطنت رسیدند كاری از پیش نبردند و فقط سكاندار كشتی شدند كه روز به روز در گرداب بحران و انحطاط فرو میرفت جامعه ایران در تب فقر، تبعیضات ناروا بی نظمی ناامنی و از همه مهمتر بی عدالتی، چنان می سوخت كه درمان آن جز بادم معجزه گر منادی آزادی و عدالت میسر نبود.
ایران در زمان ساسانیان ( فرهنگ و تمدن):
ویژگیهای دولت ساسانی
دولت ساسانی، آخرین مرحله یك سلسه تحولات طولانی بود كه در دوران اشكانیان در زیر پوسته ای از تمدن یونانی سیر كرده و در نهایت باین پایه رسیده بود. در این مرحله از تحولات مورد اشاره، عناصر تمدن یونانی تقریبا از تشكیلات ایرانی طرد شده و بخشی از آن استحاله یافته و یا عنصری جدید را تشكیل داده بود.
هنگامیكه اردشیر زمام حكومت را به دست گرفت،كشور ایران واجد یك وحدت ملی شد. و آثار ویژه این شكل در اجزاء حیات اجتماعی و معنوی ایرانیان پدیدار گردید. با توجه به مراتب بالا، جایگزینی دو سلسه نه تنها یك پیش آمد سیاسی، بلكه نشانه ای از پیدایش روح تازه ای بود كه در شاهنشاهی ایران دمیده شد. دولت ساسانی در دو مورد بر حكومت اشكانی امتیاز و برتری داشت:
1 - تمركز و وحدتی نیرومند و پابرجا 2 - ایجاد یك دین رسمی كه دین زرتشت بود.
اگر مورد نخستین را بازگشت به سنت های دوران داریوش كبیر تلقی كنیم، مورد دوم حتما از ابتكارات ساسانیان بود، و نباید در اینمورد تردیدی به خاطر راه دهیم. اما این ابتكار خود نتیجه تكامل كند سیری بود كه در این برهه از زمان صورت تحقق یافت. در طول چهار قرنی كه دولت بنیاد یافته اردشیر به پویایی خود ادامه می داد،شرایط زندگانی عمومی و اداره كشور دستخوش تغییرات بسیار شد، اما در كلیات و اصول، همان بنیان اداری و اجتماعی كه توسط مؤسس این دودمان پی ریزی و كامل شد، تا پایان دوران ساسانیان بر یك حال باقی ماند.
طبقات در دوره ساسانیان
تقسیم بندی طبقات در دوره ساسانی بر همان اساسی است كه در اوستا آمده است، طبقات چهارگانه ساسانی عبارت بودند از:
1 - روحانیون(آسروان asravan ) 2 - جنگیان (ارتشتاران)3 - مستخدمان اداری(دبیران)4 - توده مردم(روستاییان یا واستریوشان)، صنعتگران و شهروندان كه به هوتوخشان كه هر یك از طبقات چهارگانه خود به چندین دسته تقسیم می شد. بطور كلی جامعه عصر ساسانی جامعه ای طبقاتی بود كه نظام كاستی به دشت در آن اعمال می شد. البته علاوه بر طبقه بندی های فوق كه از آن یاد شد در زمان شاپور نیز نوعی طبقه بندی وجود داشته است. كه بدان اشاره می كنیم.
1 - شهرداران كه فرمانروایانی بودند كه از طرف شاه بر مناطق مختلف حكومت می كردند.
2 - واسپوهران یا رؤسای طوایف كه صاحبان املاك وسیع بودند.
3 - ورزگان(بزرگان) كه صاحب منصبان بزرگ دولت،روسای اداره ها و وزرا می شد.
4 - آزادان یا نجیب زادگان كه ظاهرا اسواران كه افسران لشكر بودند هم در همین طبقه جای می گرفتند.
5 - واستریوشان كه همان توده ملت یعنی ورستاییان، صنعتگران، شهروندان و دهقانان بودند.
در حقیقت اگر دیدی واقع بینانه داشته باشیم درمی یابیم كه جامعه آن روزگار به دو طبقه كلی تقسیم می شد. طبقه فرادست كه شامل خاندان شاهی خاندان های قدیمی حاكمان ولایات و مقامات دولتی و نظامی می شدند. و با نام بزرگان از آنها یاد می شد. و طبقه فرودست؛ كه توده مردم بودند و شامل: كشاورزان، صنعتگران و پیشه وران می شد. اما آنچه در ساختار اجتماعی ساسانیان نمودار است؛ تبعیض طبقاتی فاحشی است كه ماهیت مردم دوستی آنان را زیر سوال می برد تا آن حد كه ارتقا از طبقه فرودست به طبقه فرادست امری محال بود.
تشكیلات مركزی:
وزیر اعظم
وزیر بزرگ كه در آغاز«هزاربذ» لقب داشت، رییس تشكیلات مركزی بود. در زمان هخامنشیان این لقب هزاریتی كه به یونانی«خیلیارخوس» یعنی «نگاهبان فوج هزار نفری» گفته می شد. در ابتدا دارنده این عنوان به مقام نخستین شخص كشور رسیده بود و پادشاه به وسیله و با دست او كارهای كشور را اداره می كرد. عنوان مزبور به همین شكل باقی ماند و به زمان ساسانیان رسید. در زمان ساسانیان وزیر بزرگ را بزرگ فرمذار می خوانده اند، یكی دیگر از عناوینی كه برای این وزیر ذكر شده در اندرزبذ یعنی مستشار دربار است. اداره كشور تحت نظارت پادشاه قرار داشت و وی بیشتر كارها را با رای خویش انجام می داد. هنگامیكه شاه در سفر یا مشغول نبرد بود. وزیر اعظم نیابت سلطنت را عهده دار می شد. مذاكران سیاسی، از وظایف وزیر اعظم بود،در هنگام ضرورت تا آنجا كه می توانست فرماندهی را نیز عهده دار می شد. بطور خلاصه،از آنجا كه وی مشاور ویژه شاه بود، همه كارهای كشور در دست او قرار داشت و می توانست در همه امور دخالت كند. حتی در صورتیكه شاه عیاش بود یا در انجام كارها سستی و اهمال می ورزید وزیر اعظم می بایستی او را متوجه عمل خویش سازد. و به راه صحیح هدایت كند. جایگاه، نقش و اهمیت مقام بزرگ مزمذار آن چنان كامل و بی نقص بود كه حتی پس از ساسانیان خلفای مسلمان این مقام را به صورت مستقیم ودست نخورده وارد سیستم اداری اسلامی نموده و از آن بهره گرفتند. آن چنان كه قدرت بزرگ مزمذار با خلیفه برابر بود.
دین در زمان ساسانیان
از آن جایی كه ساسانیان نسب خود را به كیانیان و گوی ویشتاسب كه همان كی گشتاسب است می رساندند و وی آیین بهی زرتشت را پذیرفته بود، ایشان خود را پیرو مزدیسنی(كیش زرتشتی) می دانستند تا آنجا كه در دوره آنان آیین زرتشتی دین رسمی آنان گردید، همان گونه كه اشاره رفت نیای ساسانیان یعنی ساسان خود از روحانیونی بود كه ریاست معبد آناهیتای شهر استخر را به عهده داشت. پس از وی پسرش بابك همین مقام را عهده دار گردید و پس از تشكیل سلسه ساسانی و روی كار آمدن اردشیر با اراده وی دین زرتشتی دین رسمی كشور گردید. و به این ترتیب اتحاد آتشگاه و دربار شكل گرفت و روحانیون و مغان بر امور مستولی شدند. و اولین حكومت دینی در تاریخ ایران قبل از اسلام شكل گرفت.
اردشیر شاهنشاه ساسانی حتی در زمان حكومت خویش به منظور دست یابی به اهداف سیاسی خویش كه در وحدت و تمركز سراسر قلمرو خلاصه می شدو و در سایه آن آرامش و امنیت داخلی شكل می گرفت از هیچ كوششی حتی نایل آمدن به اقداماتی نظیر بكار گیری تعصبات مذهبی آزار و اذیت تعقیب و زندانی نمودن پیروان ادیان غیر زرتشتی فروگذار ننمود. و این سیاست كمابیش در طول عمر سلسه ساسانی نزد شاهان این خاندان اعمال می شد. به سبب توجه شاهان ساسانی به دین زرتشتی به عنوان دین رسمی كشور مقاماتی نوظهور نیز در دربار شكل گرفتند. از جمله موبذان موبذ كه رییس موبدان(روحانیون) كشور بودند. و هیربذان هیربذ و مقامات زیر دست آنها.
در عصر ساسانی آتشكده های زیادی در گوشه و كنار كشور برپا گردید. و به موبدان اختیارات و امتیازات قابل توجهی واگذار گردید. از جمله داشتن استقلال در امور و تصاحب املاك وسیع.
علاوه بر دین زرتشتی كه بیشترین پیرو را در كشور داشت آیین های دیگری نیز در شرق و غرب كشور ترویج می شدند كه پس از رسمی شدن دین زرتشتی پیروان آن ادیان و آیین ها در تنگنا قرار گرفتند. از جمله آیین بودایی در شرق، آیین مسیحیت و یهودیت در غرب كشور كه به دلیل خصومت ایران با روم و هم كیش بودن مسیحیان ایران با رومیان، پیروان این دین الهی بیشترین سهم را از آزار و اذیت و تعقیب و شكنجه دارا شدند. دو دین نوظهور كه ظاهرا در شرایطی شكل گرفتند كه اوضاع ایران در هنگام بروز و نشر آنها بسیار نابسامان بوده است. در زمان شاپور اول و قباد علنی شدند از آن جمله، آیین مانویت و مزدكی بود.
مانی در زمان شاپور اول ادعای پیامبری نمود. اندیشه وی كه تحت آیینی استقاطی شكل گرفته بود. مورد توجه و استقبال شاپور اول قرار گرفت، وی با ادیان و اندیشه های عصر خود آشنایی داشت و اختلاف مذاهب مختلف همواره ذهن وی را مشغول می داشت، مذهبی كه وی معرفی نمود،اختلاطی بود از دین های زرتشتی، عیسوی، بودایی و ... مانی معتقد بود كه عالم از عناصر روشنایی و تاریكی بوجود امده و به همین جهت اساس آن بر نیكی و بدی استوار است. اما در پایان دنیا روشنایی از تاریكی جدا و بر آن چیره می گردد. و صلح ابدی برقرار می شود وظیفه فرد مانوی آن بود كه بكوشد تا روشنایی و تاریكی را از یكدیگر دورسازد، یعنی وجود خویش را از بدی و فساد ـ كه زاده تاریكی است ـ منزه گرداند و از اصول اوست؛ مهردهان(پرهیز از اندیشه زشت و ناپاك) به همین سبب پیروان مانی از لذات دنیوی مانند: ازدواج، خوردن گوشت، نوشیدنی شراب و گرد آوری مال پرهیز می نمودند. مانی كتاب های زیادی برای ترویج دین خود نگاشت از آن جمله شاپورگان به زبان پهلوی بود كه آن را به شاپور تقدیم نمود و كتاب ارژنگ یا ارتنگ كه مانی به منظور تفهیم بهتر اصول كیش خود مسایل مورد نظر را با تصاویر زیبا جلوه گر می نمود. از این روی وی را مانی نقاش نیز می خواندند.
همان گونه كه گفته شد عقاید وی به سبب توجه شاپور به آنها و به منظور بهره گیری وی از این دین به منظور رفع اختلافات مذهبی بصورت مقطعی نشر و رواج یافت. ولی پس از مدتی به دلیل مخالفت شدید موبدان مورد خشم و كینه قرار گرفت و به دستور شاه بهرام به زندان افتاد و در زیر شكنجه جان داد و به قولی او را زنده پوست كندند وبه دارآویختند.
مزدك نیز خود از پیروان آیین مانوی بود و از مروجان این آیین محسوب می گشت كه علاوه بر عقیده به موضوع ستیز دو عنصر نور و ظلمت كه اساس عقیده مانی را تشكیل می داد. اندیشه های وی درباب حل معضلات اقتصادی و اجتماعی كه ریشه در تبعیضات طبقاتی داشت. مورد توجه قباد،پادشاه ساسانی قرار گرفت. كه دوران سلطنت وی مصادف با مشكلات اقتصادی و اجتماعی كه قحطی و خشكسالی نیز به آن علاوه گردیده بود، شد. عقاید مزدك مبنی بر تقسیم عادلانه منابع ثروت و تذكر این مهم كه همه انسان ها در برابر استفاده از نعمات خدادادی و طبیعی یكسان هستند. به مذاق طبقه صاحب ثروت و قدرت خوش نیامد و همین امر موجب به قتل رسیدن وی توسط مخالفنش گردید.
علاوه بر این ادیان نوظهرو، در قسمتی از نواحی جنوبی افرادی می زیستند كه به صایبین معروف بودند. آنان پیروان حضرت یحیی(ع) بودند كه مراسم دینی و آداب و رسوم ویژه خود را داشتند. به عنوان نمونه از خوردن گوشت گاو پرهیز می كردند و نماز صبح را پس از طلوع آفتاب می خواندند كه پیروان این آیین نیز از سخت گیریهای موبدان زرتشتی در امان نماندند.
خط ادبیات و آموزش ساسانیان
مشهورترین خط های رایج در زمان ساسانیان، خط پهلوی اشكانی و خط پهلوی ساسانی است. این خط ها از خط آرامی اقتباس شده بودو همه مكاتبات اداری نوشته های ادبی تاریخی و كتبیه های شاهان ساسانی كه بر صخره ها حك شده است به این خط نوشته می شد.
در آن روزگار، اموزش فقط و فقط منحصر به طبقه بزرگان بود و توده مردم از آموزش و بهره مندی از علم و دانش محروم بودند. تیراندازی،چوگان و شنا از دیگر كارهایی بود كه جوانان به آن مشغول می شدند. تا هنگام جنگ آمادگی لازم را داشته باشند.
جندی شاپور از مراكز مهم علم و آموزش و پژوهش بود و دانشمندان و پزشكان بسیاری در آن به پژوهش مشغول بودند. انوشیروان عده ای را برای كسب علوم به هند فرستاد او عده ای از فلاسفه یونانی را كه از تنگ نظری و تعصب مسیحیان روم به ایران پناهنده شده بودند را به گرمی پذیرفت و از آنان حمایت كرد.
معمای و حجاری
خرابه های چندین كاخ و آتش گاه در فیروز آباد، بیشاپور و.... جلوه گاه معماری عصر ساسانی است. معماران این دوره در اوایل از شیوه های اشكانی پیروی می كردند. ولی با گذشت زمان، در بنای كاخ ها و آتش گاه ها شیوه ها و سبك هایی در پیش گرفتند. كه در گذشته فراگیر نبود، مانند استفاده از طاق وایوان، با استفاده از طاق، بكارگیری ستون كمتر در معماری مورد توجه و استفاده قرار می گرفت. معماران عصر ساسانی از گچ بری های زیبا و گاه كاشی كاری استفاده می كردند. كاخ هایی مانند كاخ تیسفون(معروف به ایوان كسری) و كاخ فیروز آباد در زمان خود شكوه و جلال بسیاری داشتند و چشم همگان را خیره می كردند. شاهان ساسانی در این كاخ ها به اداره امور می پرداختند، دستورات لازم را صادر می كردند، فرستادگان دولت های دیگر را به حضور می پذیرفتند و نیز به تفریح و خوشگذرانی می پرداختند.
نقش برجسته های فرمانروایان ساسانی و كتبیه های آنان در فارس و كرمانشاه و نواحی دیگر كه شامل مراسم تاج گذاری، جنگ و شکار شاهان است. نشانگر تبحر حجاران چیره دست ایرانی در آن عهد است.
هنر و صنعت
قالی بافی، پارچه بافی، فلز كاری و شیشه گری در عهد ساسانی رونق بسیار یافت. در این عصر پارچه های تولید ایران در روم مشتریان زیادی داشت. فلزكاران ماهر در خدمت شاهان و شاه زادگان بودند. و برای آنان ظروف بسیار ظریف و زیبا از جنس طلا و نقره می ساختند. كه نمونه هایی از آنها در موزه های اروپا موجود است. موسیقی از جمله هنرهایی بود كه مورد توجه شاهان ساسانی بوده است. موسیقی دانان و آوازه خوانان دربار را هنیاگر یا خنیاگر می نامیدند، خسرو پرویز و بهرام گور در میان شاهان ساسانی به شعر و موسیقی علاقه داشتند و به آن اهمیت می دادند.
یكی از هنرهای بی مانند عصر ساسانی ساخت حباب هایی بود كه موسیقی و اصوات دیگر را ضبط و در موقع لزوم با وسایلی كه آن روزگار در دست بود، صداهای ضبط شده پخش می گردید كه این حباب ها در ایوان مداین و نصب آن بر روی دیوارهای آن برای پخش موسیقی به كار رفته بود.
بازرگانی
در عهد ساسانی جاده ابریشم مهم ترین مسیر تجاری در دنیا بود. همچنانكه ایران در دوره اشكانی از منافعی كه این راه برایشان ایجاد می كرد. سود می بردند. ساسانیان نیز از این جهت بی نصیب نماندند، ایران همچون پل ارتباطی بر راه شرق و غرب بود. كاروان های تجاری كالاهای ساخت چین و هند و ایران و روم را از سرزمینی به سرزمین دیگر می بردند. صید مروارید در خلیج فارس رواج داشت. مالیات مهمترین منبع درآمد و ثروت محسوب می شد كه علاوه بر خراج و مالیات سرانه و سالانه كه اخذ می گردید. از بازرگانان نیز مالیات گرفته می شد. تجارت دریایی در دوره ساسانیان دارای اهمیت بود. طلا، نقره، مس، مروارید و پارچه های ابریشمی از مهم ترین محصولات ایران محسوب می گردید.
سلسله ساسانبان:
این سسلسله چهار صد سال بر سرزمین اهورایی پارس حکومت کرد و با یورش اعراب منقرض شد . بنیانگذاران حكومت دینی خاندان ساسانی از پارس برخاسته خود را وارث هخامنشیان و از نسل آنها میداشتند. آنان بنا به نام جد خویش ساسان به افتخار نام سلسله خویش را ساسانی نهادند. ساسان ریاست معبد آناهیتای شعر استخر را بر عهده داشت. بابك پسر ساسان بر شهر خیر در كنار دریاچه بختگان فرمانروایی می كرد. و پس از درگذشت پدر عهده دار مقام وی گردید. سپس با چیره شدن بر چند تن از شاهان پارس موفق به سلطه بر كل پارس گردید. ارتخشیر یا اردشیر پسر بابك پس از مرگ پدر و برادر خویش بر امور دست یافت. و در صدد برآمد تا قدرت خویش را بر اطراف پارس نیز انتشار دهد، اردشیر در جریان پیشروی های خود در دشت هرمزگان با اردوان پادشاه اشكانی رو در رو شد و در نهایت بر وی پیروز گردید. و اردوان در این جنگ جان خود را از دست داد و با مرگ وی امپراطوری اشكانی كه از مدتها پیش به انحطاط گراییده بود منقرض گشت. بدین صورت سلسله ساسانی كه بوسیله اردشیر در پارس بناشد و جای دودمان اشكان را كه در پارت بوجود آمده بود گرفت. و حكومتی را كه اسكندر مقدونی از پارسی ها گرفته بود. ارتخشیر به آنها بازگرداند. سلسله جدید اگر هم بر خلاف ادعای خویش با خاندان شاهان هخامنشی رشته پیوندی نداشت، ولی مثل آنها به پارس منسوب بود، و مثل آنها سازمان متمركز و استواری كه با نظام ملوك الطوایفی بعد از اسكندر تفاوت بسیار داشت بوجود آورد. حكومتی كه بوسیله دودمان ساسانی بر پا شد بر دو پایه دین و مركزیت استوار بود. آنان بر خلاف اشكانیان وحدت سراسر كشور را تامین كردند، دولتی تشكیل دادند كه قدرت كشور را در خود متمركز ساخته با اقتدار تمام بر همه مناطق كشور نظارت داشت. ساسانیان، عظمت و شكوه عصر هخامنشی را تجدید كردند، در دوره قدرت این سلسله عظمت و اقتدارشان و حیثیت سیاسی ایران تا آنجا اوج یافت كه عملا دنیای متمدن آن روز را به دو قطب قدرت یعنی ایران و روم تقسیم نمود. و این مساله خود سبب آغاز فصل جدیدی از ارتباط بین این دو امپراطوری بزرگ گردید.
اردشیر بابكان
همان گونه كه در ابتدا اشاره رفت، اردشیر یا ارتخشیر پسر بابك بود، نیای وی ساسان از موبدان پارسی بود كه ریاست معبد آناهیتای شهر استخر پارس را بر عهده داشت، كه پس از وی پسرش بابك عهده دار این مقام گردید، بابك با دختر امیر منطقه ای كه در آن صاحب منصب بود. ازدواج كرد و بزودی صاحب مقام وی گردید و بدین ترتیب علاوه بر قدرت دینی و مذهبی قدرت حكومتی و سیاسی نیز پیدا كرد. بابك مقام ارگنبدی یا ریاست دژ منطقه دارابگرد را با كسب اجازه از حاكم پارس به اردشیر واگذار نمود. پس از گذشت اندك زمانی اردشیر در اندیشه فتح پارس و به دست آوردن حكومت آن منطقه وسیع و مهم به كمك پدر شروع به تجهیز نیرو و لشكركشی نمود. در ابتدا موفق به شكست دادن شاهان محلی و سپس شكست حاكم پارس گردید. بدین ترتیب بابك كه در این فتوحات حضور داشت. به فرمانروای پارس نایل آمد. چندی بعد وفات یافت و پسر بزرگش شاپور بجای وی به سلطنت نشست كه حكومت او نیز بدلیل فوت ناگهانی وی به اردشیر واگذار شد.
اردشیر پس از تسلط كامل بر پارس حملات خود را به نواحی اطراف آغاز نمود و چون اهداف بالاتری را در ذهن خود می پروراند به سرعت موفق به فتح نواحی وسیعی گردید تا اینكه در جریان یكی از این فتوحات در جنگی كه در ناحیه هرمزدگان واقع در خوزستان صورت گرفت با اردوان پنجم - بیست و نهمین شاه اشكانی - مواجه شد و پس از شكست دادن و كشتن وی و تعداد زیادی از نیروهایش، شهر تیسفون پایتخت اشكانیان را فتح و سلسله قدرتمند ساسانی را بنیان گذارد،پس از اعلان انقراض پارتیان و قدرت یابی اردشیر شورش در برخی نواحی گرگان و ارمنستان آغاز گردید كه اردشیر با آرام كردن تمام این مناطق و فتح آنها كه سالها به طول انجامید، استحكام دولت تازه تاسیس خود را تضمین نمود. وی كه پس از گذشت مدت چهل سال از آغاز اعلام طغیان بر علیه فرمانروای پارس تا این ایام احساس خستگی می نمود به كناره گیری از امور سیاسی و كسب آرامش تمایل پیدا كرد و بدین صورت از سلطنت كناره گرفت و پسرش شاپور را كه شاهزاده ای لایق و با تدبیر بود را به جای خویش بر تخت سلطنت نشاند و تاج شاهی را با دست خویش بر سر پسرش نهاد و خود روزهای آخر را به آرامش گذرانید.
اردشیر شاهنشاهی با تدبیر و آبادگر بود،اوست كه می گوید ملك حاصل نگردد مگر به لشكر، لشكر فراهم نشود مگر به زر، زر به دست نیاید مگر به كشاورزی ، و آبادی و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد).
اردشیر، با پیروزی بر اشكانیان دولت جدیدی را در ایران بوجود آورد كه آیین تازه، قانون تازه و طرز اداره تازه ای را به همراه داشت. پیوند دولت با دین اكثریت پیروان آیین زرتشت را كه در آن ایام در پارس و ماد و حتی در قسمتی از نواحی شرقی جمعیت بسیاری را تشكیل می داد به خاندان او علاقمند كرد، از همان ابتدا كه اعلام سلطنت نمود مقام موبدان موبدی را در پارس تعیین نمود و پیرمردی را كه تسنر نام داشت و معلم وی بود، مشاور و مبلغ خویش ساخت،و مشاور حاجب خود را نیز از بین هیربدان انتخاب نمود. بدین گونه سلطنت خود را از همان آغاز با حمایت و ارشاد كسانی كه اهل دین و دانش بودند مربوط ساخت.
شاپور اول ، گسترتن
شاپور كه به هنگام جلوس چهل ساله بود، تا وقتی اردشیر حیات داشت به احترام وی به طور رسمی تاجگذاری نكرد. وی در آغاز سلطنت با طغیان شهر حران و ارمنستان مواجه شد، پس از چندی بر این طغیان ها فایق آمد و تا نواحی شرقی پیشرفت. سپس به هند لشكر كشید و تا پنجاب پیشروی كرد. آن گاه متوجه رومیان شد و نخستین جنگ با روم شكل گرفت. شاپور طی دو دوره جنگ موفق به شكست رومیان گردید و حتی در نبردی با روم علاوه بر شكست آنها امپراطور والرین كه خود در جنگ شركت داشت را اسیر نمود كه به دستور شاپور،خاطره این پیروزی را در چند نقش برجسته جاودانه ساختند.
تبدیل قلمرو سلطنت پارس كه اردشیر بانی آن بود به یك امپراطوری وسیع كه دامنه آن را از بین النهرین تا ماورای النهر و از سغد و گرجستان تا سند و پیشاور رسانده بود، یك تفاوت چشمگیری بین او الزام كرد: گرایش به تسامح نسبی در عقاید. از نظر شاپور بدون این تسامح حكومت كردن بر ایران كه تبدیل به امپراطوری وسیع و ابرقدرتی شده بود - غیر ممكن نمی نمود. در واقع او با تدبیر، با در پیش گرفتن این سیاست تمركز و وحدت سراسر قلمرو خویش را تضمین نمود. البته خود او،مثل پدر ظاهرا همچنان در آیین مزد اسنان ثابت و راسخ باقی ماند اما در معامله با پیروان ادیان دیگر، آن گونه كه موبدان انتظار داشتند و سیاست پدر ایجاب می نمود سختگیری نشان نداد. قلمرو او در بابل و ماد شامل عده ای قابل ملاحظه از قوم یهود،در گرجستان و ارمنستان شامل تعدادی فزاینده از قوم مسیحی، در كوشان و باختر شامل عده ای بودایی، و در سرزمین های سند و كابل شامل پیروان آیین هندو بود و او البته نمی توانست با سعی در تحمیل آیین مزدلسنان همه ا»ها را با حكومت خود دایم در حال خصومت باطنی نگهدارد. وی همچنین با اعمال آزادی مذهبی نسبی از تعقیب و آزار پیروان ادیان دیگر خصوصا مسیحیان كه به دلیل هم كیش بودنشان با رومیان مورد خشم و نفرت قرار گرفته بودند،خودداری نمود. پیرو همین سیاست با اندیشه ایجاد ارتباط و نزدیكی بیشتر بین ادیان مختلف به منظور دستیابی به اتحاد و تمركز در كشور و به دنبال آن ایجاد آرامش و از بین رفتن نا آرامیها و نا امنی ها كه به موجب اختلافات دینی و مذهبی ایجاد شده بود. از آیین التقاطی مانی استقابل نمود. هر چند كه در پیش گرفتن این سیاست موجبات خشم و نگرانی موبدان را فراهم آورد. عصر شاپور در عین حال دوران سازندگی نیز بود وی برای سازندگی كشور و آبادانی آن از مهارت و هنر همه اقوام و اتباع و هم چنین اسیران رومی نیز استفاده نمود.
در فاصله مرگ شاپور اول و پادشاهی شاپور دوم چند تن دیگر به حكومت رسیدند ولی هیچیك توانایی این دو را نداشتند. قدرت گیری بیش از حد نجبا و موبدان بدلیل ضعف پادشاهان و مداخله آنان در امور كشور، كشمكش آنان برای دستیابی به قدرت حمله روم در همین اثنای به ایران و پیروزیهای پراكنده آنان اوضاع ایران را در وضعیتی نامطلوب قرار داده بود.
شاپور دوم - احیای عظمت
شاپور دوم،سومین پادشاه قدرتمند ساسانی بود. كه توانست به اوضاع كشور سرو سامان دهد. فوری ترین و ضروری ترین اقدام وی تنبیه اعرابی بود كه با تاخت و تازشان قسمتی از سواحل خلیج فارس و نواحی مجاور بابل و حیره را دچار ناامنی كرده بود. وی در تنبیه و مجازات آنان تا آن اندازه قساوت به خرج داد كه سبب شد لقب ذواالاكتاف برای همیشه بر وی بماند. این پادشاه جوان در آغاز كار پس از حمله به اعراب و تا رو مار كردنشان عده ای از آنان را به اسارت در آورده و برای عبرت سایر رهزنان شانه های اسیران را سوراخ كرده و از سوراخ شانه هایشان طناب گذرانید و آنها را با خواری به بندگی و بیگاری گرفت. كه باعث شد حتی ایرانیان نیز در نتیجه این عمل او را (هوبه سبنا) یا سوراخ كننده شانه ها بنامند، انعكاس این اقدامات شاپور دوم در دربار ترس و احتیاط نجبا و موبدان را به همراه داشت. و بتدریج دست آنها را از كارها كوتاه كرده و به شاپور فرصت داد تا زمینه را برای تامین تفوق و برتری خویش بر آنان كه هنوز به او به چشم جوانی بی تجربه می نگریستند آماده سازد.
شاپور با محدود ساختن قدرت بزرگان و تسلط كامل بر اوضاع خود را برای مقابله با رومیها آماده كرد،و در جنگی سخت آنان را شكست داد وی همچنین موفق به شكست تركان شمال شرقی شد. از دیگر اقدامات شاپور دوم سختگیری نسبت به عیسویان بود در این زمان، دین مسیحی در روم رسمی شده بود. در نتیجه مسیحیان ایران مورد سوء ظن شاپور قرار گرفت. او آنها را به چشم طرفداران روم می نگریست در نتیجه با اقداماتی مانند گرفت مالیات های سنگین، جلوگیری از تبلیغ مسیحیت، آزار و اذیت آنان ،تعطیل كردن چندین كلیسا و حتی توقیف اموال كلیساها سعی در محدود كردن آنها داشت. شاپور دوم مرزهای ایران را به دوران شاپور اول رساند، خاطره فرمانروای پرشكوه و طولانیش او را در ردیف شاپور اول یك بنیانگذار و یك احیا كننده دولت نشان داد، روح تازه ای كه او در كالبد سلسله ساسانی دمید تا مدتها همچنان نگهدارنده سلطنتی بود كه خسرو اول انوشیروان پس از سالها آنرا احیاء نمود.
خسرو انوشیروان
پس از مرگ شاپور دوم وضعیت كشور بدلیل روی كار آمدن پادشاهانی ضعیف و نالایق آمیزه ای بود از قدرت گرفتن مجدد بزرگان، شورش و ناامنی در مرزهای خارجی كه در شرق هیاطله یا هپتالها كه سرانجام با كوشش فیروز شاه ساسانی بیرون رانده شدند و در غرب هم كه شكل همیشگی روم. كه در زمان قباد مشكلات اقتصادی قحطی و خشكسالی به آنها علاوه گردید. و ظهور مزدك و معرفی و تبلیغ آیین جدید وی و اندیشه هایش بمنظور حل مشكلات و معضلات اقتصادی و اجتماعی كه با استقبال قباد به منظور رهایی جامعه از این مشكلات صورت گرفت. علیرغم اینكه ظاهرا به طور مقطعی موثر بنظر می رسید. ولی پس از مدتی خشم موبدان و بزرگان را برانگیخت و خود معضلی تازه برای حكومت قباد گردید. آنچانكه بدلیل موضع گیری آنها بر علیه مزدك و قباد، شاه ساسانی از سلطنت خلع گردید و هر چند پس از چندی شاه مخلوع مجددا به منصب خود بازگشت ولی مشكلات و مصایب همچنان بر جای خود باقی بود. بنا به وصیت قباد كه سومین پسرش خسرو انوشیروان را واجد همه خصال شایسته پادشاهان میدانست پس از وی به سلطنت رسید.
خسرو انوشیروان - سمبل قدرت و عدالت
خسرو انوشیروان به اعتبار كشورگشایی،سیاست، تدبیر و اصلاحاتی كه در امور لشكری،اجتماعی، اخلاقی و فرهنگی بانجام رسانیده است، بزرگترین شاهنشاه ساسانی بشمار می رود. چنانچه او به قدرت نمی رسید. یقینا عمر این سلسله با وجود مصایبی كه گریبانگر آن شده بود، چندی بیش دوام نمی یافت. تدابیر وی همراه با ویژگی های بارز شخصیتی او،سبب درخشش نام وی در تاریخ ایران گردیده است. تعدیل مالیات ها و اصلاحات نظام ارتش، پیشرفت علم و ادبیات بدلیل توجه ویژه وی به دانشمندان و تشویق آنان، تسامح فكری و مذهبی او هر چند بعضی اقدامات وی در اوایل سلطنتش در قبال برخی پیروان ادیان و مذاهب برای ایجاد آرامش صورت گرفت - و وسعت نظر در مورد عقاید و اندیشه ها محبوبیت وی را نزد آحاد مختلف جامعه صد چندان نمود.
خسرو انوشیروان با شكست هپتالها در شرق ورومیان در غرب و صلح پنجاه ساله ای كه با امضای قرارداد صلح انجام گرفت آرامش و رفاه را برای ایرانیان به ارمغان آورد.
خسرو پرویز - افول قدرت
خسرو پرویز آخرین پادشاه معروف ایران باستان است. پس از خسرو اول،حكومت مركزی دوباره دچار ضعف شد،دوران سی وهشت ساله سلطنت خسرو بیشتر یادآور تجمل پرستی ها، عشرت طلبی ها و بی قید و بندیهای یك پادشاه ضعیف النفس است. تا یك شاه مقتدر ساسانی. استبداد،غرور و تكبر وی همراه با بی توجهی و بی تفاوتی نسبت به مردمانی كه چشم امید به توجه و كاردانی شهریارشان دوخته بودند. و فاصله طبقاتی كه روز به روز مردمان را بیش از آنكه آزار اقتصادی دهد، روحشان را می پژمرد و بارزترین بی خردی او در زمینه جنگ با روم به منظور گرفتن تقاص خون خانواده همسرش كه خانواده حكومتگر روم بودند. و بطور جمعی قتل عام شده بودند،صلح با روم را پایان داد و پای ناامنی و جنگ و خونریزی را دوباره به ایران باز نمود.
رفتار عناد آمیز وی با سفیر پیامبر اسلام موجب بدنامی بیش از پیش وی گردید. وسرانجام وی در جنگ با روم بدرفتاری با اطرافیان سبب شكل گیری توطئه هایی بر علیه وی شد تا جاییكه با آنهمه جلال و شوكت روانه زندان گردید و چند روز بعد در زندان كشته شد. از آن پس پادشاهان بعدی هم كه به سلطنت رسیدند كاری از پیش نبردند و فقط سكاندار كشتی شدند كه روز به روز در گرداب بحران و انحطاط فرو میرفت جامعه ایران در تب فقر، تبعیضات ناروا بی نظمی ناامنی و از همه مهمتر بی عدالتی، چنان می سوخت كه درمان آن جز بادم معجزه گر منادی آزادی و عدالت میسر نبود.
ایران در زمان ساسانیان ( فرهنگ و تمدن):
ویژگیهای دولت ساسانی
دولت ساسانی، آخرین مرحله یك سلسه تحولات طولانی بود كه در دوران اشكانیان در زیر پوسته ای از تمدن یونانی سیر كرده و در نهایت باین پایه رسیده بود. در این مرحله از تحولات مورد اشاره، عناصر تمدن یونانی تقریبا از تشكیلات ایرانی طرد شده و بخشی از آن استحاله یافته و یا عنصری جدید را تشكیل داده بود.
هنگامیكه اردشیر زمام حكومت را به دست گرفت،كشور ایران واجد یك وحدت ملی شد. و آثار ویژه این شكل در اجزاء حیات اجتماعی و معنوی ایرانیان پدیدار گردید. با توجه به مراتب بالا، جایگزینی دو سلسه نه تنها یك پیش آمد سیاسی، بلكه نشانه ای از پیدایش روح تازه ای بود كه در شاهنشاهی ایران دمیده شد. دولت ساسانی در دو مورد بر حكومت اشكانی امتیاز و برتری داشت:
1 - تمركز و وحدتی نیرومند و پابرجا 2 - ایجاد یك دین رسمی كه دین زرتشت بود.
اگر مورد نخستین را بازگشت به سنت های دوران داریوش كبیر تلقی كنیم، مورد دوم حتما از ابتكارات ساسانیان بود، و نباید در اینمورد تردیدی به خاطر راه دهیم. اما این ابتكار خود نتیجه تكامل كند سیری بود كه در این برهه از زمان صورت تحقق یافت. در طول چهار قرنی كه دولت بنیاد یافته اردشیر به پویایی خود ادامه می داد،شرایط زندگانی عمومی و اداره كشور دستخوش تغییرات بسیار شد، اما در كلیات و اصول، همان بنیان اداری و اجتماعی كه توسط مؤسس این دودمان پی ریزی و كامل شد، تا پایان دوران ساسانیان بر یك حال باقی ماند.
طبقات در دوره ساسانیان
تقسیم بندی طبقات در دوره ساسانی بر همان اساسی است كه در اوستا آمده است، طبقات چهارگانه ساسانی عبارت بودند از:
1 - روحانیون(آسروان asravan ) 2 - جنگیان (ارتشتاران)3 - مستخدمان اداری(دبیران)4 - توده مردم(روستاییان یا واستریوشان)، صنعتگران و شهروندان كه به هوتوخشان كه هر یك از طبقات چهارگانه خود به چندین دسته تقسیم می شد. بطور كلی جامعه عصر ساسانی جامعه ای طبقاتی بود كه نظام كاستی به دشت در آن اعمال می شد. البته علاوه بر طبقه بندی های فوق كه از آن یاد شد در زمان شاپور نیز نوعی طبقه بندی وجود داشته است. كه بدان اشاره می كنیم.
1 - شهرداران كه فرمانروایانی بودند كه از طرف شاه بر مناطق مختلف حكومت می كردند.
2 - واسپوهران یا رؤسای طوایف كه صاحبان املاك وسیع بودند.
3 - ورزگان(بزرگان) كه صاحب منصبان بزرگ دولت،روسای اداره ها و وزرا می شد.
4 - آزادان یا نجیب زادگان كه ظاهرا اسواران كه افسران لشكر بودند هم در همین طبقه جای می گرفتند.
5 - واستریوشان كه همان توده ملت یعنی ورستاییان، صنعتگران، شهروندان و دهقانان بودند.
در حقیقت اگر دیدی واقع بینانه داشته باشیم درمی یابیم كه جامعه آن روزگار به دو طبقه كلی تقسیم می شد. طبقه فرادست كه شامل خاندان شاهی خاندان های قدیمی حاكمان ولایات و مقامات دولتی و نظامی می شدند. و با نام بزرگان از آنها یاد می شد. و طبقه فرودست؛ كه توده مردم بودند و شامل: كشاورزان، صنعتگران و پیشه وران می شد. اما آنچه در ساختار اجتماعی ساسانیان نمودار است؛ تبعیض طبقاتی فاحشی است كه ماهیت مردم دوستی آنان را زیر سوال می برد تا آن حد كه ارتقا از طبقه فرودست به طبقه فرادست امری محال بود.
تشكیلات مركزی:
وزیر اعظم
وزیر بزرگ كه در آغاز«هزاربذ» لقب داشت، رییس تشكیلات مركزی بود. در زمان هخامنشیان این لقب هزاریتی كه به یونانی«خیلیارخوس» یعنی «نگاهبان فوج هزار نفری» گفته می شد. در ابتدا دارنده این عنوان به مقام نخستین شخص كشور رسیده بود و پادشاه به وسیله و با دست او كارهای كشور را اداره می كرد. عنوان مزبور به همین شكل باقی ماند و به زمان ساسانیان رسید. در زمان ساسانیان وزیر بزرگ را بزرگ فرمذار می خوانده اند، یكی دیگر از عناوینی كه برای این وزیر ذكر شده در اندرزبذ یعنی مستشار دربار است. اداره كشور تحت نظارت پادشاه قرار داشت و وی بیشتر كارها را با رای خویش انجام می داد. هنگامیكه شاه در سفر یا مشغول نبرد بود. وزیر اعظم نیابت سلطنت را عهده دار می شد. مذاكران سیاسی، از وظایف وزیر اعظم بود،در هنگام ضرورت تا آنجا كه می توانست فرماندهی را نیز عهده دار می شد. بطور خلاصه،از آنجا كه وی مشاور ویژه شاه بود، همه كارهای كشور در دست او قرار داشت و می توانست در همه امور دخالت كند. حتی در صورتیكه شاه عیاش بود یا در انجام كارها سستی و اهمال می ورزید وزیر اعظم می بایستی او را متوجه عمل خویش سازد. و به راه صحیح هدایت كند. جایگاه، نقش و اهمیت مقام بزرگ مزمذار آن چنان كامل و بی نقص بود كه حتی پس از ساسانیان خلفای مسلمان این مقام را به صورت مستقیم ودست نخورده وارد سیستم اداری اسلامی نموده و از آن بهره گرفتند. آن چنان كه قدرت بزرگ مزمذار با خلیفه برابر بود.
دین در زمان ساسانیان
از آن جایی كه ساسانیان نسب خود را به كیانیان و گوی ویشتاسب كه همان كی گشتاسب است می رساندند و وی آیین بهی زرتشت را پذیرفته بود، ایشان خود را پیرو مزدیسنی(كیش زرتشتی) می دانستند تا آنجا كه در دوره آنان آیین زرتشتی دین رسمی آنان گردید، همان گونه كه اشاره رفت نیای ساسانیان یعنی ساسان خود از روحانیونی بود كه ریاست معبد آناهیتای شهر استخر را به عهده داشت. پس از وی پسرش بابك همین مقام را عهده دار گردید و پس از تشكیل سلسه ساسانی و روی كار آمدن اردشیر با اراده وی دین زرتشتی دین رسمی كشور گردید. و به این ترتیب اتحاد آتشگاه و دربار شكل گرفت و روحانیون و مغان بر امور مستولی شدند. و اولین حكومت دینی در تاریخ ایران قبل از اسلام شكل گرفت.
اردشیر شاهنشاه ساسانی حتی در زمان حكومت خویش به منظور دست یابی به اهداف سیاسی خویش كه در وحدت و تمركز سراسر قلمرو خلاصه می شدو و در سایه آن آرامش و امنیت داخلی شكل می گرفت از هیچ كوششی حتی نایل آمدن به اقداماتی نظیر بكار گیری تعصبات مذهبی آزار و اذیت تعقیب و زندانی نمودن پیروان ادیان غیر زرتشتی فروگذار ننمود. و این سیاست كمابیش در طول عمر سلسه ساسانی نزد شاهان این خاندان اعمال می شد. به سبب توجه شاهان ساسانی به دین زرتشتی به عنوان دین رسمی كشور مقاماتی نوظهور نیز در دربار شكل گرفتند. از جمله موبذان موبذ كه رییس موبدان(روحانیون) كشور بودند. و هیربذان هیربذ و مقامات زیر دست آنها.
در عصر ساسانی آتشكده های زیادی در گوشه و كنار كشور برپا گردید. و به موبدان اختیارات و امتیازات قابل توجهی واگذار گردید. از جمله داشتن استقلال در امور و تصاحب املاك وسیع.
علاوه بر دین زرتشتی كه بیشترین پیرو را در كشور داشت آیین های دیگری نیز در شرق و غرب كشور ترویج می شدند كه پس از رسمی شدن دین زرتشتی پیروان آن ادیان و آیین ها در تنگنا قرار گرفتند. از جمله آیین بودایی در شرق، آیین مسیحیت و یهودیت در غرب كشور كه به دلیل خصومت ایران با روم و هم كیش بودن مسیحیان ایران با رومیان، پیروان این دین الهی بیشترین سهم را از آزار و اذیت و تعقیب و شكنجه دارا شدند. دو دین نوظهور كه ظاهرا در شرایطی شكل گرفتند كه اوضاع ایران در هنگام بروز و نشر آنها بسیار نابسامان بوده است. در زمان شاپور اول و قباد علنی شدند از آن جمله، آیین مانویت و مزدكی بود.
مانی در زمان شاپور اول ادعای پیامبری نمود. اندیشه وی كه تحت آیینی استقاطی شكل گرفته بود. مورد توجه و استقبال شاپور اول قرار گرفت، وی با ادیان و اندیشه های عصر خود آشنایی داشت و اختلاف مذاهب مختلف همواره ذهن وی را مشغول می داشت، مذهبی كه وی معرفی نمود،اختلاطی بود از دین های زرتشتی، عیسوی، بودایی و ... مانی معتقد بود كه عالم از عناصر روشنایی و تاریكی بوجود امده و به همین جهت اساس آن بر نیكی و بدی استوار است. اما در پایان دنیا روشنایی از تاریكی جدا و بر آن چیره می گردد. و صلح ابدی برقرار می شود وظیفه فرد مانوی آن بود كه بكوشد تا روشنایی و تاریكی را از یكدیگر دورسازد، یعنی وجود خویش را از بدی و فساد ـ كه زاده تاریكی است ـ منزه گرداند و از اصول اوست؛ مهردهان(پرهیز از اندیشه زشت و ناپاك) به همین سبب پیروان مانی از لذات دنیوی مانند: ازدواج، خوردن گوشت، نوشیدنی شراب و گرد آوری مال پرهیز می نمودند. مانی كتاب های زیادی برای ترویج دین خود نگاشت از آن جمله شاپورگان به زبان پهلوی بود كه آن را به شاپور تقدیم نمود و كتاب ارژنگ یا ارتنگ كه مانی به منظور تفهیم بهتر اصول كیش خود مسایل مورد نظر را با تصاویر زیبا جلوه گر می نمود. از این روی وی را مانی نقاش نیز می خواندند.
همان گونه كه گفته شد عقاید وی به سبب توجه شاپور به آنها و به منظور بهره گیری وی از این دین به منظور رفع اختلافات مذهبی بصورت مقطعی نشر و رواج یافت. ولی پس از مدتی به دلیل مخالفت شدید موبدان مورد خشم و كینه قرار گرفت و به دستور شاه بهرام به زندان افتاد و در زیر شكنجه جان داد و به قولی او را زنده پوست كندند وبه دارآویختند.
مزدك نیز خود از پیروان آیین مانوی بود و از مروجان این آیین محسوب می گشت كه علاوه بر عقیده به موضوع ستیز دو عنصر نور و ظلمت كه اساس عقیده مانی را تشكیل می داد. اندیشه های وی درباب حل معضلات اقتصادی و اجتماعی كه ریشه در تبعیضات طبقاتی داشت. مورد توجه قباد،پادشاه ساسانی قرار گرفت. كه دوران سلطنت وی مصادف با مشكلات اقتصادی و اجتماعی كه قحطی و خشكسالی نیز به آن علاوه گردیده بود، شد. عقاید مزدك مبنی بر تقسیم عادلانه منابع ثروت و تذكر این مهم كه همه انسان ها در برابر استفاده از نعمات خدادادی و طبیعی یكسان هستند. به مذاق طبقه صاحب ثروت و قدرت خوش نیامد و همین امر موجب به قتل رسیدن وی توسط مخالفنش گردید.
علاوه بر این ادیان نوظهرو، در قسمتی از نواحی جنوبی افرادی می زیستند كه به صایبین معروف بودند. آنان پیروان حضرت یحیی(ع) بودند كه مراسم دینی و آداب و رسوم ویژه خود را داشتند. به عنوان نمونه از خوردن گوشت گاو پرهیز می كردند و نماز صبح را پس از طلوع آفتاب می خواندند كه پیروان این آیین نیز از سخت گیریهای موبدان زرتشتی در امان نماندند.
خط ادبیات و آموزش ساسانیان
مشهورترین خط های رایج در زمان ساسانیان، خط پهلوی اشكانی و خط پهلوی ساسانی است. این خط ها از خط آرامی اقتباس شده بودو همه مكاتبات اداری نوشته های ادبی تاریخی و كتبیه های شاهان ساسانی كه بر صخره ها حك شده است به این خط نوشته می شد.
در آن روزگار، اموزش فقط و فقط منحصر به طبقه بزرگان بود و توده مردم از آموزش و بهره مندی از علم و دانش محروم بودند. تیراندازی،چوگان و شنا از دیگر كارهایی بود كه جوانان به آن مشغول می شدند. تا هنگام جنگ آمادگی لازم را داشته باشند.
جندی شاپور از مراكز مهم علم و آموزش و پژوهش بود و دانشمندان و پزشكان بسیاری در آن به پژوهش مشغول بودند. انوشیروان عده ای را برای كسب علوم به هند فرستاد او عده ای از فلاسفه یونانی را كه از تنگ نظری و تعصب مسیحیان روم به ایران پناهنده شده بودند را به گرمی پذیرفت و از آنان حمایت كرد.
معمای و حجاری
خرابه های چندین كاخ و آتش گاه در فیروز آباد، بیشاپور و.... جلوه گاه معماری عصر ساسانی است. معماران این دوره در اوایل از شیوه های اشكانی پیروی می كردند. ولی با گذشت زمان، در بنای كاخ ها و آتش گاه ها شیوه ها و سبك هایی در پیش گرفتند. كه در گذشته فراگیر نبود، مانند استفاده از طاق وایوان، با استفاده از طاق، بكارگیری ستون كمتر در معماری مورد توجه و استفاده قرار می گرفت. معماران عصر ساسانی از گچ بری های زیبا و گاه كاشی كاری استفاده می كردند. كاخ هایی مانند كاخ تیسفون(معروف به ایوان كسری) و كاخ فیروز آباد در زمان خود شكوه و جلال بسیاری داشتند و چشم همگان را خیره می كردند. شاهان ساسانی در این كاخ ها به اداره امور می پرداختند، دستورات لازم را صادر می كردند، فرستادگان دولت های دیگر را به حضور می پذیرفتند و نیز به تفریح و خوشگذرانی می پرداختند.
نقش برجسته های فرمانروایان ساسانی و كتبیه های آنان در فارس و كرمانشاه و نواحی دیگر كه شامل مراسم تاج گذاری، جنگ و شکار شاهان است. نشانگر تبحر حجاران چیره دست ایرانی در آن عهد است.
هنر و صنعت
قالی بافی، پارچه بافی، فلز كاری و شیشه گری در عهد ساسانی رونق بسیار یافت. در این عصر پارچه های تولید ایران در روم مشتریان زیادی داشت. فلزكاران ماهر در خدمت شاهان و شاه زادگان بودند. و برای آنان ظروف بسیار ظریف و زیبا از جنس طلا و نقره می ساختند. كه نمونه هایی از آنها در موزه های اروپا موجود است. موسیقی از جمله هنرهایی بود كه مورد توجه شاهان ساسانی بوده است. موسیقی دانان و آوازه خوانان دربار را هنیاگر یا خنیاگر می نامیدند، خسرو پرویز و بهرام گور در میان شاهان ساسانی به شعر و موسیقی علاقه داشتند و به آن اهمیت می دادند.
یكی از هنرهای بی مانند عصر ساسانی ساخت حباب هایی بود كه موسیقی و اصوات دیگر را ضبط و در موقع لزوم با وسایلی كه آن روزگار در دست بود، صداهای ضبط شده پخش می گردید كه این حباب ها در ایوان مداین و نصب آن بر روی دیوارهای آن برای پخش موسیقی به كار رفته بود.
بازرگانی
در عهد ساسانی جاده ابریشم مهم ترین مسیر تجاری در دنیا بود. همچنانكه ایران در دوره اشكانی از منافعی كه این راه برایشان ایجاد می كرد. سود می بردند. ساسانیان نیز از این جهت بی نصیب نماندند، ایران همچون پل ارتباطی بر راه شرق و غرب بود. كاروان های تجاری كالاهای ساخت چین و هند و ایران و روم را از سرزمینی به سرزمین دیگر می بردند. صید مروارید در خلیج فارس رواج داشت. مالیات مهمترین منبع درآمد و ثروت محسوب می شد كه علاوه بر خراج و مالیات سرانه و سالانه كه اخذ می گردید. از بازرگانان نیز مالیات گرفته می شد. تجارت دریایی در دوره ساسانیان دارای اهمیت بود. طلا، نقره، مس، مروارید و پارچه های ابریشمی از مهم ترین محصولات ایران محسوب می گردید.
1- مقدمه:
در این نوشتار قصد داریم به معرفی آنالیز اجزا اصلی (Principal components analysis) به پردازیم. آنالیز اجزا اصلی (pca) یک تکنیک مفید آماری است که کاربرد آن در زمینه های از قبیل : تشخیص چهره،فشرده سازی تصویر و یک تکنیک رایج برای شناسایی یک نمونه در داده های از بعد بالا است.
این تبدیل که با اسامی دیگری چون هتلینگ(Hostelling Transform)، کارهانن-لو(Karhunen-Live Transform(KLT)) و بردار های ویژه نیز شناخته می شود،تبدیل بهینه در کارهای فشرده سازی و کاهش بعد است و خطای میانگین مربعات حاصل از فشرده سازی را کمینه می کند. هر چند این تبدیل به علت وابسته بودن به داده ورودی، جای خود را در الگوریتم های کاربردی و عملی، به تبدیل گسسته کسینوسی(Discret Cosine Transform(DCT)) داده است اما در صورت کافی بودن داده ورودی می تواند تبدیل بهینه را استخراج نماید.
آنالیز اجزای اصلی یک روش اختیاری چند منغیری است. اگر ما در جایی مجبور هستیم مهم ترین متغیر را یا یک تعداد محدودی از متغیر ها را دریک مجموعه انتخاب کنیم از آنالیز اجزای اصلی کمک می گیریم .
آنالیز اجزای اصلی می تواند هم چنین برای پیدا کردن سیگنال ها در اطلاعات نویزدار به کار رود.
قبل از این که از آنالیز اجزا اصلی توصیفی به دست آوریم ابتدا به معرفی مفاهیمی ریاضی که در آنالیز اجزا اصلی استفاده می شود می پردازیم.
این قسمت انحراف معیار، کوورایانس ، بردارهای مشخصه و مقادیر ویژه را پوشش می دهد.این دور نما دانشی قابل فهم از قسمت های آنالیز اجزا اصلی فراهم می آورد.
در این نوشتار مثال های وجود دارد که از طریق آن معنی و مفهوم بحث را روشن می سازد.
2- ریاضیات زمینه(لازم):
در این قسمت تلاش می کند که مهارت های لازم در ریاضیات پایه مورد نیاز در آنالیز اجزا اصلی بدست آوریم.
به خاطر سپردن طرز کار صحیح تکنیک ریاضی نسبت به فهمیدن دلایل اهمیت کمتری دارد. زیرا که یک تکنیک ممکن استفاده شود و نتیجه عملی به ما در مورد داده نهایی بگوید.
در این قسمت ابتدا به بخشی از آمار که در توزیع اندازه یا چگونگی پراکندگی داده ها است توجه می کنیم و در بخش دیگر به ماتریس جبری، مقادیر ویژه و بردار های مشخصه که مهمترین ویژگی یک ماتریس که اساس آنالیز اجزا اصلی توجه می کنیم.
2-1 آمار:
در سراسر بحث آماری ما با مجموعه نسبتا بزرگی از داده ها سر و کار داریم و باید ارتباط (وابستگی) بین مجموعه با نقاط خاص در آن مجموعه داده را تحلیل کنیم. اما ما قصد داریم در مجموعه داده ها توجه کنیم به تعداد کمی از اطلاعات و نتیجه ای که درباره این مجموعه داده ها به ما می دهد.
2-1-1 انحراف معیار استاندارد :
برای فهمیدن انحراف معیار به یک مجموعه داده احتیاج داریم. آمارشناسان معمولا علاقمند به نمونه گیری از جامعه هستند. برای استفاده کردن از روش های نمونه گیری به عنوان مثال جامعه تمام مردم یک کشور است. در حالی که یک نمونه یک زیر مجموعه از جامعه است که آمارشناسان اندازه می گیرند.
مطلب مهم دیگر درباره آمار اگر از سراسر جامعه استفاده می کنید این است که فقط با اندازه گیری یک نمونه از جامعه شما می توانید با اندازه گیری احتمال(سنجش احتمال) کار کنید.
در این بخش آماری قصد داریم فرض کنیم که اطلاعات ما نمونه ای از جامعه است.
در اینجا یک مثال وجود دارد:
X = [1 2 4 6 12 15 25 45 68 67 65 98]
از علامت Xبرای اشاره به مجموعه اعداد استفاده می کنیم.اگر به یک عدد خاص در مجموعه داده ها بخواهیم اشاره کنیم از یک زیر نویس بر روی علامت X استفاده کنیم که یک عدد خاص را نشان می دهد.
تعدادی مطلب درباره یک مجموعه داده است که ما می توانیم حساب کنیم. برای مثال ما میانگین نمونه ها را می توانیم حساب کنیم. چون با مفهوم میانگین نمونه ای آشنا هستیم فقط فرمول را ارائه می کنیم:
این فرمول می گوید که همه اعداد با هم جمع شوند و سپس تقسیم به تعداد اعدادی که وجود دارد. متاسفانه، میانگین به ما اطلاعات فراوانی به جز تقریبا برای نقطه وسط به ما نمی دهد.
برای مثال دو مجموعه داده مقابل دقیقا میانگین یکسان 10 دارند.
[0 8 12 20] , [8 9 11 12]
اما تفاوت این دو مجموعه توزیع متفاوت اطلاعات است.به همین دلیل از انحراف معیار استفاده می کنیم (sd) .انحراف معیار یک مجموعه چگونگی توزیع داده ها است.
تعریف انحراف معیار:معدل فاصله از نقطه میانگین یک مجموعه داده.
از فرمول زیر استفاده می کنیم:

مربع فاصله هر نقطه از میانگین مجموعه و آنها را جمع کرده و تقسیم بر n-1 می کنیم و ریشه دوم مثبت می گیریم.
علامتS معمولا برای نشان دادن انحراف معیار یک نمونه به کار می رود.
اگر مجبور به استفاده از سراسر جامعه بودید از تقسیم برn استفاده کنید و اگر از نمونه استفاده می کنید از تقسیم بر n استفاده کنید.
برای دو مجموعه بالا انحراف معیار در جداول زیر محاسبه شده اند:


انتظار داریم مجموعه اول انحراف معیار بزرگتری داشته باشد به این خاطر که داده ها از میانگین فاصله بیشتری دارند.
فقط به عنوان یک مثال دیگر مجموعه داده های زیر میانگین و انحراف معیار 10 دارند زیرا همه اعداد یکی هستند. هیچ کدام از آن ها از میانگین منحرف نمی شوند.
[10 10 10 10]
2-1-2 واریانس:
واریانس معیار دیگری از پراکندگی مجموعه داده ها است. در واقع تقریبا با انحراف معیار برابر است. فرمول آن به صورت زیر است:
با توجه هر دو علامت و فرمول متوجه می شوید که واریانس مربع انحراف معیار است.
S2 علامت معمولی برای واریانس یک نمونه است. هر دو این مقیاس از پراکندگی داده ها هستند. انحراف معیار مقیاس معمولی تری است. اما واریانس هم استفاده می شود.
2-1-3 کوواریانس:
دو مقیاس آخر که ما به آن ها توجه داریم صرفا کمی هستند. مجموعه داده ها مانند موارد زیر می تواند باشد: بلندی همه افراد در یک اتاق،نمره های آخرین امتحان و غیره.
اما با وجود این برای تعداد زیادی از مجموعه داده ها می تواند بیش از یک بعد وجود داشته باشد و هدف از تحلیل آماری این مجموعه داده ها معمولا این است: ارتباطی که بین بعد ها وجود دارد را بفهمیم.
برای مثال ممکن است مجموعه داده هایمان هر دو بلندی همه دانش آموزان یک کلاس باشد . ما میتوانیم تحلیل آماری آیا بلندی یک دانش آموز اثر بر روی نمودار دارد.
انحراف معیار و واریانس فقط بر روی یک بعد عمل می کنند. شما فقط انحراف معیار را به طور جداگانه برای هر بعد از مجموعه داده ها می توانید حساب کنید.مفید است که مقیاسی برای اندازه گیری اختلاف از میانگین نسبت به یکدیگر داشته باشیم. کوواریانس یک چنین مقداری است.
کوواریانس همیشه بین دو بعد اندازه گیری می شود. اگر کوواریانس را بین یک بعد و خودش حساب کنید در واقع شما واریانس را حساب کرده اید. اگر شما یک سری داده سه بعدی (X,Y,Z) داشته باشید می توانید کوورایانس را بین دو بعدX,Y دو بعد X,Z و دو بعدY,Z حساب کنید. اندازه گیری کوواریانس بین X,X یا Y,Y و یا Z,Z به شما واریانس بعد های را به ترتیب می دهد.
فرمول محاسبه کوواریانس بسیار شبیه فرمول محاسبه واریانس است. فرمول محاسبه واریانس را نیز می توان مشابه این عبارت نوشت:
جمله درجه دوم نشان داده شده را به دو بخش بسط داده ایم زیرا این دانشی برای محاسبه کردن کوواریانس به ما می دهد.

این دقیقا همان فرمول واریانس است به جز آن که در دومین مجموعه از پرانتزهاY جایگزین X شده است.
تعریف کوواریانس: برای هر قلم داده تفاوت بین ارزشX و میانگینX را با تفاوت بین ارزشY ضرب می کند و تقسیم برn-1.
فرض می کنیم از یک گروه دانش آموز سوال شده است که در درس خاصی چه نمره ای دریافت کرده اند و چه تعداد ساعت آن ها در کل صرف مطالعه کرده اند. بنا بر این ما دو بعد داریم اولین بعدH تعداد ساعت مطالعه است و دومین بعد M نمره کسب شده است.
شکل زیر به ما اطلاعات فرضی را نشان می دهد. و cov(H,M) کوواریانس ساعت های مطالعه کردن و نمره گرفتن را محاسبه می کند.
بنا براین کوواریانس به چه چیزی را نشان می دهد؟ ارزش درست به اهمیت علامت آن (مثبت یا منفی) نیست. اگر ارزش مثبت باشد، نشان می دهد که هر دو بعد با هم افزایش می یابند، مثلا افزایش ساعت مطالعه، نمره پایانی را افزایش می دهد. اگر ارزش منفی است، اگر یک بعد افزایش یابد، بعد دیگر کاهش می یابد. اگر کوواریانس را منفی بدست آوریم پس آنچه به ما می گوید مخالف هم هستند، که با افزایش ساعت مطالعه نمره پایانی کاهش می یابد. در بعضی موارد که کوواریانس صفر می شود نشان می دهد که دو بعد مستقل از هم هستند.
نتیجه ای که با افزایش نمره به ما می گوید مثلا افزایش ساعت مطالعه می توان به آسانی با رسم یک نمودار از اطلاعات دید مانند شکل زیر:

از آن جا که ارزش کوورایانس را بین هر دو بعد در مجموعه اطلاعات می توان حساب کرد این تکنیک اغلب برای پیدا کردن ارتباط بین بعدها در ابعاد بزرگ مجموعه اطلاعات که تجسم آن مشکل است استفاده می شود.
به نام خدا
پادشاها در من مسکین نگر گر زمن بد دیدی آن شد این نگر
خالقا گر نیک و گر بد کرده ام هرچه کردم با تن خود کرده ام
عفو کن دون همتیهای مرا محو کن بی حرمتیهای مرا
مقدمه
تنوع و غنای ادبیات ایران بسیار زیاد است و هر کدام از اندیشمندان و شعرا و عرفای ایرانی به روش و سبک خاص خود آثار گرانبهایی را برای ما به میراث گذاشتند که امروزه خواندن اصل کتابها یا درک مفاهیم آن برای همگان مقدور نمی باشد . لذا دانستن و فهمیدن مفاهیم این اثر یا بکار گیری آن در تربیت روح انسانی مستلزم درک و فهم آسان مطالب این کتاب می باشد . نگارندۀ این اثر برای اینکه جویندگان کمال و حقیقت را هرچه آسانتر در این راه همراهی کند تصمیم گرفت تا متن کامل کتاب منطق الطیر را به زبان بسیار ساده و قابل فهم برگرداند و آن را در اختیار همه ی علاقه مندان به این آثار گرانبها و ارزشمند قرار دهد . مخاطبان این اثر عام بوده و همه به اندازه نیاز خود می توانند از آن بهره گیرند .
مرجع این کتاب کلیات منطق الطیر عطار است که به کوشش جناب استاد ارجمند سید صادق گوهرین گرد آمده و تصحیح شده است و نگارنده از آن به عنوان منبع اصلی استفاده کرده و تمام ابیات آن را به روش خطی و به نثر بسیار ساده و روان فارسی برگردانده است و امیدوار می باشد که مورد توجه و عنایت خوانندگان عزیز قرار گیرد .
مولاي متقيان علي (ع) مي فرمايد :
خدا را سپاس در حالي كه نه از رحمت او نوميدم ، نه از رحمتش بی بهره ام ، نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر برتافته ام . خداوندي كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد و دنيا سرايي است كه ناپايداري مقدر اوست . مردمش از آنجا رخت برخواهند بست هم شيرين گواراست هم سبز و خرم . خواستاران خود را زود مي يابد هركه در او بنگرد دلش را مي فريبد . پس هر توشه ی نيكو كه ميسر است برگيريد و قدم به راه سفر نهيد . در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است مخواهيد و بيش از آنچه به شما داده است طلب مكنيد .
و حضرت عيسي روح اله مي فرمايد :
هرآنچه والاست ، هرآنچه درست است ، هرآنچه پاك است ، هرآنچه دوست داشتنی و هر آنچه ستودنی است ، بدان بينديشيد . اگر چيزي عالی است و شايان ستايش در آن تامل كنيد .
شرح حال عطار
ابو حامد فريدالدين محمد بن ابي بكر ابراهيم عطار نيشابوري به سال 540 در نيشابور از يك پدر و مادر مومن و زاهد پيشه به دنيا آمد . پدرش دارو فروش و مادرش زنی زاهد منش بود كه به گفته خود او بيست و چند سال آخر عمرش را فقط به عبادت و خلوت كردن با خدا گذرانده و دست از دنيا و زرق و برق آن كشيده بود .
چو سالي بيست هست ، اكنون زيادت كه نه چادر ، نه موزه داشت عادت
زدنيا فارغ و خلوت گزيده گزيده گوشه و عزلت گزيده
وقتي عطار بزرگ شد حرفه ی پدر را پيشه خود ساخته و او نيز دارو فروش شد .
بدارو خانه پانصد شخصي بودند كه در هروز نبضم مي نمودند
عطار فردي خوش قريحه و نازك خيال و حساس بود . او موضوعاتي را كه در اطرافش مي گذشت به خوبي مي ديد و آنها را حس مي كرد و در بعضي موارد آنها را به رشته ي شعر مي كشيد تا جايي كه دو اثر با ارزش خود يعني مصيبت نامه و الهي نامه را در حين كاركردن در دكان عطاري خود به رشته ي نظم درآورد .
مصيبت نامه كاندوه جهانست الهي نامه كاسرار عيانست
بداروخانه كردم هردو آغاز چه گويم زو درستم ، زين و آن باز
عطار در حدود هفتاد و چند سال عمر كرده و آثار ارزشمندي به انسانهاي روشن ضمير و پاكدل كه به نداي او گوش فرانهادند تقديم نمود . از جمله اين آثار الهي نامه ، اسرار نامه ، مصيبت نامه ، مختار نامه و منطق الطير و خسرونامه مي باشد .
منطق الطیر را باید تاج مثنوی های عطار نام نهاد که آن منظومه ای رمزی مشتمل بر 4458 بیت به بحر رمل مسدس مقصور محذوف می باشد و موضوع آن گفتگوی مرغان درباره ی پرنده ای افسانه ای است به نام سیمرغ و مراد از پرندگان ، سالکان راه حق و مراد ازسیمرغ ، وجود حق تعالی می باشد .
سبک عطار در مورد بيان اشعار كتاب منطق الطير يا مقامات طيور ، سبک سمبوليسم مي باشد كه معمولاً در اين سبک ادبي نويسنده از زبان موجودات و چيزهايي كه در طبيعت وجود دارد براي بيان هدف و منظور خود استفاده مي كند ، اين موجودات مي تواند شامل حيوانات ، پرندگان و گياهان و يا حتي اشياء محيط زندگي طبيعي باشد .
عطار از پرندگان براي بيان مقصود خود استفاده كرده است كه هركدام از پرندگان بيان كنندی بخشي از وجود يك انسان كسر مي باشد يعني انساني كه به نهايت تكامل نرسيده و پالايش نيافته است . انساني كه در بندی كه خود براي خود بافته و در قفسی از هواي نفس که براي خود ساخته ، گرفتار شده است اين چنين انساني در قفس جسم مادي اسير است . عطار تمام دامهایی را كه در مسير رشد معنوي انسان قرار دارد ترسيم كرده و آنرا نشان می دهد تا اينگونه انسانها را آگاه کند و به آنها هشدار دهد كه در دام آرزو ، هوس ، خود پرستي و حرص و طمع گرفتار نشوند و كساني كه انتخاب مي كنند چگونه زندگي درست و پاكي داشته باشند بتوانند سير رشد معنوي و تكاملي خود را به شايستگي هدايت كنند و به حقيقت و يگانگي و شناخت اصل وجود خود برسند تا در پرتوی نور جلال او ، به آرامش وصف نشدني دست يابند .شیخ عطار در این داستان چگونگی سفر پر رنج انسانهای حقیقت طلب را در شاهراه وصول به حق شرح می دهد.
عطار در كتاب خود هر مرغی را نشان و نماد انسانهای مختلف با عادت ها و ضعفهای گوناگون بيان مي كند كه قبل از شرح داستان به معرفی هر مرغ خواهيم پرداخت كه نشانه ی چگونه انسانی است .
هدهد : مرغی است كه چشمی بينا دارد. چون ديو وجود خود را مهار كرده است رازدار سليمان نبی است هدهد نظری گنجا دارد و جای آب را در بيابان مي داند و مرغان ديگر را راهنمايی می كند او پرهيزگار و با تقوی است مرغان تشنه را به طرف آب هدایت می كند .
موسيچه ( كبوتر سفيد ) : پرنده ای است گرفتار نفس و مغرور
طوطي : رفيق حضرت خضر كه به حيات ماندگار و جاودان و به چشمه آب حيات علاقه دارد .نمونه ای از مردمان اهل ظاهر وتقلید که به دنیای باقی وحیات جاوید اعتقاد دارند .
كبك : مال اندوز و طلا دوست ، سر در خاك می كند تا طلا پيدا كند و هوای تازه و روشنايي و نور خورشيد را از خود می گيرد تا در تاريكی زمين جواهر پيدا كند و مال اندوزی كند .
باز : پرنده ای تيز چشم و پر خشم می باشد كه هدفش كنترل ديگران است ، او جاه طلب است تا برهر چيزی مسلط باشد به همين دليل در بلنديها لانه می كند .نمونه ای از مردم اهل قلم و درباری که به علت نزدیکی به شاه همیشه بر دیگران فخر می فروشد واز موقعیت خود سوء استفاده می نماید .
دراج : نفس قدرتمندی دارد و اگر به نفسش مسلط شود به بلندی می رسد .
بلبل : پرنده ای سر به هوای عاشق پيشه كه لحن زيبا دارد و به دنبال دام انداختن ديگران است اما به غيراز گل بی وفا كسی را اسير خود نمی كند او هميشه از درد عشق می نالد ونمونه ای از مردم جمال پرست است
طاووس : پرنده ای خود پرست است و نمونه ای از مردم ظاهر بین که تکالیف مذهبی را به امید مزد و آرزوی بهشت ورهایی از دوزخ انجام می دهد . به وجود نمايشی خود چنان دل بسته كه نمی خواهد نقصان را ببيند و مدام در پی شکار خلق است وهر لحظه به رنگی در می آید او اگر متواضع شود به اسرار هستی دست پيدا مي كند .
قرقاول ( تذرو ) : مثل يوسف نبی زيباست ولي در چاه نفس خود گرفتار است و اگر ازچاه نفس خود بيرون بيايد مانند يوسف ، عزيز مصر می شود كه سخت خواهان دارد.
قمری : پرنده ای سرگشته ی ما ومنی است و مثل ذالنون پيامبر در شكم ماهی حبس شد.
فاخته : پرنده ای كه گرفتار دام بی وفايی است .
شاهين و كركس : در هوس مردار خواهي دنيوی هستند و در همين هوس می ميرند حيات را تجربه نمی كنند و از هردو دنيا محرومند .
همای : پرنده ای است که استخوان می خورد و بر سر هر کس که سایه افکند خوشبختی و شاهی را به او می بخشد او ظرفيت پذيرش هدايای خداوندی را دارد ولی وقتی به اين امتيازات فكر می كند فرعون را به عنوان الگو و رهبر می پذيرد و نمونه ای از مردمی است که از زهد وعبادت برای کسب مال دنیا استفاده می کنند وبه دنبال جلب نظر ارباب مملکت وسیاست از راه عزلت نشینی وعبادت ظاهری می باشند تا به این طریق به دستگاه وقدرتی دست یابند .
دراج : نماينده ديو و ابليس است و ابليس از جسم او برای تجلی خود استفاده می كند .
بوتيمار : پرنده ای غمخوار و افسرده كه در كنار دريا نشسته ولی نگران تمام شدن آب است و چون توكل را نمي شناسد از لذت زندگی كردن بی بهره می ماند .نمونه ای از مردم خسیس که نعمت های زندگی را از خود ودیگران دریغ می دارند نه خود لذت می برند ونه می توانند شاهد لذت بردن دیگران از نعمت های زندگی باشند .
بط ( مرغابی ) : گرفتار وسواس است و ديگران را نجس و خود را پاك مي داند سخت قضاوتی است و به پرهيزكاری خود مغرور است و ديگران را می آزارد .نمونه ای از مردم عابد وزاهد که همه ی عمر گرفتار وسواس طهارت هستند .
بوف : پرنده ای كه از خوشبخت بودن و لذت بردن از زندگی اضطراب دارد به همين دليل در خرابه ها زندگی مي كند و هميشه از شور آبادانی خويش گريزان است . نمونه ای ازمردمی است که زاهد ومنزوی هستند وگنج مقصود را درخلوت و گوشه گیری و انزوا از خلق و اجتماع می جو یند .
صعوه : پرنده ای کوچک از نوع گنجشک سر قرمز نمودارمردمی ناتوان و درمانده كه به ناتوانی و جسم ضعيف خود متوسل می شوند تا از بار مسئوليت شانه خالی كنند .
در واقع هركدام از اين پرندگان ويژگيهای نهفته ی انساني است و عطار سعی دارد با وجود اين پرندگان مراحل خود شناسی و تكامل انسان را به نمايش گذاشته و در راه رسيدن به خود و رهايی از مشكلات فردی را به ما بياموزد و ما را در راه رسيدن به كمال انسانی ، كه آن را در هفت مرحله ترسيم كرده است راهنمايی نمايد .
اين هفت مرحله عبارتند از :
1– طلب 2– عشق 3– معرفت 4– استغنا 5– توحيد 6 – حيرت 7 – فقر و فنا
تقدیم به همه ی جویندگان راه حقیقت و کمال
گرجیان
به نام خدا
پادشاها در من مسکین نگر گر زمن بد دیدی آن شد این نگر
خالقا گر نیک و گر بد کرده ام هرچه کردم با تن خود کرده ام
عفو کن دون همتیهای مرا محو کن بی حرمتیهای مرا
مقدمه
تنوع و غنای ادبیات ایران بسیار زیاد است و هر کدام از اندیشمندان و شعرا و عرفای ایرانی به روش و سبک خاص خود آثار گرانبهایی را برای ما به میراث گذاشتند که امروزه خواندن اصل کتابها یا درک مفاهیم آن برای همگان مقدور نمی باشد . لذا دانستن و فهمیدن مفاهیم این اثر یا بکار گیری آن در تربیت روح انسانی مستلزم درک و فهم آسان مطالب این کتاب می باشد . نگارندۀ این اثر برای اینکه جویندگان کمال و حقیقت را هرچه آسانتر در این راه همراهی کند تصمیم گرفت تا متن کامل کتاب منطق الطیر را به زبان بسیار ساده و قابل فهم برگرداند و آن را در اختیار همه ی علاقه مندان به این آثار گرانبها و ارزشمند قرار دهد . مخاطبان این اثر عام بوده و همه به اندازه نیاز خود می توانند از آن بهره گیرند .
مرجع این کتاب کلیات منطق الطیر عطار است که به کوشش جناب استاد ارجمند سید صادق گوهرین گرد آمده و تصحیح شده است و نگارنده از آن به عنوان منبع اصلی استفاده کرده و تمام ابیات آن را به روش خطی و به نثر بسیار ساده و روان فارسی برگردانده است و امیدوار می باشد که مورد توجه و عنایت خوانندگان عزیز قرار گیرد .
مولاي متقيان علي (ع) مي فرمايد :
خدا را سپاس در حالي كه نه از رحمت او نوميدم ، نه از رحمتش بی بهره ام ، نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر برتافته ام . خداوندي كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد و دنيا سرايي است كه ناپايداري مقدر اوست . مردمش از آنجا رخت برخواهند بست هم شيرين گواراست هم سبز و خرم . خواستاران خود را زود مي يابد هركه در او بنگرد دلش را مي فريبد . پس هر توشه ی نيكو كه ميسر است برگيريد و قدم به راه سفر نهيد . در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است مخواهيد و بيش از آنچه به شما داده است طلب مكنيد .
و حضرت عيسي روح اله مي فرمايد :
هرآنچه والاست ، هرآنچه درست است ، هرآنچه پاك است ، هرآنچه دوست داشتنی و هر آنچه ستودنی است ، بدان بينديشيد . اگر چيزي عالی است و شايان ستايش در آن تامل كنيد .
شرح حال عطار
ابو حامد فريدالدين محمد بن ابي بكر ابراهيم عطار نيشابوري به سال 540 در نيشابور از يك پدر و مادر مومن و زاهد پيشه به دنيا آمد . پدرش دارو فروش و مادرش زنی زاهد منش بود كه به گفته خود او بيست و چند سال آخر عمرش را فقط به عبادت و خلوت كردن با خدا گذرانده و دست از دنيا و زرق و برق آن كشيده بود .
چو سالي بيست هست ، اكنون زيادت كه نه چادر ، نه موزه داشت عادت
زدنيا فارغ و خلوت گزيده گزيده گوشه و عزلت گزيده
وقتي عطار بزرگ شد حرفه ی پدر را پيشه خود ساخته و او نيز دارو فروش شد .
بدارو خانه پانصد شخصي بودند كه در هروز نبضم مي نمودند
عطار فردي خوش قريحه و نازك خيال و حساس بود . او موضوعاتي را كه در اطرافش مي گذشت به خوبي مي ديد و آنها را حس مي كرد و در بعضي موارد آنها را به رشته ي شعر مي كشيد تا جايي كه دو اثر با ارزش خود يعني مصيبت نامه و الهي نامه را در حين كاركردن در دكان عطاري خود به رشته ي نظم درآورد .
مصيبت نامه كاندوه جهانست الهي نامه كاسرار عيانست
بداروخانه كردم هردو آغاز چه گويم زو درستم ، زين و آن باز
عطار در حدود هفتاد و چند سال عمر كرده و آثار ارزشمندي به انسانهاي روشن ضمير و پاكدل كه به نداي او گوش فرانهادند تقديم نمود . از جمله اين آثار الهي نامه ، اسرار نامه ، مصيبت نامه ، مختار نامه و منطق الطير و خسرونامه مي باشد .
منطق الطیر را باید تاج مثنوی های عطار نام نهاد که آن منظومه ای رمزی مشتمل بر 4458 بیت به بحر رمل مسدس مقصور محذوف می باشد و موضوع آن گفتگوی مرغان درباره ی پرنده ای افسانه ای است به نام سیمرغ و مراد از پرندگان ، سالکان راه حق و مراد ازسیمرغ ، وجود حق تعالی می باشد .
سبک عطار در مورد بيان اشعار كتاب منطق الطير يا مقامات طيور ، سبک سمبوليسم مي باشد كه معمولاً در اين سبک ادبي نويسنده از زبان موجودات و چيزهايي كه در طبيعت وجود دارد براي بيان هدف و منظور خود استفاده مي كند ، اين موجودات مي تواند شامل حيوانات ، پرندگان و گياهان و يا حتي اشياء محيط زندگي طبيعي باشد .
عطار از پرندگان براي بيان مقصود خود استفاده كرده است كه هركدام از پرندگان بيان كنندی بخشي از وجود يك انسان كسر مي باشد يعني انساني كه به نهايت تكامل نرسيده و پالايش نيافته است . انساني كه در بندی كه خود براي خود بافته و در قفسی از هواي نفس که براي خود ساخته ، گرفتار شده است اين چنين انساني در قفس جسم مادي اسير است . عطار تمام دامهایی را كه در مسير رشد معنوي انسان قرار دارد ترسيم كرده و آنرا نشان می دهد تا اينگونه انسانها را آگاه کند و به آنها هشدار دهد كه در دام آرزو ، هوس ، خود پرستي و حرص و طمع گرفتار نشوند و كساني كه انتخاب مي كنند چگونه زندگي درست و پاكي داشته باشند بتوانند سير رشد معنوي و تكاملي خود را به شايستگي هدايت كنند و به حقيقت و يگانگي و شناخت اصل وجود خود برسند تا در پرتوی نور جلال او ، به آرامش وصف نشدني دست يابند .شیخ عطار در این داستان چگونگی سفر پر رنج انسانهای حقیقت طلب را در شاهراه وصول به حق شرح می دهد.
عطار در كتاب خود هر مرغی را نشان و نماد انسانهای مختلف با عادت ها و ضعفهای گوناگون بيان مي كند كه قبل از شرح داستان به معرفی هر مرغ خواهيم پرداخت كه نشانه ی چگونه انسانی است .
هدهد : مرغی است كه چشمی بينا دارد. چون ديو وجود خود را مهار كرده است رازدار سليمان نبی است هدهد نظری گنجا دارد و جای آب را در بيابان مي داند و مرغان ديگر را راهنمايی می كند او پرهيزگار و با تقوی است مرغان تشنه را به طرف آب هدایت می كند .
موسيچه ( كبوتر سفيد ) : پرنده ای است گرفتار نفس و مغرور
طوطي : رفيق حضرت خضر كه به حيات ماندگار و جاودان و به چشمه آب حيات علاقه دارد .نمونه ای از مردمان اهل ظاهر وتقلید که به دنیای باقی وحیات جاوید اعتقاد دارند .
كبك : مال اندوز و طلا دوست ، سر در خاك می كند تا طلا پيدا كند و هوای تازه و روشنايي و نور خورشيد را از خود می گيرد تا در تاريكی زمين جواهر پيدا كند و مال اندوزی كند .
باز : پرنده ای تيز چشم و پر خشم می باشد كه هدفش كنترل ديگران است ، او جاه طلب است تا برهر چيزی مسلط باشد به همين دليل در بلنديها لانه می كند .نمونه ای از مردم اهل قلم و درباری که به علت نزدیکی به شاه همیشه بر دیگران فخر می فروشد واز موقعیت خود سوء استفاده می نماید .
دراج : نفس قدرتمندی دارد و اگر به نفسش مسلط شود به بلندی می رسد .
بلبل : پرنده ای سر به هوای عاشق پيشه كه لحن زيبا دارد و به دنبال دام انداختن ديگران است اما به غيراز گل بی وفا كسی را اسير خود نمی كند او هميشه از درد عشق می نالد ونمونه ای از مردم جمال پرست است
طاووس : پرنده ای خود پرست است و نمونه ای از مردم ظاهر بین که تکالیف مذهبی را به امید مزد و آرزوی بهشت ورهایی از دوزخ انجام می دهد . به وجود نمايشی خود چنان دل بسته كه نمی خواهد نقصان را ببيند و مدام در پی شکار خلق است وهر لحظه به رنگی در می آید او اگر متواضع شود به اسرار هستی دست پيدا مي كند .
قرقاول ( تذرو ) : مثل يوسف نبی زيباست ولي در چاه نفس خود گرفتار است و اگر ازچاه نفس خود بيرون بيايد مانند يوسف ، عزيز مصر می شود كه سخت خواهان دارد.
قمری : پرنده ای سرگشته ی ما ومنی است و مثل ذالنون پيامبر در شكم ماهی حبس شد.
فاخته : پرنده ای كه گرفتار دام بی وفايی است .
شاهين و كركس : در هوس مردار خواهي دنيوی هستند و در همين هوس می ميرند حيات را تجربه نمی كنند و از هردو دنيا محرومند .
همای : پرنده ای است که استخوان می خورد و بر سر هر کس که سایه افکند خوشبختی و شاهی را به او می بخشد او ظرفيت پذيرش هدايای خداوندی را دارد ولی وقتی به اين امتيازات فكر می كند فرعون را به عنوان الگو و رهبر می پذيرد و نمونه ای از مردمی است که از زهد وعبادت برای کسب مال دنیا استفاده می کنند وبه دنبال جلب نظر ارباب مملکت وسیاست از راه عزلت نشینی وعبادت ظاهری می باشند تا به این طریق به دستگاه وقدرتی دست یابند .
دراج : نماينده ديو و ابليس است و ابليس از جسم او برای تجلی خود استفاده می كند .
بوتيمار : پرنده ای غمخوار و افسرده كه در كنار دريا نشسته ولی نگران تمام شدن آب است و چون توكل را نمي شناسد از لذت زندگی كردن بی بهره می ماند .نمونه ای از مردم خسیس که نعمت های زندگی را از خود ودیگران دریغ می دارند نه خود لذت می برند ونه می توانند شاهد لذت بردن دیگران از نعمت های زندگی باشند .
بط ( مرغابی ) : گرفتار وسواس است و ديگران را نجس و خود را پاك مي داند سخت قضاوتی است و به پرهيزكاری خود مغرور است و ديگران را می آزارد .نمونه ای از مردم عابد وزاهد که همه ی عمر گرفتار وسواس طهارت هستند .
بوف : پرنده ای كه از خوشبخت بودن و لذت بردن از زندگی اضطراب دارد به همين دليل در خرابه ها زندگی مي كند و هميشه از شور آبادانی خويش گريزان است . نمونه ای ازمردمی است که زاهد ومنزوی هستند وگنج مقصود را درخلوت و گوشه گیری و انزوا از خلق و اجتماع می جو یند .
صعوه : پرنده ای کوچک از نوع گنجشک سر قرمز نمودارمردمی ناتوان و درمانده كه به ناتوانی و جسم ضعيف خود متوسل می شوند تا از بار مسئوليت شانه خالی كنند .
در واقع هركدام از اين پرندگان ويژگيهای نهفته ی انساني است و عطار سعی دارد با وجود اين پرندگان مراحل خود شناسی و تكامل انسان را به نمايش گذاشته و در راه رسيدن به خود و رهايی از مشكلات فردی را به ما بياموزد و ما را در راه رسيدن به كمال انسانی ، كه آن را در هفت مرحله ترسيم كرده است راهنمايی نمايد .
اين هفت مرحله عبارتند از :
1– طلب 2– عشق 3– معرفت 4– استغنا 5– توحيد 6 – حيرت 7 – فقر و فنا
تقدیم به همه ی جویندگان راه حقیقت و کمال
گرجیان
استفاده از حروف ابجد تاریخچه ای قدیمی دارد و در روایات داریم که ائمه ی معصومین (ع) نیز با حروف ابجد آشنایی داشته اند . حساب ابجد از قرن ششم هجری وارد ادبیات ما شد و اغلب شعرا برای ساختن ماده ی تاریخی یا معما یا ... از حساب ابجد کمک می گرفتند به طوری در این کار تخصص داشتند که بدون درنگ عدد هر جمله یا کلمه ای را با حساب ابجد می گفتند . منظور از ماده ی تاریخ آن است که مجموعه ی حروف یک عبارت یا شعر و یا کلمه عبارت از تاریخ یک واقعه ی مهم مورد نظر باشد در ادبیات ما اشعار بسیاری وجود دارد که هر کدام به حساب ابجد واقعه ای را بیان می کند . حتی وقایع مهم تاریخی نیز در یک کلمه یا جمله معروفی خلاصه شده است مثل جمله ی معروف ( عدل مظفر ) مطابق با سال مشروطیت ایران یعنی 1324 هجری قمری می باشد . به صورت زیر : عدل = 70 + 4 + 3 = 104 و مظفر = 40 + 900 + 80 + 200 = 1220 بنابراین عدل مظفر 104 + 1220 = 1324 خواهد بود یکی از شاعران نیز راجع به فوت شاعر قرن هفتم سعدی گفته است : همن روح پاک شیخ سعدی به سوی قهر هت گشت قاص چو پرسیدم ز فوت او ، خرد گفت ز خاصان بود از آن تاریخ شد خاص در این جا می بینیم که کلمه ی خاص دقیقا مساوی با سال وفات سعدی یعنی 691 قمری است : خاص = 600 + 1 + 90 = 691 . شاعر دیگر نیز در مورد تاریخ بنای چهل چراغ اصفهان گفته است : چو تاریخ آن دل طلب کرد ، گفتم نهانش بکام دل شه بر آید نهانش= 50 + 5 + 1 + 30 + 300 = 386 ، بکام = 2 + 20 + 40 + 1 = 61 ، دل شد = 4 + 30 + 300 + 5 = 339 ، برآید = 2 + 200 + 1 + 10 + 4 = 217 که جمع اعداد فوق رقم سال 1005 می باشد . حسن ختام این مطلب تعدادی از نام هاست که عبارتند از : محمد = 40 + 8 + 40 + 4 = 92علی = 70+ 30 + 10 = 110حسن = 8 + 60 + 50 = 118حسین = 8 + 60 + 10 + 50 = 128
آوردهاند که بفلان شهر درختی بود، و در زیر درخت سوراخ موش، و نزدیک آن گربه ای خانه داشت؛ و صیادان آنجا بسیار آمدندی. روزی صیاد دام بنهاد. گربه در دام افتاد و بماند. و موش بطلب طعمه از سوراخ بیرون رفت. بهرجانب برای احتیاط چشم میانداخت و راه سره میکرد، ناگاه نظر برگربه افگند. چون گربه رابسته دید شاد گشت. در این میان از پس نگریست راسویی از جهت او کمین کرده بود، سوی درخت التفاتی نمود بومی قصد او داشت. بترسید و اندیشید که: اگر بازگردم راسو در من آویزم، و اگر برجای قرار گیرم بوم فرود آید، واگر پیشتر روم گربه در راهست. با خود گفت: در بلاها باز است و انواع آفت بمن محیط و راه مخوف، و با این همه دل از خود نشاید برد.
و هیچ پناهی مرا به از سایه عقل و هیچ کس دست گیرتر از سالار خرد نیست. و قوی رای بهیچ حال دهشت را بخود راه ندهد و خوف و حیرت را در حواشی دل مجال نگذارد، چه محنت اهل کیاست و حصافت تا آن حد نرسد که عقل را بپوشاند، و راحت در ضمیر ایشان هم آن محل نیابد که بطر مستولی گردد و تدبیری فروماند. و مثال باطن ایشان چون غور دریاست که قعر آن در نتوان یافت واندازه ژرفی آن نتوان شناخت، و هرچه در وی انداخته شود در وی پدید نیاید و در حوصله وی بگنجد واثر تیرگی در وی ظاهر نگردد. و مرا هیچ تدبیر موافق تر از صلح گربه نیست که در عین بلا مانده ست و بی معونت من ازان خلاص نتواند یافت، و شاید بود که سخن من بگوش خرد استماع نماید و تمییز عاقلانه در میان آرد و برصدق گفتار من وقوف یابد، وبداند که آن را باخداع و نفاق آسیبی صورت نبندد و از معرض مکر و زرق دور است، و بطمع معونت مصالحت من بپذیرد، و هردو را ببرکات راستی و یمن وفاق نجاتی حاصل آید.
پس نزدیک گربه رفت و پرسید که حال چیست؟ گفت: مقرون بابواب بلا و مشقت. موش گفت: لو لم اترک الکذب تاثما لبترکته تکرما و تذمما. هرگز هیچ شنوده ای از من جز راست؟ و من همیشه بغم تو شاد بودمی و ناکامی ترا عین شاد کامی خود شمردی، و نهمت برآنچه بمضرت پیوندد مقصور داشتمی، لکن امروز شریک توام در بلا، و خلاص خویش دران میپندارم که بر خلاص تو مشتمل است، بدان سبب مهربان گشته ام. و برخرد و حصافت تو پوشیده نیست که من راست میگویم و درین خیانت و بدسگالی نمی دانم، و نیز راسو را براثر من و بوم را بر بالای درخت میتوان دید، و هر دو قصد من دارند و دشمنان تو، اند، وهرگاه که بتو نزدیک شدم طمع ایشان از من منقطع گشت.
لقای تو سبب راحت است در ارواح
بقای تو سبب صحت است در ابدان
اکنون مرا ایمن گردان و تاکیدی بجای آر تا بتو پیوندم،و غرض من بحصول رسد و بندهای تو همه ببرم و فرج یابی. این سخن را یاد دار و بحسن سیرت و طهارت سریرت من واثق باش، که هیچ کس از یافتن حسنات و ادراک سعادات از دو تن محروم تر نباشد: اول آنکه برکسی اعتماد نکند و بگفتار خردمندان ثقت او مستحکم نشود، دیگر آنکه دیگران از قبول روایت و تصدیق شهادت او امتناع نمایند و در آنچه گوید خردمندان را جواب نبود. و من در عهد وفای خود میآیم و میگویم:
اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنم
زعشق و مهر دگر دلبران کرانه کنم
این ملاطفت بپذیر و در این کار تاخیر منمای، که عاقل در مهمات توقف و در کارها تردد جایز نشمرد، ودل ببقای من خوش کن که من بحیات تو شادم، چه رستگاری هر یک از ما ببقای دیگری متعلق است، چنان که کشتی بسعی کشتی بان بکرانه رسد و کشتی بان بدالت کشتی خلاص یابد. و صدق من بآزمایش معلوم خواهد گشت و چون آفتاب روشن شد که قول من از عمل قاصر است و کردار من بر گفتار راجح.
چون گربه سخن موش بشنود و جمال راستی بر صفحات آن بدید شاد شدو گفت: سخن تو بحق میماند، و من این مصالحت میپذیرم، که فرمان باری عز اسمه بر آن جملتست: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها. و امید میدارم که هر دو جانب را بیمن آن خلاص پیدا آید و من مجازات آن بر خود واجب گردانم و همه عمر التزام شکر ومنت نمایم.
موش گفت: من چون بتو پیوستم باید که ترحیبی تمام و اجلالی بسزا رود، تا قاصدان من بمشاهده آن بر لطف حال مصافات و استحکام عقد موالات واقف شوند و خایب و خاسر بازگردند، و من با فراغت و مسرت بندهای تو ببرم. گفت: چنین کنم.
آنگه موش پیشتر آمد. گربه او را گرم بپرسید، و راسو و بوم هر دو نومید برفتند، و موش بآهستگی بندها بریدن گرفت. گربه استبطایی کرد و گفت: زود ملول شدی، و اعتقاد من در کرم عهد تو بخلاف این بود، چون برحاجت خویش پیروز آمدی مگر نیت بدل کردی و در انجاز وعد مدافعت میاندیشی؟ بدان که قوت عزیمت و ثبات رای هرکس در هنگام نکبت توان آزمود، زیرا که حوادث زمانه بوته وفا و محک مردان است
آتش کند هرآینه صافی عیار زر
این مماطلت باخلاق کریمان لایق نیست و باعادات بزرگان مناسبتی ندارد، و منافع مودت و فواید حریت من هرچه عاجل تر بیافتی و طمع دشمنان غالب از ذات تو منقطع گشت، و حالی بمروت آن لایق تر که مکافات آن لازم شمردی و زودتر بندهای من ببری و سوالف وحشت را فروگذاری، که این موافقت که میان ما تازه گشت سوابق مناقشت را،بحمدالله ومنه، برداشت؛ و فضیلت وفاداری و شرف حق گزاری بر خرد و رای تو پوشیده نماند، و وصمت غدر و منقصت مکر سمیتی کریه است و خدشه ای زشت، کریم جمال مناقب و آینه محاسن خویش بدان ناقص و معیوب نگرداند. وهرکرا بحریت میلی است ظاهر و باطن با دوستان پس از معاهدت برابر دارد. و نیز اگر خواهی که کعبتین کژ در میان آری هم بران اطلاع افتد و معایب آن برهرکس مستور نماند.
و هرکجا کرمی شامل و مروتی شایع است طبع اهمال حقوق نفور باشد و همت برگزارد مواجب آن مقصور. و مرد خوب سیرت نیکو سریرت بیک تودد قدم در میدان مخالصت نهد و بنای دوستی و مصادقت را باوج کیوان رساند، ونهال مردمی و مروت را پیراسته وسیراب گرداند، و اگر در ضمیر سابقه وحشتی و خشونتی بیند سبک محو کند و آن را غنیمت بزرگ و تجارتی مربح شمرد، خاصه که وثیقتی در میان آمده باشد و بسوگندان مغلظه موکد گشته.
و بباید شناخت که عقوبت غادران زود نازل گردد، و سوگند دروغ قواعد عمر و اساس زندگانی زود با خلل کند، و زبان نبوت بدین دقیقه اشارت کند که:الیمین الغعموس تدع الدیار بلافع. و آن کس که بتواضع و تضرع مقدمات آزار فرو نتواند گذاشت و در عفو و تجاوز پیش دستی و مبادرت نتواند نمود از پیرایه نیکونامی عاطل گردد و درپیش مردان سرافگنده ماند.
یاری که ببندگیت اقرار دهد
با او تو چنین کنی ! دلت بار دهد؟
موش گفت: هرکس که در وفای تو سوگند بشکند پشت و دلش بزخم حوادث زمانه شکسته باد. و بدان که دوستان د ونوع اند: اول آنکه بصدق رغبت و طول دل بموالات گرایند؛ ودوم آنکه از روی اضطرار صحبتی نمایند. و هر دو جنس از التماس منافع و احتمال مضار غافل نتوانند بود؛ اما آنکه بی مخافت بدواعی صفای عقیدت افتتاحی کند بر وی در همه احوال اعتماد باشد و بهمه وقت ازو ایمن توان زیست، و هر انبساط که نموده آید از خرد دور نیفتد، و آنکه بضرورت در پناه دوستی کسی درآید حالات میان ایشان متفاوت رود: گاه آمیختگی و مباسطت، و گاه دامن درچیدن و محانبت، و همیشه زیرک بعضی از حاجات چنین کس را در صورت تعذر فرا مینماید. آنگاه آن را بآهستگی به تیسیر میرساند، و در اثنای آن خویشتن نگاه میدارد، که صیانت نفس در همه احوال فرض است، تا هم بمنقبت مروت مذکور گردد و هم برتبت رای و رویت مشهور شود.
و کلی مواصلات عالمیان جز برای عاجل نفع ممکن نباشد. و من بدانچه قبول کرده ام قیام مینمایم و در صیانت ذات مبالغت جایز میشمرم. چه مخافت من از تو زیادت از آنست که از آن طایفه که باهتمام تو از قصد ایشان ایمن گشتم و قبول صلح تو برای رد حمله ایشان فرض گشت، و مجاملتی که از جهت تو در میان آمد هم برای مصلحت وقت و دفع مضرت حالی بود، که هرکاری را حیلتی است. و هرکه صلاح آن ساعته را فروگذاشت چگونه توان گفت او را در عواقب کارها نظری است؟ و من تمامی بندهای تو میبرم و هنگام فرصت آن نگاه میدارم، و یک عقده را برای گرو جان خود گوش میدارم تا بوقتی برم که ترا از قصد من فریضه تر کاری باشد وبدان نپردازی که بمن رنجی رسانی.
و هم بر این جمله که تحریر افتاد موش بندها ببرید و یکی که عمده بود بگذاشت، و آن شب ببودند. چندان که سیمرغ سحرگاه در افق مشرقی پروازی کرد و بال نورگستر خود را براطراف عالم پوشانید صیاد از دور پدید آمد. موش گفت: وقت آنست که باقی ضمان خود بادا رسانم؛ و آن عقده ببرید. و گربه بهلاک چنان متیقن بود و بدگمانی و دهشت چنان مستولی بود که از موشش یاد نیامد، پای کشان بر سردرخت رفت، و موش در سوراخ خزید، و صیاد پای دام گسسته و نومید و خایب بازگشت.
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||
اورده اند که در اطراف فلان شهر درختی بود و زیر درخت سوراخ موش و نزدیک آنگربه ای خانه داشت و صیادان آن جا بسیار آمدندی روزی صیاد دام بنهاد و گربه در دام افتاد و بماند و موش به طلب طعمه از سوراخ بیرون رفت به هر جانب برای احتیاط چشم می انداخت ناگاه نظر به گربه افکند چون گربه را بسته دیدشاد گشت در این میان از پس نگریست راسویی از جهت او کمین کرده بود سوی درخت التفاتی نمود بومی قصد او داشت بترسید و اندیشید که اگر برگردم راسو در من آویزد و اگر در جای خود بمانم بوم فرود آید و اگر پیش تر بروم گربه در پیش است باخود گفت در انواع آفت و انواع بلا باز است و هیچ پناهی مرابه از سایه عقل و هیچ دستگیر تر از سالار خرد نیست و مرا هیچ تدبیر موافق تر از صلح گربه نیست که در عین بلا مانده پس نزدیک گربه رفت و پرسید که حال چیست گربه گفت مقرون به ابواب بلا و مشقت موش گفت من همیشه به غم تو شاد بودمی وناکامی تورا عین شاد کامی خود شمردمی لکن امروز شریک توام دربلا و بدان سبب مهربان گشته ام و برخرد و فراست تو پوشیده نیست که من راست می گویم
را برای گرو جان خود نگاه می دارم موش بندها ببرید و یکی که عمده بو بگذاشت و ان شب ببودند بامدادان اندک اندک پرتو خورشید نمایان گشت صیاد از دور پدید امد موش گفت وقت ان است که باقی ضمان خو درا به ادا رسانم وآن عقده ببرید وگربه پای کشان بر سر درختی رفت و موش در سوراخ خزید و صیاد نومید بازگشت
{ کلیله ودمنه نصر الله منشی با اندکی تغییر}
ونیز راسو را بر اثر من و بوم را در بالای درخت می توان دید و هردو قصد من دارند اکنون مرا ایمن گردان تا به تو بپیوندم و بند های تورا ببرم وفرج یابی این ملاطفت بپذیر که عاقل در مهمات توقف جایز نشمرد چون گربه سخن موش بشنود شاد گشت و گفت سخن تو به حق می ماند ومن میپذیرم وامید ان دارم که هر دو به یمن ان خلاص پیدا اید آن گاه موش پیش تر امد و گربه او را گرم بپرسید وراسو و بوم هردو نومید برفتند وموش به آهستگی بندها بریدن گرفت گربه گفت زود ملول شدی وچون بر حاجت خویش پیروز امدی مگر نیت بدل کردی و باید شناخت که سوگند دروغ عمر و اساس زندگی را زود با خلل کند موش گفت
هرکس در وفای عهد توسوگند بشکند
پشت و دلش به زخم حوادث شکسته باد
ومن به آن چه قبول کرده ام قیام می نمایم من تمام بند های تو میبرم ویک عقده